آراز امسال در کلاس های اسکیت روی یخ شرکت کرد و البته توصیه های فیزیوتراپش در این تصمیم بی اثر نبود. جلسه های اول بیشتر به غر گذشت که : «خسته میشم، پاهام درد می کنه» که البته غر درست و به جایی هم بود و منتظرش بودیم و با اینهمه قرار هم بود که بیشتر خسته شود تا عضله های قوی تری حاصل کار باشد و ما را نترساند چون حتی اگر غیر این بود نظر مساعد مربی پاتیناژ همیشه به ادامه راه تشویقمان کرد که تکرار می کرد: «این اندازه پیشرفت برای کوچکترین شاگرد کلاسم کاملا طبیعی است». خدا را شکر که روز به روز شیب غرها به صفر میل کرد و اندازه علاقه اش بیشتر شد و روز آخر پسرکی داشتیم که با اینکه لپهایش از سرما و فعالیت بدنی سیب سرخ-وار می درخشید می توانست بدون کمک و افتادن روی یخ قدم بزند و حفظ تعادل کند وکم کمک لذت سرخوردن را کشف کرده باشد و دلش خواسته باشد که یکدور دیگر هم *«schaatsen» کند. 

در بین روزهایی که به اسکیت روی یخ گذشت، چهره ای برایم ماندگار شد بی آنکه چیزی از این جاودانگی اش در قلبم دانسته باشد: «اما» کوچولو. دختر یازده ساله ای که در نبود ما، همدم و همراه آراز بود و مراقبش. هربار که افتاد برف را از زانوهایش تکاند، و هربار که کلاه روی چشمهایش لغزید او آن را دوباره مرتب کرد. هربار که از بقیه بچه ها عقب افتاد، او را کنارش دید و هربار که ناامید شد، همانقدر که از یک کودک یازده ساله برمی آید دلگرمی شنید. اما کوچولو اهل وبلاگ خوانی نیست. اگر هم باشد زبان ما را نمی داند، اگر هم بداند اصلا مرا نمی شناسد. اما بقچه دلم مهمان حرف ناگفته ای است که ناشنیده ماندنش ثواب نیست. 

اگر این جهان و بشریتی که در آن خانه دارد امیدی به نجات داشته باشد، همانا نخواهد بود مگر به همت قلب مهربان کودکانی این چنین که انسان هایی سخت قابل احترامند: باشد یکروز پاره تن من هم دست موجود انسانی دیگری را بگیرد و همین گونه همراهیش کند. 

همه شما مادرهایی که بچه هاتان را «اما» گونه بار می آورید، من بر دست های خسته ولی تواناتان بوسه ها می زنم.

* Schaatsen :اسکیت روی یخ