نگار من، امید نوبهار من، لبی به خنده باز کن...
اینجا زمستان است. زمستانی پرهیمنه و بی پایان که لنگر انداخته بر شانه های خاک. گردونه خورشید راه آسمان را گم کرده است. این جهان روزهاست که رویای گرماگین نوروز را از کف برانداخته است.
طنین این پنجه های مخملین را بر زمین تا مغز استخوان یخزده، گوش بس عاشق باید داشت که توان شنیدن. حریر جویبار را دستی گرم از گرمای آتشفشان جان باید داشت که توان پسودن. بوسه آفتاب را از پس ابرهای مات و کلفت دل شیدایی باید داشت که توان مزیدن.
اما.... نشانه ای در راه است.
همو بود گفت (یادت هست؟ هان یادت هست؟) که برای هر قصه-زمستانی، هرقدر برفاگین و توفنده، هرقدر ناشکیب و پاینده، نقطه پایانی است که در آن هیچ کلاغ روسیاهی به مقصد نخواهد رسید. گفت که بهار، سرنوشت محتوم همه زمستان های عالم است. او گفته است و من به گفته هایش سخت مومنم. او گفته و من هر روز به حرارت همین مژده گونه هایم را سرخ می کنم و بر تنور دل نان امید می پزم.
من خوب می دانم که این ازلی ترین وعده الهی را هیچ خلشی نخواهد بود. شانه بالا بزن...بگذار زمستان خوب کرشمه هایش را به کار بزند... و بی گمان بهار در راه است.
بهارینه ترین روزها را برایتان آروزمندم....
.
.
.
بهار می شود!
یکی دو روز دیگر از پگاهچو چشم باز می کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پرنگار می شود
زمین شکاف می خورد
به دشت سبزه می زند
هر آنچه مانده بود زیر خاک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود
به تاج کوه
زگرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می شود
دهان دره ها
پر از سرود چشمه سار می شود
نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
غریق موج کشتزار می شود
در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر کناره می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود
در این بهار آه ...!
چه یادها
چه حرف های نا تمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار می شود
نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود
س.یاوش ک.سرایی
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.