هست گل هایی...

یگانه نازنینم! یکی دو روز دیگر مادر تو بودن را برای ششمین بار جشن خواهم گرفت. 

***

شش سال پیش همین روزها، هر دو در در آرزوی اکسیژن-سوی امیدی نفس نفس می زدیم. همین روزها بود که قلبم در شب های دراز عمر سرزمین بی بهار شمالی تو را کم داشت و تو در بی تابی و تنگنا، با انگشتان کوچکت مرا از درون نوازش می کردی و من آرزوی نوازشت را داشتم. میان دستهای جستجوگرمان، حجابی از جنس من آویخته بود. و دردی می باید می بود و جهشی به سوی ابدیت و نامیرایی، تا بشود از نو آغازید. شکر که آمدی. تو نورچه ام! قربان قدم های شکوفایت. بمان و بتاب. 

***

من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت

من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قیام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه از سنگ

با سلام دلپذیر صبح

با گریز ابر خشم آهنگ

سینه ام را باز خواهد کرد

همره بال پرستوها

عطر پنهان مانده ی اندیشه هایم را

باز در پرواز خواهم کرد

...

هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی میرد

وندرین افسرده شب هرگز

عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد

سیاوش کسرایی 

یک برش از یک روز

آخر هفته است، مهمان دوستی هستیم. میزبانانمان دختر ناز ده دوازده ساله ای هم دارند: «ماری» نام. ماری خدا را شکر در سن و سالی است که هنوز هم می تواند نقاب پرطمطراق نوجوانانه اش را کنار بزند و یکی دو ساعت از بازی های بچه گانه لذت ببرد. یک خانواده دیگر هم مهمان آنهاست، با یک کودک یازده ساله که به بیماری سندرم داون مبتلاست. دخترکی با موهای ابریشمین و نگاه صاف و ساده: «صوفی». بزرگترها دور میز عصرانه می نشینند و بچه ها در اتاق پذیرایی همدیگر را محک می زنند.

صوفی آرام ترین بچه ای است که دیده ام. گوشه مبل نشسته است و با کتاب رنگ و وارنگی که ورقش هم نمی زند کاملا راضی و آرام است. آراز اما گمانم دلش رضا به بازی تنها با ماری نمی دهد. زیر جلکی نگاهش می کند. با یک کلاه بابانوئل که کنار درخت کاج کریسمس پیدا کرده است یک نمایش ترتیب می دهد، طبق تجربه می داند که خوب جواب می دهد و بچه ها تماشای نمایش هایش را دوست دارند. هو هو گویان هدیه های خیالی را برای آدم های خیالی می برد و یواشکی چک می کند تا ببیند آیا صوفی خوشحال است یا نه. اما اگر پسرک فکر می کند که می تواند دل صوفی را به این راحتی به دست بیاورد خوب، اشتباه کرده است، صوفی به نگاه های ساده ای از پس کتاب اکتفا می کند. 

دو دقیقه که غافل می شوم، سر و کله پسرک پیدا می شود. چوب شور می خواهد و یکی هم می گیرد. لب و لوچه اش آویزان می شود: پس دوستم چی؟ کدام دوستت مادر؟ اشاره می کند به صوفی. صوفی رفته گوشه دیگر کاناپه نشسته و هنوز در قلعه تنهایی اش غرق کتاب است. از مادر صوفی می پرسم. می گوید دخترش هرگز چوب شور دوست نداشته است. من اما یکی دیگر می دهم به پسرک. چوب شور را برای صوفی می برد. صوفی که انگار منتظر بوده می گیردش، اما چوب شور را نمی خورد، می گذاردش روی میز. عین همین داستان برای شکلات و شیرینی و ده تا خوردنی دیگر هم تکرار می شود. مادر صوفی ناباور و بدگمان است. می گوید صوفی از تنهایی لذت می برد. 

بار دیگر که آراز می آید آبمیوه می خواهد و توضیح می دهد: برای خودم و دوستم! پدر دوستش می گوید که خودش آبمیوه را خواهد برد، پسرک هنوز ناامید نیست و ظاهرا حق با اوست. نیم ساعتی گذشته است. از اتاق صدای خنده می آید. نگاه که می کنم صوفی را می بینم که با دو بچه دیگر نشسته روی زمین و لبخند می زند. 

اما هیچ کدام از این صحنه ها مرا آماده نکرده است برای دیدن آنچه که یکربع دیگر در پارک می بینیم، درست بعد از اینکه به پیشنهاد صاحبخانه شال و کلاه می کنیم برای قدم زدن در پارک نزدیک خانه شان: آراز و صوفی یک کپه کاه پیدا می کنند و از آن بالا سر می خورند. کاه روی سر و کله شان می ریزد و مثل دو بچه خیلی معمولی غش غش می خندند. انگار جایشان عوض شده است، آنکه به سن و سال بزرگتر به نظر می رسد آراز است. مثل یک برادر بزرگتر مراقب صوفی است. دستش را گرفته است و با متقاعد کننده ترین و مهربانترین لحنش می گوید: صوفی جون بریم یه دوری بزنیم؟ صوفی جون دستت رو بده به من. صوفی بازی چی دوست داری بکنیم؟ مادر صوفی ناباورانه نگاه می کند و زیر لب می گوید صوفی معمولا دوست ندارد با بچه های دیگر به این زودی همبازی شود... دیگر چیزی برای گفتن نیست به گمانم. چشمهای درخشان صوفی به تنهایی گویا است.

با پسرم: بزرگمرد کوچولوی من، کم نیست دفعاتی که به من یادآوری می کنی به عنوان یک مادر بی خبرم از توانایی های تو. دلم می خواهد لبخندی را که در گذری شهابوار از زندگی بر لب های صوفی کوچولو کاشتی بگذارم در آلبوم خاطره هایت و بگویم که به تو افتخار می کنم، نه برای مدرک و دیپلم و نمره و پول، برای انسان دوستی و قلب مهربانت که ارزشمندترین دارایی جهان است.