مادر عزیزتر از من!
مي بيني؟ اينجا بودم! سرزمين ژوليوس سزار، ميكل آنژ، لئوناردو داوينچي، برنيني. رموس و رمولوس و مادر گرگشان، كشور پاپ. آنجا كه در آسمان آبي اش مي توان نقش هزاران سال از تاريخ انسان را منعكس ديد. ايتاليا، عروس خواب زده اروپا كه به تنبلي ، اندام با شكوه چكمه وارش را به آفتاب داغ جنوب سپرده است. هنوز گرگيجه ام ... گويي چشمهايم بعد از ديدن آنهمه نور و رنگ و هنر، آنهمه تاريخ و موزه و پيكره و گوشهايم بعد از شنيدن آنهمه همهمه جهانگرد و داستان و نقلهاي تاريخي جرات رويارويي با حقيقت زندگي روزمره ام را نداشته باشد... واقعا بيهوده نيست اگر رم زيبا براي قرنهاي متوالي پايتخت جهان غرب بوده است...
رم براي من تجسم بارزي است از تركيب ايران و اروپا. كمتر غم غربت به سروقتت مي آيد از بس كه كنار جویها پر آشغال است و كف پياده رو ها وصله خورده است و مردم مهربانند! دختران موتور سوار با لباسهاي سبك در خيابانها ويراژ مي دهند و سگهاي بند نخورده از گرماي شرجي له له مي زنند و مي دوند زير دست و پاي صاحبانشان. همه جا ماشینهای دو نفری کوچک اسمارت و دوچرخه های خانوادگی جهانگردی تردد می کنند. سوپر ماركتها بعد از ساعت ۲ ظهر تعطيل مي شوند، به همين زودي. دوستي به شوخي مي گويد كه اگر اينجا كارمند باشي نمي تواني نان بخري! بي خود نيست ضرب المثلي ايتاليايي هست كه مي گويد: "وقتي همه مردم دنيا فكر مي كنند، ايتاليايي ها آواز مي خوانند". آن تن آسايي و آفتاب زدگي را در همه ياخته هاي روح در اين ملت درک می کنم، و حتي در چشمهای سبز امانوئله به جا می آورمش، مرد خوش قولی كه آپارتمانمان را از او اجاره كرده ايم. چه شاد و سرخوشند! خورشيد را به يادت مي آورند لم داده به بالشي از ابر... هيچ كس زحمت صحبت كردن به انگليسي را به خود نمي دهد، حتي فروشندگاني كه نان روزانه شان از فروش وسايل به خارجي ها تامين مي شود. رم خواب زده همچون سگي كه به كنه هايش بي اعتنا است، توريستهاي مشتاق پر سر و صدايش را ناديده مي گيرد. از مهمان نوازی اش همين بس كه حركتي به خود نمي دهد تا از پشمهايش بتكاندشان!
به جاي آن اما مردمي دارد خونگرم و به غايت مهربان و خوشرو. پسركم را مردم كوچه و خيابان از دستم مي ربايند و قربان صدقه اش مي روند و "بلو، بلو" *مي گويند. آراز قهرمان هم تا مي تواند دلبري ايتاليايي هاي زيتوني را مي كند و به رويشان مي خندد. از زمین و آسمان آتش می بارد. به محض رسيدن به خانه آراز حمام مي كند تا بلكه از سرخي گونه هايش كاسته شود. سراسر سفر را كلافه است از اين داغي تند هوا و كيفيت نامناسب آب خوردن. قلپ قلپ آب را سر مي كشد و با اينهمه پوشك هاي خشك تحويلمان مي دهد. اما روي هم رفته با ما و برنامه سفرمان كنار مي آيد. قهرمان كوچولوي من تحملي مثال زدني رو مي كند: مثل هميشه.





كولوسيوم: به محض ورود به آن انگار هوا يخ مي زند و باعث مي شود تحمل صف كيلومتري آن راحت تر باشد. شايد به خاطر معماري بي نظير آن باشد و سقفهاي بلند و راهروهاي طولاني که برايش تعبيه شده است. شايد هم اين آه سرد و زنده، نفرين هزاران نفري باشد كه از زير همين سقف هاي پيچ در پيچ عبور كرده اند و به سوي سرنوشت محتومشان قدم برداشته اند. بازي هولناكي كه براي مردم ۷۵ بعد از ميلاد سرگرمي جالبي بوده است و پر طرفدار. در غير اين صورت برپايي ورزشگاهي ۵۵ هزار نفري براي آن بي معني است! گلادياتورها همين جا در برابر مسيحي ها و حيوانات وحشي مي جنگيده اند و آزادي شان را مي خريده اند در قبال مرگ رقيب. وگرنه مي مردند! سقف ميدانچه اصلي يا آوردگاه خراب شده و زيرزمين هم پديدار است. بنابراين از جايگاه تماشاچي ها مي شود محل نگهداري حيوانات و اسيران را ديد كه اتاقهايي تنگ و تاريك هستند و با ميله هاي بلند حصار شده اند. انگار به جاي باران جهانگرد از آسمان باريده است....
شهر باستاني رم، فورو رومانو: خرابه هاي رم... بعد از ساعتها ايستادن در صف هاي طولاني وارد مي شويم. در مسير حركتمان با كبوترهايي كه فوج فوج براي خوردن نان بيات ديشبه هجوم آورده اند، سرگرم شده ايم. آراز هم شاد می شود با ديدنشان. به اين كبوترها و بال و پر زدندشان به قهقهه مي خندد. برای رسیدن به داخل شهر از خرابه اي رد مي شويم... رفته رفته مي شود اينجا و آنجا اثر بيشتري از گذشته ديد، سر ستوني پيش پا افتاده. مجسمه اي با نقش و نگار شاهانه ولي بي سر و بازو انجاست. اينجا را ببين! حوضي است. پيش از اين فواره اي بوده و ميدانگاهي. شهر به عشوه هايي باستاني ما را به داخل مي خواند: بيا بيا پيشتر! از صد پله كه بالا مي رويم، شهر باستاني به يكباره رخ مي نمايد! قلبم از جا كنده مي شود... زير پايم ۲۰۰۰ سال تاريخ محض انسان اروپايي رو به من آغوش گشوده است. آنجا ويرانه هاي سناي روم است، آنجا كاخ باكره هاست. دختران باكره اي كه در اين كاخ زنداني بودند و همچون خداوندان پرستيده مي شدند در صورت از دست دادن سرمايه معنويشان (از ديدگاه رمي ها) زنده زنده در آتش سوزانده مي شدند. معبد ساتورن، معبد كاستور و پولوكس همان جايي كه در آن پيروزي رمي ها بر اتروسكان جشن گرفته شد، و طاقهاي نصرت كه هر يك به مناسبت پيروزي رم بر يكي از ملتهاي آن زمان برپا شده است و لشکری پیروز از زیر آن رژه رفته است: لشکر ۴۴ * شاید. پاي ستونهاي بلند انگار در يك لحظه ناب، ژوليوس سزار را مي بينم، ترور شده و در آستانه مرگ است، به اين بهانه كه شايد روزي بخواهد امپراتور رم شود و سنا را برچيند، و با نگاهي حاكي از اندوهي ژرف رو به نزديكترين دوستش كه خنجري هم از او خورده است مي گويد: "بروتوس تو هم؟"
خيابان دل كورسو، ويا دل كورسو: اينجا خيابان مد ايتاليا است، به گمانم همه ماركهاي مشهور جهان اينجا شعبه اي دارند. خيلي ها را حتي من به اسم هم نمي شناسم. ويترين ها كم عمق و قيمت ها سرسام آورند! اما گمان كنم به ديدن اينهمه سليقه مي ارزد كه يكبار هم شده از اين خيابان رد شوي. مخصوصا اين كه در يكي از همان كوچه پسكوچه ها به پارلمان ايتاليا هم برمي خوريم. مثل همه ساختمانهاي دولتي با مجسمه هاي زيبايي تزيين شده است....
معبد پانتئون: بزرگترين و زيباترين معبد جهان همين جاست! همين ساختمان با ستونهاي عظيم و تاريخ ۲۰۰۰ ساله اش که از آفریننده رومی اش "هادریان" در ۱۱۸ بعد از میلاد می گوید. (گرچه در واقع هادريان آن را بازسازي كرد و سازه اصلي توسط ماركوس ويپسانيوس آگريپا در ۲۷ قبل از ميلاد ساخته شده است.) مي گويند ابتدا تقدیم به همه خدايان شده ولي با نفوذ مسيحيت مثل ساختمانهايي از اين دست، به كليسا و مكان مقدس مسيحي تبديل شده. مقبره رافائل نقاش و ويتوريو امانوئله دوم هم اينجاست. در گوشه گوشه آن مردم به حفظ سكوت و نوعي حجاب و پوشش رسمي دعوت شده اند: "سكوت را حفظ كنيد! اينجا آرامگاه و محلي مذهبي است". با اينكه پانتئون معبدي است قديمي ولي هنوز هم كليسايي است درخور. كل ساختمان شكلي ۸ ضلعي دارد و در هر ضلع آن مقبره اي جاسازي شده است ولي ضلعي كه درست روبروي در ورودي است محراب و شمع و منبر دارد و صندلي هايي براي نشستن. كم كمك دارم مي فهمم كه "رم موزه اي زنده است" يعني چه. همه چيز سالها پيش ساخته شده و مردم نمي توانند یا نمی خواهند اين سازه ها را از زندگي روزانه شان جدا كنند. بلكه به فراخور، آن سازه را در زندگي روزمره شان تعريف كرده اند... سوراخ مياني گردی در سقف پانتئون، آن را جزو اعجاب انگيزترين بناها از نظر معماري در آورده است.
فواره تروي، فونتانا د تروي: مگر مي شود جهانگرد باشي و به رم سفر كني و اين فواره عظيم را نبيني كه در بعد از ظهر ديرپاي رم، هوا را در گرداگردش اندكي خنك مي كند... سربازي در لباس يوناني قديم با شمشير بلند مي چرخد و با توريست ها عكس مي گيرد در ازای پول. محمد هم عكس می گيرد برای یادگاری و سر به سرش مي گذارد. پشت به فواره می کنم و سكه ده سنتي قرمز براق را از پشت سر توي آب پرت مي كنم و تند و تند آرزو مي كنم يكبار ديگر به رم برگردم. بعدها می شنوم كه مي شود با انداختن سكه اي دوم آرزويي ديگر كرد، اما ديگر به آنجا دسترسي ندارم! كف حوض پر از سكه است. سكه هايي از تمام ملل. مجسمه مرمرين و غول پيكر نپتون از فراز جايگاه سنگي اش به اين همه آرزوي رنگارنگ نيشخند مي زند... آراز انگشتان پاي كوچولويش را توي حوض مي شويد...
پله هاي اسپانيايي، اسكاليناتا دي اسپانيا: اين پله ها مشهورند از اين بابت كه مردم همه با يارغار و عشق يگانه شان روي اين پله ها مي نشينند و اگر كسي تنها باشد و رويشان بنشيند بعيد نيست كه تنهاي ديگري را زود پيدا كند... هيچ كس روي پله هاي اسپانيايي تنها نمي ماند! دو سه متر آنطرف تر از فواره كوچولوي ميان ميدان، پرچم سفارت اسپانيا در اهتزاز است كه انگار در نامگذاري اين ميدان و آن پله ها هم بي تاثير نبوده. من و آراز با دو سرباز اسپانيايي عكس يادگاري مي گيريم كه لباسهاي فرم سورمه اي و حمايل سرخ دارند. از همه جالبتر اما، ساعت ديواري عظيمي است بر فراز پله ها كه نظيرش را پيش از اين نديده ام و نحوه طراحي اش را نمي دانم اما به نظر سازه مهندسي جالبي است حكاكي شده روي ديوار با خطوط متقاطع عجيب.
ميدان كولونا، پيازا كولونا: محور سنگي عظيمي است به نام ماركو اورليو كه بر فراز آن مجسمه اي از سنت پيتر (نخستين پاپ و جانشين مسيح بر روي زمين) قرار دارد. كنده كاري هايي به شكل هيروگليف ها مصري روي آن هست كه پيچ وا پيچ خورده تا بالا پيش مي رود. خيلي اتفاقي اين ميدان را پيدا مي كنيم و توضيح خاصي در مورد آن نديده ايم. فقط فرصت مي كنيم تا بايستيم و زيبايي با ابهتش را تماشا كينم و لذت ببريم. نمي دانم اگر اين كالسكه سفري تاشو نبود چطور مي توانستيم آراز را اينهمه راه ببريم. ممنونم كالسكه عزيز!
ميدان دل پوپولو، پيازا دل پوپولو: بي اغراق زيباترين ميداني است كه در رم مي بينم. جهانگردان زود ردش مي كنند تا وارد خيابان دل كورسو شوند اما من واله كليساهاي دوقلوي آن سوي ميدان مي شوم: به محض ورود از دروازه اصلي سمت چپي "سانتا مارايا اين مونتسانو" است اثر معمار معروف "رينالدي" و سمت راستي "سانتا ماريا دي ميرا كولي" اثر معمار و پيكره تراش مشهور "برنيني". در وسط ميدان سازه نوك سوزني عظيمي است که با هيروگليف نقش شده، مثل بسياري از ميدانهاي رم و چهار شير نشسته با دهانهاي فواره اي از آن نگهباني مي كنند. نور غروب روي شتكهاي آبي كه از دهان شيرها مي ريزد رنگين كمان مي شود و با صداي نوازنده دوره گرد ترومپت در فضاي ميدانگاهي پخش مي شود. چادرهاي سفيدي در سمت چپ ميدان بنا شده اند تا اجناس ريز و درشتي را به اسم سوغاتي رم به بازديد كنندگان بفروشند. مرد سياهچرده گلفروشی يا شاخه هاي گل رز بر سنگفرش تفتيده مي گردد. در سمت چپ اين ميدان كه مي گويند روزگاري دروازه ورودي اصلي به شهر رم بوده است، پارك بزرگي قرار دارد با پيكره هايي از هنرمندان بزرگ و پرآوازه به اسم "پارك بورقس". شنيده ام مجسمه فردوسي هم در همين پارك است اما من نمي بينمش. مادر جان كار آساني نيست كه در هزاران كيلومتر مربع و بین صدها پيكره سنگي پنهان لابلاي شاخ و برگ درختان پيدايش كني، مثل سوزن در انبار كاه. اما اين چيزي از زيبايي افسانه اي پارك و فضاي سبزش و ايوانهاي وسيع باستاني اش كه دورنماهاي لذت بخشي از شهر را به تو مي دهند، كم نمي كند.
ميدان سن پيتر، پيازا سن پيترو: شكوه و زيبايي اين ميدان در وصف نمي گنجد. ستونهاي سفيد، مجسمه هاي عظيم. ورودي كليسايي به همين نام، بزرگترين كليساي كاتوليكي جهان. ورودي واتيكان: كوچكترين ايالت مستقل جهان با ارتشي هزار نفري از گارد ويژه سوئيس. آراز با خواهر روحاني مهرباني عكس مي گيرد. اولين بار است كه كسي را مي بينم كه زندگي اش را تا اين درجه وقف دينش كرده است. دوست داشتم فرصتي مي بود براي گپ زدن! اما خواهر روحاني لابلاي جمعيت گم مي شود. اينجا بيش از هر چيزي مي شود كشيش و راهبه ديد. حتي يكي را مي بينم شبيه پدر تاك در كارتون رابين هود! با همان طتاب سفيد به كمر و شنل كلاهدار. اصولا بايد اين لباس نشاندهنده مسلك خاصي باشد... کلیسای سنت پیتر در منتهی الیه میدان قرار دارد. داخل آن چنان تاثیر عجیبی بر بیننده می گذارد که تا عمر دارد جرات نمی کند فراموشش کند! دستور ساختن اینجا را امپراتور کنستانتین داد در ۳۱۳ بعد از میلاد و ۱۰۰۰ سال بعد توسط واتیکان برای مقر پاپ انتخاب شد. با اینهمه مجسمه و نقاشی اثر دست هنرمندان شهیری همچون میکل آنژ، برنینی و رافائل هنوز هم اینجا یک کلیسای فعال است. در جایگاههای اقرار نیوش چوبی که در سراسر کلیسا قرار دارند، مردم اعتراف می کنند. آن سوتر مراسمی مذهبی برگزار می شود و کشیشی با جامعه سبز دعا می خواند. همه جا پر است از مردان کت و شلوار پوش و کراوات زده که مردم را از دست زدن، لمس کردن، وارد شدن و خارج شدن منع می کنند. واقعا نمی توانم بگویم که رفتار خوبی دارند حتی با در نظر گرفتن این دو نکته که به گمانم همین کلیسای پر آمد و شد هزاران اثر تاریخی در خود دارد و همانند کعبه برای مسلمانان، برای مسیحی ها مورد احترام است. در میانه کلیسا ۴ ستون عظیم برنجی تا به سقف کشیده شده که می گویند تنها پاپ می تواند وارد ان شود و پله های رو به زیر زمین که گویا مقبره خود سنت پیتر را در خود جا داده است. آنسوتر اما پله هایی است رو به زیر زمین اصلی که محل دفن همه پاپها است از سرآغاز تا امروز. آخرین پاپ مرحوم یعنی پاپ ژان پل دوم آخرین قبر با شکوه را به خود اختصاص داده است با حلقه ای گل تازه و دو راهب که زانو زده اند و برایش دعا می خوانند و یک محافظ کراوات زده بی ادب دیگر که بازدید کنندگان را عقب می راند با هشدارهای زبانی. سنت پیتر بزرگترین کلیسای کاتولیکی جهان است که با گفتن تمام نمی شود.... اما دریغ و افسوس بسیار که صف چندیدن کیلومتری بلیط ورودی زیر آفتاب جولای، ما را از بازدید موزه های داخل واتیکان مثل موزه مصر و اتروسکان و باغ و کتابخانه اش بازداشت...
* آمدم، ديدم، پيروز شدم: گزارش سزار به سنا از يكي از فتوحاتش.
* بلو: خوشگل به ايتاليايي.
* لشکر ۴۴: پیاده نظام وفادار سزار در جنگ و قیام کنندگان بعد از مرگ او برضد قاتلانش.