نعلبکی

یکبار شد که در حضورش چایی را توی نعلبکی بخورم. 

چند روز بعد ناخواسته در موقعیتی قرار گرفتم که شنیدم با دوستش چه می گوید: «می دونستی ایرانی ها چایی رو تو بشقاب می خورن؟ خیلی عجیبه نه؟ کاری که «ما» ها هیچ وقت نمی کنیم!!»

راستش دلم بیشتر از همه برای مطلقا ایرانی بودنش کباب شد. 

زندگی یا مردگی مساله این است

کاش می شد آدمیزاد گاهی می توانست از زندگی مرخصی بگیرد و برود جایی که هیچ نامردی و نامردای آزارش ندهد. نفرمایید نامش مردگی است که کلاهمان درهم می رود. 

لعنت به مادرانگی

پیژامه راه راهی که سر تابستان برایش خریده بودم، دیروز دیدم که یک وجب مانده به فوزک پایش تمام می شود. اگر مثبت اندیش باشیم و فرض بگیریم که آب رقته است، هربار که نگاهش می کنم انگار کسی قلبم را خنج می کشد که: «پسرک دارد مردی می شود برای خودش». آن وقت دلم هول می کند و آویزان می شود به عقربه های ساعت. لعنت به مادرانگی اصلا!