وطن...

همیشه وقتی توی فرودگاه نشسته ام و منتظر سوار شدن به هواپیمایی هستم که قرار است مرا به خاکی ببرد که ریشه هایم را آنجا جا گذاشته ام، آرام می نشینم روی صندلی و دروازه گوشهایم را چهارطاق باز می کنم. می گذارم نوای نرم لالایی گفتگوهاشان مرا با خود به دوردست های ناپیدا ببرد. گوش می دهم به این آدمها که از آب و هوا، کرایه ماشین و عصرانه دیشبه و آدمهایی که قرار است به استقبالشان بیایند حرف می زنند. حرفهایشان در اندرونه ام پیچ می خورد و بغضی سنگین گلوگاهم را گل می گیرد.

همین یکبار کوتاه کم دامنه که توی فرودگاه نشسته ام، برایم مهم نیست اگر جنس گفتگوهاشان از جنس اندیشه هایم نیست. اینکه چرا این مدت را کنارشان نبوده ام و جز ناچیز وجودم را از کلشان کنار کشیده ام اهمیتش را از دست می دهد. برایم مهم نیست اگر دیگر در میانشان بیش از هر زمان دیگری غریبم...

من این صداها، من این جنس تحریر گفتگوهاشان را چنان عاشقانه دوست می دارم که گمان می کنم قلبم اینبار تاب از کف خواهد داد و از حلقم خواهد گذشت تا عریان بتپد از مهری چنین به زبان دوست داشتنی کشورم... 

آن لحظه هایی که بغضم را هزارباره می بلعم به نوای آشنای زبان مادری ام گوش می سپارم. به تموج آوای مام وطن که در کلمات سحرانگیز دیگران جاری است. وطن، مادری که هرگز برایم مادری نکرد اما هرگز هیچ نوایی در جهان جای پایاب تپش قلبش را زیر گوشم نخواهد گرفت...

گفتمان 20: شیرین لبی شیرین تبار*

- اسم پنج تا چیز رو بگو که می تونن بپرن.

- کفشدوزک، پروانه، هلی کوپتر، هواپیما، مامان کفشدوزک!


- مامان، امروز شما باید نون منو کره بمالی، مربا بزنی و شیر برام بریزی.

- همه کارها رو من بکنم، اونوقت شما چیکار می کنی مادر؟

- منم می خورم دیگه!


- بابا شما مثلا تلویزیون باش منم مثلا بشینم تلویزبون نگاه کنم.

- باشه.

بعد از چند دقیقه که با جدیت صورت بابا را تماشا می کند می گوید:

- ای بابا امروز چقدر تلویزیون کارتون بابا نشون میده!!!


یک تکه آینه گرفته توی دستش و با آن خودش را می بیند و آسمان بالای سرش را.

- من می ترسم آخه الان افتادم تو ابرها، اون بالا سرم گیج میره!


چشمهاش رو تنگ کرده و داره به انعکاس نور خورشید روی شیشه نگاه می کنه:

- آنا می دونستی وقتی چشمهامو اینجوری می کنم خورشید تیز میشه؟


- امروز عمو «پ» میاد خونمون.

- خوب این عمو «پ» به چه دردی می خوره؟


یک کالباس پیدا کرده که گوشت یک نقطه اش تیره تر از بقیه جاهاست... می گوید: 

- نگاه کن کالباس اوف شده!


یک توت فرنگی لهیده روی بوته پیدا کرده: 

- مامان کمک! یه توت فرنگی اینجا خفه شده... (عمق تصورش از اینجا نشات می گیرد که می داند توت فرنگی بیش از مقداری که نیاز دارد آب خورده است!)


- مامان جان قصه بگو، قصه «یوفس» و «نُه» رو بگو!!! (یوفس: یوسف، نه: نوح)


- یه قصه بگم؟ یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود... یه خرگوش بود... به خونه اش نرسید!!!!


می گوید: 

گیلگیلک: به جای قلقلک

دو ببقه: به جای دو طبقه

زلولق: به جای زرورق

میرچه: به جای مورچه

وشنهاک: به جای وحشتناک


* شیرین لبی شیرین تبار، مست و می آلود و خمار - همای پرواز