باز هم اسباب کشی سرور داشتی بلاگفا؟

هر دم از این باغ بری می رسد 

تازه تر از تازه تری می رسد

بلاگفا گلی به گوشه جمالت با این ... کاری هایی که با نوشته ها و وبلاگ من و بقیه مشتری هایت می کنی. این بار هم که دو تا پست قبلی را حذف کرده بودی بعد از ده روزی که صفحه مدیریت و کامنت دانی از دسترس خارج بود. 

گفتمان 28: حرفی به من بزن*

گفتمان های 26 و 27 را از دست دادم، به میمنت لطفی که بلاگفا در حق همه ما کرد. اگر چیزی از آن گفتمان ها به یاد دارید، خوشحال می شوم بازگو کنید تا بنویسمش...

 

از صلیب سرخ آمده اند دم در برای گرسنه های آفریقا پول جمع کنند. پسرک از من می پرسد:

- «مامان میشه منم صحبت کنم؟» و اجازه که می گیرد رو می کند به جوانک:

- «آقا شما راضی هستی که بزرگ شدی یا هنوز دوست داشتی کوچولو باشی؟» پسرک با خنده می گوید که خوشحال است.

- «آهان. خوب فقط یه سوال دیگه دارم. شما دزد هستین؟» پسر که غافگیر شده است به شدت نفی می کند: البته که نه!

- «آخیش، خوب شد. خوب الان دیگه می تون پسورد کارت بانکی مامان و بابام رو بهت بگم!»

----

با چند نفر آدم بزرگ برای بار اول آشنا شده ایم، صدایش می کنم تا معرفی اش کنم. پسرک مودبانه دست می دهد:

- «سلام. من آراز هستم. از آشنایی با شما خوشبختم. این مامانمه و این بابامه. ولی راستش اینه که اینها بلد نیستن درست داچ حرف بزنن. شما اگه کاری داشتین به خودم بگین!»

----

 بدو بدو می آید:

- «مامان ببین، آقای «راسل» حالا یا بزرگ شده رفته عروسی کرده یا خیلی بزرگ شده بعدش مرده. خلاصه نمی دونم چی شده. من می خواهم یک عنکبوت دیگه پیدا کردم از اون مراقبت کنم. میشه؟» 

- «حتما. چرا نمیشه»

- «خوب دیدی چه فکر خوبی کردم؟ پس زود باش... یه مگس بده!»

---

بهانه می گیرد که می خواهد برود با دوستانش بازی کند. 

- «مادر جان آدم که نمی تونه هر روز با دوستاش بازی کنه....»

- «چرا. نه آخه بگو چرا.»

- «برای اینکه ما هم دوست داریم بعضی وقت ها با شما باشیم، همدیگه رو ببینم»

- «برای چی باید؟ ببین من چند سالمه؟ از وقتی من به دنیا اومدم همین کارو می کردیم دیگه! همش دارم شما رو می بینم شما هم همش تو این صد سال (!) منو می بینید. بسه دیگه، چقدر همو ببینیم!!»

----

- «پسرم من از اون جا نگاه می کردم خیلی به شما افتخار کردم...»

- «این که چیزی نیست، من خودم هم هی به خودم افتخار می کردم!»

---

- «مامان! فکر می کنم عاشق شدم! آخه قلبم تاپ تاپ می زنه» (الهام گرفته از کتاب قورباغه عاشق می شود)

- «چه عالی پسرم! عاشق کی شدی؟»

- «نینا، همکلاسیم...  یه رازه ها! نباید بهش بگی...»

- «نه پسرم بین خودمون می مونه. حالا چطور شد که عاشق شدی؟»

- «صبح که دیدمش یه نوری روی بدنش بود، مثل فرشته ها شده بود!!»

----

- «مامان من به کمکت احتیاج دارم، یعنی یوپ احتیاج داره!»

- «همون دوستت که کلاس چهارمه**؟ بهم بگو چی شده عزیزم؟» 

- «یوپ عاشق یه دختری شده، ولی اون دختر یکی دیگه رو دوست داره. حالا من چطوری به یوپ کمک کنم؟»

- «خوب باید بهش بگه!»

- «یه بار براش نامه نوشته، یه بار هم بهش کمک کردم و با گچ توی حیاط براش نقاشی کشیدیم، اما فایده نداشته... حالا چیکار کنیم؟!!!»

 

* فروغ: 

حرفی به من بزن، آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

** آن زمان آراز کلاس سومی بود.

 

کور توتوغون بوراخماز*

دخترش همسن پسر من است که از قضا موجود دوست داشتنی و باهوشی است. اما خودش....

 

نمی دانم چطور در همان پنج دقیقه ای که هم را می بینیم فرصت می کند دنیا را به کامم زهر کند. در واقع کمتر آدمی را در دنیا می شناسم که بتواند تا این حد آزارم دهد. 

یک بار گفتم که کار می کنم و پیچاند و گفت که مادر خوب، مادری است که توی خانه بماند و برای بچه اش مادری کند. که «بعضی» مادرهای بی مسئولیت چطور حرص و طمع پول چشمشان را کور کرده و بچه را می سپارند به مهد کودک و خودشان می روند سرکار. یک بار گفتم می خواهم توی خانه بمانم، گفت نمی داند چطور بعضی زن ها هستند که مسئولیت زندگی را می گذارند روی دوش شوهرانشان؟

یکبار تعطیلات مدرسه را مسافرت نرفتیم. گفت که چطور ممکن است کسی فرصت تعطیلات و بازی و بچگی را از بچه هایش بگیرد که خدا قدر پول داده و بهترین تعطیلات را در بهترین آب و هوا برای خانواده اش فراهم کرده که «بعضی» ها هستند که «گدا گشنه» اند و حاضر نیستند برای مسافرت رفتن پول خرج کنند. یکبار شد که برویم مسافرت. همین که شنید در آمد که همه تعطیلات را توی خانه بوده و بچه ها رفته اند اردو و مگر فقط باید آدم مسافرت برود که به او خوش بگذرد؟ که هوا همین جا هم خوب بوده و دور هم با خانواده خوش بوده اند!

اگر بگویم آواز خواندن دوست دارم می گوید که مدرک آواز خوانی داشته و جوانی اش سولفژ  ارکستر سمفونی وین بوده و اگر بداند که پسرعمویم می رود کلاس ورزش های رزمی یادش می افتد که کمربند مشکی کاراته دارد! 

این همه عیبی ندارد اگر دست کم دست از سر پسرک بردارد.  اگر آراز یک تابلو را روخوانی کند بلند بلند می گوید که دخترش بهترین شاگرد کلاسشان است و هزار بار بهتر از همه بچه های دیگر هم کلاسی و هم سن و سالش می خواند، اگر پسرک ساز دهنی بزند می گوید که دخترش استعداد عجیبی در آواز خوانی دارد که تا به حال چنین استعدادی در کسی ندیده است. اگر پسرک یک حرف مرا دوتا کند کنایه می زند که دخترش حرف گوش کن ترین موجود دنیاست، و اگر پسرک گوش به حرف من باشد می گوید دخترش قدرت بحث و مجادله و منطق دارد و حرف بی دلیل از کسی به گوش نمی گیرد.

لبخند می زنم و با شگفت زدگی تماشایش می کنم توانایی اش را در سفسطه بافی. این که چطور هربار دنیا را مجاب می کند که هرچه می کند و می داند و می رود بهترین و هرچه دیگران می کنند و می پوشند و می خواهند همه از سرتاته غلط است. 

من هیچ جوابی برای این آدم ندارم: یک، به این دلیل که اصلا مجالی برای حرف زدن نمی دهد و به آتشفشان فعالی می ماند که مدام در حال ریختن گدازه-واژه ها بر سر و کله شنونده ها است. و دو برای این که به قدری از وادی منطق دور است که  مصداق بارز «کور توتدوغون بوراخماز» است. آخر چطور می شود به صاحب این دیدگاه فهماند که مقایسه کردن آدم ها و مکان ها و عکس العمل ها از بیخ و بن اشتباه است؛ که قانعش کرد که ممکن است هزار راه درست برای انجام درست یک کار واحد وجود داشته باشد، که اگر ما در زندگی روشی را برمی گزینیم به معنی اشتباه بودن راه انتخابی دیگران نیست! 

اما روزم را، لحظه ام را، زندگی ام را در همان دقیقه های اجباری با هم بودنمان این آدم تلخ می کند. مدام باید مواظب باشم که اسکاچ گفته های ناپخته اش روح آراز را نخراشد، که حرف هایش را تعدیل کنم، زبری حرکت هایش را سمباده بکشم و به پسرک کمک کنم که جاخالی بدهد... خدایا ما را از شر همدیگر محفوظ بفرما.

* ضرب المثل ترکی به معنی : کسی که کور باشد گرفته اش را رها نمی کند. شهریار در حیدربابا این ضرب المثل را شاهد آورده است:

گؤز ياشينا باخان اولسا ، قان آخماز

انسان اولان بئلينه خنجر تاخماز

آمما حئييف كور توتدوغون بوراخماز

بهشتيميز جهنّم اولماقدادير !

ذى حجّه ميز محرّم اولماقدادير !

ترجمه:

اگر اشک چشم دیده شود، خونی جاری نمی شود؛  آن کسی که انسان است، شمشیر به کمر نمی بندد؛ حیف که کور گرفته را رها نمی کند؛ بهشت مان دارد جهنم می شود؛ ذی حجه ما به زودی محرم می شود...

پی نوشت: کنجکاوم بدانم که اگر جای من بودید چه می کردید؟

یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری

یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو

چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید

با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل

یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

مولوی