گفتمان های 26 و 27 را از دست دادم، به میمنت لطفی که بلاگفا در حق همه ما کرد. اگر چیزی از آن گفتمان ها به یاد دارید، خوشحال می شوم بازگو کنید تا بنویسمش...
از صلیب سرخ آمده اند دم در برای گرسنه های آفریقا پول جمع کنند. پسرک از من می پرسد:
- «مامان میشه منم صحبت کنم؟» و اجازه که می گیرد رو می کند به جوانک:
- «آقا شما راضی هستی که بزرگ شدی یا هنوز دوست داشتی کوچولو باشی؟» پسرک با خنده می گوید که خوشحال است.
- «آهان. خوب فقط یه سوال دیگه دارم. شما دزد هستین؟» پسر که غافگیر شده است به شدت نفی می کند: البته که نه!
- «آخیش، خوب شد. خوب الان دیگه می تون پسورد کارت بانکی مامان و بابام رو بهت بگم!»
----
با چند نفر آدم بزرگ برای بار اول آشنا شده ایم، صدایش می کنم تا معرفی اش کنم. پسرک مودبانه دست می دهد:
- «سلام. من آراز هستم. از آشنایی با شما خوشبختم. این مامانمه و این بابامه. ولی راستش اینه که اینها بلد نیستن درست داچ حرف بزنن. شما اگه کاری داشتین به خودم بگین!»
----
بدو بدو می آید:
- «مامان ببین، آقای «راسل» حالا یا بزرگ شده رفته عروسی کرده یا خیلی بزرگ شده بعدش مرده. خلاصه نمی دونم چی شده. من می خواهم یک عنکبوت دیگه پیدا کردم از اون مراقبت کنم. میشه؟»
- «حتما. چرا نمیشه»
- «خوب دیدی چه فکر خوبی کردم؟ پس زود باش... یه مگس بده!»
---
بهانه می گیرد که می خواهد برود با دوستانش بازی کند.
- «مادر جان آدم که نمی تونه هر روز با دوستاش بازی کنه....»
- «چرا. نه آخه بگو چرا.»
- «برای اینکه ما هم دوست داریم بعضی وقت ها با شما باشیم، همدیگه رو ببینم»
- «برای چی باید؟ ببین من چند سالمه؟ از وقتی من به دنیا اومدم همین کارو می کردیم دیگه! همش دارم شما رو می بینم شما هم همش تو این صد سال (!) منو می بینید. بسه دیگه، چقدر همو ببینیم!!»
----
- «پسرم من از اون جا نگاه می کردم خیلی به شما افتخار کردم...»
- «این که چیزی نیست، من خودم هم هی به خودم افتخار می کردم!»
---
- «مامان! فکر می کنم عاشق شدم! آخه قلبم تاپ تاپ می زنه» (الهام گرفته از کتاب قورباغه عاشق می شود)
- «چه عالی پسرم! عاشق کی شدی؟»
- «نینا، همکلاسیم... یه رازه ها! نباید بهش بگی...»
- «نه پسرم بین خودمون می مونه. حالا چطور شد که عاشق شدی؟»
- «صبح که دیدمش یه نوری روی بدنش بود، مثل فرشته ها شده بود!!»
----
- «مامان من به کمکت احتیاج دارم، یعنی یوپ احتیاج داره!»
- «همون دوستت که کلاس چهارمه**؟ بهم بگو چی شده عزیزم؟»
- «یوپ عاشق یه دختری شده، ولی اون دختر یکی دیگه رو دوست داره. حالا من چطوری به یوپ کمک کنم؟»
- «خوب باید بهش بگه!»
- «یه بار براش نامه نوشته، یه بار هم بهش کمک کردم و با گچ توی حیاط براش نقاشی کشیدیم، اما فایده نداشته... حالا چیکار کنیم؟!!!»
* فروغ:
حرفی به من بزن، آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
** آن زمان آراز کلاس سومی بود.