نعلبکی

یکبار شد که در حضورش چایی را توی نعلبکی بخورم. 

چند روز بعد ناخواسته در موقعیتی قرار گرفتم که شنیدم با دوستش چه می گوید: «می دونستی ایرانی ها چایی رو تو بشقاب می خورن؟ خیلی عجیبه نه؟ کاری که «ما» ها هیچ وقت نمی کنیم!!»

راستش دلم بیشتر از همه برای مطلقا ایرانی بودنش کباب شد. 

7.5

ساعت پنج صبح روز آخرین شنبه تعطیلات تابستانی. پسرک را با صدا می کنم. قبل از آن که چشم هایش را باز کند می گوید: «می دونم چرا امروز خیلی زود باید بیدار بشم... امتحان دارم. یه بار دیگه تمرین کنیم؟»

می گویم که برای قورباغه ای روی شکم باید دست هایش را زیر آب نگه دارد و موقع کرال سینه تندتر پدال پا بزند. می گوید: «آنا، من می گیرمش. من می تونم». بعد اخم هایش تو هم می رود: «اگه نگیرم چی؟ منفی بافی نیست... فقط اگه نگیرم چی؟». بغلش می کنم. می گویم: «یادته دیروز می گفتی که به خودت افتخار می کنی؟» کله اش را تکان می دهد که بله. می گویم: «هر اتفاقی که بیفته من بهت افتخار می کنم. اگر هم نگیری، هیچ مهم نیست عزیزم. دوباره کلاس ها رو از سر می گیریم تا روزی که بتونیم. باشه؟» موافق است. می رود سر کارتون. 

شنیده ام که امتحان امروز نمایشی است. بچه هایی که اجازه امتحان می گیرند پدر بزرگ و مادر بزرگ و فامیل و دوستان نزدیک را برای تماشای امتحانشان دعوت می کنند. برنامه را جوری می چینند که اگر بچه ای نتواند شنا کند حداقل پیش دیگران سرافکنده نشود. اما این را نگفته ام به پسرک، هیچ مطمئن نیستم که همین طور باشد. 

 نفر اول می رسیم سر جلسه و بیرون در یکربعی منتظر می مانیم تا مادرها و پدرهای دیگر هم برسند. دسته دسته خانواده ها سر می رسند. با گل و شیرینی و کادو. کم کمک دارد شلوغ می شود. تماشای فسقلی های هفت هشت ساله که با چشم های پف کرده از سحرخیزی و نگران سر می رسند خنده به لب و دلشوره به دلم می آورد. بمیرم برایت پسرم که هیچ کس را نداری که تشویقت کند. آراز با فلوریس کوچولوی دوست داشتنی که دو تا دندان جلوییش همزمان افتاده مشغول بازی است. فیلیکس میمون آبی اش را هم آورده که آرامش کند. آراز از میمون می پرسد آیا موز دوست دارد؟ فیلیکس می گوید که میمونش از موز متنفر است. آراز می گوید که حتما به جای موز بلوبری می خورد و برای همین هست که آبی است!

 مربی و سرمربی استخر سر می رسند و ده تا بچه ها می برند. فرصت می کنم به بهانه بستن بند لباس شنایش به آراز بگویم که دوستش دارم، هر اتفاقی که بیفتد. ما مادرها و پدرها برای اولین بار اجازه پیدا می کنیم همراهیشان کنیم تا خود استخر مسابقه. فضای استخر را با صد ها پرچم رنگارنگ تزیین کرده اند. همه جا حال و هوای جشن دارد. غیر از پدرها و مادرها که مزیت استثنایی کنار بچه ها بودن شادشان کرده است، بقیه می روند طبقه بالا تا از تراس آنها را تشویق کنند، همان جایی که ماه ها نشسته ام به تماشای تقلای یادگیری پسرک. 

مربی استخر موارد امتحانی را توضیح می دهد و مربی تمرین که این اواخر خانوم مسن با لباس شنای آبی و موهای سپید بوده است با آن ها صحبت می کند. مرحله اول شنا با لباس و کفش است. 

آراز نفر دوم است. با پرش مدادی می پرد توی آب. با آن بلوز گلبهی و یک عالمه فیل روی بلوزش توی آن استخر بزرگ و عمیق تنها ولی مصمم است. آنقدر جدی است پسرک طنز پرداز و همیشه شوخ و خنده به لب من که قلبم فشرده می شود. یک هو دنیا از نظرم محور می شود. انگار دیگر کسی آن جا نیست. منم، یک استخر پهناور و کوچولوی یک متر و بیست و اندی سانتی متری من که کله اش را بالا گرفته و نرم و مصمم طول استخر را بارها شنا می کند.

یکی از پسرها که بلوز نارنجی پوشیده گریه ای می کند آن سرش ناپیدا. از چه می ترسد نمی دانم. بهترین حدسم ترس از امتحان است. مادرش که دو تا آن ور نشسته رنگش پریده و دستش را گرفته به قلاب گردنبندش. ما اجازه تماس با ممتحن ها را نداریم. مربی آبی پوش بچه را می برد آن طرف استخر که خلوت تر است و با او حرف می زند. مربی استخر امتحان را با شیرجه زیر آبی ادامه می دهد. بچه ها که یکی یکی از سوراخ عمق سه متری رد می شوند همه تماشاگر ها کف می زنند. حالا دیگر می توانند لباس های خیسشان را بکنند و با مایو امتحان را ادامه بدهند. مربی تمرین عاقبت پسر کوچولوی ترسان را راضی به شنا کرده است. پسرک نارنجی پوش طول استخر را به روال امتحان شنا می کند اما جلوی سوراخ شیرجه زار می زند. مربی از خیر این یکی می گذرد، حالا باید بچه ها کرال بروند که سخت تر است. خدا خدا می کنم که پسرکم دقیقا یادش باشد که چه باید بکند. 

یادش هست. این چهره «من می خواهم، من می توانم» برای من موجود دوست داشتنی تازه ای است که از تماشایش سیر نمی شوم. بهتر از این نمی توانست باشد. از دور می بیندم اما انگار آن لحظه این آتش درونی اوست که جلو می بردش، نه شادی و تشویق من. من این پسری را که مفتخر به خود است و  رضایت مادر براش در مرحله بعدی است بسیار دوست می دارم.

حالا نوبت پادوچرخه است. بچه ها دور می زنند و به خواست سرمربی برای ماها دست تکان می دهند. نمی دانند که پادوچرخه بدون کمک دست جزو موارد امتحانی نیست اما خوب از پسش بر می آیند وروجک ها. ما بزرگتر ها که می دانیم کله کوچولویشان را مربی استخر گول مالیده است صدای خنده مان دنیا را می گیرد. حالا نوبت شناور شدن است که قبلا تمرین نکرده اند، اما همه شان بی استثنا عالی اند، برای تک تکشان هورا می کشم. غریو تشویق تماشاگر ها روحم را در آن دم کردگی صبحانه استخر تازه می کند. پسرک نارنجی پوش مضطرب عاقبت شیرجه سه متر را می رود...

امتحان تمام شده. ما را راهنمایی می کنند به سالن مجاور و بچه ها را مربی می برد. توی سالن برای تماشاچی های گرسنه و خوشحال نان های شکلاتی و کشمشی و آبی پرتقال می ریزند. صدای شناگرهای کوچولو می آید که با هورا و همه باهم به کسوت قهرمانان وارد می شوند. بلوز قرمزی تنشان کرده اند با آرم استخر و نوشته های که نشان می دهد دیپلم «آ»* شنا را گرفته اند. یکی یکی صدایشان می کنند و دیپلم هایشان را می دهند. پسرک من سرشار از شادی و اعتماد به نفس است. چشم هایش برق می زند و لپهایش چال افتاده. کنار هم که می ایستند تا عکس بگیرند دیپلمش را بالا می گیرد. لبخند پیروزمندانه اش یک لحظه می بردم به یکسالگی اش و کلاس های شنای مادر و کودک. از پشت لنز دوربین می گوید: «تونستم، تونستم!»

ته دلم می گویم: «بهت افتخار می کند عزیزم» و دوربین می گوید: تیک.

* دیپلم «آ» به معنی توانایی کودک در شنا کردن در استخر عمیق است و زمانی جزو آموزش و پروش اجباری مدارس بوده است. شاید به همین دلیل هم هست که یادگرفتن شنا قبل از پایان دبستان فرهنگ پذیرفته شده مردم این جاست و گرفتن مدرکش هم که بین یک تا دو سال می کشد (بسته به سن کودک) اتفاق مهمی برای همه خانواده ها است. و به قول یکی از مادرهای داچ که امروز می گفت: «بچه ام امروز اهل این کشور شد، نه روزی که به دنیا آمد!»

* پسرک هفت و نیم ساله شده است، یکی دو ماهی می شود. گفتم این تابلو را از زندگی اش نقاشی کنم، تا هفت و نیم سالگی اش برایم ماندگار شود.

فدای آن دم j که چسبیده به فر h  عزیزم!

روز مادر: دومین یکشنبه ماه می. کادوی من یک گردنبند گچی بود که یک یاقوت زرد هم وسطش نشانده بود (توضیح داد که : آخه رنگ زرد رنگ مورد علاقه شما است!)

و البته شعری که با نهایت دقت یک کلاس اولی رو نویسی کرده بود. 

یک بوسه اینجا، یک بوسه آنجا

یک بوسه روی لپت، یک بوسه از گردنت، یک بوسه روی گیسوانت

و بوسه های دوباره

و صبر کن! حرفم هنوز به پایان نرسیده است...

تو مهربانترین هستی مادر... حالا تو چند تا بوسم کن!

6

پسرکم! تولدت مبارک هست، بوده و خواهد بود. هر انسانی، هدیه ای است به جهان، و ما مادران امانتداران بزرگیم... 

پی نوشت: همزمان با تولدش که امسال بی سر و صداتر از همیشه برگزار شد، و همزمان با طلوع هزاران ستاره که بر آسمان تحویل سال 2014 می شکفتند سه دندان آسیای تازه در دهان کودکانه اش هویدا گشت، با شکاف داغ و خونین کوچکی که نوید جوانه ای در راه می داد. دندان پنجم، موجود دوستداشتنی سه کنگره ای سفیدی است که درست پشت دندان پیشین پایین جوانه زده است، بی آنکه توان لق کردن جانشین شیری اش را داشته باشد. 

برای من مادری که پنج و اندی سال قبل حضور همین شیری سپید، نشانه ای از بزرگ شدنش بود، زنگ بیدارباشی است این که همان دندان کم کمک شاید در راه افتادن باشد. قلبم آهسته در گوشم زمزمه می کند که پسرک دارد بزرگ می شود، و باز هم - آخ باز هم لیلی؟ - گلیم تقویم تولدش برایم به یکسان با اشک و لبخند رج می خورد...

دوستت دارم پسرم. دوستتان دارم همه شش ساله های دنیا که قلب مادرهاتان را از بار بزرگ شدنتان به افتخار و رنج یکسانی می آلایید و می آرایید.

تحریر شد به تاریخ نخستین روز سنه دوهزار و چهارده آنو دومینی

هست گل هایی...

یگانه نازنینم! یکی دو روز دیگر مادر تو بودن را برای ششمین بار جشن خواهم گرفت. 

***

شش سال پیش همین روزها، هر دو در در آرزوی اکسیژن-سوی امیدی نفس نفس می زدیم. همین روزها بود که قلبم در شب های دراز عمر سرزمین بی بهار شمالی تو را کم داشت و تو در بی تابی و تنگنا، با انگشتان کوچکت مرا از درون نوازش می کردی و من آرزوی نوازشت را داشتم. میان دستهای جستجوگرمان، حجابی از جنس من آویخته بود. و دردی می باید می بود و جهشی به سوی ابدیت و نامیرایی، تا بشود از نو آغازید. شکر که آمدی. تو نورچه ام! قربان قدم های شکوفایت. بمان و بتاب. 

***

من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت

من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قیام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه از سنگ

با سلام دلپذیر صبح

با گریز ابر خشم آهنگ

سینه ام را باز خواهد کرد

همره بال پرستوها

عطر پنهان مانده ی اندیشه هایم را

باز در پرواز خواهم کرد

...

هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی میرد

وندرین افسرده شب هرگز

عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد

سیاوش کسرایی 

یک برش از یک روز

آخر هفته است، مهمان دوستی هستیم. میزبانانمان دختر ناز ده دوازده ساله ای هم دارند: «ماری» نام. ماری خدا را شکر در سن و سالی است که هنوز هم می تواند نقاب پرطمطراق نوجوانانه اش را کنار بزند و یکی دو ساعت از بازی های بچه گانه لذت ببرد. یک خانواده دیگر هم مهمان آنهاست، با یک کودک یازده ساله که به بیماری سندرم داون مبتلاست. دخترکی با موهای ابریشمین و نگاه صاف و ساده: «صوفی». بزرگترها دور میز عصرانه می نشینند و بچه ها در اتاق پذیرایی همدیگر را محک می زنند.

صوفی آرام ترین بچه ای است که دیده ام. گوشه مبل نشسته است و با کتاب رنگ و وارنگی که ورقش هم نمی زند کاملا راضی و آرام است. آراز اما گمانم دلش رضا به بازی تنها با ماری نمی دهد. زیر جلکی نگاهش می کند. با یک کلاه بابانوئل که کنار درخت کاج کریسمس پیدا کرده است یک نمایش ترتیب می دهد، طبق تجربه می داند که خوب جواب می دهد و بچه ها تماشای نمایش هایش را دوست دارند. هو هو گویان هدیه های خیالی را برای آدم های خیالی می برد و یواشکی چک می کند تا ببیند آیا صوفی خوشحال است یا نه. اما اگر پسرک فکر می کند که می تواند دل صوفی را به این راحتی به دست بیاورد خوب، اشتباه کرده است، صوفی به نگاه های ساده ای از پس کتاب اکتفا می کند. 

دو دقیقه که غافل می شوم، سر و کله پسرک پیدا می شود. چوب شور می خواهد و یکی هم می گیرد. لب و لوچه اش آویزان می شود: پس دوستم چی؟ کدام دوستت مادر؟ اشاره می کند به صوفی. صوفی رفته گوشه دیگر کاناپه نشسته و هنوز در قلعه تنهایی اش غرق کتاب است. از مادر صوفی می پرسم. می گوید دخترش هرگز چوب شور دوست نداشته است. من اما یکی دیگر می دهم به پسرک. چوب شور را برای صوفی می برد. صوفی که انگار منتظر بوده می گیردش، اما چوب شور را نمی خورد، می گذاردش روی میز. عین همین داستان برای شکلات و شیرینی و ده تا خوردنی دیگر هم تکرار می شود. مادر صوفی ناباور و بدگمان است. می گوید صوفی از تنهایی لذت می برد. 

بار دیگر که آراز می آید آبمیوه می خواهد و توضیح می دهد: برای خودم و دوستم! پدر دوستش می گوید که خودش آبمیوه را خواهد برد، پسرک هنوز ناامید نیست و ظاهرا حق با اوست. نیم ساعتی گذشته است. از اتاق صدای خنده می آید. نگاه که می کنم صوفی را می بینم که با دو بچه دیگر نشسته روی زمین و لبخند می زند. 

اما هیچ کدام از این صحنه ها مرا آماده نکرده است برای دیدن آنچه که یکربع دیگر در پارک می بینیم، درست بعد از اینکه به پیشنهاد صاحبخانه شال و کلاه می کنیم برای قدم زدن در پارک نزدیک خانه شان: آراز و صوفی یک کپه کاه پیدا می کنند و از آن بالا سر می خورند. کاه روی سر و کله شان می ریزد و مثل دو بچه خیلی معمولی غش غش می خندند. انگار جایشان عوض شده است، آنکه به سن و سال بزرگتر به نظر می رسد آراز است. مثل یک برادر بزرگتر مراقب صوفی است. دستش را گرفته است و با متقاعد کننده ترین و مهربانترین لحنش می گوید: صوفی جون بریم یه دوری بزنیم؟ صوفی جون دستت رو بده به من. صوفی بازی چی دوست داری بکنیم؟ مادر صوفی ناباورانه نگاه می کند و زیر لب می گوید صوفی معمولا دوست ندارد با بچه های دیگر به این زودی همبازی شود... دیگر چیزی برای گفتن نیست به گمانم. چشمهای درخشان صوفی به تنهایی گویا است.

با پسرم: بزرگمرد کوچولوی من، کم نیست دفعاتی که به من یادآوری می کنی به عنوان یک مادر بی خبرم از توانایی های تو. دلم می خواهد لبخندی را که در گذری شهابوار از زندگی بر لب های صوفی کوچولو کاشتی بگذارم در آلبوم خاطره هایت و بگویم که به تو افتخار می کنم، نه برای مدرک و دیپلم و نمره و پول، برای انسان دوستی و قلب مهربانت که ارزشمندترین دارایی جهان است.

5.5

این مطلب را به صورت آزمایشی و چون درباره پسرک است رمز دار کردم (دلیل رمزدار شدن این پست و پست های مشابه را قبلا توضیح مفصل دادم). همه آدمهایی که خواندنش را دوست دارید! لطفا برایم کامنت بگذارید تا رمزش را بفرستم. 


ادامه نوشته

یک پست بیات

سنت نیکلاس امسال هم آمد و برگشت به اسپانیا. دو سه ماه پیش.

دوست نازنینی می گفت: «لیلی جان، نکند دچار استحاله فرهنگی شده ای!». دچار این بیماری نه چندان نادر هم شده باشم، ایرادی در این نمی بینم که وقت شادی شورم را با آدمهای دور برم قسمت کنم یا شادی آدمهای دور و برم خوشحالم کند! انقدر منتظر آمدن این موجود سرخپوش ریش سفید بودم که حد نداشت.

این هم نقاشی پسرک برای موجود دوست داشتنی. عکس سنت نیکلاس را کشیده با ریش و سبیل و کلاه صلیب دارش. کادوهای فراوان با روبان مخصوص پسرماست و اسب صورتی هم آن پایین برای خودش یورتمه می رود. سهم آمریگو (اسب سفید سنت نیکلاس) چند کیلو هویج بود توی کفش هایش و یک لیوان آب. بماند که مادر خانه کمی سربهوا بود و به جای خالی کردن آب لیوان و برگرداندن آن سرجایش (که نشانه ای است از آمدن و رفتن اسب)، لیوان را کلا برداشته بود و پسرک تا مدتها غصه می خورد که : «ای وای من، آمریگو خیلی تشنه بوده لیوان منم خورده حالا شکمش درد میگیره!»

پی نوشت: یکی دو جین از این پست های بیات زیر دست و پا هست که اگر عمری باشد و گریپ پسرک بیمارم بهتر شود به زودی خواهد آمد.

مشق سیاهقلمی از یک موجود تقریبا پنج ساله

پنج ساله شد: به زودی زود می شود. تعداد سالهای عمرش به قدر انگشتان دستم شد. 

تکمه های لباسش را خودش می بندد و پاشنه جورابهایش را مهارت بالا می کشد. اگر کسی زیپ کاپشنش را ببندد بزرگترین بی احترامی ممکن را به او کرده است. و هربار با عزت و افتخار می گوید: «برای این که من فیف یار هستم»*. 

تصمیم سفت و سختی دارد که بزرگ شد دکتر شود، یا پلیس. دشمن تیرانوزوروسها، مونتسترها، شیرها و گرگ هاست و در عین حال احترام عمیقی در عمق قلبش نسبت به آنها حس می کند. اولویت اول زندگیش برقراری رابطه اجتماعی با دیگران است و لبخند هرگز از لبان مهربانش قهر نمی کند. می تواند بسیار لجوج و سرکش باشد و نافرمان. کمتر می توانم تصورش کنم که پابند بندی مانده باشد، و هیچ کس و هیچ چیز او را از آزمودن مرزهایش باز نمی دارد: طبیعی است که سر و کله زدن با چنین موجودی صبر ایوب می طلبد و عمر نوح. همزمان می شود باسم بازیگوشی و شیطننت بر آن نهاد یا کنجکاوی بی حد و مرز. سرنترسی دارد برای خطر کردن و اعتماد به نفسی دارد در جمع مثال زدنی. تلاش های من و پدرش برای ایجاد هرگونه ترس از آدمها و موقعیت ها در بیشتر موارد ناکام می ماند. از آدمها، از موقعیتهای جدید، از داوطلب شدن و از حرف زدن و خواستن هرگز نمی هراسد. انگار چند ژن بازیگری لابلای کروماتین هایش مخفی است، چنانکه از مرکز توجه بودن و اجرای ماهرانه لذت می برد... 

هنوز هم نمایش بازی را دوست دارد و هرروز ده ها نمایشنامه مختلف را با دم دست ترین مواد موجود سرصحنه می برد (حالا بازیگرانش دو تا برگ زرد باشند یا چند تا لکه روی دیوار مهم نیست). ماشین ها و جورچین ها دیگر برایش اولین انتخاب نیستند (هنوز هم سرگرم کننده اند) و عروسک ها (جز آنها که گاهی به کار نمایش هایش می آیند) هیچ وقت در زمره اسباب بازی های محبوبش نبوده اند. رابطه پویایی با لگو ها ندارد اما خمیربازی را انگار کم کمک دارد کشف می کند. بهترین دوستانش حالا مداد رنگی ها و ماژیک ها هستند و کاغذهای نقاشی...

فیزیوتراپی خوب پیش می رود. به یمن آن حالا جفت پا و تک پا می پرد و لی لی می کند و ورجه وورجه های پسرانه را بیشتر مد نظر دارد. دوچرخه سواری بدون کمک چرخ یدکی را همین تابستان گذشته یادگرفت، گرچه هنوز ترمز نمی زند و برای شروع کردن هم یک «هل» لازم دارد. گرچه هنوز هم راه پرپیچ و خمی در پیش داریم تا استحکام کامل مفصل ها و ماهیچه ها. هفته قبل توانست یک مسیر نیم ساعته را بدون غر زدن پابه پایمان بیاید که برای او پیشرفت بزرگی محسوب می شود.

رنگ صورتی رنگ مورد علاقه اوست و شیر نوشیدنی خاصش. از بین غذاها ماکارونی و رشته فرنگی را راحت تر می پذیرد (اگر میلکی داشته باشد وگرنه که کلا با هیچ نوع غذا میانه خوبی ندارد) ولی شیفته شیرینی و شکلات و بستنی است و تقریبا هرنوع خوردنی که مزه شیرین داشته باشد... از میان علوم موجود ریاضی و بیولوژی برایش جذابترند. 

کتاب هنوز هم بخش بزرگی از زندگی اوست. کتاب ها را دوست دارد و از شنیدن قصه ها خسته نمی شود. با آنکه از خواندن کتاب به زبان فرنگی برایش منع شده ایم ولی به هیچ عنوان نمی توانم در برابر وسوسه خرید کتابهای خیلی خوب موجود در بازار برایش مقاومت کنم واین کتابها هم لاجرم باید خوانده شوند. نه با لهجه کامل و درست ولی همه ما از خواندن و خوانده شدن این کتابها لذت می بریم. کتاب های فارسی زبان که در سفرهای گاه به گاهمان از وطن تهیه کرده ایم یا از دوستان خوب هدیه گرفته است البته جای خود را دارند.

موسیقی هنوز هم در قلب و روحش جایگاهی اساسی دارد. موسیقی بی کلام به خصوص زمانی برایش جذاب می شود که شروع می کند در ذهن کوچولویش برایشان نمایشنامه نوشتن. صدای آلات موسیقی برایش نه اصوات خالی که موجوداتی سخنگو و دارای احساسند. گاهی که برایم تعریف می کند که میان موسیقی بی کلام چه می شنود بی نهابت متعجب می شوم و لذت می برم (این یه گرگه است داره تو جنگل میره و زوزه می کشه... حالا ناراحته می دونی چرا؟ چون گوسفندها باهاش دوست نیستن آخه می خواست اونها رو بخوره خوب واسه همین دوست نیستن دیگه. حالا تنهاست غصه می خوره اما یه هویی خوکها اومدن باهاش دوست شدن، خالا دیگه غصه نمی خوره می خنده می شنوی؟ خیلی خوشحاله دنس می کنه!!!) یانی البته نوازنده محبوب اوست و هنوز هم همای پرواز خواننده مورد علاقه اش.

دنیای نقاشی را چندوقتی می شود کشف کرده است. وقتی می بینم که با علاقه ای وصف ناشدنی در حال خلق موجوداتی با دست و پای نخی است فراوان لذت می برم. شک دارم که کیفیت نقاشی هایش در حد عالی باشد (به قدر همه کودکان هم سن و سالش قشنگ می کشد و نه بیشتر)، اما برای من مهمترین نکته حض فراوانش از هنری چنین ناب و نزدیک به غریزه انسان است و سبک نقاشی خاص خودش. خوشحالم که دنیای دیگری را پیدا کرده است که در آن تا این حد به خودش نزدیک است و از حضور در آن دنیا راضی و خوشنود است.

هنوز هم در جمع آدم ها حرف برای گفتن دارد و ایده های خوبی ابراز می کند. اگر مشغول لج و لجبازی نباشد می تواند راه حل های خوبی پیدا کند و با لذت بگوید: «من فکر خوبی کردم! می دونی این فکر های خوب رو از کجا میارم؟ از تو کله ام!»

پی نوشت: می دانم که دیر به دیر می نویسم. دلیل اصلی اش مشغله های ذهنی فراوان و ساعت های بسیار طولانی است که از پسرک دورم. سعی می کنم که وبلاگ آبی را زنده نگه دارم، تا روزی که روزگار بیشتر با نوشتنم سریاری داشته باشد. از تک تک خواننده ها ممنونم به خصوص دوستانی که چندکلمه یادگاری پای دیوار خانه جا می گذارند: ممنون محبت هایتان هستم.

* من پنج سالمه: با کلمه های قاطی از هردو زبان.

مرگ میرا

از دستم عصبانی بود. این روزها خیلی پیش میاید که از دست هم عصبانی باشیم. اما برای اول بار گفت:

- می خوام بکشمت!

جدی نگاهش کردم و گفتم:

- مطمئنی؟

- آره. دیگه بمیر.

- باشه، پس می میرم.

دراز کشیدم و خودم را زدم به مردن. صدایم کرد. سعی کرد پلکهایم را باز کند. بوسیدم و بعد... چنان گریه ای کرد آن سرش ناپیدا. تا نیم ساعت بازوهایش را دور گردنم حلقه کرده و گلوله گلوله اشک می ریخت. همچنان در میان بهت و حیرت از بی تابی و گریه ای که هیچ و هرگز انتظارش را نداشتم سعی کردم درباره طول عمر و پیری و جوانی چیزهایی به هم ببافم که سیل اندوهش را بند بیاورد. در دنیای پنج سالگی جادویی اش تصور کرده بود که میان «آرزو کردن» و «برآورده شدن آرزو» حجاب و حایلی نیست. شاید هم ساده تر فکر می کرد اگر دفعه بعد نسیم چنین آرزویی از دلش بگذرد و واقعا برآروده شود چه؟

با بغض سنگینی که هرگز در چهار و اندی که آشنایی به هم رسانده ایم شبیهش را ندیده ام گفت:

- آخه چرا مُردی؟ آخه چرا اذیتم کردی؟ بزنم بکشمت؟ :)

در برزخ میان چهار و پنچ...

یکسال طول کشید. یکسالی که ما پدر و مادر خوشبخت یک کودک بودیم که باران بهانه جویی ها و سلطه طلبی های دو (و شاید سه سالگی) از چهره اش فرو لغزیده بود و چشمان مهربان چهارسالگی از ورای روح بلندش به ما لبخند می زد. من لحظه های ناب این یکسال را انگار در عسل روان منطق و هوش و شیرین زبانی اش شنا کردم و دل به دل آفتاب خوش خویی اش سپردم. روزهایی که به سختی به یاد می آوردم هم صحبتم موجودی است که پنجاه و اندی ماه بیشتر در این دنیا زندگی نکرده است و تنها تجربه، حایلی میان ارواح ما بود. 

من از همه آن روزهای به یاد ماندنی به شیرینی یاد می کنم. روزهایی که با فلسفه بافی های سقراط کوچولو شروع می شد و این جمله که: «صبح به خیر! دیشب چی دیدی تو خواب مامان جون؟» و با بحث هایی دلنشین در باره جهان، خدا، آدمها و علم ادامه می یافت. لحظه هایی جاودانی که طعم دل آویز صحبت هایمان بر تارک روحم می تابید. دانای کوچولویم که پیش رویم می نشست و با جدی ترین سر و روی شسته نشده دنیا به آسمان و ریسمان بافتن هایم گوش می کرد و نظراتش را ابراز می کرد که: «اما من یه فکر دیگه ای دارم...». این یکسال که همه مشکلات مابین ما می توانست با منطقی که برایش معنادار باشد حل شود و با یک «خوب» یا «چشم» یا «قول می دم و دیگه نمی کنم مامان جون» به پایانی افسانه وار برسد (و خدا می داند که این چشم گفتن ها می توانست از سوی من و پدرش باشد و به خواست منطق مردافکنش). یکسالی که هیچ چیز در دنیا، حتی بدخوابی و گرسنگی کودکانه هم نمی توانست خشی به جلوه بلورینش بیفکند.

اما انگار آفتاب این چهار سالگی رو به افول است، نمی دانم! جای آن یکی پسرک را انگار کودک دیگری گرفته است که نمی شناسم. لحظه های یگانگی ما با باد بهانه جویی ها به کام فنا می رود و بدخلقی و نارضایتی در هوای خانه مان پرسه می زند. هیچ دو جمله گفتگویمان نیست که به کجراهه بهانه های عجیب و غریب نرسد و هیچ دم خوشی نیست که با تنبیه وقفه و گریه و خشم به پایان نرسد. از اینکه این بهانه های پوچ برایش به قیمت خون آدم اهمیت دارند سخت در عجبم و اشک هایی را که به چشم می آورد (با اینکه می بینمشان) باور نمی کنم. کوچکترین تغییر در روند اتفاقات اطرافش که با آنچه در ذهنش می گذرد همخوانی نداشته باشد، حتی اگر طرف مقابل بی گناه باشد و کاملا از خواست پسرک بی خبر، سرآغاز یک کشمکش بزرگ است. بدخلقی های بعد آن ساعت ها به طول می انجامد و با متهم کردن مادر به اینکه «تو مادر بدی هستی، دیگه باهات دوست نیستم من هیچ کاری نکردم» و بازگویی مکرر و مکرر آن به اوج می رسد و اگر خوش شانس باشیم به فرود! از هم دل چرکین می شویم و قلب مادرانه ام از حرفهایی که می دانم از ته دلش نیست خون می چکد، و احتمالا برای او هم چنین است. این روزها به یک اندازه شیدای این موجود کوچکم و به همان اندازه از یافتن آرامشی که انسان تنها در وجود کودکش می تواند سراغ کند ناتوانم. آوخ که انگار بغضی به گرانی البرز گلوی مادرانگیم را می فشارد....

ناخودآگاه شاید دنبال مقصر می گردم. شاید نباید از پنج سالگی گلگی کنم. شاید این دل اوست که به نحوی فاجعه بار برای همه خویشاوندان خونیش که از سفر ماه قبلمان به ایران جا گذاشته است می تپد. شاید هم مقصد بیماری هفته گذشته باشد که سرمنشا آن ویروسی بود که مهمان دستگاه گوارشش شده بود و روزها پسرکم را گریان و بینا در رختخواب بیماری وا گذاشت. شاید باید از «روکه-بلو»، هم مدرسه ای و هم مهدکودکیش برنجم که لحظه های خوش را از او گرفته و هر روز پسرک کوله باری از ترس و تهدیدهای او را به خانه می آورد که: «من از روکه بلو می ترسم، می خواد منو بزنه!». نمی دانم! فقط این را می دانم که دلم پر است و هوای باران دارد. بارانی بهاری که کدورت هایمان را بشوید و ما را ببرد به بهشت مادر فرزندیمان. بهشتی که نمی دانم به گناه کدامین سیب نیم خورده از آن رانده شده ایم....  

جواب دندان شکن

من: عزیزم مهد کودکت رو دوست داری؟

فکر می کند و بعد می گوید: اگه بگم نه، اونوقت می تونم نرم؟

من (بسیار متعجب): راستش رو بخواهی نه! فقط می خواستم نظرت رو بدونم!!

اون: آهان... خوب پس آره!!!

یورو 2012

همسایه در خانه اش را با گل های نارنجی تزیین کرده و کلی زلم زیمبو آویزان کرده به در و دیوار. دخترکش را عصر مسابقه دیدم که دو پرچم سه رنگ روی لپهای کوچولویش نقاشی کرده بود و یک توپ نارنجی هم زده بود زیر بغلش. 

دل نازک شده ام خیلی. وقتی به تماشای فوتبال می نشینم، به جای توپ و تور و دروازه، حواسم می رود پی آدم ها. غصه ام می گیرد بابت همه آرزوهایی که پابند شده اند به چرخش نامنتظر توپ و یک دوجین آدم. بعد آن بازی که نارنجی ها واگذارش کردند، پرده ها را کیپ تا کیپ کشیدم، تا رد سه رنگ اشک آلودی را  روی لپهای دخترک همسایه نقش شده نبینم و داغ دلم تازه نشود. 

پسرک ششماهه بود چهارسال قبل، وقتی که گاهی به تماشای مسابقه های صامت می نشستیم و خدا خدا می کردیم که بیدار نشود. این روزها اولین مسابقه فوتبالش را تماشا کرد و دلخورانه ابراز نظر فرمود کرد که: ای بابا این ها چقدر همدیگر رو می زنن!!! 

بخوان، به اسم پروردگارت که آفرید...*

چهارسال و پنج ماه دارد پسرم. چهار سال و پنج ماهگی اش برای من مادر روز بزرگی بود. اولین کلمه زندگی اش را بدون اینکه قبلا دیده باشدش با هجی کردن حروف خواند. حجم شادی ام شاید به فراخنای شکوه لحظه ای بود که آن امی را، مساله آموز صد مدرس کرد... انگار معجزه ای باشد خواندن. انگار که هر واژه ای با خوانده شدن تقدیس می یابد و در چشمه آفرینش هزار تبلور دوباره می یابد... آن دم انگار لیلی هم از جام خلق خداوندی لبی تر کرد...

کلمه هایی که خواند mes و gras **بود...


این روز برای ما ارزش دیگری هم داشت... آراز، لذت سواری بر دوچرخه تعادلیش*** را برد و بعد از چند هفته ای که از شروع تمرین هایش می گذشت عاقبت توانست بازی را با سواری پیوند دهد. بی گمان برای این شادی، ما مدیون پائولین مهربان و ماهر، فیزیوتراپ کاربلد پسرک و کفش های ویژه ای هستیم که می پوشد، که انگار با حضورشان لذت فعالیت های بدنی مرتبط با پاها در آرازم صدچندان شده است. ماهیچه های ساق های کوچکش روز به روز قویتر می شوند و انگار آن راهی را که در دوسال گذشته به رنجوری پیموده اند، به یکباره و با توانایی و به سرعت می پیمایند. باشد که پایان این راه هم به روشنایی توانایی ناب پیوند بخورد، آمین.

* سوره مبارک علق 

** کارد و چمن

*** Balance Bike - Loopfiets دوچرخه بدون پدال که در کودکان زمینه ساز آموزش تعادل و نهایتا دوچرخه سواری و بیشتر بازی های تعادلی است. مطابق تصویر. (تصویر یک دوچرخه تعادلی، و نه تصویر آراز!)

نود و یک

نود رفت. سال نود سال دانه هایی بود که عاقبت به بار نشستند، اما خدا می داند که هنوز جانم خسته ناامیدی ها و نامرادی های فراوان آن است... برایت سالی آرام و خوشحال از مجموعه سال های پربار زندگی ات می خواهم که شاید من و پدرت هم در سایه آن به خوشدلی بیارامیم و کمی تن به تن آسانی آفتاب بسپاریم. برایت در سال جدید قلبی می خواهم که برنزه شادی ها و شادکامی ها باشد، جوانه نوبهارم.

توضیح تصویر: آراز و اولین اجرای گروهی موسیقی به همراه استاد سه تارش در سالی که گذشت.


اخترفیزیک به زبان آراز

آراز - مامان جون چرا شب میشه؟

من - برای اینکه زمین هم دور خودش و هم دور خورشید می چرخه.

آراز - چه جوری زمین دور خورشید می چرخه؟ 

من - این جوری مامان جان (توضیح نمایشی با دو تا توپ).

آراز - پس چرا زمین این جوری نزدیک خورشید می چرخه و نمی ره اون دور دورها بچرخه؟ (توپ ها را از من می گیرد و نشان می دهد که منظورش چیست)

من - برای اینکه خورشید خانوم جاذبه داره یعنی مثل اینه که زمین رو خیلی دوست داره، همش دوست داره زمین پیشش باشه انگار که دست هم رو گرفته باشن.

آراز - خوب اگه دست های هم رو گرفته باشن که دیگه زمین نمی تونه دور خودش بچرخه!!! چه جوری دستشو گرفته که می تونه بچرخه؟


پی نوشت - فقط چهل هفته طول کشید دگردیسی معجزه وار یک توده سلولی به انسانی... چهار سال دیگر لازم بود که از موجودی که لبخند زدن هم نمی دانست، اندیشمندی حاصل آید که نیوتون وار درباره مدار ثابت کره زمین پرس و جو کند. حیرانم کوچولوی متفکر من، از دانه توانایی نهفته در ضمیر آدمی، و اینکه چه باری می دهد در چهل سال اگر باورش کنیم...

پایانه - 1

زندگی مان اتوبوسی است که در پیچاپیچ جاده سفری را می تند. گاه اما می رسد به پایانه ای که در آن قرار بر این است جاده ای دیگر در خمشی نو، چشم انداز بس دیگر گونه ای به تماشا بگذارد. ما همه مسافران اتوبوس های سرنوشت هامان، بارها از این پایانه ها گذشته ایم، مایه تسلی خاطر باشد این شاید.

از بین همه آن چیزهای ارزشمند که آراز با با آنها خداحافظی می کند «سیلیا» را نام می برم. دوستی نابی با آراز دارد سیلیا که کمتر بین بزرگسالان و کودکان دیده و دانسته ام؛ به خصوص که در غربت، هژمونی فاصله های جغرافیایی بر ابعاد رابطه های فامیلی امری بدبهی است. همیشه با خودم فکر کرده ام که چه چیز از «سیلیا»ی دوست داشتنی یک دوست بی مانند برای پسرک ساخت، اندوخته معنوی، توانایی ذاتی، عشق زلال به کودکان یا آن دانش ملکه ذهن شده که خواسته یا ناخواسته از والدین روانشناسش آموخته است؟

سیلیای عزیز هرچه بود، دلمان برایت بی نهایت تنگ می شود، با این که همیشه در قلبمان ماندگاری. تویی که دوستی ات یکی از برگ های زرین کودکی آراز بود... این قلب مادرانه ام سخت متشکر توست و همه لحظه های شیرینی که به پسرکم هدیه دادی، گرچه همیشه در جواب این تکرار بگویی که : «من ممنونم از تو برای داشتن چنین پسری. بودن با او بی اندازه لذت بخش است».

قلب قندیلی

تابستان بی نهایت سردی داشتیم که از بی خورشیدی، به پاییز رو به افولی می مانست. وقتی تمام شد زمستان ملایم پربارانی آمد و دلمان را خوش کرد... دو هفته ای می شود که ننه سرما از خواب خرگوشی اش بیدار شده است اما... هوا به قدر اعداد دورقمی منفی است. حساب کرده ام ده دقیقه بیشتر اگر توی خیابان راه بروی و کمتر از سه جفت جوراب داشته باشی، نیم ساعت بیشتر طول می کشد که باز هم پاهایت را بخشی از وجودت بدانی. با خودم فکر می کنم که اگر راست باشد که دویست و اندی از سرما مرده اند، چرا این سرما اثر نمی کند روی موجودات ریزی که دو سه ماهی می شود در ریه های من و آراز زندگی می کنند و به سرفه می اندازندمان...

امروز هم سرد بود. قلبم هم قندیل بست وقتی دکتر برای پسرکم کفش طبی تجویز کرد. نمی دانستم خوشحال باشم که عاقبت توانستم این سیستم درمانی ناکارمد را متقاعد کنم برای گرفتن کفش ها بعد این همه سال کش و قوس، یا اینکه گلوله گلوله اشک بریزم برای همه آن سالهایی که باید این کفش ها را تحمل کند... هیچکدام. شکر کردم که دکتر اول آیه جراحی خوانده و بعد خودش همین راه حل ساده  تر را پیش کشیده است... شاید می خواست کمی یخ دلم را آب کند وقتی گفت: «شما پسر فوق العاده ای دارین خانوم... »

:( یا :) ؟

صحنه اول:

زمان - پریروز

مکان - دم در مدرسه

آراز - مامان جون، من «Pasta» شکلاتی* می خوام. چرا شما برای من پاستا شکلاتی درست نمی کنی تو مدرسه بخورم؟

مامان - عزیز دلم، برای اینکه میوه بهتره و برای بدنت مفید تره.

آراز - نه!! من دلم نمی خواد ماهیچه هام قوی بشه، خودم بزرگ بشم، من پاستا دوست دارم :(

مامان - چی شده امروز که شما یه هو هوس پاستا کردی گل من؟

آراز (با بغض) - آخه امروز «پیتر» پاستا آورده بود، همه شو خودش خورد به من یه ذره هم نداد!

مامان - هممم، می فهمم سخته پسرم... که دوست آدم یه چیز خوشمزه بخوره که آدم دلش می خواد... ولی خوب میان وعده خودش بوده، اگه به شما می داد گرسنه می موند....

آراز - سکوت.


صحنه دوم:

مکان - همان مکان

زمان - دیروز

آراز - وای مامان جون خیلی ممنونم امروز واسه من پاستا گذاشته بودی... خیلی خوشمزه بود... امم... به «بونه» هم دادم... اونم گفت خیلی خوشمزه است....

مامان - چه عالی! چه حس خوبی داره آدم کنار دوستش چیزهای خوشمزه بخوره...

آراز - آره...


صحنه سوم:

مکان - همان مکان

زمان - امروز

آراز - مامان باز هم تو خونه «koekje»** داریم؟

مامان - نه پسرم نداریم. (توضیحات مبسوط مربوط که در جواب اینکه چرا نداریم)، مگه بیسکوییتی رو که امروز برات گذاشته بودم نخوردی؟

آراز - نه.... نخوردم. دو تا توش بود، یکیشو دادم به «بونه» و یکیشم دادم به «پیتر». خیلی گشنمه...

مامان - پسرم، خیلی خوبه آدم خوردنی هاشو با دوستاش قسمت کنه، به شرطی که واسه خودش هم نگه داره.

آراز - مامان جون... خوب عیب نداره من بیسکوییت هامو دادم به دوستهام. آخه گشنه بودن، دلشون بیسکوییت خواسته بود.... عیب نداره.... ناراحت نباش... خیلی خوشحال شدن آخه....

مامان - سکوت!


* Pasta شکلاتی: شکلات صبحانه

** Koekje : بیسکوییت

چهار و دیگر هیچ (5): دنیایی دارند چهارساله ها برای خودشان....

پسرک چند وقتی می شود که چهار ساله شده است. چهارسالگیش را عاشقم برای همه خردی که انگار یکجا از جهان گرفته است.

این روزها اما دو آراز در خانه ما زندگی می کنند. یکی کوچک است، یکساله شاید. این آراز کوچکتر که می آید می فهمیم که دیگر سخت گیری کافی است. به قول خودش «باید مراقب بیبی باشیم تا بزرگ بشه». این کودک درون که انگار همچون شاخه تر و نازکی از وجود نازک آراز منشق شده است، به من یادآوری می کند که پسرک دوست داشتنی من هنوز به توجه و محبت کودکانه سخت محتاج است. «بیبی» می آید و توی بغلم می نشیند. حرف زدن بلد نیست. فقط ماما می گوید و لاغیر. کلمه ها را کودکانه و نادرست تلفظ می کند. عاشق این است که بوسش کنیم و بوسش بدهیم. چهار دست و پا راه می رود و بلد نیست هیچ کاری را خودش انجام بدهد. چه این کار لباس پوشیدن باشد، چه پیاده شدن از ماشین و چه غذا خوردن. از تقلید آگاهانه و بسیار حرفه ای اش می فهمم که کودکم نظاره گر قهاری است. به غیر از این به نظرم هنر پیشه با استعدادی هم هست. گاهی واقعا بر می گردم به دو-سه سال قبل وقتی که در مقابل نگاه های متعجب من ده بار کلمه ای را تکرار می کند تا بتوانند درست تلفظش کند، یا از من آویزان می شود تا بغلش کنم!

مثل هر چهارساله دیگری پسرک ما هم سیل سوال بر سرمان می باد، اما روش خاص خودش را دارد. سوال هایش برایش مهم هستند. به جوابشان بسیار به دقت گوش می کند و خوب می فهمد. کمتر پیش می آید که سوالاتش بی وقفه باشد. معمولا بعد از گرفتن جواب در موردش غور می کند و اگر لازم بود سوال دیگری می پرسد و عاقبت در پایان می گوید: آها!!! سوال هایش در واقع برای شروع بحث یا ادامه دادن صحبت نیست، برای فهمیدن صرف است (روانشناسان می گویند بچه ها سوال می پرسند چون از گفتگو با شما لذت می برند)، شاید دلیلش این باشد که برای گوش کردن به حرفهایش همیشه وقت داریم و نیازی نیست که با پرسیدن توجه ما را جلب کند. خیلی پیش می آید که متوچه شوم در حال صحبت های جدی هستیم، بدون سوال.

نکته جالب تر این است که پرسش هایش علمی نیستند.... اغلب سوال هایش را می توان انسان-شناختی خواند. درباره آدمها می پرسد: انگیزه هایشان، عشق هایشان، نفرت هایشان، دوستی ها، لبخندها و گریه هایشان. اینکه چه می کنند، چرا می کنند، برای چه می کنند. سیر نمی شود انگار از کند و کاو و بالا و پایین کردن آدم ها. کنجکاویش نه فقط شامل آدمها می شود که شامل همه چیزهای دیگری که بتوانند شخصیت آدمی به خود بگیرند، گیریم گربه باشد، یا آدم برفی یا عکس کتاب. یعنی عین همین سوال ها را در مورد سگ همسایه و بارماپاپای توی کتاب هم می پرسد. سوال های علمی اش هم از جنبه مردمشناسی پررنگند. گره ابروهایش باز نمی شود اگر بشنود که غروب خورشید به خاطر گردش زمین است. دلش می خواهد بگویم که خورشید موطلایی دامن بلندش را زده زیر بغل و رفته است برای خواب!

تاکتیک روانشناسانه ای که می گوید جواب سوال بچه ها را با سوال بدهید تا به فکر وادارش کنید به هیچ عنوان درباره نوگل خانه ما کاربرد ندارد. احساسم می گوید که فقط وقتی سراغم می آید که خودش نتواسته باشد جوابش را پیدا کند. گاهی سخت عصبانی هم می شود، وقتی نمی توانم (یا نمی خواهم) انگیزه و روحیات آدمها را برایش توضیح دهم. باور کنید یا نه هیچ جور نمی توانم بفهمم چرا مادری که با دخترش آمده خرید قیافه نگرانی دارد! این جور وقت ها سعی می کنم قصه ای بسازم و با یک شاید مهر دروغ را از پیشانی قصه ام پاک کنم. مثلا بگویم: «خوب نمی دونم... شاید غذاش رو گازه، و نگرانه» بماند که اگر راضی نشود باید مثنوی هفتاد من بگویم به جای قصه...

- «خوب چرا نگرانه؟»

- «اونوقت می ترسه غذاش بسوزه خوب... »

- «چرا نگرانه غذاش بسوزه؟»

- «چون بابای دختر کوچولو شب میاد خونه گشنه می مونه»

- «نه... آدم می تونه نون بخوره... می دونستی؟»

و.... الی آخر!

برایم جالب است تک و توک من هم از او سوالی بپرسم. زمینه هایی را انتخاب می کنم که به غلط تصور می کنم توجهش را جلب نکرده اند. تعجب می کنم که چطور به سرعت جوابم را می دهد، درست یا نادرست معمولا توضیحی دم دست آماده دارد. می فهمم که قبلا در این مورد فکر کرده و به نحوی برای این سوال های نپرسیده پاسخی پیدا کرده است، با به هم آمیختن تجربه ها و دانسته هایش....

خلاصه اگر در کوچه و خیابان پسر چهارساله ای را دیدید با مادرش، که دوتایی رفته اند توی نخ مردم و دارند بر و بر نگاهشان می کنند و دم گوش هم پچ پچ می کنند، احتمالا اهالی آینده را دیده اید... :)


تغییر عمده دیگر وجود نازنین پسر ما، علاقه بی حد و حصرش به فانتزی است. در این میان دست های کوچکش بهترین دوست و همراهش هستند... برایم بسیار عجیب است که چطور این دست ها ساعت ها با هم می جنگند، آشتی می کنند، تئاتر بازی می کنند و می رقصند! (البته اگر ساعت ها دویده و بازی کرده و از نظر جسمی خسته باشد و نه همیشه). ذهن کوچکش همیشه در حال پردازش قصه ها است و داستان ها و این نمایشنامه ها دائم روی صحنه می روند... این پسر چهارساله تک تک لحظه های زندگی اش با قصه و تخیل و موسیقی پر است.... وقتی از محیط بیرون خانه برمی گردد، دوست دارد چند دقیقه ای تنها باشد. نه کسی را می خواهد و نه به ندای کسی را لبیک می گوید. شیرجه می زند در عالم نمایشنامه های چهارسالانه اش و با خودش و اسباب بازی ها نمایش تازه ای راه می اندازد. این بازی ها انگار برایش حکم شفا دارند و آرامش و استراحت... حکم برون ریزی و درون نگری....


نهایت نوشت : شاید این روزها نباشم، بدانید و آگاه باشید که اتاقی از خانه های روشن تان نیست که سر نزده مانده باشد. گناهش به گردن این سرفه های بی پایان... بعد یکماه بیماری، هنوز منتظر سلامتی هستم و فراغ بالی که با خود میاورد. التماس دعا.

تولد

مبارک باشد زادروزت نازنینم. گیاهک سبز زندگی ات پربار باد...

پی نوشت: مهمان داشتیم: رفته اند. جایشان به قدری خالی است که توصیفش مشکل می نماید. سال میلادی در آسمانی که از شکوه جوانه های نور پرطنین بود، نو شد. فکر می کنم گاهی بودن در لحظه حیاتی تر از واکندنش در خاطره هاست... ما امسال در حال زنده بودیم... حتی اگر لذت تماشای آن را در آینده از کف داده باشیم.

پی پی نوشت: سخت بیمار و سرماخورده ایم. مهمانی تولد ویروسها و باکتری ها است انگار!

چهار و دیگر هیچ (3): گیاه چسبانک وابستگی

 وابستگی عزیز!

خیال می کردم تو را جایی توی یکی از همان فرودگاه ها و پایانه های بی پایان زندگی ام جا گذاشته باشم. فکر می کردم گمت کرده ام و خیلی بیشتر از میرزا نوروزی که کفشهایش را جا گذاشته باشد خوش خوشانم شده بود. فکر می کردم حالا که دل و ریشه و برگم را گذاشته و گذشته ام، پس تو هم رفته ای، هیهات که مانده ای! هیهات!

تو در بغض امروز من متجلی شدی وقتی به پسرکم گفتم که دیگر قرار نیست برگردیم و امروز باید برای بار آخر از «کاین» کوچولوی چینی، بهترین دوست مهد کودکی اش خداحافظی کند و او گفت: «چشم، باشه مامان جون!» با همان صدای معصوم و دوست داشتنی که به محض برخاستن از خواب گفته بود: «مامان جون، حالا که خوابیدم و صبح شد، دیگه می تونم برم مهد کودک؟، لطفا اجازه می دی یه لحظه برم پیش کاین؟».

تو در سرگیجه پنهانم بودی وقتی برای بردنش به در گرگ و میش غروب رفتم و او با همان چرخش نازنین دستهایش گرد مچ و رو به در مهد گفت: «خداحافظ مهدکودک!» با همان دست هایی که به محض رسیدن به مهد، کاین کوچولو را که به پیشوازش دویده، نه پرواز کرده بود در آغوش فشرده بود....

ای گیاه چسبانک، ای وابستگی قلبم، که ریشه می دوانی در وجب وجب خاکبرگ محبت انسانها، از پیشم برو. دلم می خواهد همان مادر سنگی و سترگی باشم که یک پسر چهارساله آن را برای روزهای پایانی دوره ای مهم از زندگی اش می خواهد. کوهی که پسرک درد جدایی های چهارسالگی اش را بر آن فریاد کند... دلم می خواهد الگوی نمونه ای باشم برای پسرم در لحظه های تلخ وداع، نمی خواهم که درد تو را هم دولا شده بر دردهای پسرک تودارم بیابم... نمی خواهم بدانم که من هم دلم برای این مهد کودک سبز و آرام تنگ می شود، نه برای سنگ و در و تخته و دیوارش که برای آراز و دو سال و نه ماه از کودکی سرشارش که آنجا جا گذاشته است... نمی خواهم دلم برای ماشا و مارلوس و دبی و ماریکه تنگ شود... برای آن اشک هایی که با هربار کنده شدن پسرک از آغوشم پشت آن در ریختم...

از پاهایم نگیر و زنجموره نکن که رشد بی رفتن بی معنی است. برو و بگذار بروم. برو و بگذار ببرم.

برو...

پایان نوشت: جواب کامنت های پست ماقبل آخر در نظردانی داده شد....

نیستان رفتند و هستان می رسند*

اندک اندک جمع مستان می رسند --- اندک اندک می پرستان می رسند

دلنوازان ناز نازان در رهند --- گلعذاران از گلستان می رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست --- نیستان رفتند و هستان می رسند


پی نوشت --- تاج قلب مادری کوچولوی من!

تقریر شد به تاریخ هفدهم دسامبر دو هزار و یازده سنه میلادی.

* مولانا

به من بیاموز تا دنیا را کشف کنم (4): خداحافظ کودکستان!

پنجم دسامبر آخرین روز حضور پسرک در کودکستان بود. چه زود نه ماه گذشت! امروز پسرم پیله را درید و بالهای پروانه ای اش را باز کرد برای پروازی تا بی نهابت. وقتی به گذشته نگاه می کنم، انگار اخگر همه تردیدها و نارضایتی ها خاموش شده و تنها گرمای رضایتی عمیق و دوست داشتنی باقی مانده از آن تلاش آتشین. خوشحالم از درستی راهی که انتخاب کردیم و پشتکارمان در مسیری که پیموده شد. بی تردید حضور در کودکستان مونته سوری «زخلت» یکی از پربارترین دوره های زندگی آراز بود و تاثیر غیر قابل انکاری در رشد شخصیتی، اجتماعی و توانایی های او داشت... شاید بد نباشد به نقش حمایت کنندگی پررنگشان اشاره کنم در دوره هایی از رشد پسرکم، که جز با دلگرمی شان نمی توانست پایان خوشی چون این داشته باشد....

با «ریتا» ارزیابی رشد آراز را بر روی کارنامه نهایی اش بررسی کردیم. درباره کارنامه پایانی پیش از این در پست های قبلی آموزشی اشاره کرده ام.

در این بین کسب بالاترین امتیاز برای برخی توانایی ها به عنوان مادر آراز برایم قابل پیش بینی بود و قبل از این هم در جلسه اولیا و مربیان مهد کودک پیش درآمدی از آن را شنیده بودم. امتیاز عالی برای مواردی همچون حضور در جمع، بازی با کودکان، تعامل با بزرگسالان، تمرکز بر موضوع بازی یا آموزش، توانایی کنار آمدن با تغییرات محیط و همانند سازی با شرایط، عدم دلبستگی به یک اسباب بازی ویژه، و بازی کردن به تنهایی و سرگرم کردن خود، هارمونی و موسیقی و رق-ص.

برخی دیگر را نمی دانستم و دانستنشان را قدر دانستم مثل کسب نمره فوق العاده در خلاقیت، رویاپردازی و فانتزی، بازی های خیالی، مدیریت کارهای شخصی و اعتماد به نفس در انجام کارها و امتیاز خیلی خوب در جمله بندی، کاربرد کلمه های واضح، کاربرد زمان، درخواست کمک در صورت نیاز، میمیک چهره و فعالیت های فیزیکی ظریف مثل گرفتن مداد و نقاشی.

به این ترتیب از میان همه چندین ده مورد بررسی و بازبینی شده هیچ امتیاز کمتر از خیلی خوب نداشت پسرم. این نخستین کارنامه کارشناسی و تخصصی آراز بود ... حیف که والدین تنها حق مرور کارنامه را دارند و نه حق داشتنش را.

گفتمان 17: تو بگو ای گل و ریحان سخنت

وقتی اشتباه می کنی و می گویی: «عیف (!) نداره مامان جون، غصه نخور، درست میشه»

وقتی ما حواسمان نیست بگوییم عافیت باشد، و خودت تذکر می دهی: «من عبسه* کردم ها!»

وقتی سر صبحانه یادت می افتد که یکی از اون چیزهایی که باید می آوردی سر سفره از قلم افتاده و با دو دستت می زنی روی صورتت که : «وای! خاک عالم! گردو یادمون رفت!»

وقتی همه روز و شب عروسک مورد علاقه ات (ببعی) را می خوابانی پشت موتورت و موتورت را پارک می کنی وسط خانه، و وقتی ما حرفی می زنیم که به مذاقت خوش نمی آید می گویی : «هیس! دیگه هیچ چی نگو، مگه نمی بینی ببعی خوابیده!»

وقتی که گاهی وقت ها منطق کلامی ما توی چهارساله را راضی می کند و با لحن کشدار می گویی: «باشه مامان جون، دیگه این کارو نمی کنم!»

وقتی گاهی وقتها می گویی: «حالا با من دوستی؟»

وقتی با بغض توی گلویت برای دیگران تعریف می کنی: «من خیلی ناراحتم، برای همین دیگه، برا اینکه بابا (یا مامان) اجازه نمیده، حالا دلم پر غصه است!»

وقتی چیزی می خواهی و به جای گریه و لجبازی بی اغراق هزار بار حرف خودت را تکرار می کنی: «من اینو می خوام»، «دیگه هیچ چی نمی خوام، چیز دیگه نمی خوام»، «مگه خودت نگفتی از اینها می دی؟»، «اگه منو دوس داری باید بدی دیگه!»، «من فردا اینو نمی خوام، من امروز می خوام!» و...

وقتی موقع خداحافظی جلوی مهد با چشمهای گریزان از چشمهایم می گویی: «من دوست ندارم برم مهد، برا همین دیگه، برا اینکه آخه شما میری، دور میشی، دیگه صدای منو نمی شنوی، من می گم آنا من شما رو دوست دارم، اما شما دیگه نیستی.»

وقتی صحنه ای از فیلم یا کارتون را مناسب خودت احساس نمی کنی: «من اینو دوست ندارم، آقا می خواد خانوم رو بزنه»، یا «من نمی خوام اینو نگاه کنم، آخه موشه باباش میره غصه می خوره».

وقتی بعد از کنار آمدن با حسهایت می گویی: «آنا، ببین من دیگه خوشحالم، دارم می خندم، شما هم خوشحال باش! خوشحال باش دیگه!»

وقتی می گویم: «پسرم این کار رو که کردی خیلی از دستت ناراحت شدم» می گویی: «اهم، می فهمم، خیلی سخته!!»

وقتی بی حوصله هستی و می گویی: «فهمیدم دیگه!» 

....

آن وقت ته دلم را قند و غنج می روبد، معبود کوچولوی من.


* عبسه: عطسه

منعکس در آینه یار


تاریخ آفرینش: هفتم مهر نود
هنرمند: آراز آینده
موضوع: مادر
پی نوشت: یه ذره زیادی جدی نیستم؟ :)

از عاشقانه های آرام یک مرد کوچک

وقتی توی ایستگاه راه آهن مردانه دست داد و بعد هم بغلش کرد، به خودم گفتم لیلی پسرت مرد شده است. روز را آمد که: «اسبه غم داره دلش مامان جون، می خوای بغلش کنی بهش بگی آتا زود زود میاد؟». همین .... اما عصر که مهمان های عزیزمان رفتند دیدم که اشک های دانه درشت روی گونه های کرکی اش سرازیر است:

- مامان جون چرا به مهمونها چایی تعارف نکردی؟

کلی برایش حرف زدم تا باورش بشود که رفتن مهمان ها برای شب است و نه از کاستی من در پذیرایی... گفتم که درکش می کنم و می فهمم که دلش برای «آن سفر کرده» مان تنگ است. عجیب اصرار می کرد که دلیل گریه ای که تمامی ندارد و انگار از سوز جگر بر می خیزد این نیست... وقتی گنجشکک دلش به آرامی بال و پر بست و زیر چشمهایش از آنهمه گریه ور آمد، وقتی طره های موبش به شبدر عرق نشست، در آغوشم زیر لب اعتراف کرد که دلش می خواسته «او» برگردد. کلافه بود از آشکارایی آن راز پنهان...

فدای آن جوانه محبت مغرور و نازک ریشه کرده در قلبت برای پدر.

پی نوشت: ما همه خوبیم. بی ملال، بی گلایه. خدا می داند که احوالپرسی هایتان برایم چه گرانقدرند. دوستتان داریم :)

دوم دوم

اگر از آن دسته پدران و مادران ایده آل گرای صلح طلب هستید که بچه دار نشده اید، باردارید یا سن بچه تان را هنوز با ماه هایش شمارش می کنید...

اگر یکسال است که در خانه خود تلویزیون ندارید و پیش فرض تان این است که فرزندتان را از بن تن، مرد عنکبوتی، سوپر من، بت من و خشونت فیلم ها و کارتون ها دور نگه داشته اید و خشن ترین صحنه ای که بچه شما در رسانه های ارتباط جمعی دیده و شنیده و خوانده، آمپول زدن دامپزشک به بز بوده است...

اگر واژه های تفنگ، شمشیر، اسلحه، فشنگ، توپ، تانک، مسلسل و جنگ در یک کیلومتری کودک شما بر هیچ زبانی جاری نشده است...

اگر هرگز هیچ کدام از اسباب بازی های یاد شده از درگاه خانه شما عبور نکرده است...

اگر هنوز هم فکر می کنید که خانواده می تواند نقش فیلتر را بین کودک و جامعه بازی کند...

بدانید و آگاه باشید که مامان و بابای آراز هم تا همین چند روز پیش که این صحنه را دیدند در خواب خرگوشی مشابهی بوده اند. با اینهمه اگر خواب نیستید یا از آن دسته آدم هایی هستید که به خوابهای خوش و ناخوششان می خندند، تبسمی که با دیدن این عکس لب هاتان را آذین می بندد، عیدانه آینده باشد به شما!


وسیله ای که می بینید: اسلحه!

دسته تفنگ: گوشت کوب!

لوله تفنگ: همزن دستی!

مخترع: آراز کوچولوی خانه ما.

اسم ابداعی خیالباف کوچولو: دوم دوم!!!! (مامان یه لحظه بیا! بیا ببین، "دوم دوم!" درست کردم... دوم!! دوم دوم دوم!!!)

چهار و دیگر هیچ (2) : زبان دوم

وقتی آراز حرف زدن شیرینش را به زبان مادری آغازیدن گرفت، تصمیم گرفتیم که همزمان با دو زبان دیگر که هریک را به دلیلی باید می آموخت پیش برویم و نترسیم از مشکلات احتمالی اش. منابع علمی و تجربه جمعی همه آدم هایی که پیش از ما شرایط زندگی این چنینی را تجربه کرده بودند موید درستی تصمیم مان بود. راهکارهای خاصی را به کار گرفتیم، همچون شرکت در گردهمایی های مادران و فرزندان داچ، کلاسهای هفتگی کودکان چندزبانه و یا حضور بابرنامه «اما»ی دوست داشتنی در خانه مان.

امروز من فکر می کنم زبان در کودکی نقشی دارد که از مرزهای منجمد یک دانستنی، یا آموزه به درد بخور فراتر می رود. زبان دوم یا چندم به خصوص برای کودکی که از بن و ریشه و خاک از سویی و اقوام و فرهنگ و سنت هایش از سوی دیگر جدا افتاده است، ابزار مهمی است که او را در خودشناسی و تعریف من جدید در فضایی جدید کمک می کند. کودک باید در محیطی متفاوت از پدر و مادر رشد کند و با فرهنگی دیگرگون همفاز شود.  تفاوت شگرف خانواده با محیط جامعه و شاخ و برگ حاصل از این تفاوت ها بار سترگی است بر دوش یک خردسال. معتقدم که در این میان زبان نخستین - یا شاید تا مدت ها - تنها ابزار پی ریزی و تثبیت «من»1 است. نمی دانم اگر دو سال قبل هم تجربه امروز را داشتم برای آموزش زبان سوم سرمایه گذاری معنوی می کردم یا خیر.

پسر من، همچون بیشتر کودکان ایرانی، موجودی است سرشار از سودای رابطه های عاطفی و تک تک انسان های دنیا را از صمیم قلب دوست دارد. از نخستین روزی که پا به زندگی ام گذاشته، به ندرت دیده ام که از کسی (هرچقدر غریبه و ناشناس) بترسد و خورشید مهربانی و لطف ناب لبخندش را از مردمان دریغ دارد. چنین موجود نازنینی، در دنیایی که ساکنان آن به زبان دیگری سخن می گویند، ناهمواری های نامنتظری را تحمل کرده است.

قلبی که آتشفشانی از گدازه های عشق باشد و زبانی که به لفظ دیگران نچرخد ترکیب خطرناکی است. نتیجه آن شاید کودکی باشد که با همه شایستگی اش نتواند جایگاهی مناسب اشتیاقش در جمع دوستان بیابد، پایان این داستان جز سرخوردگی، ناامیدی و استرس مدام چه می تواند باشد؟ کودکی که از رفتن به مهدکودک ابا خواهد کرد، یا به خوب بودن خودش شک خواهد آورد: فکر می کند که مشکلی در کار است که دیگران دوستش ندارند و نمی خواهندش یا وگرنه چرا باید محبت های بی دریغش بی جواب بماند. کودکی که وقتی عصرها به منزل بر می گردد مدام نمایشنامه ای را بازی می کند که در آن ماشین قرمز دوست ندارد با ماشین زرد بازی کند و خدا می داند که انگشتان کوچک غمزده کودک روی ماشین زرد چه آهنگ غمی بر چنگ دل مادر کوک می کند! کودکی که سعی می کند ماشین قرمز به خاطر همه آن عدم پذیرش غیرمنصفانه ای که به ماشین زرد تحمیل کرده است پرتاب کند به کناری...

آن روزهای دردناک و سخت، امروز که روز نوشتن این پست وبلاگ آینده است طی شده اند. ما این روزها پسری در خانه داریم که برای رفتن به مهد کودک و بازی با دوستانش حقیقتا لحظه شماری می کند. به من گفته شده است که کاین و آراز دوقلوهای به هم چسبیده مهد هستند و گاهی با سخاوت اجازه می دهند که «برام» و «ایلان» هم با آنها بازی کنند! خوشحالم از این که پسرم نخستین یار مهدی اش را خود با شاخصه های هدفمند انسانی اش انتخاب کرده است و روزهایی که از مهدکودک برمی گردد به شیرینی برایمان تعریف می کند که چطور دست در دست دوست دنبال کلاغ ها کرده اند یا با مگس دوست شده اند. اشک شوق چشم هایم را پر می کند وقتی از پشت پنجره آراز و دوستانش را تماشا می کنم که با صفای خردسالی بازی های کودکانه بامزه اختراع می کنند و خنده های شادشان تا آبی آسمان بر می جهد. این روزها ماشین های آراز در صلح و صفا برای هم بوق می زنند و شادمانه تنگ هم پارک می کنند تا جا برای دیگران هم باشد.

این توفیق عاطفی در محیط ناهمزبان مشخصا بی ارتباط نیست با جمله های رضایت بخشی که در آخرین روز از کودکستان مونته سوری و پیش از آغاز تعطیلات تابستانی درباره پیشرفت قابل توجه و تحسین برانگیز زبانی آراز از معلمانش شنیدم. به من گفته شد که در یکی دو ماه گذشته آراز گام های محکمی در زبان داچ رو به جلو برداشته است و تعداد کلمه هایی که می تواند در جمله هایش به کار ببرد از حد شمارش فراتر رفته است. هرروز حرفهای تازه ای می زند طوری که گاهی لازم می شود به لغت نامه مراجعه کنم، و چند وقتی می شود که پسرک روند معکوسی در زبان پیش گرفته است یعنی به جای استفاده از کلمه های فارسی در جمله های داچ؛ واژه های داچ را به خانه و صحبتهایمان می آورد به خصوص زمانی که از تجربه های اجتماعی خارج از خانه اش بحث می کند. این نشان می دهد که چطور زبان محیط توانسته است خود را تا حد زبان مادری آراز بالا بکشد و خود را در ادبیات شفاهی او جایگزین کند. جمله هایی مثل این را اگر پشت در خانه ما فالگوش بایستید زیاد می شنوید:

- «مامان من مس2 دوست دارم. میشه اونو بدی؟»

- «یعنی اگه فوتبالن3 کنیم و اسلاپن4 کنیم، بعدش عمو میاد پیشمون؟»

- «این ببعی من کوش نو5؟»

پیش از مادر شدن فکر می کردم روزی که جگر گوشه ای کاپ المپیکی را بالای سر می برد یا کاشف دارویی نایاب می شود، بهترین لحظه های زندگی والدینش را رقم می زند. شاید هم بزند، اما مطمئنا این شادی بی نظیر که مهمان دلم شده است هیچ کم ندارد از شادی هایی که ابعاد اجتماعی بزرگتری دارند. من بی نهایت خوشحالم که عاقبت دل مهربان پسرکم سد زبان را پشت سر گذاشته و اکنون او را به سوی آینده روشن عاطفی اش رهنمون است، گیریم از راهی چنین پر نشیب و فراز.

1 ego من: یکی از بخش های شخصیتی انسان از دیدگاه فروید که پس از تولد و در ارتباط منطقی فرد با واقعیت جهان شکل می گیرد و در بزرگسالی همچو رابطی میان خود ایده آل (سوپر اگو، وجدان) و نفس (نهاد، ای دی) عمل می کند.

2 Het mes: چاقو

3 voetballen: فوتبال بازی کردن

4 slapen: خوابیدن

5 nu: حالا، اکنون 

پ.ن: کاربرد واژه های یک زبان در زبان دیگر در کودکان دو و چندزبانه یک لغزش زبانی عادی است و با روش های ساده ای قابل حل است که جای بحث آن در این پست و وبلاگ نیست.

چهار و دیگر هیچ (1): همه خوشمزه های دنیا

روند رشدی بچه ها همیشه منطق فازی دارد. بچه ای که راه می افتد البته ماه ها برای چنین روزی تمرین کرده است. کودکی که زبان باز می کند همچنین. اما برای ما بزرگترها لحظه خاص ایستادن روی دو پا ماندگار می شود یا اولین شیرینی مامان که تلفظ می شود و این طور است که بعدها وقتی گذشته را مرور می کنیم شکل کلی رشد را با گسستگی هایی همچون پله های صعودی در نظر می آوریم و لحظه هایی که در دوربین عکاسی ذهنمان جاودانه می شوند.

آراز من انگار با نزدیک شدن طلایه های چهارسالگی یک قدم دیگر بر نردبان رشد بالا رفته است: انگار یک پله دیگر طی شده است. گفتم دوربین وبلاگی ام را بردارم و تا دیر نشده و یک مرحله دیگر را هم جست و خیز کنان نپیموده است ثبتش کنم.

****

در کودکستان مونته سوری آراز، پیشرفت های کودکان را در مراحل زمانی مختلف به صورتی که خود کودک متوجه نشود تحت نظر می گیرند و تعداد مشاهده ها وقتی به چهار رسید میانگین نتیجه را در پرونده ای که بعدا تحویل مدرسه خواهد شد ثبت می کنند. این مشاهده ها حدود 70 الی 100 مورد مختلف را در بر می گیرد و کمینه ثبت هم سه بار است. کودک پیش از ورود به مدرسه باید بتواند نمره کامل را در همه زمینه ها بگیرد. نتیجه ها در جلسه هایی با حضور والدین بررسی می شود. با اینکه هنوز هم مخالف هرگونه نمره دهی به رفتار انسانی به خصوص برای کودکان هستم ولی اعتراف می کنم که اولین جلسه این چنینی برای من لحظه های فوق العاده جالب و خوشی را رقم زد. به عنوان مثال نمی دانستم که کودک به محض ورود به محیط باید در پی کشف آن بر آید و این انگیختی باید بتواند بر ناشناختگی محیط فایق آید تا بتوان گفت که نوآموز رشد مناسب برای ورود به مدرسه را دارد و نمی دانستم که این خود یکی از شاخصه های رشد روانی کودک است... یا اینکه کودک بتواند احساسات خود را هنگام جدایی از والدین به نحو موثری مدیریت کند مهم است، یا فعالیت های فیزیکی در حد سن می تواند نشانه رشد روانی هم باشد. همچنین برایم جالب بود که در میان کنترل و بازنگری دقیقی که روی جزییات انجام گرفته بود هیچ اثری از بررسی توانایی های خاصی همچون توانایی طراحی یا انجام اعمال ریاضی نبود و روابط اجتماعی، همیاری، کار گروهی، مدیریت زمان، توانایی رساندن منظور و زبان و تمرکز و حتی نحوه اطاعت از قوانین و مدیریت بدن (رفتن به دستشویی و غذا خوردن) بیشتر مد نظر بود.

علاوه بر توانایی های آراز که آن روز کشف کردم (به خصوص آن بخشی که اصلا نمی دانستم می تواند یک توانایی محسوب شود)، فهمیدم که آراز من نیاز به تمرین بیشتری دارد برای تنها غذا خوردن. سعی کردم ریشه مشکل را بفهمم که زیاد هم سخت نبود. شاید مهمترین دلیلش کمی وقت من و کمک های نابجایم بود که معمولا دوست دارم غذا در کوتاهترین زمان ممکن صرف شود با کمترین ریخت و پاش. اما این روند باید عوض می شد. چند تغییر کوچک در دکوراسیون خانه دادیم. یک صندلی کوچک برای غذا و میزی که متناسب با این صندلی باشد در آشپزخانه جاگرفت، گیریم کمی کم ارتفاع برای پدر و مادر (آراز صندلی غذای کودکش را خیلی وقت است که باز نشسته کرده است). چند ست غذاخوری منطبق با سلیقه آراز، و بعد ساختن مادری که آماده است مقدار غذای دریافتی را قربانی آداب غذا خوردن کند!

این روزها ما تمرین می کنم. خیلی دوست داشتنی است تماشای پسر نازنینی که می نشیند پشت میز و قاشق و چنگال در دست و خوش خوشان غذایش را می خورد. خوشحالم که اصراری در کار نیست (البته این یک مورد هرگز نبوده است) و غذا خوردن آیینی است به تنهایی معنی دار و لذت بخش و هیچ نیازی به سرگرم کردن و تماشای تلویزیون و دلقک بازی ندارد (این هم همیشه یکی از لذت های معنوی ام بوده است). لذت می برم از تماشای کاردی که در انگشتان دقیق کره و پنیر را با ظرافت و زیبایی می مالد و قاشقی که در ظرف مربا و گردوی خرد شده می رود و پر برمی گردد.

هربار به خودم می گویم که یک خروار خرده نان زیر میز و صندلی چسبناک که حتما هربار باید پاک شود طبیعی است، یادآوری می کنم که زمانی که صرف این غذا خوردن می شود ارزشش را دارد. من سعی می کنم از دست هایی که گاهی به شلوار مالیده می شود به جای دستمال سفره نترسم و از نقاشی با مربا روی دیوار. از چنگالی که سفره را ریش می کند و قاشقی که توی موتور ماشین اسباب بازی خالی می شود. نمی ترسم از کمک های گاه به گاه و تکه کردن غذا پیش از خوردن، حالا که می داند که مسئول اصلی خود اوست... باید گفت که در آستانه چهار سالگی ما بر هیولای غذا خوردن پیروز شده ایم! می دانم آن حظی که از توانایی های جدیدش می برد قاطی غذا وارد سلول هایش می شود و روحش را بارور می کند.

این لحظه را گذاشته ام در پرونده روزهای خوش مادرانگی ام.

3.5

تو را دارم ای گل جهان با من است --- تو تا با منی جان جان با من است

چو می تابد از دور پیشانی ات --- کران تا کران آسمان با من است

چو خندان به سوی من آیی به مهر --- بهاری پر از ارغوان با من است

کنار تو هر لحظه گویم به خویش ---- که خوشبختی بی کران با من است

روانم بیاساید از هر غمی ---- چو بینم که مهرت روان با من است

چه غم دارم از تلخی روزگار --- شکر خنده آن دهان با من است.

فریدون مشیری

بازی 2

1. اگر بین بازی هایی که آراز دوست دارد انجامشان دهد مسابقه برگزار می کردند، مدال طلا به اجرای نمایشنامه های رنگارنگ می رسید. بازیگر هایش را به صورتی کاملا خلاق انتخاب می کند. نمایشنامه هایش هم دست هم کمی از آن ندارد. یک لحظه آراز هست، و لحظه دیگر نیست. هرچقدر صدایش می کنی جواب نمی دهد. پیدایش که می کنی با اولین وسیله دم دستش (یا حتی وسیله ای که توی ذهنش هست) یک نمایش اساسی راه انداخته است. مثل:

ماشین اسباب بازی شماره یک: من می زنمت اتوبوس جون! ---- اتوبوس: می زنی؟ چرا می زنی شما؟

کیسه خرید نایلونی: من می خوام آواز بخونم! ---- انگشت اشاره آراز - نه آواز نخون، بزار من بخونم.

دمبل یک: من سنگینم، الان می افتم ها! ----- دمبل دو: منم دوست دارم!

کیف موبایل می رقصد، اردک پلاستیکی حمام فرار می کند، لنگه راست کفش لنگه چپ را پرتاب می کند، کلاغی که اون دورها پرواز می کند می خواهد درخت را بغل کند! احتمالا برای همین بازی های گاه به گاه است که مربی مهد می گوید: آراز به طرزی باورنکردنی توانایی سرگرم کردن خودش را دارد.

2. مدال نقره را می آویزم به گردن جورچین. آراز عاشق بازی با پازل است. بدون ابراز عقیده مامان سوسکانه هم کارش عالی است. با کمی راهنمایی کلامی پازل های چهل تایی یا بیشتر را عاشقانه می چیند. تمرکزش را دوست دارم و نحوه ای که تقریبا هر هفت-هشت دقیقه یکبار به خودش زنگ تفریح می دهد. زنگ تفریحش به این صورت است که اگر نزدیک پنجره باشد چند دقیقه ای ابرها را تماشا می کند یا با تکه های پازل یک نمایشنامه ترتیب می دهد(!) یا پازل ها را زیر خودش قایم می کند و پیدایشان می کند یا اینکه پرتشان می کند و دوباره می آوردشان. هربار بعد از زنگ تفریح برمیگردد و پازل را تکمیل می کند :)

3. بقیه چیدنی ها هم جزو علاقمندی های آراز هستند. مثل یک مجموعه چند ده تایی از اشکال مختلف که باید هرکدام را سرجایش بگذارد یا مثلا کارتهای حافظه که تشکیل شده اند از کارت هایی با تم مشابه و شکل هایی که شبیه همند با اختلاف های جزیی. باید دو شکل کاملا مشابه از میان ده ها کارت این چنینی انتخاب و جدا شوند. این که خودش به تنهایی می تواند با این کارت ها بازی کند برایم دل انگیز است. یکی از کارت ها را انتخاب می کند و برای خودش توضیح می دهد و از خودش هم می پرسد: اونی که موشه تو دسته، داره پلین می خوره، این جوری می کنه کو؟ آهان! ایناهاش! پیدا کردم. کجا بودی شما آخه پلین جون! (پلین=پنیر)

4. بی نهایت فوتبال را دوست دارد و شوت های قشنگی هم می زند (به نقل مربی ژیمناستیکش). محال است خسته شود از توپ بازی با حریفش آقای پدر.

5. مجموعه کتابهای انتشارات فرفره را از یکی از دوستان خیلی عزیزش در ایران هدیه گرفت. تصویرگری جذاب و بازی همراه کتابخوانی را دوست دارد. آنقدر این کتاب را بازی کرده که فکر می کنم بدون باز کردن و ورق زدن هم می تواند همه را بگوید. کتابها بیشتر در مورد ربط دادن اشیا به هم، پیدا کردن شکل های مشابه، مرتب کردن تصاویر یا پیدا کردن تکه گمشده یک تصویر یا بازی هایی از این دست است که باز هم همه را از همان روز اولی که کتاب ها را باز کرد خوب جواب داد و می دهد. 

6. آواز می خواند و آهنگ می نوازد و از قضا حافظه موسیقیایی اش هم خوب است و درک درستی از نت ها دارد و آن چه را که می شنود خارج از نت نمی خواند. خیلی پیش می آید که در یک قابلمه را می دهد به دست یکی از ما دوتا و خودش می نشیند پشت مینی - پیانویی که باز هم هدیه یکی از دوستان عزیزش است. خودش می نوازد و ما را هم به همراهی می خواند.

7. کتاب و کتابخوانی بخشی از زندگی روزمره آراز و حتی خواب او هستند. کتاب کارآمدترین بازی است وقتی که بخواهیم ساکن و صامت باشیم و آرام و قرار بگیریم. به گفته مربیان کودکستان، آراز یکی از علاقمندان خاص کتاب است و تمرکزی که موقع خواندن کتاب دارد هر خواننده ای را به وجد می آورد.

8. اشتباه است اگر از نقش ماشین های اسباب بازی در زندگی مرد کوچولو غافل شویم. مطلقا هیچ چیز جای ماشین ها را برایش نمی گیرد، حتی هواپیما و کشتی. از میان ماشین ها هم اتوبوس قرمز و سبز و ماشین های پلیس و آمبولانس جای ویژه ای را در ذهن و جان آیینه ای اش دارند. اگر خودش قلبم را سراسر قلمرو ترکتازی هایش کرده است، ماشین هایش خانه ام را اشغال کرده اند!

فردوس برین*

توضیح تصویر : روتردام - اجرای زنده کنسرت بانوی ایرانی - یازدهم ژوئن - پرواز همای و آراز

روزی نیمه ابری- نیمه بارانی بود، با حال و هوای نیمه ای اش، در ما حسی از انتظار تنید، همچون تارهای ناپیدای کارتنک زمان بر عقربک دونده ثانیه شمار. پسرک همه روز را با این شوق سر کرده بود که به دیدن «همای» عزیزش می رود. با خود حرف زده، خندیده و گاه برای تایید آرزوی برآورده شده اش رو به سوی ما کرده بود. روبروی تالار شهرک همجوار روتردام با کبوترها گرم بازی شد. عصر تابستانی بر سینه آفتابی نیمه می غلتید که ابرها بلور نور دیر هنگامش را شانه کشیده بودند. قرارمان ساعت 8 بود. 

در در دمادم برهنگی عصرگاهی، ایرانی ها میدان شهر را انگار به تمامی مال خود کرده بودند. روز، روز دیگرگونه ای بود. در صحن تالار مردم رنگارنگ را تماشا می کردم. این یکی با روسری صورتی و شلوار سیاه و آن دیگری با پوششی که برای نپوشانیدن طراحی شده بود. هر یک بی نگاهی به آن دیگری و شاد از دنیای خود و پوشش منتخبش، غرق لبخندی نیمه. من اما ناباور بودم از هجو تلخ دیاری که مردمش برای تحمل هم مجبور شده بودند چنین جلای وطن کنند.

کنسرت که شروع شد پسرکم نشست روی صندلی ردیف هشتی اش. سوال هایش می جوشید: «همای میاد الان؟» «سر زمستی برندارم می خونه؟» «کی میاد همای؟» «چی می خونه؟» «توبه بشکنیم رو هم می خونه؟» هنوز غرق خوشحالی دیدار و خوش و بش مهربانانه چند دقیقه قبلش با همان کسی بود که ماه ها بود (اینجا) از شنیدن خوانده هایش سیر نمی شد.

من مادر، شاید هیچ وقت نتوانم بفهمم که کدام بیشتر غرق لذتم کرد: آن موسیقی تازه و ساده، که چنان شعله ای اخگر روح را بر می فروخت یا چشم های مشتاق درشت همنشینم که با ذره ذره آن موسیقی را می نوشید. انگشت های دف و تنبک نواز که بر پوست سازهای کوبه ای چهارنعل می تاختند یا انگشت های آراز که بر جورابهای آبی اش ضرب هماهنگ می گرفت. صدای صاف و صادق همای که از عمق جان می جوشید و بر عمق جان می نشست یا همصدایی پسرکم که با صدای زیر و بلندش خواننده را همراهی می کرد و ردیف های هفت و نه را وا می داشت که خواننده کوچولوی ما را تماشا کنند به جای آن یکی که روی سن بود! نوای زخمه کمانچه که تارهای مرتعش روح را تا دم از هم گسستگی می کشید یا رود جوشان کنار دستم که بعد از تمام شدن آهنگ هایی که دوست داشت با صدای بلند اجرای مجددشان را درخواست می کرد. «من باز هم بی قرارم دوست دارم!!! » سرشاری از حس بودن در جوار آنها که به زبان مادری ام سخن می گفتند یا پسرکی که لحظه لحظه  آن سه ساعت اجرا را با خواب شبانه اش جنگید و با اصرار ما برای ترک تالار با خشم می گفت: «نه!! نه! دوست ندارم بخوابم، می خوام همای گوش بدم!»

عقربه های ساعت، دوازده نیمه شب که به هم برآمدند و همای و گروه مستانش سن را ترک کردند و مردمی را که شیفته وار تا دقیقه های متوالی کف می زدند، در حالی که پسرکم نیم - ایستاده دقایقی قبل به خواب دیر شبانگاهی اش غلتیده بود... روز نیمه شب نیمه ای شد و همه آن نیمه باقیمانده به یادآوری لحظه های خوش شب به یاد ماندیمان گذشت.... شبی که کوچکترین شنونده سالن، بی اغراق ناب ترین لذت موسیقی حقیقی را برد.

پی نوشت1 : گروه مستان، از شما برای همه نوایی که برای پسرکم از جهانی ماورایی، از فردوس برین تان سوغات آوردید، بی نهایت متشکرم.

پی نوشت 2 : مستان تا آخر ماه میلادی جاری در اروپا هستند. اگر همین دور و برها هستید، لذت شنیدن موسیقی شان را از کف ندهید.

* راست بگو، راست بگو، راست، فردوس برینت کجاست؟ همای پرواز

گفتمان 13 : قلم شیرین و خط شیرین، سخن شیرین و لب شیرین*

۱. آقای زمان سنج

 من - آراز چرا اینو می خوای بپوشی؟

آراز - آخه خیلی وقته نپوشیدمش!


۲. آقای خاطره

یادته آنا رفتیم با چوخخهa از اونجا، پیش بُ بُسbکه شاخ داره،  نومc دادم خورد خوشحال شد گفت بع بع؟؟؟؟


۳. آقای ضرب المثل

من - قبل از صبحونه که بستنی نمیشه خورد پسرم.

آراز - پس که بستنی، که بستنی؟ d


۴. آقای ریاضی دان

آتا - آراز، کلاغ ها رو ببین...

آراز - کو؟

آتا - اونجا... چهارتا هستن.

آراز - آهان، اونها رو می گی؟ خوب، یکی مال آنا، یکی مال شما، دوتا هم مال من باشه. آخه من زیاد کلاغ دوست دارم، می خوام باهاشون بدو بدو کنم!


 

۵. آقای مخالف گفتمان

من و پدر داریم باهم صحبت می کنیم.

آراز - نه شما با هم صحبت نکنین، همکاری کنیم اتاخe رو جمع و جور کنیم!


۶. آقای ماشالله

آراز - من می خوام هولوکوپتل سوار بشم!

پدر - پسرم یه کم که بزرگتر شدی حتما یه روز سوار میشیم.

آراز - ای بابا! ماشالله بزرگ شدم دیگه!!


۷. آقای صبور

عمو "الف" - آراز جون عجله نکنی ها.

آراز - نه... من دارم آروم عجله می کنم!


۸.  آقای عشق اتوبوس

آراز - آنا بریم مرکز شهر!

من - اون جا چی کار داری پسرم؟

آراز - می خوام برم به اتوبوس تو ایستگاه بگم اتوبوس جون بیا بغلم خوشگلم، این جوری (موچ موچ) بوسش کنم!

 

۹. آقای همه چیز دان

آراز - داری چی کار می کنی مامان جون؟

من - با کاترینا صحبت می کنم.

آراز- مگه میشه؟ آتا باید با کاترینا صحبت کنه!

 

۱۰- آقای مدلل

من - پسرم مگه نمی خوای دستهاتو بشوری؟ چرا زیر دستشویی قایمشون کردی؟

آراز - من قایم نکردم که! دست چپ رفته اون زیر خوابیده. گوش کن، خاااام پیش.... خااااام پیش... 

من - پس حداقل دست راست تو بشور.

آراز - نه... آخه دست راست دست چپ رو نگه داشته که نیفته!


* قلم شیرین و خط شیرین، سخن شیرین و لب شیرین ---  خدا را ای شکر پاره مگر طوطی قنادی : شهریار ملک سخن

a چوخخه: دوچرخه

b ب بس: بز بز

c نوم: نون

d که بستنی، که بستنی: بستنی بی بستنی!!!!!

e اتاخ: اتاق

مراقب جدی ها و شوخی هایت باش!

نشسته بودیم روی صندلی سیرک. هنوز چند دقیقه ای مانده بود به آغاز برنامه و من و آراز داشتیم باهم اختلاط می کردیم. داشتم می گفتم: «این قفس ها برای اینه که شیرها توش نمایش بدن. فکر کن! چقدر بامزه می شد اگه آقا شیره به جای اینکه توی اون قفس باشه، می اومد اینجا و می نشست پیش ما و بعد با احترام می گفت: عزیزانم میشه من شما رو برای دسر بخورم؟ بعد...»

در کسری از ثانیه آراز از جایش پرید و از همان راهرویی که وارد جایگاه شده بودیم شروع به دویدن کرد. چنان با سرعت می رفت که پنجاه متر جلوتر دم در ورودی به زحمت توانستم بگیرمش. سردرگم مانده بودم که چه اتفاقی افتاده است. همچنان که داشت توی دست هایم تقلا می کرد تا بگریزد می گفت: «نه!!! ول کن می خوام برم... آخه من نمی خوام آقا شیره منو بخوره! می خوام فلا (فرار) کنم! نه نه!!!»

***

بعدتر وقتی برنامه سیرک به خوبی و خوشی تمام شده بود و با لبخند می گفت: «شوخی کردیم ها!» :)

با پسرم: از این که در تصمیم گیری های حیاتی زندگی ات به تایید هیچ کس نیازی نداری خوشحالم. عاشق تصمیم گیری های قاطعانه ات: مادر.

طالبانیسم در خانه ما

پسرم سرودی را که در پی می آید قدم رو کنان برای ماشین ها و بیل مکانیکی هایش اجرا می کند. آهنگ و شعر هم که از خود هنرمند است، نمی دانم از کجا چنین اختناقی راه پیدا کرده به شعر شاعر ما!

لای لای لا لا لای

آهنگ نخونیم

بدو بدو نکنیم

میوه نخوریم

بالا نپریم

این جوری هم نکنیم (نمایشی)

سر و صدا نکنیم

خوشحال نباشیم!

لالا لالا لالا لای!!!

به من بیاموز تا دنیا را کشف کنم (3)

هفتم مارس دوهزار یازده سنه میلادی (نیمه دوم اسفند هشتاد و نه) آراز ما کودکستانی* شد. خیلی پیش از این ها و طبق رسم مردم این مرز و بوم، در پایان دوسالگی باید این کلاس ها را شروع می کرد؛ ولی حضورش در مهد کودک** اجبار را از سرلوحه زندگی آراز تراشید و نقطه آغازین را بر ورق دیگری نهاد. این بود که تازه بعد از یکسال و سه ماه تاخیر، پسرک من راهی مقطع پیش دبستانی شد.

این پست و این پست را زمانی نوشتم که سخت درگیر ثبت نامش بودم و حالا که به گذشته نگاه می کنم با این که همه چیز صدی صد پیش نرفته است، از انتخابم خوشنودم. نیمچه نارضابتی ام بر می گردد به دیدگاه پسرکم. آراز من گرچه با صبر مثال زدنی و توداری باورنکردنی اش گله ای نکرده است اما در چشم هایش گاه بی علاقه بودن به محیط تازه را می بینم، مثلا همان وقت هایی که لباس پوشیدن صبحگاهی اش با اکراه همراه می شود یا وقتی که در جواب سوال های ناآزموده ام نگاهش را می دزدد. لابد برای او هم که سه سال و سه ماه و سه هفته بیشتر ندارد ترک مهد کودکی که در آن نوپا محسوب می شد و نخستین حضور در محیط کودکستانی ساده نیست. در کودکستان، کودکان یاد می گیرند که چگونه با جامعه هماهنگ شوند و برای ورود به مدرسه و یادگیری حقیقی آماده شوند. تمرین می کنند که به به حرف معلم گوش دهند، صف بایستند، مانند یک بزرگسال سلام و خداحافظی کنند، تمرکز داشته باشند، راه کنار آمدن با همسن و سالان را پیدا کنند و برای خواسته هایشان صبر کنند. تمرین می کنند که مستقل باشند و به توانایی های خود ایمان بیاورند. به معنی واقعی کلمه، این اولین تجربه بچه ها است به سوی زندگی در اجتماع انسانی. نظم خاص مونته سوری*** شاید مزید بر این علت باشد که در آن از نوآموز انتظار می رود خود افکار و آموزش خود را سازماندهی کند. می دانم برای اویی که کودکان و مربیان تازه را نمی شناسد، همین حد حضور بدون بهانه و گلایه هم قدمی قابل تقدیر و تشویق است. این همان نکته ای است که مربی در آخرین دیدارمان به آن اشاره کرد: عادت کردن کودکان به نظم و روند کاری کودکستان زمان بر خواهد بود.

من خودم و پسرم را چنین امید می دهم، چون می دانم که این توانایی هایی جدید به او کمک خواهد کرد، آدم دیگر و بهتری از او خواهد ساخت. من هنوز هم درست مثل همان لحظه ای که این عکس را در حافظه دوربین می کاشتم -و دلم از درد دوری اش سرشار و از گامهای بزرگانه اش مست غرور بود- مومنم به این که راهِ رفتنی را باید رفت و "کن فیکون" را گاهی باید ساز کرد و منتظر ماند. گاه باید همچو پروانه عزلت پیله را تاب آورد و به کَرَم طبیعت دخل بست تا پروازی عاید شود.


* Peuterspeelzaal

** Kinderdagverblijf

*** شیوه مونته سوری از کودکان می خواهد که نوعی خودسازماندهی و نظم عملیاتی را در خود رشد دهند. نظمی که به آنها اجازه می دهد نوع فعالیت روزانه خود را با توجه به علاقه و حال و استعداد خود انتخاب کنند و بعد مربی را به چالش بطلبند. در متد مونته سوری، مربی می داند که کنجکاوی عاقبت کودک را به سوی همه ابزار آموزشی خواهد کشاند و خوب می تواند منتظر آن لحظه باشد که علاقه کودک را چاشنی آموزش خود کند. مونته سوری اما در عوض از کودک انتظار دارد که بر فعالیت انتخابی اش مومن باشد و تا زمانی که در حیطه سنش می گنجد بر فعالیت خود بماند که شاید بتوان آن را نظم زمانی و فعالیتی نامید. همچنین کودک باید بتواند آنچه را که به کار برده سرجایش برگرداند و نظم مکانی را رعایت کند. کودک خود باید بتواند خورد و خوراکش را مدیریت کند و بهداشت شخصی جزیی از آموزش  است. مناسبت هایی همچون بهار، ایستر، تعطیلات ملی جشن گرفته می شود و فضای بزرگ بیرون و زمین شن بازی محیط حمایتی را برای آموزش فراهم می کند. این همه نکاتی بود که افزون بر خوانده هایم به چشم دیدم و در همان حال می دانم که جز پیاده سازی شیوه های آموزشی سلیقه خود مرکز آموزشی هم می تواند موثر باشد.

خداحافظ ربکا!

کلاس ژیمناستیک آراز (اینجا) با صلاح دید ما به پایان رسید. دو سال گذشت... دو سال سرشار از خاطره های خوب و بد. خوب، مثل روزی که پسرکم برای اول بار جفت پا پرید یا بد، آن موقع  که الاکلنگ تعادلی به چانه اش خورد و لب پایینی اش پاره شد... خوب مثل فوتبال دونفری که با توپ های صورتی و بنفش و آبی بازی می کردیم و بد مثل تماشای پسرم که با دست های باند پیچی شده سعی می کرد از سراشیبی بالا برود. آن صبح های زود گرگ و میش که که با باز شدن در سالن پسرم، تا آغوش مربی اش ربکا را نمی دوید که بال می کشید از خوشحالی، یا موسیقی پایانی کلاس که در آن ما هربار «خورشیدکی می ساختیم، صورتی رنگ و گرد و تا سقف می رفتیم و از آن بالا دست تکان می دادیم. وقتی هم که خسته می شدیم دست هامان را آرام پایین می بردیم...»*

ربکای عزیز متشکرم بابت همه مهربانی ها، همراهی ها و معلمی ات. متشکرم که فصل شادی از کتاب کودکی کودکم بودی.  

 

 توضیح تصاویر: ربکا و ژیمناستیک کاران کوچولو در مراسم سینتر کلاس سال گذشته. در تصویر سمت راست، از راست به چپ: ربکا، آراز، رمسکه، لوک، فنلا، لینا. در تصویر سمت چپ، آراز و بهترین دوست ژیمناستکیش نیکی دو نفر سمت راستی هستند.

* Wie maken nu en zon rose en rond
Wie lopen op en trapje naar het platfond
wie zwaaien met de handen heen en weer
als je beetje moe
lieg jou handen neer

خلوتگاه

بین تخت خواب پسرم و پنجره بزرگ اتاق، فاصله ای هست نیم متری. پرده ضخیمی که پنجره را فرو می پوشد، آن فاصله را دو نیم می کند. این روزها فضای میان پرده اخرایی و پنجره رو به آسمان، جایی است که پسرم خودش را در آن می جوید. اگر غصه ای داشته باشد یا حوصله اش سر رفته باشد، اگر ضرورتی حاکم باشد که سکوت بطلبد، اگر هوای شعر خواندن کند به صدای آهسته، آن جا پشت آن پرده می شود پیدایش کرد. به جز سرمایی که از درزهای پنجره بهمن می شود، رازی هست که پسرک آن جا را چنین دوست می دارد: آنقدر که شب ها از شر کابوس هم به آن جا پناهنده می شود. گاه بدن کوچولوی یخزده و گلوله شده اش را در خواب ناز، همان جا پشت پرده پیدا می کنم و تا بازوان سر شده اش را گرم کنم ده دقیقه ای زمان می برد... 

آن جا مرد کوچکم به کشف و طواف کعبه جان* می رود، محرم گشته در معصومیت خردسالی. آن جا برایم بس مقدس است و عزیز. حریم خلوتش را نمی آشوبم و تنهایی اش را محترم می دارم. او همچنانکه از نوشین جام زندگی به صفای کودکی می نوشد، پاس داشتن کعبه جانش را نیز خوب تمرین می کند.

پسرم: بخشی از جان آدمی هست که اگر چنان باشد که باید، در آن غیر را راه نیست و بر آستانش گماشته ای جز مرزبندی های خود آدمی ندارد. نگهبان این سرای مقدس باش که خلوتگاه خدواندی است. حصارهای امن بر دروازه های درون برپا دار، مبادا که نامحرم بر این حریم بتازد. خود را مقدس بدار و دیگران را هم بر آن دار که کعبه جانت را حرمت دارند.

* قصیده : افضل الدین خاقانی

شب روان در صبح صادق کعبه جان دیده اند ---- صبح را چون محرمان کعبه عریان دیده اند

از لباس نفس عریان مانده چون ایمان و صبح --- هم به صبح از کعبه جان روی ایمان دیده اند

بر گذشته زین ده و زان شهر و در اقلیم دل --- کعبه جان را به شهر عشق بنیان دیده اند

عاشقان اول طواف کعبه جان کرده اند --- پس طواف کعبه تن فرض فرمان دیده اند

آزمایشگاهی به نام جهان (2)

فیزیک مایعات:

مواد لازم: شیشه شور

شیشه شور را روی تمام وسایل موجود امتحان کنید: پارکت، شیشه، میز، لپ تاپ، مبل، فرش، کمد، کیسه نخود!! بعد هم کمی از آن را داخل چشم خود افشانده و بقیه را در دهان بریزید. فقط مواظب باشید که مامانتان یک ذره زرنگتر از شما باشد و ظرف مخصوص را از قبل با آب پر کرده باشد!

نتیجه علمی: حالی می دهد اساسی آب پاش کردن آب به ته حلق.

شعبده بازی:

مواد لازم: چوب بستنی، کاناپه

یک شکاف کوچک در کاناپه اتاق نشیمن ایجاد کنید. بعد از خوردن هر بستنی دور از چشم اغیار چوب آن را در این مخفی گاه قرار دهید. وقتی مادر شما بعد از یک روز پرکار روی آن نشست و با چشمان گرد شده 7 تا چوب بستنی آن تو پیدا کرد لبخندی مفتخرانه بابت فکر بکر خود تحویلش دهید...

فیزیک صوت:

مواد لازم: یکذره خلاقیت

دارید با مادرتان قایم باشک بازی می کنید. یکبار که اتفاقا چشم بستنتان واقعی بوده و ندیده اید مادر کجا مخفی شده است، از روش بازگشت صوت خفاش استفاده کنید. به این معنی که شروع کنید به حرف زدن با مادر درباره یک موضوع نامربوط به این صورت:

«آنا چی می گی؟»، «آنا تخم مخ رو می گی؟»، «آنا منو صدا می کنی؟»

هربار که مادر جواب مختصری به سوال شما داد مسیر قایم شدنش را ردیابی کنید. مطمئن باشید قبل از سوال چهارم پیدایش کرده اید!

زیست شناسی گوارشی:

مواد لازم: یکروز خوب لابلای برگهای خشک در پارک

ته کفشتان یک عدد مدفوع سگ با خودتان به منزل آورده اید. مادرتان برای دور انداختنش و تمیز کردن محل و کفش به کمک شما احتیاج دارد و سفارش اکید می کند که به آن شی قهوه ای دست نزنید. کمی فکر میکنید که به چه نحو هم مادر را دور زده باشید و هم آن شی بدبو را آزمایش کنید. به این منظور می توانید از چوبی که همراه خود از پارک آورده اید استفاده کنید.

نتیجه علمی مدفوع سگ نرم، بدبو و چسبناک است و به کف و لینولئوم مالیده می شود و پس از مالیده شدن به سختی پاک می شود.


پی نوشت: این پست مربوط است به روزهای پایانی دو سالگی.

جوجه طوفانی من

قرار بر این بود که این وبلاگ، شعر شور پسرکم باشد، که پران است بر آسمان زندگی، پر زدن می آموزد، دل آسمانی بودن می آموزاند. غفلت که نه، اما ابا کرده ام از نوشتن. امروز می نویسم کمی از این همه زیاد را.

تابستان گذشته، وقتی پرنده تیزپر خانه ما شیر خوردن را ترک کرد، انگار ماشین بازی را هم کنار گذاشت. دیگر علاقه ای نداشت که پشت سر هم بچیندشان. انگار نه انگار که در یکسال گذشته همه خرده ریزهای خانه را از توی اتوبوس قرمز محبوبش پیدا کرده بودم! ماشین های کوکی و  پلیس و آتشنشانی که روزی روزگاری حکمرانان بی رقیب بقیه اسباب بازی ها بودند، روی قفسه خاک خوردند و بار احساسی شان افتاد روی دوش عروسک های پارچه ای و پلاستیکی که پیش از آن هرگز تحویلشان نمی گرفت. بیشتر از همه شاید پلنگ صورتی بود و فیل گنده ای با گوش های بادبزنی تا به تا. به جز آن پسرم دل بستن به اشیا را آموخت. یادم نمی رود آن دو شبی را که با هسته گیلاسی در مشت سحر کرد... انگار گمگشته ای داشت که سخت می کوشید جانشینش کند، با هر چه که توانسته بود نوعی امنیت عاطفی برایش به ارمغان بیاورد، حتی اگر شده ملاقه و زیرشلواری و در سطل آشغال...

اولین دوست خیالیش آذرماه گذشته سر و کله اش پیدا شد و چند وقتی با ما همخانه شد. یک گربه قهوه ای بود (من که ندیدم البته، توصیفش را شنیدم!) که معمولا توی مشت آراز زندگی می کرد و همه حرف هایش را هم با میو میو می زد. گاهی می گذاشتش توی کیف و گاهی می آورد که ما بغلش کنیم و بوس.

همان زمان ها بود که ترس های خیالی اش هم اوج گرفت. بدو بدو می آمد توی اتاق، با وحشت واقعی توی چشم ها که «آنا، بدو سوبسار اومد!». هر جا که بودیم باید کمی بغلش می کردیم و سوسمار خیالی را مشت و مال می دادیم که برود.ترس ها بیشتر و بیشتر شدند و متعجبمان کردند: ترس از سرسره، از تاب، از راه رفتن روی برف، ارتفاع! در کلاس ژیمناستیک حتی حاضر نبود حرکت هایی را که در 1.5 سالگی با علاقه انجام می داد تکرار کند. سگ هایی که بو می کردند و اگر حواسمان نبود سر و روی پسرک را می لیسیدند منبع عمده ترس شدند برایش، با این که ما به عنوان والدینش ترسی از این موجود وفادار و دوست داشتنی نداشته ایم، به فرض که الفت خاصی هم نبوده باشد.

زودرنج شد. دیگر لبخند خورشیدی اش را هدیه نمی کرد به آدم ها. می غرید و می گفت که دوست دارد شیر باشد به جای آدم بودن! علاقه فزاینده اش به تماشای کارتون های رنگارنگ و راه های گوناگونی که می آزمودیم تا از آن بازش داریم، از چالش های قابل توجه روزهای پایانی دو سالگی ما بودند.

یکماهی که در سرزمین مادری گذشت، آنهم در طلیعه سه سالگی، روزهای گسی بودند که با جذر و مد احساسی آراز همراه شد. بار سنگینی بود سفری چنین بلند مدت بر این گرده نحیف دو-سه ساله! یادم نمی رود آن چهل و هشت ساعت نخست را بعد از پیاده شدن  از هواپیما. از شادی و ناباوری یکدم هم نخوابید مبادا آن عزیزانی که می بیند در چشم به هم زدنی ناپدید شوند. آن نمایش دلتنگانه شب بعد هم دیدنی بود که سخت دل مادرانه ام را به درد آورد وقتی با غصه می گفت که « بریم خونه خودمون».

امروز کمابیش سه سال و سه ماهی می شود که جوجه کرکی من، سفرش را به سوی تعالی عقابگونگی آغاز کرده است. گرد و خاک اتمام دو سالگی خوابیده است و ما را وا گذاشته است که باز هم با بهار نو شویم. وابستگی اش به اسباب بازی های عروسکی ناپدید شده و پارکینگ و پیانویی که روز تولدش هدیه گرفته است، هر روز در میانه خانه چیده و برچیده می شود. دوستان و دشمنان خیالی، چه گربه قهوه ای و چه سوسمار وحشی برای مدت نامعلومی به سفر رفته اند و آراز در کلاس ژیمناستیک بر اسب مراد سوار است. داوطلب می شود برای آویزان شدن از میله بارفیکس و عاشق بالا رفتن از رمپ و مانع، خزیدن در تونل و سرسره روی شکم است. وقتی که در ارتفاع 1.5 متری از سطح زمین خودش از من می خواهد که دستش را رها کنم تا به تنهایی بر تخته تعادل طی طریق کند در نهان دل آهی از سرآسودگی می کشم که: خدا را شکر!

برنامه ریزی پیگیرانه مان نتیجه بخش شده است و عادت کرده است به ندیدن کارتون! برنامه های مناسب سنش را بر روی سی دی تهیه کرده ایم. خودش هم شاد و خرامان است از همان یکساعت روزانه و تقاضای بیش از آن نمی کند و من هم هر روز خوشحالتر از پیشم برای این که یکسالی است که خانه مان تلویزبون ندارد! پسرکم حالا که ساعت های گرانبهای زندگی اش را صرف کارتون دیدن و یکجا نشینی نمی کند شادتر است و خلاق تر. بیشتر می دود، بیشتر بازی می کند، بیشتر زندگی را می مزد... من هم به تبع، در بیداری او پشت دستگاه رایانه نمی نشینم.

به دوری از عزیزانش عادت کرده است و کمتر غصه می خورد از نبودشان. باز هم پسرک مهربان و نوعدوستم آدم ها را به مهر بیتایش می نوازد. قند توی دلم آب می شود وقتی که آغوشش را به سوی دوست 8 ماهه اش باز می کند و دست های کوچولویش را می بوسد و با عشقی واقعی به او می گوید: «غصه نخور آوا جون، باز هم میام پیشت!». وقتی در تقدیم اسباب بازی ها به آوای عزیزش لحظه ای درنگ نمی کند. دوستش دارم وقتی که حاتم وار خوردنی های مورد علاقه اش را تقسیم می کند بین همه آدمها از کوچک و بزرگ حتی اگر گرسنه ترین باشد. وقتی که در برقراری ارتباط با دیگران چنان معتمد به نفس است که همیشه پیش قدم در دوستی هاست و وقتی که در اوج سختی ها یک لحظه هم لبخند از لبانش نمی رود...

این شعر سیاو-ش کسرا-یی، قلبم را می تکاند چرا که برایم یاد آور پسرم است که «دل نوزاد زندگی» در او تپیدن گرفته است. او و همه آیندگان سرزمینم که در جهان طوفانی زاده شده اند و کنون در تندباد زمان آبدیده می شوند: 

بار دگر اگر به درختی نظر کنم، یا از میان بیشه و باغی گذر کنم

چشمم به قد و قامت دار و درخت نیست! چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست

چشمم به برگ نیست، چشمم به غنچه و گل و سبزینه خار نیست

چشمم به دست های پر شاخسار نیست

ای بار چشم من به سوی آشیانه هاست، آنجا که می تپد دل نوزاد زندگی

وندر هجوم سخت تندبادهاست، آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق

پروازگاه خوشدلی و خانه بلاست

چشمم به لانه هاست

ای جوجگان از دل طوفان برآمده

چشمم پی شماست....

تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا***

یکبار در وصف وبلاگ نویسی خواندم که مثل زندگی در خانه ای شیشه ای است: برهنه در برابر چشم های ناپاک. فکر می کنم دلیل دارد که چرا برایم هیچ وقت این وبلاگ آبی چنین معنی نداده است. گاهی آنقدر افکارم پیچ می خورد که خودم از پیدا کردن سرچشمه شان جا می مانم. آنچه را که خودم درباره خودم نمی توانم بفهمم چطور می توانم چنان بگویم که دیگران بفهمند؟

گاهی نوشته های قبلی را که می خوانم متعجب می شوم. بعضی هاشان را انگار به زور و ضرب نوشته ام، عینهو کلنگ زمختی که می زنند دم سرچشمه ای مگر خس و خارخلنگ نبنددش به مرور زمان. نوشته ام اینها را که این خالی نشود عریضه. بعضی ها را با عشق نوشته ام، وقتی تمامشان کرده ام عرق و اشک شوق را یکجا می ریخته ام. بعضی شان برایم معما هستند. عده ای را انگار فقط برای گمراه کردن نوشته شده اند، آن ها را نوشته ام که آنچه حس می کنم پنهان بماند، مثل نخ که می دوزند روی لب های  رو به اقرار، مبادا که اسرار درون را فاش کنند.... از ننوشتن خیلی چیزها هم در عجبم. مثل شازده کوچولو* که می گفت، «صحرا به خاطر چاه های توی قلبش هست که زیباست، چاه هایی که هرگز دیده نمی شوند اما توی می دانی که وجود دارند»... شاید هم به سادگی از پس نوشتنشان بر نمی آیم...

من آن لیلی هستم ایستاده بر فراز مغاک روح، و به گرداب های سیاهی می نگرم که ژرف تر از سیاهچاله ها آن پایین می چرخند. سرم گیج می رود. در شکوه غرق می شوم. نماز وحشت می خوانم. از عظمت و اعجاب آنچه می بینم، گم گیجه می گیرم. می آیم آنوقت و در پستی می نویسم که چقدر باران می بارد و چقدر قورمه سبزی از فسنجان بهتر است!!!

سرکشی و گردن فرازی این روح آدمی تمامی ندارد. این روزها من خودم را نمی دانم. کسی اگر فهمید که من را چه می شود جایزه اش محفوظ است. آی فهمیدگان!  ای سبکباران ساحل ها!** مرا در درک خود یاری دهید.

نگویید که لیلی سر نمی زند، نمی خواند، جواب نمی دهد! خوب که بشوم می آیم، به امید خدا.

با پسرم: آن روزها که همه آرزویم دیدن تو بود که قدم نخستین را بر می داری، هرگز تصور نمی کردم روزی هم برسد که عسل تماشای رقص سماع تو را با شعرهای مولوی بچشم. آخ پسرک شیرینم! 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا***

پی نوشت 1: امان از این دندان درد و فک درد و لثه درد بعد از عمل! خدایا جمیع دوستان و دشمنانم را از این درد دور بفرما: الهی آمین.

* آنتوان سنت اگزوپری

** کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها: حافظ شیرازی

*** شعر: مولانا ، خواننده: حامد نیکپای، حرکت موزون: شاهرخ مشکین قلم و آراز نازنین من!

برو کار می کن!*

 1- جایی مهمانیم. وارد می شویم. یک پیانو هست گوشه اتاق که طبعا اولین چیزی است که آراز می بیند. مرد دل گنده صاحبخانه که از قضا چشم های درشت دریایی هم دارد، اجازه می دهد به پسرکمان که کمی با پیانو ور برود. بعد نوبت شام می شود در حیاط خلوت پشت خانه و کنار برکه ماهی ها. آراز که پیش از شام خودش را کشمش ها سیر کرده، با «ماریون»، همسر بلوند و نازنین صاحبخانه به ماهی ها غذا می دهد. بیفتک دارند و سوپ فرانسوی و پوره سیب زمینی با سبزیجات. سالاد آووکادو و روغن زیتون هم که بالای میز خودنمایی می کند. می خوریم و گپ می زنیم. وقتی بقیه بستنی توت فرنگی و خامه می خورند برای دسر، من و آراز مشغول اکتشاف می شویم در باغ. در گوشه دیوار نزدیک به در ورودی بر خوریم به عکس یک دختر و پسر: لباس یکی راه های صورتی دارد و آن یکی آبی. دست هم را گرفته اند در عالم نوزادی. ماریون می گوید: «چه حیف شد که دخترم نتونست امشب بیاد، آخه امروز شیفت کاریشه». از صحبت های قبلی می دانم که دخترک نباید بیش از پانزده-شانزده ساله باشد، مثل برادر دوقلویش. خود زن قبل از اینکه سوال توی ذهن ما بزرگ شود و منسجم، اضافه می کند: «دخترم آخر هفته ها و بعضا ساعت هایی رو که مدرسه نمی ره، کار میکنه. پنیر فروش سوپرمارکت محله است دخترکم! چون حس می کنه پول تو جیبی که ما براش در نظر گرفتیم کافی نیست.» بحث پا دراز می کند کمی و  «و» توضیح می دهد که «هشتاد یورو هفتگی می گیره و البته خرج لباس و لوازم تحریر هم با خودشه». افتخاری هست در لحن و کلامش، ناگفتنی.

2- در دیار ایرانم. با دوستی قرار دارم. خانه شان یکی از همان خانه های سازمانی-دولتی است و دور و بر بلوک های سیمانی نهال های نرمی روییده است. آن بالا ها که از شر نا-آدمی بچه ها در امان بوده، تک سبزشان چتری شده و هوای تابستانی را به رخوتی از نوع سایه های دلچسب آکنده است. بلوک دوست، انتهای محوطه است. دارم بی توجه از سایه های گر درختان عبور می کنم. صدا می آید: آشنا. چند کودک دور هم سرگرمند. از دور صدای جیغ جیغی «الف» را می شنوم، پسر هفت ساله همان دوستی که با او قرار و مدار گذاشته ام. جلو می روم. یک جعبه پرتقال یک بر جلوی رویش گذاشته با یک تنگ شیشه ای، لیوان های یکبار مصرف و یک قوطی حلبی. یکی از بچه ها لیوان را از مایع خنکی که توی پارچ است پر کرده و دارد مز مز کنان سر می کشد. یخ ها روی شربت تگری شناورند. بچه ای که شربت را نوش جان کرده سکه ای را توی قوطی حلبی می اندازد. رد می شوم. «الف» مرا ندیده، وگرنه با محبتی که از او سراغ دارم، خاله خاله گویان دنبالم دویده بود.

دوست که در را باز می کند، خنده روی لب هایش می جنبد. از «الف» و دستفروشی عجیبش می پرسم. توضیح می دهد: «چند وقتیه که بزرگترین آرزوش شده ثروتمند شدن. واسه همین هم قرار شد یه کاری شروع کنه. تصمیم خودش بود، من و باباش هم قبول کردیم. حالا هر روز من شربت درست می کنم و اون میفروشه». در جواب نگاه استفهامی من با خنده می گوید: «پولی که به خانه می آره خیلی کمتر از هزینه اولیه فروش شربته. اون هزینه رو حساب نمی کنه، خودم بهش یادآوری نکردم، تا از کارش لذت ببره. به دوست هاش هم تخفیف ویژه می ده!!! اما وقتی شب ها سکه هاشو با دقت می شمره، می فهمم که زحمتش اصلا بی نتیجه نبوده». توی خنده اش زنگ و طنینی است به این معنی که الهی قربان دست و پای بلوری بچه ام برم!

3- جلسه دارم با همکاری. جسته و گریخته می دانم کارشناسی ارشد دارد در رشته ای دهان پر کن. مرکب مدرکش هنوز خشک نشده است اما تعریف استعداد و کاردانی اش را با همه کم و سن و سالی همین هفته قبل از یکی از استادهایش شنیده ام. جلسه را زودتر از موعد تعطیل می کند و طی معذرت خواهی اش اضافه می کند: «دیگه باید برم یه چرت بزنم... آخه شیفت شبم تو آژانس تاکسی تلفنی»!

توضیح تصاویر: دست های کوچولوی اتوکش - دست های کوچولوی سبزی پاک کن

گاهی می شود که فکر کنم: درباره اینکه چطور مادری می خواستم باشم و چه مادری هستم. من در مقام قضاوت آدم ها نیستم و خدا هم نکند که هرگز هم باشم، اما ایرادی هم نمی بینم که گاهی پسرم را با زیبایی و زیبندگی آن خستگی آشنا کنم که بعد از کار می آید. آن ترتیب و نظمی که نتیجه کار است و آسودگی خیالی که در برنامه ریزیست.

گاهی به خودم نهیب می زنم درباره حس قشنگ مادرانگی که اگر درست و درمان به کارش نبندم شاید مخل زندگی باشد، نه پیشبرنده اش. گاهی به این گنج حقیقی (مادر بودن) فکر می کنم و این که چطور باید ببرمش به صرافی زندگی و تعویض کنم با وجه رایج جهان امروز و اینکه چطور نقدینگی اش را در زندگی توان بر روزانه خرج کنم خرد خرد. به اینکه مادر بودن ستاندن بوسه های به زور نیست و حتی پختن ماهیچه. شاید معنی دیگری دارد....

من گاهی فقط فکر می کنم.

پی نوشت تصویری: اگر عکس ها برایتان باز نمی شود متاسفم ولی ترجیح می دهم تا سال بعد همین عکس ها را روی سایت داشته باشم به جای تصاویر تبلیغ رب گوجه فرنگی و جنی-فر لوپز!

پی نوشت لیلوی: انگار گاهی این تصور واهی در «وبلاگ ِآینده» ایجاد شده که من مادر نمونه ای هستم. گرچه شاید خوشحال بشوم از هندوانه های دوستانه ای که زیر بغلم ور میایند، ولی همین جا صادقانه و خاضعانه تبری می جویم از این بهتان! اگر خواسته یا ناخواسته چنین خیالی برانگیخته ام که مادر فوق العاده ای هستم برای جگر گوشه ام و یا کار خیلی خاصی انجام می دهم برایش، خیلی متاسفم! هدف از نوشتن این جمله ها فقط قدردانی از لیلی مادرانه ای است برای تلاش و پشتکارش و یک خسته نباشید است که دیدن نیمه پر لیوان را می طلبد. هنوز خیلی چیزها هست که خواسته باشم از مادران خوب (و خوب به معنی واقعی کلمه) یاد بگیرم.

* برو کار می کن مگو چیست کار --- که سرمایه جاودانی است کار --- سعدی

انگشتان آفریننده

  نخستین مندالای* آراز : چهره ای با سه چشم

خطوط همگرا

کار با قلمو

دهان و زبانش (!)

ماهی با دوباله پشتی و شکمی

پروانه های در پرواز (به توصیف نقاش: پروانه داره می ره بالا، پرواز می کنه!)

پی نوشت سوسکی: پسرم راست دست است، قربان هر دو دوست کوچکش.

* مندالا یک کلمه سانسکریت است به معنی دایره. این گردواره مقدس نخستین شکل دایره مانندی است که در نقاشی های کودکان ظاهر می شود، همچنانکه اولین شکلی است که بشر اولیه با آن ترسیم را آموخت. گفته می شود که مندالا تجسم سمبولیک هستی است و هر چه در آن است. کارل یونگ مندالا را ‌الگویی از خویشتن می‌داند.

پوست نارنگی ترسو و ماشین آتش نشانی روی صحنه رفت!

تئاتر آراز تقدیم می کند

صحنه آرایی: دو تکه پوست نارنگی سوار نردبان آتش نشانی شده اند و رفته اند آن بالا. آتش نشانی روی چرخهایش عقب و جلو می رود.

پوست نارنگی، صدای نازک هشدار دهنده: چیکار می کنی؟ وااااای! آلوم آلوم!! (آروم...)

ماشین آتش نشانی: صدای کلفت بی توجه: من برم دیگه دوباره. ترسیدی؟

پوست نارنگی، صدای نازک: آره خیلی ترسیدم. می افتی ها!

ماشین آتش نشانی، صدای کلفت: دیگه دارم میرم دیگه، قام قام...

پوست نارنگی، صدای نازک وحشتزده و صدای فریاد: واییییییی.... دیدی افتادم، دیدی؟

ماشین آتش نشانی: باز هم بیا!!!!!

روزهای زوج و فرد، اتاق پذیرایی، نمایشنامه نویس، کارگردان و بازیگر: آراز کوچولو.  

سی و چهار، به زودی در سینما خانه ما

در طلیعه سی و چهار ماهگی من مادر تماشایش می کنم، قشنگ تر است از هر فیلم دیگری این شاهکار آفرینش جهان از نگاه من. دلم سر می رود برایش مثل همه مادرهای دیگر. این مرد کوچک دوست داشتنی شخصیت منحصر به فرد جذایی دارد برای خودش.

برای من مراسم پیش از خواب همیشه با تصویر پسرکی در لباس خواب عجین است همراه با دو تا از آخرین اسباب بازی هایی که با آنها بازی کرده است زیر بغل، تا با خود به رختخواب ببرد: عروسک پلنگ صورتی، نقشه جغرافیا روی سلولوئید، یک تکه روزنامه، چوب چرخدار، ملاقه، چتر، هولاهوپ، دکمه کنده شده پیراهن، آگهی تبلیغاتی بیمه بازنشستگی (!)، سینی، گیره کاغذ، گورخر، طناب بازی (از این رشته درازی که یکطرفش را به دست می گیرد و توی خانه می چرخد و آن ظرف دیگر که از دو متر آنطرفتر مشتاقانه دنبالش می دود جور خاصی خنده ام می گیرد.)

در مراسم پیش از خواب ما مسواک کوچولویی حضور دارد به رنگ سبز و زرد که صاحبش اول خمیر دندانش را می جود و با شوق کودکانه فریاد برمی آورد که تمام شد! اما بعد یا اجازه می دهد یک دقیقه مادر آن را در دهانش بچرخاند (با همه دل به هم خوردگی) و یا با کمک هم بالا و پایینش کنند... و بعد آب در دهان چرخاندنی که تازه در آن استاد شده است. در مراسم پیش از خواب ما این صدای فرشته گون پیش از ورود به تاریکی اتاق خواب آواز می خواند: «شب بر همه خوشت(!) تا صبح فردا....» و من چه خوشحالم که عاقبت آرزوی دیرینه ام به تحقق پیوسته است و پسرم برای خوابیدن دیگر به هیچ چیزی وابسته نیست. حتی به من!

پسرکم، این روزها روی تخت سپید جدیدش می خوابد که دو گوسفند نشسته دارد در سوی بلندترش و خیلی وقت است که افتخار خوابیدن روی تخت بزرگ را به ما نمی دهد. اگر از او خواهش کنیم می گوید: «نه! رو تخت خودم بخوابم!». خودش سر ساعت می رود و با من چک و چانه کم می زند. یادآوری می کنم که «وقت خواب است». بعید نیست کمی غر بزند با سر و روی جدی و بعد غر غر کنان بی آنکه منتظر یادآوری بعدی باشد راه می افتد طرف رختخواب. چراغ را روشن می کنم و او به شکم دراز می کشد روی بالش (همیشه همین طور می خوابید پسرک، از لحظه تولد!). برایش «قصه های من و بابام» می خوانم. گاهی علاقمندتر است و نزدیک تر می آید که عکس ها را ببیند و گاهی به شنیدن بسنده می کند. معمولا سه تا قصه می خواهد و با دقت هم گوش می دهد.

ماساژ پیش از خواب را خیلی دوست دارد... یا اینکه «پاهامو تکون بده آنا!». گاهی هم به سوالم که آیا می خواهد که تنها بماند برای خواب، پسرک جواب مثبت می دهد: به خواب تنها در تاریکی!

من اما دوست دارم که پیش از خواب رفتن شبانه کنارش باشم و نفس هایش را بشنوم که همچون رنگین کمان بعد از روزی بارانی بر بازی های پرجنب و جوش روزانه اش فرود می آید. این لحظات جادویی که اجازه دارم لمسش کنم و به غرور عالی جناب کوچولویم برنخورد و حتی از من بخواهد که ماساژ را ادامه بدهم.... انگار این آرامم می کند: تخدیرم می کند، انگار تاریکی روز و روح را از گردم می پراکند. این مراسم بعضی وقت ها آمیخته است با صدای نازکی مثل عطر ناقوس که مدام قصه ای از من طلب می کند که آقا گرگه داشته باشد یا در آن لی لی، لارس یا ادوارد نقشی بازی کنند (دوستان صمیمی و حقیقی اش).

به سوال هایی از این دست که «آیا اجازه می دهی ببوسمت؟» جواب سربالا می دهد و نوازش های مادرانه ام را خوش نمی دارد. تعاریف خودش را برای محبت های جسمانی دارد. این محبت ها حتما باید با اجازه خودش باشد و در اندازه های از پیش تعریف شده (یعنی هربار می پرسم که آیا اجازه می دهد که ببوسمش و غالبا جوابم منفی است. اگر نپرسم دلخور می شود از من). شبی پیش آمد که کنارش نبودم. با متانت بسیار با آن کنار آمد و حتی وقتی که برگشتم تظاهر می کرد به اینکه آنچه بوده و پیش آمده هیچ مهم نبوده است. با این حال آن روز از من تقاضای بازی هایی می کرد که تماس های مهرآمیز جسمانی در خود داشت، گاهی می خواست قلقلکش بدهم و گاهی هم کتابی را می آورد که عادت دارد در هنگام خواندنش در آغوشم بنشیند... آنقدر نزدیکی خود خواسته اش به من چسبید که خستگی دوری از او از جانم رفت...

مردم را عاشقانه دوست می دارد نفر اولی است که سلام می کند و هرگز از آدم های جدید و موقعیت های جدید نمی هراسد (حیف آن بوسه های با میل و رغبت نیست که به اولین رهگذرکوچه می دهد؟). با منطق و گفتگو راضی می شود و با همین روش هم آدم ها را راضی می کند (به من می گوید: آنا گوش کن چی می گم!!!). دنیا را به چالش می طلبد و تجربه های جدید را دوست دارد اما حد و حدود خودش را خودش تعیین می کند و اگر میل به انجام کاری نداشته باشد، هیچ کس در دنیا نمی تواند ترغیبش کند به انجام آن. از آدمها و بچه های اطرافش تقلید نمی کند و روش خودش را دارد و سلیقه خودش را برای هر کاری. غم آدم های دیگر اندوهگینش می کند و از شادیشان شاد می شود.

تا همین چند ماه قبل پسرکم از برخوردهای فیزیکی با کودکان را دوست نداشت و از صدای بلندشان کناره می گرفت یا متعجب می شد و جا می ماند. اما امروز اگر مورد زور واقع شود، و حس کند که هدف زورگویی بوده است، تسلیم نمی شود. هرگز وسیله ای را ندیده ام که به زور بگیرد و اگر به زور بخواهند از او بگیرند، می دانم که نخواهند توانست (گاهی از تصور آنچه در این چند ماه در مهد کودک بر او رفته تا به این مرحله از توانایی برسد به خود می لرزم، اما می دانم که برای آموختن چنین برخوردهایی راهی جز این تجربه ها متصور نیست) برایم عجیب است که بداخمی بچه های کوچکتر از خودش را تا آنجا که بتواند تحمل می کند. نوزادان را می بوسد و نوازششان می کند. همین چند وقت پیش دوستی با کالسکه نوزادش وارد جمعی شد که چند کودک همسن و سال پسرم در آن حضور داشتند. مادر کالسکه را در حیاط پارک کرد و وارد خانه شد. پسرک نوزاد را نوازش کرد و تا وقتی که در آن جمع حضور داشتیم شوالیه وار اجازه نداد کودک دیگری کالسکه را لمس کند و هر بار با چهره جدی توضیح می داد: «نه... این مال نی نیه!». خود این شوالیه اما قلبی بی نهایت بزرگ دارد، تا آنجا که به ندرت دیده ام اسباب بازی هایش را از دوستان و مهمانانش دریغ کند. منصف است و اگر شوتی به توپی بزند حتما اجازه می دهد که دوستش نفر بعدی باشد....

خوب تمرکز می کند و برای رسیدن به خواسته هایش نقشه می کشد. اشیا برای او همان چیزی هستند که می خواهد، نه همان چیزی که هستند: طناب ورزشی قلاب ماهیگیری است، آبکش فرمان ماشین، دسته مبل اسب. سوالهای فراوان می پرسد که حاوی جواب هایی است که قبلا به سوال مشابه شنیده است تا اطلاعات بیشتری کسب کند و دفعه بعد بچسباند آخر سوالش (اون چیه چراغ ماشین آقای پلیسه، چی کار می کنه، می چرخه و می گرده و رنگش چیه، قرمزه؟؟؟؟؟!!!!!) این طوری سوالهایش انشا می شود پسرکم.

پسرم!

یادم نرود که وقتی به جای راه و جاده از توی چمن و دار و درخت می روی، تشویقت کنم نه دلسرد؛ چون انسان های شجاعند که از پیش گرفتن راه های تازه نمی هراسند.

یادم نرود که وقتی موز را قبل خوردن قلفتی پوست می کنی و کیف خوردنش را به یکباره می بری برایت دستورالعمل آداب غذاخوری ننویسم؛ چون آدم هایی که تابع روش های کهنه اند، از لذت کشف زندگی تازه ای که به ایشان اهدا شده است بی بهره اند.

یادم نرود وقتی به جای لگن توی لباس زیرت دستشویی می کنی، مشتاقانه منتظر فرصت بعد باشم بی اخم و تخم؛ چون فقط آن کسی پیروز می شود که در شکست های قبلی اش جا نماند.

یادم نرود که وقتی توپت را داوطلبانه و با کمال میل به کوچولوی یکساله ای می بخشی و از شادیش شاد می شوی، متعجب نباشم، چون تنها آنهایی که از صمیم قلب ایثار می کنند همچون نور پراش خورده در تکه های آینه، در قلب دیگران تقسیم می شوند.

یادم نرود وقتی که به احترام دوستی که مادرش تنبیهش کرده است پشت پنجره اتاقی که دخترک لحظه های وقفه اش را می گذراند می مانی و دلداریش می دهی - تا جایی که مادر آن دوست از تنبیهش صرف نظر کند - صدایت نکنم که: «پسرم بیا، به ما ربطی ندارد»؛ چون انسانی که توانایی درک غم دیگران را نداشته باشد انسان نیست.

یادم باشد وقتی که بودن در کنار دوستان را به ماندن پیش من ترجیح می دهی غمی به دل راه ندهم؛ که وابستگی آفت عشق است.

یادم باشد وقتی که روی دوچرخه ات در راهروی باریک گیر می کنی و کمک می خواهی، در آمدن تعلل کنم؛ چون که پنجه در پنجه انداختن با مشکلات است که می آموزاند.

یادم باشد این چالش های پنهان و ظریف هر روزه است که خمودگی روح راکد را می تاراند و صفای تازه کوهساران را بر آن می دمد.

آینده در آینه کره :)

اول: این نشان لیاقت خیلی خوشمزه را آراز ما همین پس پریروزها از مهد پروانه گرفته است. با هر بار دیدنش کلی به خودم می بالم چون که این مدرک به روشنی نشان می دهد که پسرم توانسته است به تنهایی کره اش را روی نانش بمالد! روی مدرک خوردنی پسرم نوشته شده است: «مالیدن هرروزه کره روی نان به تو نوید آینده ای را می دهد که در آن دکتر، خلبان یا رقصنده خواهی بود... » و این که «کره روی نان، بزرگ شدنت را آسان می کند».

پی نوشت: پسر من عاشق این دیپلم کره ای شده و شب و روزش را با آن سر می کند. 

پی پی نوشت: چه ایده قلقلک آوری!

آخر: یکروز از روزهای پاییزی، من و آراز افتخار میزبانی آرمین کوچولوی نازنین و مادر خونگرم، با صفا و مهربانش را داشتیم. آرمین، پسری بود دست و دل باز، پر انرژی و بی نهایت شیرین. هنوز هم صدای مخملیش توی گوشم صدا می کند که : ابوبوس، موتور!!!! چه بعد از ظهر دلپذیری داشتند بچه ها و البته مادرها با حضور هم....

توضیح تصویر: آرمین کوچولو و کبوترها

 

آزمایشگاهی به نام جهان 1

اخطار: پلاس 3، خواندن این متن برای کودکان به دلیل احتمال بدآموزی توصیه نمی شود!!!

ریاضی کاربردی:

مواد لازم: کرم پودر روشن مارک کلینیک متعلق به خاله ف، یک ذره جربزه

در کرم پودر را باز کرده و به دقت روی طاقچه قرار دهید. رو به لحاف و تشک های مهمان که در حالت موقت روی زمین پهن شده اند ظرف را چندین بار در جهت های مختلف تکان دهید به نحوی که مسیر حرکت دست شما در هوا، روی دیوارها، لحاف و تشک و بالش، ملحفه ها، کتابخانه، کتاب ها و فرش ترسیم شود. می توانید خطوط رسم شده روی زمین را جهت ایجاد طرح های سوررئال لگد کنید. یادتان باشد حتما هنگام کشف شدن توسط مادر، لبخندی سرشار از اعتماد به نفس و شجاعت بزنید.

نتیجه گیری علمی: طول هر یک از این خطوط با زور بازوی شما نسبت مستقیم دارد.

نتیجه گیری هنری: برای نقاشی کردن می توان از قلموهای پرتابه ای استفاده کرد.

شیمی:

مواد لازم: یک بطری روغن زیتون مایع، یک عدد مامان غایب به مدت 5 دقیقه.

در بطری را باز کنید. کمی میل کنید. قسمتی را روی موهای خود مالیده و بعد دست ها و پاهای خود را روغنی کنید. روغن باقیمانده را داخل اتوبوس، قسمت بار کامیون، سرنشین ماشین های اسباب بازی خالی کنید. پارکت و فرش را فراموش نکنید. بعد از افشا در تمیز کردن پارکت غیرتمندانه کمک کنید.

نتیجه گیری حمل و نقلی: روغن را نمی توان در قسمت پشت کامیون بار زد!

نتیجه گیری زمانی: در صورت مصرف نادرست یک بطری روغن زیتون می تواند یه نصف روز یک مادر را تصرف کند.

پزشکی:

مواد لازم: یک عدد آبمیوه پاکتی.

موقع بالا کشیدن مایع از نی حباب های ریز ایجاد شده در داخل نی را با چپ کردن هر دو چشم دنبال کنید.

نتیجه گیری چشم پزشکی: تعقیب دیداری حباب داخل نی باعث دوبینی می شود!

زیست شناسی:

مواد لازم: یک عدد لگن مدل قصری

اول در شلوار خود پی پی کرده و بعد برای ادامه عملیات روی لگن بنشینید. برای تمیز کردن چند لکه ای که ناخواسته روی دسته لگن ایجاد شده است از آب دهان کمک بگیرید.

نتیجه گیری صنعتی: لکه پی پی با آب دهان قابل شستشو است.

فیزیک:

مواد لازم: نیت خرید

در مغازه قلک های چینی را ده بار در قفسه ها جابجا کنید. قلک ها به محض برخورد با کف زمین خورد و خاکشیر می شوند.

نتیجه گیری موسیقیایی: صدای حاصل شکستن چینی روی سرامیک شنیدنی است.

علوم اجتماعی:

در سطوح صاف فروشگاه ها برای آزمایش سرما و گرما روی زمین دراز بکشید. زبانتان را وارد پریز برق کنید. از به های روشویی آویزان شوید. روی کاناپه کله معلق بزنید. از روی میز جفت پا بپرید.

نتیجه گیری مامان-سوسکانه: خلاق بودن که شاخ و دم ندارد!

شیرینی تلخ

از لحظه ای شروع شد که خودش دوچرخه سبزش را که چرخ های کمکی کوچولو دارد، رکاب زد و کیف دنیا را هم برد. یک نگاهش به چرخ پشتی اش بود که نکند ذره ای هلش داده باشم. آن روز کلی ذوق کردم و قند توی دلم آب شد.

فردا اسباب بازی های نخ کردنی اش را که خیلی وقت بود خریده بودم و مورد توجهش قرار نگرفته بود به دستش دادم. در یک نشست با سلیقه و دقت و حرکت دیدنی انگشت های کوچولویش نخ کرد و همه جمله های «می خوای کمکت کنم؟» را با نه های قاطعش رد کرد. دستهایم را گذاشتم زیر پاهایم که ناخودآگاه (برای یاری رساندن یا محبت حتی!) نروند به طرف آن دست های تلاشگر و کله دوست داشتنی که دم به دقیقه می برد نزدیک نخ و سوراخ و نوازش نکنم گره دقیق ابرویش را. ملس بودم.

روز بعدش خودش روی پنجه پاهایش ایستاد و در ورودی را با ندای «دیدی بلدم» و نوک انگشت میانی اش باز کرد (همان دری که یکبار برای باز کردنش صندلی را آورده بود!). در ادامه توی پارک از تپه ای که شیب تندی داشت بالا رفت، یک روند، تنهایی. قلبم می زد. گنجشک وار.

پنجشنبه توی زمین بازی «پریک پلین» خودش به تنهایی از مسیر پیچ پیچ بزرگسالان بالا رفت و از سرسره زرد نوجوانان پایین سرید و بی آنکه منتظرم بماند دوید برای دور بعد! پاهای کوچولویش در شن فرو می رفت... دلم ریخت....

صبح، در فر را باز کرد و ظرف نان ها را برای برشته شدن گذاشت آنجا. بعد از بستن درش با دقت خاص خودش، درجه فر را باز کرد و مفتخرانه لبخندی زد. قلبم به درد آمد از بزرگی تازه ای که در مهارت و دانایی اش نمود داشت.

امروز عصر با پیچ گوشتی چوبی همه شش پیچ و مهره قرمز و سبزش را بست به بدنه جعبه ابزار چوبی اش... پیچ گوشتی چوبی، توی انگشتانش می چرخید و می چرخید. وقتی می خواستم بگویم: «این انگشت ها چه ظرافتی دارند» صدایم شکست. به جایش برایش کف زدم. گفت: «نه کف بزن! این هنوز مونده!» و به مهره هفتم اشاره کرد که غلتیده بود زیر مبل.... دلم می خواست چشم هایم را نبیند که خیس شوق و نگرانی اند.

آمده ام اعتراف کنم که در خیالم مرد با ذکاوتی را می دیدم که شیرهای آب خانه اش را تعمیر می کند و سوت می زند... پدر مهربانی که دست بچه اش را می گیرد و از سنگلاخ ها بالا می برد... سوزن همسرش را با همه روحش نخ می کند.... و خانواده اش را به پیک نیک می برد....

آمده ام بگویم که من یک مادر شکست خورده دیوانه ام! من، لیلی جامانده از به بار رساندن مادر ایده آلی که روز سفر ماه عسل بچه اش خندان باشد و شاد، امشب بعد از این که به خواب رفت، برای بزرگ شدنش اشک ریختم و ریختم و ریختم.

ای دل بیاموزی اگر رسم درست عاشقی، بر هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی*

با پسرم: زندگی آدم ها در طی زمان، مثل نوار چین خورده ای است دوخته روی پارچه. بعضی وقت ها از درازایش گم گیجه می گیری اما بیش از همان یکی دو تکه نخ چیزی زیر نوار نیست. اما گاهی می شود هزار چین و واچین و تای نادیده لابلای همین نوار لایی به دقیقه های انسان بخیه می خورد. پسرم این چند روز برای من عمق زیادی داشت به خاطر همه ناملایماتی که در خود داشت و درس هایی که داد و گره هایی که به هم پیچید!

از تو چه پنهان، هنوز هم بعد اینهمه سال، دارم رسم عاشقی را با خدایم تمرین می کنم و به سختی یاد می گیرم که بی گله پیشامدها را به آغوش بخوانم و بی زنجموره از سر بگذرانمشان؛ زندگی همین چرخه تکراری است. نشدن، از پا ننشستن، حمله بردن، عاقبت توانستن. و آنکس در پایان پیروز است که در هروله نستوهانه ای که در صفا و مروه مشکلاتش دارد، نوشیدن از زمزم زندگی را فراموش نکرده باشد. آخ پسرک من سختم است... اما شدنی است. 


درباره آراز مدت هاست ننوشته ام. کلاس موسیقی اش هفته گذشته تمام شد. از ذوقی که داشت برای این کلاس ها هرچه بگویم کم گفته ام. از همتی که در پیگیری سخنان معلمش اینگیرید داشت، از شوق آن لحظه هایی که مرا رها می کرد و برای بهتر شنیدن و بهتر آموختن به دامان معلمش پناه می برد، از دقتی که به خرج می داد برای فهمیدن، از آوازهایی که پا به پای معلمش می خواند، بی ذره ای خجالت، درست یا نادرست! (و تنها کسی بود که چنین می کرد) از لذتی که از ثانیه به ثانیه این یکساعت کوتاه هفتگی می برد: شاهانه! تمام آن لحظه هایی که اسباب بازی ها و بازی با بقیه کودکان را رها می کرد و با شوق و احترامی درونی کلاویه های پیانوی گوشه اتاق را می فشرد، به خودم می گفتم نامردی و نامردمی بزرگی خواهد بود اگر نخواهم راه رسیدنش را به این معشوق دیرین (موسیقی) هموار کنم!

اما آنچه که من می خواهم از همه تلاشم به عنوان یک مشوق خاموش، یک موسیقی دان نابغه یا رهبر ارکسر فیلارمونیک نیست. من فقط و فقط می خواهم که گوشهای مخملین کوچکش را با موسیقی دلنشین جهان آشتی دهم و شاید یکروز بتوانم انگشتان توانا یا لبانش را با سازهایی که سررشته این نواهای ماورایی هستند آشنا کنم. اما بعد آن چه خواهد بود من نمی دانم. البته این حسرت دیرین برای همیشه در من باقی خواهد ماند که چرا هیچ سررشته ای از این هنر ندارم تا بتوانم بیشتر همراهیش کنم....

توضیح تصاویر از راست به چپ: اینگیرید شعر قورباغه ای را می خواند که کنار برکه نشسته و همه جایش را می شوید: شکم، سر، پشت...--- مربی از بچه ها خواسته است که جای ترومل ها یا همان طبلک ها را پیدا کنند. آن پسرکی را که پیشاپیش دوستانش و به عشق طبل ها جلوی در کمد ایستاده است می شناسید؟ --- آراز طبال! --- قطاری که راه افتاده و یک به یک بچه ها را سوار می کند به سوزنبانی اینگرید. پسر مستقلم برای قطار سواری همراه با موسیقی به مامانش احتیاج نداشت! --- آراز، اینگرید و پنگوئنی به اسم پیمچه --- آراز به دقت و همزمان با مربی قورباغه اش را داخل برکه (که همان پارچه آبی رنگ وسط قالی باشد) پرتاب می کند.

تابستان کلاس ژیمناستیک هم برای دومین سال فرا رسید. هفته گذشته که آخرین جلسه پیش از تعطیلات کلاس محسوب می شد و در چهل و پنجمین سالگرد تاسیس این سری از کلاس ها، نمایشی برگزار شد در سالن ورزشی یکی از شهرهای مجاور. از ما خواسته شد که همراه بچه هایمان همان کارهایی را که هر هفته در کلاس انجام می دهیم برای بقیه پدرها و مادرها که بچه هایی در سنین دیگر داشتند اجرا کنیم، و طبعا این فرصت برایمان فراهم شد که نمایش بچه های بزرگتر را ببینیم.

برای من و محمد تجربه خوبی بود از این جهت که یک دیدگاه کلی به دست آوردیم از جایی که ممکن است پسرمان به آن برسد چند سال دیگر. اینجا جایی نیست که ژیمناستیک با همه اصول آن آموزش داده شود. این شاید نخواند با همه آن بچه ها در لباسهای فرم سفید، آن پابازها، کله معلق ها و دارحلقه هایی که دیده ام پیش از این در کشور خودم! اینجا بچه ها بیشتر در پی تمرین توانایی های حرکتی هستند و کارهای ساده ای همچون بالا رفتن از نردبانهای میله ای، حفظ تعادل روی تخته های باریک، هماهنگی بدن با موسیقی، آویزان شدن و پرت کردن توپ و پریدن. اینجا هر بچه ای یک فضای باز دارد برای دویدن و یک عالمه وسیله برای تخلیه انرژی بدون شنیدن آن "نه" منحوس: همین نه بیشتر! همین برای ما و پسرمان نعمتی بزرگ است، قدمی بزرگ برای تقویت هوش بدنی و یک عادت خوب، که هر کاری که پیشه کند، فعالیت های بدنی موازی را برای سلامتی اش فراموش نکند. این نکته که آراز هنوز نمی تواند جفت پا بپرد مایه نگرانی ام نمی شود، وقتی می بینم که چه خوب می تواند توپ را با دقتی عالی به سمتی که می خواهد شوت کند.

آراز در طی این کلاس ها هم آن عشق دیرین به موسیقی را داشت و یکربع پایانی کلاس زمانی بود که همیشه پسرم آن را به "ربکا" یادآوری می کرد که "وقت موسیقی رسیده است". با دقت حرکت های موزون مربی اش را دنبال می کرد و هرجا را که خوب شیر فهم شده بود با صدای بلند می خواند. برای همین هم یکروز مربی دقیق و باهوش پسرم برایش سی دی آهنگ های کلاس را هدیه آورد. آراز به این موسیقی های کودکانه عشق می ورزد و هرروز می خواندشان و به آهنگشان پا می کوبد و دست می زند و می رق-صد و می چرخد. تا زمانی که شاید باز قسمت شود و در کلاس هایش شرکت کند.

پی نوشت1: دوستان عزیزم پروین مادر کیاراد، دریا مادر آرمان و افشان مادر مارتیا پست هایی مباحثه ای در ادامه پست قبل نوشتند. بازار بحث در کامنتدانی داغ بود و خیلی از دوستان هم لطف کردند و برایم ایمیل زدند یا کامنت های پر و پیمان نوشتند. از تک تک شما عزیزان بی نهایت ممنونم.

پی نوشت2: هنوز هم برنگشته ام کامل! اما امیدوارم در آینده نه چندان نزدیک بتوانم برگردم، سرشار از انرژی این بار.

* ارفعی کرمانی