کابوس ایران

وقتی به ایران برمی گردم دست و پایم می لرزد. دلیل دارد. 


نه. من امیدهای بیهوده در گلدان رویاها نمی پرورم، مدت هاست که زندگی پوستم را با سنگ پای غربت خوب سابیده است، وقت ندارم برای آرزوهای محال! می دانم که زمان یعنی تغییر. می دانم که اگر در آینه نگاه کنم آن چروک ها و تک-رشته های سپید مو را بر چهره خود خواهم خواند. می دانم که همان اندازه آنها مرا دور و بیگانه و غریب می بینند، این در آینه چشم صادق ترینشان زلال و منعکس و منکسر است.  اما آدمها این فرصت گرانقدر را دارند که عوض شدن هم و عوض شدن دنیایی که در آن زندگی کرده اند عادت کنند. من نه. من انگار که یار غار* باشم از پا گذاشتن در جهانی که سکه رایجش را در جیب ندارم سخت می هراسم.


من از خیابان ها می ترسم و محله ها. از چاله های شرکت گاز بر پیاده روهای نامعهود، از شهری که مثل غول بیابانی بزرگ شده است و خیابانهایی که نام های دیگر گرفته اند. از قانون هایی که به کل ناپدید شده اند و عرفی و رسومی که عادت شده اند. از قیمت های بی ربط و برند های تازه و واژه هایی که به کل از مد افتاده اند. 


وحشت می کنم از دیدن آنهایی که جای انگشت زمان بر صورتشان ماسیده: خال های کبدی، چروک پیشانی، سرهای بی مو. می ترسم از دیدن آنهایی که عادت داشتم دستم را روی چانه شان بگذارم و غبغبشان را قلقلک بدهم و حالا باید به قلنبه گویی هایشان گوش کنم و روزانه های مدرسه شان. از آنهایی که پیش از رفتن انگشت می مکیدند و حالا شکل و شمایل دوست دختر/پسرهایشان را برای هم پیامک می کنند. از آنهایی که پیش از ترک وطن رفیق جانی ام بودند و حالا نگاه هایشان هم برایم بیگانه است.


اما خدایا آخر چه سخت است که آدم شروع کند به باز کردن پرونده های خاک گرفته. که شروع کند به خود بگوید که آن آدمی که دوست داشتی و چندین و چند از دیدن و بوییدن و خواستنش محروم بوده ای همین جا بغل دست تو است و حالا اجازه داری از دلتنگی هایت برایش بگویی. که آدم بداند دست عزیز کرده اش از گوشت و خون است نه از جنس شیشه و گوگل تاک و یاهو مسنجر. آدمی که طنین صدایش یکی دو روز دیگر باز خواهد شد وویس اور آی پی**


سخت است آدم تمام مدت شیشه شور و گردگیر به دست اینور و آنور خانه دلش بچرخد و بسابد و بروبد و اشک دوده ای روی لپهایش را پاک کند و آشنایی های تازه را تا کند در کمدهای گذشته و یک هفته دیگر (حالا مثلا فرجی شد و شد دو هفته دیگر!) دوباره همه را بگذارد و برود تا باز زنگار زمان همه را ببلعد. 


آخ خدایا، می ترسم از شمردن رج قلاب ها بر میل بافتنی که خود می دانم پیش از پایان خواهمش شکافت.  آخر کدامین آتش را برای نامیرایی بی اذن و اجازه برده ام که پرومته*** وار محکومم به جگر خوارگی های عقاب زئوس، جگری که با هر سفرم از نو می درد و خون می ریزد. 


* اشاره به اصحاب کهف و سکه ای قدیمی که بعد از زنده شدن مجددشان حتی به یک گرده نان هم نیارزید.

**Voice over IP

***اشاره به داستان پرومته که بر خلاف خواست خدایان آتش را به انسان هدیه داد و محکوم شد که با زنجیر به صخره ای بسته شود و هر روز عقاب قلب او را می درید و زخمش معجزه وار بهبود پیدا می کرد تا صبح فردا شکنجه از نو شروع شود.

در برزخ میان چهار و پنچ...

یکسال طول کشید. یکسالی که ما پدر و مادر خوشبخت یک کودک بودیم که باران بهانه جویی ها و سلطه طلبی های دو (و شاید سه سالگی) از چهره اش فرو لغزیده بود و چشمان مهربان چهارسالگی از ورای روح بلندش به ما لبخند می زد. من لحظه های ناب این یکسال را انگار در عسل روان منطق و هوش و شیرین زبانی اش شنا کردم و دل به دل آفتاب خوش خویی اش سپردم. روزهایی که به سختی به یاد می آوردم هم صحبتم موجودی است که پنجاه و اندی ماه بیشتر در این دنیا زندگی نکرده است و تنها تجربه، حایلی میان ارواح ما بود. 

من از همه آن روزهای به یاد ماندنی به شیرینی یاد می کنم. روزهایی که با فلسفه بافی های سقراط کوچولو شروع می شد و این جمله که: «صبح به خیر! دیشب چی دیدی تو خواب مامان جون؟» و با بحث هایی دلنشین در باره جهان، خدا، آدمها و علم ادامه می یافت. لحظه هایی جاودانی که طعم دل آویز صحبت هایمان بر تارک روحم می تابید. دانای کوچولویم که پیش رویم می نشست و با جدی ترین سر و روی شسته نشده دنیا به آسمان و ریسمان بافتن هایم گوش می کرد و نظراتش را ابراز می کرد که: «اما من یه فکر دیگه ای دارم...». این یکسال که همه مشکلات مابین ما می توانست با منطقی که برایش معنادار باشد حل شود و با یک «خوب» یا «چشم» یا «قول می دم و دیگه نمی کنم مامان جون» به پایانی افسانه وار برسد (و خدا می داند که این چشم گفتن ها می توانست از سوی من و پدرش باشد و به خواست منطق مردافکنش). یکسالی که هیچ چیز در دنیا، حتی بدخوابی و گرسنگی کودکانه هم نمی توانست خشی به جلوه بلورینش بیفکند.

اما انگار آفتاب این چهار سالگی رو به افول است، نمی دانم! جای آن یکی پسرک را انگار کودک دیگری گرفته است که نمی شناسم. لحظه های یگانگی ما با باد بهانه جویی ها به کام فنا می رود و بدخلقی و نارضایتی در هوای خانه مان پرسه می زند. هیچ دو جمله گفتگویمان نیست که به کجراهه بهانه های عجیب و غریب نرسد و هیچ دم خوشی نیست که با تنبیه وقفه و گریه و خشم به پایان نرسد. از اینکه این بهانه های پوچ برایش به قیمت خون آدم اهمیت دارند سخت در عجبم و اشک هایی را که به چشم می آورد (با اینکه می بینمشان) باور نمی کنم. کوچکترین تغییر در روند اتفاقات اطرافش که با آنچه در ذهنش می گذرد همخوانی نداشته باشد، حتی اگر طرف مقابل بی گناه باشد و کاملا از خواست پسرک بی خبر، سرآغاز یک کشمکش بزرگ است. بدخلقی های بعد آن ساعت ها به طول می انجامد و با متهم کردن مادر به اینکه «تو مادر بدی هستی، دیگه باهات دوست نیستم من هیچ کاری نکردم» و بازگویی مکرر و مکرر آن به اوج می رسد و اگر خوش شانس باشیم به فرود! از هم دل چرکین می شویم و قلب مادرانه ام از حرفهایی که می دانم از ته دلش نیست خون می چکد، و احتمالا برای او هم چنین است. این روزها به یک اندازه شیدای این موجود کوچکم و به همان اندازه از یافتن آرامشی که انسان تنها در وجود کودکش می تواند سراغ کند ناتوانم. آوخ که انگار بغضی به گرانی البرز گلوی مادرانگیم را می فشارد....

ناخودآگاه شاید دنبال مقصر می گردم. شاید نباید از پنج سالگی گلگی کنم. شاید این دل اوست که به نحوی فاجعه بار برای همه خویشاوندان خونیش که از سفر ماه قبلمان به ایران جا گذاشته است می تپد. شاید هم مقصد بیماری هفته گذشته باشد که سرمنشا آن ویروسی بود که مهمان دستگاه گوارشش شده بود و روزها پسرکم را گریان و بینا در رختخواب بیماری وا گذاشت. شاید باید از «روکه-بلو»، هم مدرسه ای و هم مهدکودکیش برنجم که لحظه های خوش را از او گرفته و هر روز پسرک کوله باری از ترس و تهدیدهای او را به خانه می آورد که: «من از روکه بلو می ترسم، می خواد منو بزنه!». نمی دانم! فقط این را می دانم که دلم پر است و هوای باران دارد. بارانی بهاری که کدورت هایمان را بشوید و ما را ببرد به بهشت مادر فرزندیمان. بهشتی که نمی دانم به گناه کدامین سیب نیم خورده از آن رانده شده ایم....  

وطن...

همیشه وقتی توی فرودگاه نشسته ام و منتظر سوار شدن به هواپیمایی هستم که قرار است مرا به خاکی ببرد که ریشه هایم را آنجا جا گذاشته ام، آرام می نشینم روی صندلی و دروازه گوشهایم را چهارطاق باز می کنم. می گذارم نوای نرم لالایی گفتگوهاشان مرا با خود به دوردست های ناپیدا ببرد. گوش می دهم به این آدمها که از آب و هوا، کرایه ماشین و عصرانه دیشبه و آدمهایی که قرار است به استقبالشان بیایند حرف می زنند. حرفهایشان در اندرونه ام پیچ می خورد و بغضی سنگین گلوگاهم را گل می گیرد.

همین یکبار کوتاه کم دامنه که توی فرودگاه نشسته ام، برایم مهم نیست اگر جنس گفتگوهاشان از جنس اندیشه هایم نیست. اینکه چرا این مدت را کنارشان نبوده ام و جز ناچیز وجودم را از کلشان کنار کشیده ام اهمیتش را از دست می دهد. برایم مهم نیست اگر دیگر در میانشان بیش از هر زمان دیگری غریبم...

من این صداها، من این جنس تحریر گفتگوهاشان را چنان عاشقانه دوست می دارم که گمان می کنم قلبم اینبار تاب از کف خواهد داد و از حلقم خواهد گذشت تا عریان بتپد از مهری چنین به زبان دوست داشتنی کشورم... 

آن لحظه هایی که بغضم را هزارباره می بلعم به نوای آشنای زبان مادری ام گوش می سپارم. به تموج آوای مام وطن که در کلمات سحرانگیز دیگران جاری است. وطن، مادری که هرگز برایم مادری نکرد اما هرگز هیچ نوایی در جهان جای پایاب تپش قلبش را زیر گوشم نخواهد گرفت...

سفری به غربت آشنا

پست هفتاد و یکم را شهریور ماه سال هشتاد و هفت بارگذاری کردم، و با بغضی که گلوی قلبم را نفسکاه می انباشت نوشتم:  

اي ديار دلنشين! اي غربت آشنا! آيا بار دگر خواهمت ديد؟

وقتی هفته گذشته باز هم پا بر آن خاک آشنا گذاشتم، خودم هم گذر زمان را انگار باورم نمی شد. پسری که گاه ترک آن چهار دست و پا خزیدن را یاد گرفته بود، از شنیدن زبان کشوری که در آن متولد شده بود، چهره بر هم می کشید و گلایه می کرد که چرا زبان آدمها برایش نامفهوم است... 

باورش برایم هنوز هم مشکل است، که انگار نه سفری در مکان که سفری در زمان داشته ام.... به هر قدمی که در کوچه ها برمی داشتم، و هر نفسی که در کوره راه ها برمیکشیدم، به یکباره هزار خاطره ناگفته و ناپدید، از ناکجا آباد ذهنم سربرمیاورد... نور ملایم اتاقی که اولین چکاپ نوزادی پسرک در آن سرگرفته بود، بوی خاک باران خورده متروها و صندلی های آبی اش که پسرک عادت داشت از مسافران نشسته بر آنها با لبخندهای بی دندانش دلبری کند، خورشید یا صفا و دیرپای تابستانیش که جان بارانی ام را به گرمایی ناگفته متبرک می کرد، استادم که چهره اش را زمان دیرپا شخم زده بود و از دیدار نابهنگامم اشک به چشمان مهربانش نشست، دوستانی که سال ها بر آنها گذشته و انگار گذر بی رحم زمان از آنها انسانهای دیگری پرداخته بود... اما ما غربت نشین ها عادت می کنیم به حس عجیب دلتنگی در لحظه دیدار... اینکه وقتی دوریم، بی خیالیم و وقتی نزدیک می شویم، تازه همه درد و دوری را به یاد میاوریم. تازه می فهمیم که چقدر دور بوده ایم و بدون این بخش روحمان که در این هوا پوست انداخته است ناکامل و تنها بوده ایم.... این لحظه ها اگرچه خراشنده اند ولی بی شک یادآوری به جایی است که از آنچه هستیم: ما در همه زمانها و مکانهایی که بوده ایم بخشی از خود را به جا می گذاریم، همه زمانها و مکانهایی که در آن حضور داشته ایم بخشی از خود را در ما به جا می گذارند.... 

ما همه آنی هستیم که از سرگذرانده ایم: خواهی نخواهی. ما همه نادانی ها و دانایی های خودیم، همه معصومیت و گناه های خود، همه خاطره های خود. نقطه امروزین ما مجموعه ای است از همه پیچ و خم هایی که با قلم زندگی مان بر دفتر جهان نقش کرده ایم... 

سفر کوتاهمان سرآمد. با همه کوتاهیش هزار خاطره را در جانمان جان داد، که در کنج دولابچه های حس های ناگفته پنهانش کرده بودیم، در خورشید شاداب و رخشانش اما نقش دوستی های قدیمی یکبار دیگر بالید و گل داد...

چمدانی که در برلین جا ماند*

توضیح تصاویر: آراز در میدان براندنبورگ --- یکی از سازه های خلاقانه میدان پوتسدام --- آراز و زرافه لگولند

نوشتن از برلین ساده نیست، نوشتن از هیچ شهری شاید نباشد. هر سرزمینی بافته ای است از تار و پود نسل ها و حس ها و سلیقه ها. گاهی از کلمه و جمله کاری ساخته نیست، باید نفس کشید، باید مزمزه کرد، باید راه رفت. در تک تک لحظه های برلینی ما حس گنگی از یک شهر میلیونی جاری بود، شهری که خمیازه کشان و بی اعتنا به ده ها اتوبوس روباز و رو بسته جهانگردی که لحظه به لحظه رد چشمهای خیره را در خیابان ها می کشیدند، تن به کرشمه های تابستان سرد داده بود. همسفرم می گفت که «شهرهایی که جنگ را مزیده اند انگار جور دیگری زنده اند، انگار هراس و تلخی در لحظه لحظه زندگی روزمره شان حتی جاری است». برای من اما پسودنی تر از هرچیز سرشت آلمانی اش بود، همان GEMÜTLICH بودنش. خیابان های آراسته، سازه های دقیق، هنر متواضعی که زیرپای مردم را هم بی نصیب نمی گذاشت (خدا می داند، شاید هم این تنها بخش متواضع یک فرهنگ آلمانی باشد!) انگار خانه مرد دارایی که کفشکنی اش از فرش ریزبافت ابریشمی باشد تا تنعمش را به رخ بکشد.

1. لگولند: فضای کوچکی برای سازه های خلاق. آراز کوچولو دوید، ماشین های ساخت دستش را روی پیست مخصوص امتحان کرد، در کارخانه لگو سازی وردست خانم لگو ساز شد، با مکعب ها یک خانه گنده واقعی ساخت (البته با کمک لیلی کوچولو که جایی هنوز در بطن من بزرگسال زنده است)، در سینمای چهاربعدی اش با باب مکانیک ذوق کرد و البته حاضر نشد سوار صندلی های پرنده لگویی شود!

2. سینه استار برلین: برای اولین بار مهمان یک فیلم سه بعدی در یک سینمای واقعی شدیم، با فیلم مورد علاقه آراز ماشین ها (CARS2). بگذریم از این که با همه ذوقی که رفته بودیم، آراز خیلی خسته از شهرگردی نیمه دومش را چرت زد و بعد از بیدار شدن برای اولین بار بعد اینهمه سال فهمیدم که پسرک من هم اگر خیلی خسته باشد می تواند بعد بیدار شدن بی حوصله باشد...

3. براندنبورگر تور یا دروازه براندنبورگ: این دروازه که زمانی برلین شرقی و غربی را از هم جدا می کرد امروز سنبل وحدت دو نیمه کشور است. یک دروازه عظیم با پیکره اسب هایی وحشی رو به چهارنعل بر فراز آن. روزی که آنجا بودیم ده ها ماشین پلیس میدان را قرق کرده بودند و حزب های گوناگون بادکنک های رنگارنگ شان را به رهگذهای خردسال هدیه می دادند. قرار بر برگزاری یک راهپیمایی اعتراض آمیز بود. این را وقتی فهمیدم که سر صحبت را با یک پلیس موسپید مودب باز کردم. می گفت: «هر نوع اعتراضی آزاد است ولی هرج و مرج و زیان رساندن به اموال عمومی پیگرد قانونی دارد». آراز که از همهمه توده های مردم در شگفت بود، به دقت نگاه می کرد و گوش می داد و هیچ از آن دریافت هایش را با ما قسمت نمی کرد...

4. پوتسدامر پلاتز: یک میدان عظیم مسقف که گفته می شود شاهکار هنر شهرسازی است. برای چشم های ناآزموده من، این میدان ویژگی عجیبی داشت، ساختمانهایی که سقف بر آنها استوار شده بود به هم مانستگی نداشتند (از آن جمله ساختمان دفتر سونی یا دایملر کرایسلر) و خود سقف هم از نعمت تقارن بهره ای نبرده بود و بیشتر به یک چتر باز با میله های کوتاه و بلند شبیه بود، اما ذره ای ناهمگونی و نازیبایی در این سازه وجود نداشت. نیم ساعت از وقت ارزشمندم صرف این شد و حاضرم در برابر یک دادگاه عالی گواهی دهم که گفته ام حقیقت دارد... زیر سقف شیشه ای آن رستوران ها و قهوه خانه ها مسافران را با غذای عالی لبیک می گفتند و حوض گردی که انگار معماری سقف را بر خود تابیده داشت هر لحظه پس زمینه عکس گروهی جهانگرد می شد، البته اذعان می کنم که آراز دوان گرداگرد حوض و ذوقزده در همه عکس های آن برهه زمانی حاضر است لابد. 

5. زیگه سویله یا ستون پیروزی برلین: مجسمه طلایی باشکوهی برفراز یک ستون بلند که برای بزرگداشت پیروزی پروس در جنگ بین پروس و دانمارک ساخته شد و بعدها مجسمه برنزی پیروزی به شکل زنی بالدار بر فراز ستون افراشته شد... انگار امروز هم مردم نوع دیگری نگاهش می کنند، و از لایه های پنهانی افتخار نضج یافته در کنده کاری های زبرین لذتی نهانی می برند، حتی اگر این کنده های برنزین را جا به جا رد گلوله مسلسل شکافته باشد... در میدان بزرگی که این ستون قبله اش باشد چهارسوی شهر را می شود دید. تماشایش در شب لذتی دیگر دارد، به خصوص اگر سوار یکی از آن دوچرخه های جهانگردی کروکی باشید.

6. تیرگارتن با باغ حیوانات: پارک سبز بسیار وسیعی که بخش بزرگی از مرکز شهر را اشغال کرده است و روزگاری شکارگاه شاهان بوده است. برای تماشایش روی دو دوچرخه تمام روز را پا زدیم و با اینهمه ادعای دیدن نیمی از زیبایی هایش را ندارم. زمین های بازی کوچک در جای جایش پسرک را به شوق می آورد و برای پاهای خسته مان مامنی داشت از ماسه های مرطوب. گاه ابری بارانی می سترد و گاه خورشید خجل از بدقولی تابستانی اش سربر می کشید. گذرگاه های خلوت و سایه سارهای عطرآگین داشت و مجسمه هایی متروک و خزه زده در گوشه گوشه پارک که رویایی دور را به یاد می آورد...

برلین شهری توریستی است و از این درگاه تفکر شاید برای دیدنش باید تماشای هزار توریست را هم به جان خرید، اما اگر بشود این پرده را کناری زد، انگار راز سترگی از گذشته هایی دور بر شانه هایش سنگینی می کند. انگار در کوچه پس کوچه اش هنوز نغمه های موسیقی آهنگسازان نابغه اش طنین می افکند یا بچه هایش با قصه های برادران گریم به خواب می روند. هنوز آسمانش از بمب های متفقین سیاه می شود و چکاچک خونالود شمشیرها بر سنگفرش هایش منعکس است... ما چمدان تعلق خاطر خود را در این شهر جا گذاشتیم، بلکه روزی دگر گذارمان بیفتد و شادی تماشای دروازه ایشتار و گنبد نجوم و دیوار فروریخته اش نصیبمان شود. من دوستش داشتم این شهر تودار و پرزرق و برق را...

* Ich hab noch einen Koffer in Berlin : من هنوز چمدانی در برلین دارم... ؛ مارلین دیتریش، آهنگی از دهه پنجاه در وصف برلین

فردوس برین*

توضیح تصویر : روتردام - اجرای زنده کنسرت بانوی ایرانی - یازدهم ژوئن - پرواز همای و آراز

روزی نیمه ابری- نیمه بارانی بود، با حال و هوای نیمه ای اش، در ما حسی از انتظار تنید، همچون تارهای ناپیدای کارتنک زمان بر عقربک دونده ثانیه شمار. پسرک همه روز را با این شوق سر کرده بود که به دیدن «همای» عزیزش می رود. با خود حرف زده، خندیده و گاه برای تایید آرزوی برآورده شده اش رو به سوی ما کرده بود. روبروی تالار شهرک همجوار روتردام با کبوترها گرم بازی شد. عصر تابستانی بر سینه آفتابی نیمه می غلتید که ابرها بلور نور دیر هنگامش را شانه کشیده بودند. قرارمان ساعت 8 بود. 

در در دمادم برهنگی عصرگاهی، ایرانی ها میدان شهر را انگار به تمامی مال خود کرده بودند. روز، روز دیگرگونه ای بود. در صحن تالار مردم رنگارنگ را تماشا می کردم. این یکی با روسری صورتی و شلوار سیاه و آن دیگری با پوششی که برای نپوشانیدن طراحی شده بود. هر یک بی نگاهی به آن دیگری و شاد از دنیای خود و پوشش منتخبش، غرق لبخندی نیمه. من اما ناباور بودم از هجو تلخ دیاری که مردمش برای تحمل هم مجبور شده بودند چنین جلای وطن کنند.

کنسرت که شروع شد پسرکم نشست روی صندلی ردیف هشتی اش. سوال هایش می جوشید: «همای میاد الان؟» «سر زمستی برندارم می خونه؟» «کی میاد همای؟» «چی می خونه؟» «توبه بشکنیم رو هم می خونه؟» هنوز غرق خوشحالی دیدار و خوش و بش مهربانانه چند دقیقه قبلش با همان کسی بود که ماه ها بود (اینجا) از شنیدن خوانده هایش سیر نمی شد.

من مادر، شاید هیچ وقت نتوانم بفهمم که کدام بیشتر غرق لذتم کرد: آن موسیقی تازه و ساده، که چنان شعله ای اخگر روح را بر می فروخت یا چشم های مشتاق درشت همنشینم که با ذره ذره آن موسیقی را می نوشید. انگشت های دف و تنبک نواز که بر پوست سازهای کوبه ای چهارنعل می تاختند یا انگشت های آراز که بر جورابهای آبی اش ضرب هماهنگ می گرفت. صدای صاف و صادق همای که از عمق جان می جوشید و بر عمق جان می نشست یا همصدایی پسرکم که با صدای زیر و بلندش خواننده را همراهی می کرد و ردیف های هفت و نه را وا می داشت که خواننده کوچولوی ما را تماشا کنند به جای آن یکی که روی سن بود! نوای زخمه کمانچه که تارهای مرتعش روح را تا دم از هم گسستگی می کشید یا رود جوشان کنار دستم که بعد از تمام شدن آهنگ هایی که دوست داشت با صدای بلند اجرای مجددشان را درخواست می کرد. «من باز هم بی قرارم دوست دارم!!! » سرشاری از حس بودن در جوار آنها که به زبان مادری ام سخن می گفتند یا پسرکی که لحظه لحظه  آن سه ساعت اجرا را با خواب شبانه اش جنگید و با اصرار ما برای ترک تالار با خشم می گفت: «نه!! نه! دوست ندارم بخوابم، می خوام همای گوش بدم!»

عقربه های ساعت، دوازده نیمه شب که به هم برآمدند و همای و گروه مستانش سن را ترک کردند و مردمی را که شیفته وار تا دقیقه های متوالی کف می زدند، در حالی که پسرکم نیم - ایستاده دقایقی قبل به خواب دیر شبانگاهی اش غلتیده بود... روز نیمه شب نیمه ای شد و همه آن نیمه باقیمانده به یادآوری لحظه های خوش شب به یاد ماندیمان گذشت.... شبی که کوچکترین شنونده سالن، بی اغراق ناب ترین لذت موسیقی حقیقی را برد.

پی نوشت1 : گروه مستان، از شما برای همه نوایی که برای پسرکم از جهانی ماورایی، از فردوس برین تان سوغات آوردید، بی نهایت متشکرم.

پی نوشت 2 : مستان تا آخر ماه میلادی جاری در اروپا هستند. اگر همین دور و برها هستید، لذت شنیدن موسیقی شان را از کف ندهید.

* راست بگو، راست بگو، راست، فردوس برینت کجاست؟ همای پرواز

من گئدیرم، گئدیرم، منیم سیزده گوزوم گالدی*

داریم کم کم عادت می کنیم. این بار دلیل نامعلومی وجود داشت برای من که دل کندن را بی نهایت برایم دشوار کرد. حالا می توانم بدون اینکه ماه دلم به کسوف غم فرو شود آلبوم های عکس را ورق بزنم. نگفتم که گردهمایی قشنگی داشتیم؟ که آش خوردیم، هدیه گرفتیم، خندیدیم و بچه های هم را تحویل گرفتیم؟ نگفتم خوش گذشت؟ خوب الان می گویم....یک تشکر خیلی ویژه مدیونم به مادر مهربان کیاراد...

به ترتیب از راست به چپ: آراز، کیهان، کیاراد، مهراد، پریا

پی نوشت۱: کم کارم. کم کار می مانم تا مدتی. سرم که خلوت شود برمی گردم...

پی نوشت۲: عکس دلنشین بالا متعلق به هنر پروین عزیز است...

* آذربایجان دا ایزیم گالدی، ماهنی لاردا سوزوم گالدی،

من گئدیرم، گئدیرم، منیم سیزده گوزوم گالدی... یک آهنگ فولکلور شفاهی.

ترجمه: ردپایم در وطن و حرف هایم در شعرها جا ماند،

من می روم، ولی چشمانم فقط شما را می جوید (دلم را پیش شما جا گذاشته ام) ...

زادروزت خجسته باد!

تو که از هیچ، همه هست شدی،

از میِ بود شدن،

زدنٍ جامِ جهان مست شدی،

با تو پیمان بستم،

لیک،

تو گسستی: زادی.

پر زدی، بال گشودی، ننشستی،

رو به آن بختِ بلند؛ تا فلک برجَستی.


پسرم! نگران هیچ نباش.

عهدمان پابرجاست.  

سرنوشتِ من و تو، قصّۀ خاک و گیاست.

ریشه گر می ماند، گل اگر می روید،

رود اگر نرم و روان است و رهی می پوید

پرِ پروانه اگر بال زدن را زِ هوا می چیند،

پیله گر سخت به آوند و علف می چَسبد،

کاج اگر می بالد، چاه اگر می خُسبد

آن چنان است که باید باشد.


تو برو، می مانم.

منِ دوار در این کعبه جان می گردم.

من به این درد، به این لاجرمی می خندم.

عهد را از سرِ خط، از ازل می بندم.


تا ابد، دوستت می دارم.

 

توضیح تصاویر: آراز و کیک تولد سه سالگی، آراز و کیک خرسی خانگی، به سبکی بادکنک، شادی توانایی در باز کردن کادوها.

پی نوشت: مدتی نخواهم بود، هنوز و هر روز و همیشه، آرزومند آرزوهایتانم.

دگرگونگی

جایی مهمانم. در این جمع آراز دوستانی برای خود گردآورده است، یکی دخترکی است که ازان صاحبخانه است. جایی در میانه گردهمایی است. آدم ها کرخند از گفتگو. نفس می گیرند. در سکوت آونگین فضا، ناگهان دختر کوچک بهانه می گیرد. مادر می داند دردش چیست لابد. درمیاید که: «گشنس دخملم!» و برایش توی یک کاسه شیر و حبوبات (سیریل) می آورد. دخترک آنطور قاشق به دست و پیش بند به سینه خواستنی و نازنین است. بچه دیگری که آنجاست اما خیره شده به کاسه قرمز و نگاهش ملتمسانه آویزان مادرش است که یکی دیگر از مهمانان است. وول می خورد، خودش را می مالد به میز و می فهمم که برای او که هنوز خردسال است چه سخت است درک جمله ای که مادرش هر دو دقیقه یکبار یادآوری می کند: «می دونم تو هم دلت می خواد ولی باید صبر کنی بریم خونه عزیزم.». میزبان نشسته کنار دخترکش و گاه دهانش را پاک می کند و با خنده می گوید: «خوب، غذای خاصی هم نیست»

زیر چشمی به آراز نگاه می کنم که پی بازی است آن سوی اتاق با همبازی دیگری و نمی بیند ظرف پر از خوردنی را و نمی خواهدش، مثل آن کوچولویی که گرسنه است. دلم می تپد. قاشقی که توی کاسه دخترک بالا و پایین می رود و چشم های گرسنه آن یکی بچه را خیس کرده است، انگار تکه ای از قلب مرا هم می کند و سرازیر می کند. از خانه می زنیم بیرون ولی حال بدم خوب نمی شود با قلبی که خالی و زخم خورده است.

قصه امروز من آدم خوب و بد ندارد. فقط لحظه هایی می رسد در زندگی که گمان می برم هرگز آدم های این سوی آب ها را نخواهم فهمید.

ممنونم سینتر کلاس جان!

یکی از روزهای ماه نوامبر که از پیش در رسانه های عمومی جار زده می شود (امسال سیزدهم بود البته)، این مرد سرخ پوش سر می رسد. در شهرهای ساحلی سوارکشتی است و در شهرهایی که با خشکی محاط شده اند و کانال یا یندری ندارند از ایستگاه قطار می رسد! با آن کلاه قرمز باشکوه و عصای بلند و ریش سپیدی به بلندای شب، همه را خوشحال می کند... امسال دیدنش برای آراز یک رویای تحقق یافته بود بس که درباره اش شنیده بود. دیگر از "قیدی قیداس" سال قبل خبری نبود و اسمش را کامل و درست می گفت: سنت نیکلاس*!!! (بیشتر بخوانید)

 

درباره تصاویر: امسال وقتی آراز برای سرکشی به کفش هایش رفته بود با این صحنه مواجه شد - پیت سیاهه یکی از صدها وردست سنت نیکلاس - هزاران نفر برای خوشامدگویی به سنت نیکلاس در بندر جمع شده بودند.

امسال ما هم رفتیم بندر. غلغله بود. انگار همه بچه های شهر آمده بودند. با کلاه های پردار و شلوارهای خشتک گشاد! روی کول باباها یا بغل مامان ها. ما بدقولی کردیم و کمی دیر رسیدیم. پیرمرد که ریش انبوه سفیدش شکوه هزار افسانه داشت پیشترک آمده بود و ایستاده بود روی سن و صحنه ای دست نایافتنی. پیت ها (وردست هایش) با کیسه های پر از نانک های زنجبیلی و پاستیلی و شکلات می گشتند و با بچه ها عکس می گرفتند و مشت مشت از کیسه شان به رهگذرهای کوچولو می دادند. گاهی وقت ها که شوخی شان گل می کرد (که اغلب هم چنین می شد) از بزرگترها می خواستند که شعری درباره سنت نیکلاس بخوانند. آن وقت آن گروه از مردم نزدیک تر به پیت دم می گرفتند که:

Sinterklaas kapoentje,
gooi wat in mijn schoentje,
gooi wat in mijn laarsje,
dank u, Sinterklaasje. **

و یک مشت شیرینی تحویل می گرفتند. بچه های بزرگتر نقاشی هایشان را (با ته مایه پیت و سینتر کلاس) به پیت ها تحویل می دادند و کیسه های کوچکشان را پر می کردند. توی هر مشت کوچولوی پسرم بیشتر از دو-سه نانک جا نمی گرفت. پیتها که مشت های درشت شان را برای موجود دوست داشتنی و کوچولوی من پر آبنبات کرده بودند، جایی بهتر از کلاه کاپشنش پیدا نکردند برای ریختن هدیه ها! وقتی به خانه برگشتیم کلاهش پر بود پسرکم.

سنتر کلاس البته همان جا روی سن نماند. قبل از اینکه سوار اسبش شود و در شور و هلهله مردم دور شهر بچرخد، با تک تک بچه ها دست داد. 

تا پنجم دسامبر همه بچه ها فرصت دارند که نامه ای برای سینتر کلاس عزیز بنویسند و آرزوهایشان را کتبی کنند. این نامه با یک هویج برای اسب پرنده سینتر کلاس می رود توی کفش هایی که یکی از همین شب ها در مراسم «کفش گذاری»*** می گذارندشان دم در. همان شب سنتر کلاس علاوه بر هدیه مکتوب و مطلوب یک بغل شکلات (به شکل حرف اول اسم کودک) و آبنبات برای صاحب کفش ها می آورد و وقتی اسبش دارد هویج را آروغ می زند، پیت سیاه چست و چالاک هدیه را از دودکش بخاری می برد توی خانه کنار کفش ها. این شایعه را هم زیاد شنیده ام که سنترکلاس کلیدی جادویی دارد که به در همه خانه ها می خورد... البته همه این هدیه ها برای آنهایی که پدر و مادرها ازشان راضی هستند وگرنه بچه های شر و شیطان جز یک کیسه نمک چیزی عایدشان نمی شود... (ظاهرا قدمت این افسانه از علم روانشناسی نوین خیلی بیشتر است!).

سنت نیکلاس امسال کادوی آراز را زودتر از موعد آورد، پیش از آنکه هیجان دست دادن با پیرمرد قرمز پوش باشکوه برای پسرم کمرنگ شود. کاش به جای صفحه کلید قلموی نقاشی داشتم. می چرخاندمش توی دست و ستاره های درخشان غرق در چشم ها و طنین خنده اش را می کشیدم، وقتی در را باز کرد و کفش های پرش را دید...

* Saint Nicolas/Sinterklass : ما بیشتر به اسم بابانوئل می شناسیمش.

** سینترکلاس عزیز، چیزی توی کفش من بنداز، چیزی توی چکمه من بنداز، ممنونم سینتر کلاس جان!

*** Schoen zetten

بشنوید: آهنگ سنت نیکلاس

تلنگر

 

ترجمه: (موقع شب) چراغ هاتو رو روشن کن! (فقط) این طوری می تونی برگردی خونه پیش من...

مسیر دوچرخه، تابلوی راهنمایی و رانندگی

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر....*

دوستی که مادر نبود گفت: «آخ که مادری چه سخت است لیلی! آدمی را از پا در می آورد! اگر زمان به عقب بر می گشت، باز هم مادر بودن را انتخاب می کردی، با آن پیش آگاهی که امروز داری؟».

ته دلم زمزمه ای گفت: «آمدی که نابودم کنی ای عشق؟ بر دستانت بوسه می زنم....»**


با پسرم: آرام جان! فردا شب، اولین شب بی همدگری ماست. خوب بخواب نازنینم. زود بر می گردم. قول!

* شهریار

**جان شیفته، رومن رولان


کالیمرا*

نبودم. رفته بودم تا سر سوداییم را بلکه آفتاب درخشان مدیترانه به سامان آرامش آورد. گشتی بود کاری برای پدر و تفریحی برای ما، دلچسب از سویی، پرتنش و افسوس از سویی دیگر!

هدیه تولد آتا محمد توی هواپیما به سرقت رفت. سفری که با آرزوی دیدار خوشید پرفروغ جنوب متولد شده بود، در اداره پلیس آلمان و کج دار و مریز بارانی تند و خاکستری دم واپسین را فرو داد....

رد شدن از مرز دو سالگی همیشه وحشتناک نیست! این اولین سفر هوایی پسرکم بود که راحتی داشتن صندلی شخصی نصیبش شده بود. گمانم به نحوی هوانوردی را همان طور که هست فهمید. هیجان انگیز، پر رمز و راز و آبستن خطری همیشگی! ما را به صدای موتور و اعلام بسته بودن کمربند متوجه می کرد و توضیح می خواست. در لحظه های اوج و فرود به شیوه آرازی خودش نگران بود. دسته های صندلی اش را می گرفت و سوال می کرد که چرا گیر کرده است!؟ (گمانم داشت به فشرده شدنش به نشستنگاهش اشاره می کرد). وقتی که سرمهماندار در حال تهیه گزارش دزدی بود، آراز یکی از خدمه طرح دوستی ریخت و عاقبت هم سر از کابین خلبان درآورد و مدتی با خلبان چاقالو و مهربان پرواز که مشغول خوردن قهوه بعد از پروازش بود گپ زد...

در این سفر شاید فرصت بیشتری داشتم برای دقیق شدن در زاد و رود آدم های سرزمین، در نگاه زیتونی و خلق و خوی تند همچون فلفل شان. آن چشم های آبیشان که در چهره های گندمگون و تفته از گرما می درخشید، آن موهای کاهی و سیاه که بانوی جام به دست مینویی کرت** را در اول نگاه به یاد می آورد، همان تن آسایی باورناپذیر که پیرزن های حوله بسته بر کمر را بر آن می داشت که با آرامش یکسانی از ریل تراموا و لب ساحل جزر زده عبور کنند.

زمان مغتمی داشتم برای نشستن در بهارخواب نقلی اتاق هتل و تماشای درخت هایی که انگشتان برگ نخلی شان در باد تب زده به هم بر می آمد، برای گوش سپردن به آوای بال زنجره ها یا "جی جی کی" ها که بر بیدهای مجنون لانه کرده بودند... برای قدم در زدن در ساحل آبی*** بهشت عدم.... تماشای شن بازی آراز و سنگ انداختنش به موجک های ریز، برای آشتی دادنش با دریای زود خشمی که از سه شاخه پوسیدون به هم بر می آمد؛ و این تا جایی ممکن می شد که حرکت تند آب در کار نباشد، وگرنه راضی نمی شد که به تغیر امواج تن بدهد، پسرک محتاط و عاقل و مومن-به-خود من. وقت داشتم برای غور دوباره در اساطیری که همه زندگی ام شیفته غیرقابل پیش بینی بودنشان بودم و مقایسه شان با مردمی که نیاکانشان سرایندگان این مجموعه ها بودند در هزارها سال پیش از میلاد مسیح... آتنای محافظ آتن، الهه عاقل، که با زره و کلاهخود از مغز پدرش متولد شد با زن دیوانه سخنرانی که در زمین بازی ملاقات کردیم، زئوس دمدمی مزاج و هوسران با مرد دستفروش کنار خیابان، هفاستیاس آهنگر و عزیز دردانه هرا با دربان هتل، آفرودیت اغواگر را با زن تخته-نرد باز ساحل گیلیفدا****. برای من زمانی فراهم و سخت مغتنم بود که از نیوشیدن صحنه افق  لاجوردی آتن بنا شده بر نیم رخ صخره های استخوانی لذت ببرم.

اما آنچه دیدم...

۱. جای تعجب نیست اگر مثل هر توریست دیگری سر از آکروپلیس درآوردیم. هست؟ آوازه این سازه را سال ها پیش شنیده بودم و در وصف و مدحش خوانده و گرگیجه گرفته بودم. اصلا قصد ندارم جزییات باستانشانسی مبهوت کننده اش را اینجا بازگو کنم. نمی دانم چرا از دیدن آن ستونهای شکم دار معبد زئوس یا 6 مجسمه مشهور معبد ارکتئوم کمتر از آنچه که تصورش را داشتم لذت بردم. دلیلش شاید در گرمای 40 درجه پنهان بود و گرد و خاکی که همه جا زیر پایمان را می شست. شاید تعجبم از عدم بازسازی این سازه های بلند و بی نظیر بود که یکی از هفت بنای عجیب دنیاست.... انتظار داشتم بیش از آن داربست های پوسیده را ببینم آویخته بر پارتنون باشکوه! چرا ارکتئوم و مجسمه های بلند بالایش این چنین غریب و دور افتاده اند؟ آمفی تئاتر دینوسیس چرا اینقدر ویران است؟ پس نمایه زمینی المپ باشکوه کجاست؟ به جای تحسین تاسف عجیبی بر دلم نشست... شاید نباید ایده آلهای ذهنی ام را با خود می بردم. یا حداقل پسرکم جایی آن پایین جا می گذاشتم تا نیزه های گداخته آپولو (خدای آفتاب) گرمازده اش نکند و هیاهوی هزاران هزار توریست کلافه اش! از آن سه هکتاری که سالهاست دل باستانشناس ها و امثال مرا را آب کرده است، دو ساعت بیشتر نصیب ما نشد. هنوز هم کمی دلزده ام. اگر یکروز برگردم، در سیاهی یک شب زمستانی خواهد بود، جایی که یک توریست هم آن دور و برها نباشد. ساعتی خواهم نشست و فوج فوج ارواحی را تماشا خواهم کرد که بر این ویرانه های سر به فلک کشیده خدایگانی عبور می کنند.  

آراز در کاخ ارکتئوم

۲. در برنامه سفرمان قصد بازدید از جایی بود که توصیفش در هیچ دفترچه راهنمای توریستی نیست. آخر مردم در یونان وقتشان را با سینماهای سه بعدی تلف نمی کنند. اما دلمان می خواست بزرگترین و مجهزترین سینمای سه بعدی دنیا را ببینیم: پلانتاریوم آتن را! گنبد آن که صفحه نمایشش با مساحت ۹۳۵ متر مربع رو به نیمکره تماشاگران آغوش می گشود چنان ابهتی در انسان ایجاد می کرد که ناخودآگاه نفس در سینه حبس و دست ها گرد دسته صندلی گره می شد. ما به احترام حضور پسر خردسالمان ، فیلم «شازده کوچولو» را انتخاب کردیم.... و شاید دست خدا در این کار بود، چرا که صحنه چند ثانیه ای سقوط هواپیما در ابتدای فیلم چنان هراسی در دلم افکند که گمان نمی کنم می توانستم بنشینم و انفجار یک ابرنواختر را در فیلم «ماجراجویی فضا» تماشا کنم بی آنکه از ترس افتادن نیمه جان شوم! پسرم هیجانی من تک تک صحنه ها را به صدای بلند توضیح می داد و  حقیقت نمایی غول پیکر فریم ها را بی نهایت دوست داشت...تماشای شازده کوچولو بر آن گستره پهناور همه ما را به دنیا دیگری برد و خاطره خیلی خاصی از یونان برایمان به یادگار گذاشت. گمان نکنم هرگز صحنه سیاره آبی اش را با ده ها دهانه آتشفشانی فراموش کنم معلق در میان هزاران هزار ستاره چشمک زن و لذتی که از داشتن دست نگران پسرم بردم در نورهای رقصان. لذتی که این روزها خیلی کم دست می دهد.... 

۳. نشنال گاردنز یا باغ ملی آتن با زمین بازی بزرگش یک نصفه روز کامل را پر کرد. قدم زدیم، نان های بیاتمان را تعارف کبوترها کردیم، با درختان عظیم و استوایی رسته بر میانه اش عکس یادگاری گرفتیم. آراز صد بار از سرسره سرید، صدبار توی خاک و خل غلتید، صدبار هل داد و هل داده شد، داد زد، صخره های تزیینی را با سنگ هایش نشانه گرفت، با بزها و الاغ های پارک صحبت کرد و خیارش را برایشان پرت کرد و بعد تا صبح یک روند خوابید!

۴. سینتاگما همان جایی است که می گویند پیش از اینها باغ بزرگ مصفایی بوده و سقراط در آن در باره سرفصل های مختلف تفکر می کرده است. از آن باغ اما امروز یک میدان پرهمهمه به جا مانده است با ترافیک سنگین. نتوانستم جشمهایم را ببندم و شهود سقراط را تجربه کنم! به جایش در خیابان های سنگفرش اطراف قدمی زدیم و به کنسرت شبانه ای که جلوی پارلمان یونان بزگزار می شد و به خاطر کنترباس و ویلون گروه نوازنده اش سخت به مذاق پسرکمان خوش آمده بود گوش فرادادیم. با قطاری مسافری-توریستی که مردم را دور شهر می گرداند در پسکوچه های آتن گشتیم....

نمی توانم بگویم که هیچ حسرتی به دل ندارم از ندیدن هراکلیون کرت، موزه های نفیس آتن، جزیره میلوس، کتابخانه هادریان یا آرامگاه نیکوس کانتزاکیس نویسنده زوربای یونانی. اما پابند طلایی کوچولویم را که مرا به جای بازدید از موزه ها و مقبره ها و آثار باستانی به سرسره و تاب و الاکلنگ و باغ وحش می کشاند بیش از آن ارزشمند می شمارم که گله ای داشته باشم از این فرصت های غیرقابل تکرار. تماشای آن چشمان دل انگیز که از قایق-بادی سواری در استخر کودکان هتل غرق شعف بود، به هزار کاخ باکره ها که ندیدم می ارزید...

با پسرم: عزیز دلم، پیش میاید که از به سفر بردنت نقد می شوم. به عنوان یک مادر، خوب می دانم که سفر برای کودکی چون تو کار راحتی نیست. سفر یعنی به هم خوردن برنامه غذایی و خواب و بیداری. یعنی نشستن به مدتی طولانی در یک صندلی یک وجبی. سفر یعنی خستگی و دلتنگی برای اسباب بازی ها و خانه. اما من به جای ماندن در خانه و گلچین گلچین خرامیدن در آرامش ساده ای که خانه به همه آدم ها می دهد، تو را به این نابسامانی های جزیی مهمان می کنم. آخر دلم می خواهد با همین هزینه اندک که می پردازی فرصت نفس تازه کردن در رایحه سرزمین های نو  را داشته باشی و شهپر بالهایت را به منقار تجربه های تازه بیارایی، برای ماجراجویی های فردایت. دوست دارم حس بویایی ات را مهمان شمیم های تازه کنی و طعم غذاهای تازه بیاید زیر دندانت. دلم می خواهد باانگشتان کنجکاوت سنبه های دنیایمان را بکاوی و لذت بردن از زیبایی های متفاوت را به تقریر تجربه بیاموزی....

* kalimera = good morning - καλημέρα

** تمدن مینویی در 2600 قبل از میلاد مسیح در جزیره کرت شکوفا شده و تا 1000 سال گل سرسبد مدیترانه بوده است تا زلزله ای مهیب از جا برمی کندشان. از ویژگی های عجیب این مردمان عدم اعتقاد آن ها به خدایان و زندگی بعد از مرگ بوده است. کرت نخستین جامعه شهرنشینی مدرن در اروپا بود.

*** در اروپا سواحل شنی از نظر سلامت آب و خاک و به وسیله رنگ درجه بندی می شوند. سواحل آبی رنگ در رده نخست قرار دارند. یونان بیشترین تعداد پرچم های آبی را در خاک خود دارد.

**** Glyfada beach یکی از زیباترین و لوکس ترین سواحل آتن به زعم آتنی ها.

سالاد یونانی، خوش طعم ترین سالاد دنیا

انسان در سفر ذهن و دل خود را در سیلی از تازگی های جهان هستی می شوید. بخشی از این تجربه نوین می تواند چشیدن طعمی متفاوت باشد.

این سالاد را برای اولین بار هفته پیش خوردم و روحم به طعم زبرجدینش آغشته شد! با کمال میل حاضر بودم گارسون غذای اصلی ام را برگرداند و همین یک قلم را دوباره برایم بیاورد! شما هم امتحان کنید.

خیار --- دو عدد متوسط

گوجه فرنگی --- 2 عدد

فلفل دلمه ای --- 1 عدد

زیتون سبز یا سیاه --- 10 عدد

ترشی فلفل ---- یک عدد (افزودنش اختیاری است)

برگ ریحان --- چند پر

پیاز --- یک عدد درشت

پنیر سفید --- 150 گرم (خرد شده به شکل حبه ای)

روغن زیتون --- دو قاشق غذاخوری

سرکه --- چهار قاشق غذاخوری یا بیشتر!

گفته ها را به شکل دانه درشت خرد و مخلوط کنید، به شکلی که مواد اولیه کاملا از هم قابل تشخیص باشند.

اگر لذتی سرشار بردید، نویسنده را هم در شادیتان شریک کنید.

پی نوشت1: 

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد، آوای خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ای است روییدن عشق، آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

آوای نازنین و زیباروی مرغ دریایی به دنیا آمد....

پی نوشت2:

خوشا آن تاخیری که نظر دوست را برباید. رهای عزیز و همه دوستانی که برایم کامنت گذاشتید و نگرانم شدید، ممنونم از پرس و جوی شما.

آرمانشهر

یکی از روزهای بهار یک دوست عزیز به خانه ما آمد و دعوت پوست کنده مان را جهت دوست یابی لبیک گفت! این مهمان کوچولو، مهبد بود. مهبد ما دوست داشتنی، شیرین و ماجراجو بود، اعتماد به نفسی عالی داشت و خدا می داند که آراز چقدر از آشنایی اش مشعوف شد! برای ما روزی خاطره انگیز و به یاد ماندنی شد آنروز، به خاطر حضور خانواده مهربان و صمیمی مهبد.

آخرین روزهای بهار ما هم گره خورد به دیدار دوباره پویان کوچولو. مهمان خانه شان شدیم و لذت وافری بردیم از مهمان نوازی عالی و بی عیب و نقصشان. مهارت های زبانی پویان شیرین زبان پیشرفت زیادی کرده بود به نسبت سن و معضل دو زبانه بودن، و با فهم عمیقش مرا متعجب می کرد. پویان رویایی بود، حساس و درون گرا. چقدر از بازدیدنش خوشحال بودیم! بعد از آن هم پدر و مادر مهمان نواز پویان (یا به قول آراز پویان جان!) برای ما روز قشنگی ساختند در ساحل دیدنی شهر بندری شان... متشکرم دوستان.

توضیح تصاویر: مهبد و آراز - آراز و پویان

این پست  زرافه عزیز برای من یادآوری تلخی بود از جنبه های ناخوشایند ایرانی بودنم! این یکی از آن معدود ویژگی هایی است که به پیشانی خیلی از ما ایرانی ها داغ شده و بدناممان کرده است، مدام هم خود را از آن مبری می دانیم و به دیگران وصله اش می کنیم..... این صفت منحوس دگرباش ستیزی!

از نظر ما ایرانی ها هرکس که نوع دیگری فکر و زندگی کند موجود پست تری است. اگر مسلمان باشیم و دستمان برسد اول ریشه آتیست* ها را می کنیم و پیروان سایر مذاهبی ظاله را زنده زنده می سوزانیم. بعد نوبت می رسد به بقیه ادیان الهی! اگر آن ایرانی هستیم که پیرو شریعت دیگری هستیم که مسلمان ها حتما سوسمار خور و عقب مانده اند و دلیل همه بدبختی ها! پارس زبان اگر باشیم بقیه مردم را با صفات ناشایست می خوانیم** و در تیر و طایفه دیگری اگر زاده شده باشیم فارس ها می شوند شوونیست***! اگر در راس حکومت قرار بگیریم زیر آب احزاب را می زنیم و می رسیم به این نقطه که به خود اجازه می دهیم دیگران را برای دگرگونه بودن مجازات کنیم. در پوستین اپوزیسیون اگر باشیم هم اشک تمساح می ریزیم تا به قدرت برسیم و همان کاری را بکنیم که آنها کردند! در زندگی خصوصی که واویلاست. هر نقشی که داشته باشیم حرف فقط حرف خود ماست و از حداکثر ظرفیت نقش مان کمک می گیریم برای حذف دیگران از صحنه! اگر مادر شوهریم عروس را که جور دیگری فکر می کند یا به نظر می رسد آزار می دهیم، اگر عروسیم مادر شوهر را می کوبیم که ذهنش کهنه شده و اگر باجناقیم، بدگویی پشت سر همتایمان را از واجبات می شماریم... اصلا خیلی از ماها نمی دانیم که زندگی مشترک به معنی احترام به موجود انسانی دیگری است که فرهنگ دیگری برخاسته است.

حالا که مادر شده ایم، خدا نکند که کسی بیاید و بچه اش را جور دیگری غیر از ماتربیت کند و قبله خانه اش سوی دیگری داشته باشد. اگر بچه مان را مهد می گذاریم و سرکار می رویم، پس نتیجه گیری این می شود که مادرانی که در خانه نشسته اند عقب مانده و املند، و اگر زن خانه هستیم، کوس رسوایی بی عاطفگی و سنگدلی مادران شاغل را بر بام ها می زنیم. اگر تصمیمان به تک فرزندی باشد حتم می کنیم که بقیه آدمها ذکاوت کافی نداشته اند برای به دنیا نیاوردن بچه های بعدی یا از روش های درست پیشگیری استفاده نکرده اند و اگر برعکس، که حتما تک فرزنددار ها خودخواهند که دوستی برای روز مبادای کودکشان دست و پا نکرده اند. بچه بقیه مادرها یا کم وزنند یا چاق، یا کم هوشند یا بی مزه. یا سیاه سوخته اند یا شیربرنج بی مزه. یا لوسند یا مورد بی مهری قرار گرفته اند. یا تهاجمی اند یا خجالتی. خدا را هزار مرتبه شکر این فقط بچه ماست که قرار است آقا یا خانم دنیا شود و نبوغش دنیا را تکان بدهد. اوست که خوشگل ترین و خوش تیپ ترین و با مزه ترین و باهوش ترین بچه دنیاست و ما هم که لابد بهترین مادر دنیا هستیم... اگر کسی جرات کند و چیزی بگوید که این خدای نکرده تصور ما در مورد بهترین بودن بچه مان یا خودمان زیر سوال برود حتما حالش را می گیریم تا دلمان خنک شود!

ما به راحتی «دیگران» را به چوب توهین و تحقیر می رانیم، به جرم غیر از ما بودن!

با پسرم: آنقدر در چهار دیواری عقیده ها و باور هایمان مانده و فربه شده ایم و آنقدر ذهنمان را به روی ایده های تازه بسته ایم که وجودمان دارد می پوسد از این کهنگی مهوع.... زندگی مان در مسابقه فقط من، فقط روش من، فقط ایده من، فقط سلیقه من دارد هدر می شود، دنیای به این بزرگی را که برای همه رنگ ها و اندیشه ها و عقیده ها جا دارد به کام دیگرانی که متفاوتند تلخ کرده ایم.... فقط کافیست یک نظر کوچک بینداریم از چشم اندازی دیگر. کافیست بدانیم که اندیشه انسانهای دیگر هم دقیقا به همان اندازه برایشان محترم است که مال ما برای خودمان: به همین سادگی.

عزیزم! آرمانشهری را که همه دنبالش هستیم قرار نیست کسی برایمان هدیه بیاورد. خودمان باید بسازیمش. باید بخواهیم. برای شروع می توانیم احترام و پذیرش آدم هایی را که غیر از ما زندگی می کنند و می اندیشند، در حرف و عمل تمرین کنیم.

* آتیست: خداناباوری.

** تو ای بیمار نادانی، چه هذیان و هدر گفتی --- به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی.

قمی را بد شمردی، اصفهانی را بتر گفتی --- جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن --- الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من --- استاد شهریار

*** شوونیست: یک باور غیر منطقی وستیزجویانه مبنی بر بهتر بودن شهر یا سرزمین مادری.


یک روز در باغ وحش دهکده خوشحال*

بعد از باغ وحش کلموردن kolmarden، باغ وحش دریایی دوسلدورف Aquazoo Löbbecke Museum،  دولفیناریوم هاردویک Dolfinarium، باغ وحش کلن kölner zoo،  باغ وحش لایپزیک Leipzig zoo، آکواریوم بروکسل Aquarium de Bruxelles و همه مزرعه ها و موزه های سنگواره این بار نوبت بلی دورپ دیرن تاون Blijdorp dierentuin بود...

این باغ وحش را روی همرفته دوست داشتیم. حیف آن زمین بازی اش که به اندازه یک خانه چند طبقه خیلی بزرگ بود و فرصت بازدیدش برایمان فراهم نیامد! نکته های مثبت دیگری هم بود که به نحوی متمایزش می کرد از سایر مجموعه های حیوانی. کاملا می شد فضای دوستانه را که مخصوص کودکان طراحی شده بود حس کرد. دالان های پیچ در پیچی که به اندازه و سایز بچه ها طراحی شده بود و آنها را می رساند به لانه های موش کور؛ سرسره ای که در شکم نهنگ بود تا ابعاد تاریک و بزرگ آن جا نمایش دهد و دیدار صرف را تبدیل کند به هیجان و انرژی کودکانه؛ امکان تماس نزدیک با حیوانات هرجا که امکانش بود و تمایل موجود و انسان هردو وجود داشت (لحظه قشنگی بود برای همه، وقتی یکی از همستر های آفریقایی از پشت حصار چند سانتی متری، گوجه فرنگی ساندویچ آراز را از دست خودش گرفت و چپاند توی لپ های قلمبه اش!)، سکوی های مخصوص کودک پشت دیوارهای شیشه ای. آن نیمکت های رو به باتلاق فلامینگو ها که می شد رویشان نشست و مگنوم طلایی کارامل دار خورد و پاعوض کردن صورتی شان را به سیری تماشا کرد. اگر چه نمایش زنده پرندگان را به خاطر ازدحام و نداشتن دید کافی به مذاق آراز خوش نیامد، ولی منی که برای اول بار در عمرم دعوای کرکس ها را از نزدیک بر سر مردار می دیدم مات مانده بودم از وحشت خام و پرهیبت آن صحنه.... پرواز طوطی ها و عقاب هایی که با کلک های هنرمندانه بازی دهندگان و به  فاصله چند انگشت از بالای سرهامان عبور می کردند که جای خود دارد. فیل های آسیایی با بوی تند وحشی شان عشق اول و آخر پسرم شدند، با آن دم و دماغ های رقصان لابلای علف های خشک...

دالان آبی آکواریومش بی نظیر بود... هرگز به اندازه آن ساعتی که در این تالار قدم زدم نتوانستم شکوه فرضی یک اقیانوس را درک کنم. با لاک پشت هایی که بالای سر ویراژ می دادند یا کوسه هایی که به تن آسایی دم می جنباندند، وقتی که نور خورشید لکه تابناک دوری بود آنسوی صدها تن آب، حتی صرف حضور در آن فضای وهم آلود لذتی ناگفتنی داشت. اگرچه بیشتر ساکنان باغ وحش توی لانه ها و خانه هایشان رخ نهان کرده بودند از سرمای سوزناک هوا. 

نکات آزار دهنده ای هم بود البته. باغ وحش داخل شهر قرار داشت و گاهی وقت ها می شد صدای بوق و همهمه شهر را شنید. گمان نمی کنم هیچ شیر یا پلنگی در دنیا باشد که از گرومپ گرومپ مترو در قلمرو شاهانه اش خشنود شود....

توضیح تصاویر: آراز در کیسه کانگرو - آکواریوم اقیانوسی - شنای دسته جمعی و هارمونی حیرت انگیز ماهی ها - آراز وقتی که از موجودی خوشش می آمد اول یک دل سیر تماشایش می کرد و بعد می نشست و می گفت: «آنا عکس بگیر!». این یکی را با سمورها گرفته است- لاک پشت های غول پیکر گالاپاگوس.

* معنی لغوی کلمه بلی دورپ که اسم اصلی باغ وحش است.

لازانیای قارچ با سوپ گوجه فرنگی

یکی از همان روزهای سفر پارسالمان به پاریس بود. فکر کردیم که هیچ چیز بیشتر از غذای فرانسوی در غلغل «ر» های عمیق فرانسوی و در محاصره سازه های فرانسوی نمی چسبد. آنهم در لوور، بعد ساعت ها پیاده روی که دیگر چشم هایمان نای آویختن بر قاب های با شکوه نقاشی و گلویمان توان بلعیدن لذت های بصری را نداشت، نه دیگر !... دماغمان با غریزه زد و بند کرد و کشان کشان ما را برد تا بوی کاری و ران مرغ در رستوران اصلی لوور، طبقه دوم. ایستادیم توی یک صف طولانی زنجیری پشت در. آن نیم ساعت بر ما و پسرک خسته مان چه گذشت خدا داند و بس.می ایستادیم تا میزها خالی شود، از همان جا هم می شد زنان سیگار به دست و رکابی پوش را دید با قهوه های پیمان و زوج های پناه برده به سایه های خاموش چتر های آفتابی. تراس سرباز را موج آدم شخم زده و هاشور کرده بود.

گارسونی با موهای بلوند وز دار آمد و ندا داد که اگر کسی بخواهد در محیط سربسته غذا بخورد می تواند زودتر داخل شود. روی صورتش یک مشت کک مک داشت که حالت آبی چشمان سردش را تعدیل می کرد. ما و زن و شوهر پیر پشت سرمان تا به خود بیاییم نشسته بودیم توی اتاق بی هواکشی که بوی نا می داد و پنجره هایش نمای کدری از سردر اصلی لوور و هرم شیشه ای اش در خود داشت. برای پسرمان صندلی کودک آوردیم. از کوله پشتی اش چند کتاب بیرون کشیدم و محمد پوره میوه آماده مخصوص کودک را که از پیش برایش گرفته داشتیم پیش دست گرسنه و کوچولویش جاداد. 

گارسون موبلوند پیش آمد تا قاشق و چنگال هایمان را بگذارد روی میزی که نایلون کلفتی رویه چوبی و کارکرده اش را پوشانده بود. وقتی از روی آراز خم شد به طرف ما نگاه ناراضی اش انگار نشست روی شانه هایم: «اینجا آوردن غذا از بیرون ممنوعه!» محمد با صدایی آرام برایش توضیح داد که پسرکمان گرسنه است و اگر می توانند هلو و گلابی میکس شده برایمان بیاورند، با کمال میل هزینه اش را پرداخت می کنیم . گفت می پرسم. وقتی برای گرفتن سفارش برگشت گفت که رئیسش گفته این بار اشکالی ندارد! برای خودمان لازانیای قارچ سفارش دادیم و برای آراز سوپ. من در کمال ناباوری چنگالم را که هنوز باقی غذای قبلی به زردی و سفتی به دسته اش چسبیده بود به گارسون مو بلوند ناراضی دادم. غرغری کرد و رفت.

کتابش، کتاب حیوانات وحشی و اهلی بود. با حال و هوای یکسال و نیمگی اش آنها را نشانمان می داد
و اسمشان را می گفت. بعد کلی برای خودش آفرین می گفت و کف می زد. زوج پیر منتظر غذا با عشق با آراز نگاه می کردند و به شیرین کاری هایش لبخند می زدند و هرازگاهی برایش دست تکان می دادند. نمی دانم چرا شاید پسرک شاد من نوه شان را به یادشان می آورد، شاید هم داشتند لحظه های انتظار سرشار از گرسنگی شان را به بهترین نحو پر می کردند. خانواده پرجمعیت دست چپی گپ می زدند و سر انتخاب غذا به تفاهم نمی رسیدند. جز ما سه گروه کس دیگری در آن اتاق دم کرده حضور نداشت...

نیم ساعت دیگر بالاخره غذا رسید. مجبور شدیم چنگال مان را شریک شویم: من و محمد. چنگال من ده دقیقه بعد از شروع غذا و در لایه های زیرین لازانیا رسید و باز هم گارسون را دیدم که سرش را یکوری خم کرده بود: «متاسفانه مشتری ها شکایت کردن که سر و صدای بچه شما اذیتشون می کنه و نمی زاره غذا بخورن!» ناباورانه نگاه کردم به آراز که توی صندلی اش نشسته بود و داشت کتابش را ورق می زد تا گورخر را پیدا کند و ذوق معصومانه اش را که سعی داشت حیوانات را ببوسد!!! هرازگاهی که خوشش می آمد یک قاشق از سوپ آبکی اش را درخواست می کرد.... پیرزن میز بغلی با چشم های گرد شده ما را تماشا می کرد!

محمد نخورده، دستمال سفره اش را بست و آراز را نیمه گرسنه از سر میز برداشت و بیرون برد تا حداقل من بتوانم ناهارم را تمام کنم. موقع خوردن لازانیا چنگالم از آتشفشان درونم به پیش دستی می خورد. اما این اولین کاری بود که می خواستم بکنم: می خواستم همه غذایم را بخورم! بعد رفتم پیش گارسون و با آرامشی که در آن لحظه می توانستم داشته باشم حساب را پرداخت کردم... بعد مودبانه از او خواستم که من را ببرد پیش رئیسش. زن دو رگه ای بود در اوایل سال های چهل با پیش بندسفید و ابروهای درهم.

- «کاری به طعم غذاها و سرویس نامناسبتون ندارم. ولی واقعا اگه فکر می کنین که نمیشه اینجا از بچه های کوچکتر از دو سال پذیرایی کرد اینو رو بنویسین و بزنین رو در تا والدین هم تکلیفشونو بدونن.» و حرفهای دیگر.

اخم هایش شل شد. همه را آرام گفته بودم ولی می توانستم کله همه شان را کنده باشم (لعنت بر این تمدن!!!) پرسید که مگر کسی چیزی گفته است؟ گارسون مو فرفری که هما دور و برها می پلکید هیجان زده شروع کرد به دفاع از خودش به فرانسوی. خانم مدیر با ابروهای گوریده، سرش را به تاسفی عمیق تکان می داد، به انگلیسی جواب داد که هرکدام از مشتری ها که ناراحت بوده می توانسته برود و رو کرد به من که: «شما ببخشید، اشتباه کرده این گارسون ما، من به عنوان مدیرش معذرت می خوام و خودش هم خواهد خواست» بقیه گفتگوها عبارت بود از توضیحات فرانسوی گارسون به رو مدیر دو رگه، تاسف عمیق مدیر رو به من و تکان دادن سرش، دستور برگرداندن پولی که به رستوران داده بودم رو به گارسون و بالاخره معذرت خواهی گارسون رو به من.

وقتی بیرون آمدم همان خانم پیری را دیدم که توی رستوان، همسایه میز کناریمان بود. آشنایی به هم رساند. لبخندکی زدم. ردیف مرواریدی دور گردنش دو رج درشت و گرد بود و کت و دام شیک و قرمزش تضاد رنگی دلپذیری با موهای سفیدش داشت. گفت: «خانوم، می بخشین که دخالت می کنم. ولی می خواستم بدونم که آیا به خاطر رفتار زشت گارسون به صاحب رستوران شکایت کردین؟» گفتم :«بله، چطور مگه؟» گفت: «رفتارش به قدری توهین آمیز بود که نتونستم خودمو راضی به رفتن کنم... می خواستم بدونم که اگه خودتون این کار رو نکرده باشین، من برم ازش شکایت کنم!!!!»

نتیجه اخلاقی: وقتی از حق خودت بیش از آنی که لازم است عقب می نشینی، زمینه را برای تضییع حقی آماده می کنی که نتیجه آن گریبان همه را خواهد گرفت...

نتیجه رستورانی: مک- دونالد یادت نره!

نتیجه زنانه: اگر ما زن ها نبودیم (چه به عنوان رئیس، گارسون، لیلی، پیرزن و چه شما که خواننده ماجراهایش باشد) دنیا جای کسل کننده ای برای زندگی بود!

یک روز در سرزمین افسانه ها: افتلینگ*

سطل آشغال سخنگو به شکل موجودات افسانه ای هلندی - آراز گوش سپرده به نجوای آهنگین قارچ ها - آراز و گرگی که در خانه بزک زنگوله پا را می زند -  آراز پشت دروازه شکلاتی جادوگر هنسل و گرتل - آدمک های افسانه ای قصه های هلندی در حال پختن نان - آراز و سرسره شهرک افسانه ها.

پنجاه سال قبل که آنتوان پیک** طراحی و ساخت نخستین سازه های پارک افتلینگ در هلند را شروع کرد حتما نمی دانست که قرار است گذر لیلی نامی به آن وادی بیفتد و شیفته اش شود. شنیده ها و خوانده هایم که درباره اش زیاد بود و تصور روز خوشی که می توانستیم در آنجا بگذرانیم رنگ و روغن وسوسه را به نقشه نقاشی های ذهنی ام می افزود. اما واقعا شنیدن کی بود مانند دیدن؟ برای همه ما تجربه بسیار عجیبی بود. 

یک روز خلوت ماه آوریل را انتخاب کردیم با تجربه ارزشمندی که از سفر به دیزنی لند رسورت پاریس داشتیم. (تجربه ما عبارت بود از پنج ساعت ایستادن توی صف با یک بچه خسته و گرسنه یک ساله برای استفاده از ساده ترین سرگرمی های پارک). از کیلومترها دورتر دروازه با شکوه پنج وجهی اش که در عین سنتی بودن ساخت مدرن و فوق العاده دیدنی هم داشت به چشم می خورد. آدم ناخودآگاه پا سست می کرد برای تحسین آن شیروانی های نوک تیز که یکباره از میان فانتزی سرکشیده بودند تا دل آسمان واقعی....

پارک از همان دم در با خروار خروار گل لاله رنگارنگ با ذوق به بیننده ها سلام می کرد. گله به گله بچه ها جمع شده بودند دورادور نمادهای افتلینگی و عکس می گرفتند. فواره های بازیگوش در خورشید صبحگاهی آواز می خواندند. آدمک ها با لباسهای عجیب و غریب می گشتند و کودکان را متعجب می کردند. سطل های زباله که دائم از رهگذرها تقاضای پسماندهای کاغذی می کردند و به شکل موجودات افسانه ای طراحی شده بودند. بی خود نیست که حالا دم به دقیقه آراز توی خانه می گردد و می گوید: Papier hier! (یعنی کاغذ رو اینجا بریز!)

وسیله های سرگرمی که خوب جای خود داشت. اسب ها و کلسکه های چرخان، فنجانهای پرنده، قطارهای وحشت، فستیوال ملل با رقص و آوازهای مربوط، گردش با کشتی در آبهای خروشان آبشار، قایق هایی که در شهر قصه های هزار و یکشب و حرمخانه های عروسکی پاشا می گشتند(!!!)، ایگلوهای اسکیمویی در سایزهای واقعی، مسیرهای آبی گشت در میان پارک، قطار بخار واقعی با سوخت زغال سنگ که چی چی هو هوی یک قطار سمبلیک را در ضرب گیری شادمانه اش روی ریل ها می شد شنید.....

یک سینمای سه بعدی هم همان جا نمایش داده می شد درباره آسیبی که انسان به محیط وحش می زند. برای آراز در اولین تجربه استفاده از عینک دید سه بعدی، دیدن این صحنه ها از موجودات دوست داشتنی جهان تجربه ای شگفت انگیز، ویژه و گاهی ترسناک بود.... تماشای خرس های قطبی وقتی که خرده های یخ روی سرمان می ریخت و همزمان با شکستنشان، صندلی ها زیر پاهامان خالی می شد  حال و هوای دیگری داشت.

اما فقط یک نکته وجه تمایز افتلینگ بود: جنگل رویاهایش. جنگلی که در آن قارچ ها آواز می خواندند و پشت هر پیچش افسانه و داستانی اسرارآمیز از گذشته منتظر چشمهای مشتاق ما بود و سینه های مالامال از ذوق کودکانه مان. با غول عظیم و ده متری لوبیای سحرآمیز آشنایی به هم رساندیم که زیر آفتاب خوابیده بود و جک شیطان منتظر فرصتی برای فرار بود. شنگول و منگول را دیدیم که گرگ زبل زنگ در خانه شان را با آن زبان آویزانش می زد و حبه انگور که هراز گاهی سر از ساعت پاندولی بیرون می آورد. به دیدن شنل قرمزی رفتیم و گرگی که مادربزرگش را خورده بود. برای منی که هزاران بار این قصه را شنیده بودم تماشای گرگی که توی رختخواب وول می خورد از پشت پنجره به همان اندازه ای شگفت بود که برای آراز! جن ها زیر درخت ها می رقصیدند و پریان نیلوفر آبی در زیر نور ماه و با ارکسر سمفونی قورباغه ها می گشتند. در یک تئاتر کوتاه نفس گیر، روح دخترک کبریت فروش را دیدیم که که به مادربزرگش پیوست و هنوز هم که هنوز است ذهن من توان توضیح چگونگی صحنه سازی چنین نمایشی را در یک فضای سه بعدی ندارد! درختی که حرف می زد موجود سبز بزرگی بود که غبغبش هنگام تعریف داستان سوزناک می لرزید و آه از نهاد کوچولوهای تماشاگر بر می آورد. عجیب نیست که پسرم حتی پلک هم نمی زد از دیدن این همه دیدنی! چقدر دلم می خواست فرصتش را داشتیم و توانایی اش را که کنار هر مجموعه بنشینیم تا با فراغ بال قصه اش را برای آراز بخوانم.... فرصتی که البته پیش نیامد.....

روزما در افتلینگ روز خوشی بود پر از خورشید و شادی و افسانه که با تاب و سرسره و جست و خیزهای کودکانه بعد از آن صحنه های مهیج به غروب پایان رسید. ته دلم اما یک آرزوی عجیب سربرداشت. دلم می خواست که می شد برای یکبار هم که شده آراز را مهمان اساطیر و افسانه های ایرانی کنم.... آه صمد را ببینم که چطور در باغ گلهای سرخ می خرامد و به تماشای انکیدو بنشینم که شانه به شانه گیلگمش به سمت جنگل های صدر روان است، اسفندیار فردوسی را تماشا کنم که چطور چشمهایش را در آب جاودانگی می بندد و یونس پیامبر را در شکم ماهی به نظاره بنشینم. ملک محمد سیبی شود به روی باغچه غول و دختر شاه را ببینم که چطور سیب سرخ روز عروسی اش به مار سیاه ساکن خرابه ها می خورد... من این آرزو را جایی در پستوی های تاریک دلم در صندوقچه جواهرم مخفی کرده ام تا مگر روزی برآورده شود.

* Efteling

** Anton Pieck

پی نوشت: پدر بزرگ دینا کوچولو هم رفت. دلم می خواست کنارتان بودم برای همدردی....

دون دون می شویم!

با پسرم: آرازم، یک ذره دلم گرفته پسرکم. به خاطر آن یک لشکر ویروس «واریسلا زوستر»* است که توی بدنت می چرخند و هراز گاهی می آیند بیرون تا در حوضچه های پرآبشان شنای کرال کنند. با اینهمه جوش های ریز و درشت آبدار بیماری آبله مرغان یا به قول تو «دوش» که ساعت به ساعت هم زیاد می شوند! اصلا من نباشم، کدام مادر دل سنگی است که ببیند ناآرامی مظلومانه ات، چهره غمگینت، دل کوچک پر دردت را و آه نکشد از غصه؟ اما به ویروس های ساکن گردن و شکم و پشت و حتی داخل چشم و دهانت که دارند یک قل دو قل بازی می کنند و برای هم کرکری می خوانند بگو که ممکن است غمگین باشیم اما کوتاه بیا نیستیم. بهشان بگو که البته خوش آمده اند. دستشان درد نکند که خواسته اند پادتن بیماری را اضافه کنند به گنجینه دانسته های بدنت. اگر تند و تند بغل استخرهای جوشی شان حمام آفتاب می گیرند و ما را از بهار لطیف آن بیرون جدا کرده اند ایرادی ندارند. اما لطف کنند و زودتر تشریف ببرند که ایستادن بی جا مانع کسب است.

این پایین هم یک نیمه پست بیات است که خورد به بیماری چشم و چراغ خانه ما و شاید آنقدر که دلم می خواست کامل نشد....اصلا بعید نیست این سوغات را با خودمان از بلژیک آورده باشیم :(

سیزده به در امسال ما در سفر کوتاه بروکسل به در شد و نحسی اش را با باران سیل آسایی که در روز چهارده بارید نشان داد.

آن بلژیک که من دیدم زیبا، جدی و شیرین بود مثل شکلات تلخ. خیابانهای پهن، بناهای بلند، انسانهای مهربان و متروهای شیر-قهوه ای. در آسمان آبیش ابرهای کومولوس قلوه ای می دویدند و کوچه های سنگفرشش را ذره ای زباله نمی آشفت. آدم سحر شده و زنبور وار می رفت طرف شیرینی ها و شکلات های خوشبر و بویش که دل و دین را به باد می داد و مزه خورشید داغ داشت. بروکسل نه لوندی پاریس جذاب را داشت و نه غرور نفس گیر کلن و نه بی اعتتایی رم لم داده در آفتاب را. بروکسل خودش بود. استثنایی و منحصر به فرد. به دیدنش حتما می ارزید.

سعی کردیم طوری برنامه ریزی کنیم که همه خانواده و دوستان همراه از سفر لذت ببرند. با توجه به فرصت کم داخل موزه های پر و پیمان بلژیکی را گذاشتیم کنار....

1. گراند پالاس (Grand Place): وقتی وارد میدان شدیم آنهم بعد از یکروز خسته کننده بارانی که کیلومترها پیاده روی هم ضمیمه اش بود نفسمان گرفت. خانه های بلند سبک گوتیک و باروک شانه به شانه هم و با تبختر نشسته بودند دورتادور میدان. یک آن انگار کسی هلم داد به 500 سال قبل.... هیاهو و جنجال و هجوم لویی چهاردهم به بروکسل.... صدای توپخانه های فرانسوی و آتشی که در میدان زبانه می کشید. بعد هم آنهم صدای وحشتزای هزاران بمبی که هیتلر 50 سال قبل خالی کرد بر سر مردم، وز وز فوکرهای آلمانی و ویرانی این ساختمان های شکوهمند و سخت مغرور. انگار می دیدم و می شنیدم....... ته دلم غبطه خوردم به اراده این مردم سخت کوش و بازسازی دامنه دار میدانی که آنهمه به آن می نازند. شاید راست می گویند بلژیکی ها که میدان گراند پالاس زیباترین میدان دنیاست. نه به خاطر بزرگترین فرش گل جهان که در تابستان بر کف گل آلودش پهن می شود. نه به خاطر زیبایی نفس گیر و کهن سازه هایش. نه برای مارکت های پر زرق و برق توریستی گرداگرد میدان. به خاطر آن مردمی که بعد هربار زمین خوردن دوباره ایستاده اند. مردمی که هربار دوباره ساخته اند، دوباره خواسته اند، دوباره توانسته اند. هربار تاریخشان را قدر دانسته اند، درس گرفته اند و به آن می بالند. دلم به درد آمد برای همه داشته های کهن و ویران و بی فردای سرزمینم. همان ها که نداشته های پسرم خواهد بود.

2. تاون هال (Town Hall/Hotel de Ville): یک ساختمان سیصد و پانزده پایی که بلندترین و با شکوه ترین نمای میدان بود. با همه صدها مجسمه ای که گرداگردش یه سکوت و احترام کنده کاری شده بودند، محال بود که کسی در برابر زیبایی متظاهر این ساختمان انگشت به دهان نشود. قصر سلط-نتی بروکسل، قصر سل-طنتی لاکن و موزه سل-طنتی هنرهای زیبا به اضافه خانه هایی با معماری قرن هفدهم هم دورتادور میدان دیده می شد. در ذهنم «هرکول پوارو»**ی آگاتا کریستی*** و «لوک خوش شانس»**** موریس دی بوره***** با این بناها ترکیب می شد و به دانسته هایم جذابیتی دیگر می داد. 

3.آکواریوم بروکسل: از نظر زیبایی و معماری و انواع موجودات به گرد پای باغ وحش ها و آکواریوم های آلمانی نمی رسید البته، ولی دیدنش بعد از تماشای آنهمه بنا و طرحواره جامد، به نوعی گردشمان را مفرح کرد. با آن چهارپایه که گذاشته بودند توی راهروهای نیم تاریک، رفت و آمد مشکل شده بود. اما با این نقشه ساده برای بلند کردن قد بچه های خیلی کوچک، نشان داده بودند که چقدر برای خردسالان تشنه دیدن و آموختن ارزش قائلند. آراز محو تماشای موجودات بود و اسم آن ها را که پیشتر می شناخت تند و تند تکرار می کرد: «قوباله! (قورباغه)، سمقدی! (سمندر)، ماهی، تویا (توتیا)!» هیجان زده و متفکر بود. عاشق آنهمه زیبایی اقیانوسی شده بود پسرکم. مرتب می گفت: «اٍ... چه عجیبه!!!!»

4. اتومیوم (Atomiom): اتومیوم در واقع یک سازه فلزی عظیم پنجاه و دو ساله است همشکل بلور آهن، گرچه دویست و پنجاه میلیون برابر بزرگتر. این سازه که ابتدا قرار بود نمادی باشد از فناوری و پیشرفت بلژیک بعد از جنگ جهانی و آرزوی صلح پایدار برای اروپا، قبله بی قید و شرط توریست های خوش خیال شده بود......هشت گلوله نقره ای تعبیه شده در زاویه هایش که نمایانگر اتمهای ساده آهن بودند نمایشگاه هایی بودند با کاربردهای خاص نمایشگاهی و فصلی.  از نزدیک چنان غول پیکر می نمود که چشم را خیره می کرد و ناخودآگاه یکی دو دقیقه ای مبهوتمان کرد. غیر از هزاران جهانگرد که هریک در گوشه ای عکس های لوس از نمای نقره ای آن می گرفتند، افرادی هم بودند که از بالای بلندترین نقطه اش با طنابی مایل مستقیم تا زمین سر می خوردند تا هیجان را هم همزمان تجربه کرده باشند! نمای پاک و روشن بروکسل از آن بالا حض دیداری وافری داشت برای بیننده، با اینکه ما فقط از داخل گوی زبرین نظاره گرش بودیم و حتی دلمان نخواست یورو سنت های خرد شده را بریزیم توی تلسکوپ های تعبیه شده برای دید نزدیک، بس که دید از دورش خوشایند و چشم نواز بود. آراز من که متخصص کشف کاربرد اشیا است در جهتی که برای آن ساخته نشده اند، عاشق پله های برقی فوق دراز بین گلوله های آن شد و آسانسورهای سریع میان طبقات.

5. پارک آبی اوکاده (Ocade Water Park): برای در کردن خستگی از تن پسر کوچولو دو ساله ای که ساعت ها با بکن نکن های والدینش ساخته و یا توی کالسکه و بی حرکت نشسته، و برنامه غذایی اش به جای غذاهای مقوی، شکلات و کیک و ساندیس بوده است؛ هیچ چیز بهتر از تخلیه انرژی در یک پارک آبی نیست، حتی اگر روزتان یکروز یخزده بارانی باشد و بخش هوای آزاد پارک تعطیل. آراز با اینکه سردش بود کلی با الاکلنگ ها و سرسره های آبی، استخرچه های حبابی و جکوزی های گرم حال کرد. برای بچه های بزرگتر از یکمتر و سی و پنج سانتی متر (یعنی باید چند ساله بود آنوقت؟) امکانات بازی بیشتری وجود داشت حتی، مثل صخره نوردی در آبشار، شنا در دریای طوفانی (تیوب های بزرگ و موجهایی که اصلا نمی دانم چطور در بخش عمیق استخر ایجاد می کردند!) سرسره های بسیار طولانی که سرعت را تا 50 کیلومتر هم می برد و در دو نوع با تیوب و بی تیوب هم موجود بود و حتی باران های استوایی!!! یک طرف استخر اصلی مجتمع مثل یک ساحل استوایی با شیب نرمی رو به ردیف صندلی های تماشاچی ها تمام می شد.

خیلی از دیدنی ها را هم نشد ببینیم مثل مجسمه پسرکی که جی-ش می کند! (Manneken Pis) و یکی از نمادهای بروکسل است و همین طور اروپای مینیاتوری یا مینی یوروپ (Mini Europe) که در آن باران سیل آسایی که می بارید هیچ جور مجال دیدنش نبود. با آن دورنمایی که از ساختمان بلند اتمیوم از این پارک افسانه ای دیدیم و همان طور که باید از اسمش هم پیدا باشد تمام جاهای دیدنی اروپا در ابعاد کوچک داخل پارک جمع بود.... 

توضیح تصاویر: آکواریوم بروکسل و آراز محو شده در شنای ماهی ها - آراز خوابالود در برابر کاخ تاون هال - اتومیوم نماد شهر بروکسل - تاون هال بلندترین سازه در گران پالاس با شکوه از نمایی دیگر.

* Varicella zostervirus

** Hercule Poirot

*** Aghata Christie

**** Lucky Luke

***** Maurice De Bevere

پی نوشت: ظاهرا در سیستم درمانی اینجا، آبله مرغان به قدری شایع و عادی است که دکتر فقط به اطمینان حرف مادر نگران و از پشت گوشی تلفن طبابت می کند و حاضر نمی شود مریض را از نزدیک معاینه کند. خیلی دلم می خواهد بدانم منتقدان طب ایران در شرایط مشابه چه می کردند!

سخن دوست خوشتر است...

این پست را قبلا نوشته ام و قدیمی شده حالا. اما خواندنش خالی از لطف نیست. فکر کردم قبل از این که کپک بزند با یک مقدمه رونمایی اش کنم: آراز، شیرمرد خانه ما کم کمک دارد رو به بهبودی می رود. آهسته و پیوسته. خدا را شکر که تا به حال با شستشوی مداوم از مرحله عفونت گذشته ایم ولی برای قضاوت در مورد این که آیا رد این زخم های عمیق باقی خواهد ماند یا نه خیلی زود است. از تک تک شما ممنونم، شمایی که فراموشمان نکردید و گاهی حتی در خانه های دوست داشتنی تان را به روی ما باز کردید و بی نقاب و تعارف اسم بردید؛ دعا کردید، اشک ریختید و پند دادید. از شما که به ما سرزدید و نامه الکترونیکی فرستادید. قلبم هنوز از مستی محبت شما دوستان گرم است، حتی اگر تاول بیماری کودکم بر آن پینه بسته باشد. دلم می خواهد خورشید روحم را با نوشتن برای شما هدیه بیاورم. برای همین هم کمی باید منتظر بود تا ابر روزهای بارانی راهشان را بگیرند و از زندگی پسرم بروند. به امید سلامتی کاملش.

ایرانِ این بار برای آراز مفهوم سنگینی داشت. ایران برای او فقط خانه نبود. عشق بود و دوستی و آشنایی. یکی از این دوستی های نو آشنایی با پسرکی بود که توانایی ها و رفتار بلند منشانه اش برایم بسیار دلپذیر بود. باید بودید و استقلالش را در تصمیم گیری و هوش بلندی که در روابط اجتماعی اش به کار می زد و کلمه هایی که بزرگتر از سنش در دهان کوچولویش می گشت می دیدید و می شنیدید. رفتارش مدلل و چهره اش سرشار از حس کنجکاوی بود. کیاراد کوچولو را می گویم. پسرک خوش بر و روی ما کم از یک سیاستمدار باهوش نداشت بس که خوب می دانست با هرکس چطور تا کند :)

آن یکی یک پری کوچولو بود که انگار تازه از آسمان رسیده و در خانه را زده بود. هنوز هم خاطره لبخند نخستینش را زیر آن کلاه و شال زرد قناری مثل یک خاطره دوردست گرم توی ذهنم نگه داشته ام: آن تبسم لطیف و پر از مهر می توانست هزار کوه یخ را آب کند و هزار چشمه برای کویرها به ارمغان بیاورد. کنجکاو بود و با همه لطافت روحی که با همه وجود حسش می کردم خوب می توانست حد و مرزهایش را برای دیگران ترسیم کند و نخواهد از حق خود بگذرد. پریا جان با آن سارافون دلربا تجسم واقعی یک دختر ملوس و شاد بود که درونگرایی از او اقیانوس عمیقی ساخته بود به ژرفای کودکی.

مدت ها بود که آرزوی چنین دیداری را در دل داشتم. مدت ها بود که دلم می خواست می شد در جمع دوستانه ای بنشینم و بازی بچه ام را با بچه هایی که دوست دارم از ته دل نظاره کنم. چه خوش گذشت بی اغراق!

آراز من هم که در آستانه دوسالگی است و لذت زندگی و بازی با بچه های دیگر را چشیده است کم از من لذت نبرد. چه حس خوبی داشت و داشتم از این مهمانی کوچک دوستانه. (این آغاز مرحله بازی باهم، نه کنار هم از فرودگاه مبدا ریشه گرفت و تا رسیدنمان به ایران بالغ شد و شکوفه داد. در هر سالن ترانزیتی که بودیم جمع حجیمی از کودکان به همت آراز گرد هم بودند و فریادهای شادیشان تا آسمان می رسید). اما چه حیف که نشد از همنشینی با دوستان دیگری که ساکن شهر من نیستند، دریچه هایی از هوای تازه دوستی به رویم گشوده شود.

نکته دیگر این که هردوی ما مادر و پسر در ایران موفق شدیم اعتیادمان به اینترنت و رایانه را ترک کنیم. یک ماهی می شد که آراز از  نشستن پشت رایانه و تماشای کارتون و موسیقی و زندگی وحوش(!) سیر نمی شد. حالا که زندگی کودکانه اش را بدون تماشای تلویزیون و کارتون های یو-تیوب از سر گرفته است ته دلم قند آب می شود از خوشحالی. ما فقط سه بار در هفته و هربار بیست دقیقه را باهم به تماشای تله توبیز (شکم تلویزیونی ها) و هت ساند کاستل (قلعه شنی) می گذرانیم. آراز کیف کودکانه اش را می برد و من هم داچ یاد می گیرم (آیکون خجالت از بابت کمی سواد!). گاهی هم باهم در مورد دیده هایمان تبادل نظر می کنیم... 

کوه ها خاموش، دره ها دلتنگ...*

سفر ما ناگفته زیاد داشت. گاهی نگفته ها برای این هستند که گفته نشوند. گاهی هم آدم فرصت بازگویی شان را پیدا نمی کند. بعضی ها هم یادآوریشان هم تلخ و هم شیرین است: ذهن را تا چندی نوچ می کند.

زد و در مسیر رفتمان خوردیم به کولاک کریسمس امسال. جایی آن وسط های راه گیر افتادیم، توی فرودگاه دوسلدورف. با وجود برفی که شلاق زنان در تمام طول مسیر باریده بود با خوشبینی ساده دلانه ای فکر می کردیم که می توانیم سوار هواپیما شویم و برویم. اما زهی خیال باطل! اولین بار بود که می دیدم گیت خروجی یک فرودگاه به کلی مسدود است. مسئولین پایانه تلاش کرده بودند که ساعت هایی را که هزاران مسافر سرگردان و خشمگین میهمانان ناخوانده شان هستند با نمایش و تئاتر و سیاه بازی و آواز قابل تحمل کنند. نمی دانم شاید برای بزرگترها ممکن باشد. اما مگر چقدر می شود از یک کودک دو ساله خسته و گرسنه که جایی برای خوابیدن ندارد و هرگز فست فود نخورده است و نمی خواهد هم امتحانش کند توقع همراهی و همکاری داشت؟دوازده ساعت تاخیر تا آن لحظه. مشخص بود که شب یلدایی را که آنهمه قول گذراندن آن را در کنار خانواده به خودمان و پسرمان داده بودیم در تنهایی سپری خواهیم کرد. تازه قرار بود در یکی از شهرها ترانزیت شویم. نه تنها پرواز فعلی که آن هواپیما را هم ساعت ها پیش از دست داده بودیم. نشسته بودیم پشت درهای بسته گیت سی و از شدت خستگی و ناامیدی جرات نگاه کردن به هم را نداشتیم. آراز برای ناهار و شام و میان وعده یک بسته پاستیل خورده بود. یکنفر بالاخره دلش به رحم آمد و تکلیفمان را معین کرد. تشریف ببرید منزل!!! فرودگاه تا فردا صبح به دلیل وضعیت نامساعد هوا تعطیل است!

راه برگشتمان ماشین رو بود. روی جاده هایی که حالا دیگر یک متر برف باریده داشت، بازگشتن یعنی داو گذاشتن زندگی. چنین جراتی نداشتیم. بعدها شنیدیم که آن جاده ساعتها بسته بوده و مسافرانش در گرسنگی و سرما مانده اند. بنابراین برای ما روشن بود که برگشتی در کار نخواهد بود. شارژ گوشی همراهمان سربزنگاه تمام شد. بیرون فرودگاه تردد عادی ماشین ها غیر ممکن بود. به فرض اگر هم بود توان رویارویی با آن طوفان را یکبار دیگر هم نداشتم.

گمانم دست ناپیدا ولی همیشه موجود خدا بود بر شانه مان که آخرین اتاق هتل فرودگاه را گرفتیم و تا آخرین سنت را که در لحظه آخر با بی میلی و خوش شانسی همراه خود برداشته بودیم توی جیب گل و گشادش ریختیم. آن شب ساعت ها مسئول سیستم گرمایش مارتیم پنج ستاره!!! martim بازیمان داد تا قبول کند زیر برف گرمتر است تا داخل آن اتاق و فکری به حالمان کند. گمانم آخرین ساعات شب بود که دندانهایمان از به هم خوردن ایستاد و موفق شدیم شال و کلاهمان را بکنیم. نزدیک صبح بود که نشستم پشت دیوار تمام پنجره، به تماشای آن شکوه دیداری بی نظیر شهر خفته زیر طوفان برف و از خدا خواستم که مسافر کوچکش را در غربت و بی پناهی رها نکند.

پرواز بعدی ساعت یک و نیم ظهر فردا بود. ساعت هفت و نیم فرودگاه دوسلدورف مجموعه جالبی از انبوه آدمهایی بود که دراز کش و نشسته خواب بودند. اما بازهم خدا با ما بود و همسفر دانایی مثل بابا محمد داشتیم که توانستیم جایی در پرواز فوق العاده ساعت ده صبح رزرو کنیم. با آنهمه برفی که دیشب مثل غبار بد شانسی روی برفهای قبلی تلنبار شده بود البته انتظار تاخیر می رفت... اما باز هم هیچ کس تصورش را نمی کرد که تا ساعت یازده شب ماندنی هستیم! تمام عصر صورتی بی حادثه گذشت. آراز کوچولو یا روی کاشی ها با پدرش گل کوچک می زد و یا با من مشغول تفحص درباره برفروب های نارنجی رنگی بود که با همتی مثال زدنی می روبیدند و می روبیدند و می روبیدند.... خسته نمی شد از شنیدن درباره هواپیما ها و لودر ها و ماشین های عجیب و غریب در حال تردد. وقتی مسافرت چهل و هشت ساعته مان به سرانجام رسید حتی حوصله گلایه هم نداشتم بسکه کوفته و مانده بودم. یکهفته ای طول کشید که خستگی اش از تنمان در برود.... مخصوصا که شنیدیم جبهه برفی دیگری بعد از ما دوباره اروپا را شخم کرده است.

وقتی آراز روز بعدش با آنهمه آدم دوست داشتنی و مهربان ایرانی طرف شد و چهره اش مثل گل شکفت با خودم گفتم که دردسری که دیدیم ارزشش را داشته است. باطری پسرک اینهمه مدت شارژ شده است از اینهمه مهر. گاهی حالا، فقط گاهی می نشیند و آرام زمزمه می کند: مام بوزوک کو؟ عمو جون کو؟ اقیزی قیزی کو؟ خالی کو؟ دای دای کو؟ آسوسی کو؟ عصم مم کو؟ و بقیه آدم هایی را که در این دو سه هفته دیده است یک به یک می خواند. سعی می کنم درکش کنم و خیلی جلوی خودم را می گیرم که با توضیح چیزهایی که پسرک تجربه گرای دو ساله من قادر به درکشان نیست آزارش ندهم. آنوقت خودش شجاعانه و رو به من می گوید: مام بوزوک وفت!!! (رفت یعنی!) و می رود پی بازیش. این جور وقت ها با دیدن آن نگاه آنی غمگین آراز، ناخودآگاه یاد آن کولاک می افتم و زمهریرش که انگار هنوز توی قلبم جا مانده است... 

دیگر نوشت: به محضی که بتوانم یک عکس از آن شب برفی برایتان می گذارم، گرچه محال است انعکاس زیبایی برفینش.

دیگر نوشت دیگر: اولین دندان آسیاب آراز دارد می آید. زیبایی نوظهورش بدخلقی های صاحبش را قابل تحمل می کند. مثل یک شکوفه نشسته بر تنه بهار.

* برف می بارد به روی سنگ و خارا سنگ... مهدی اخوان ثالث

در سایه نور سرخ

                              

یکبار شد که مسیرم از آمستردام بگذرد: شهر ماجراجویی و کهنگی های جذاب. شهر رویاهای آبی. علاوه بر ده ها موزه و تور روی کانال و مراکز سالم تفریحی و پارک که فوق العاده جالب بود، جایی هم وجود داشت که برای دیدنش وسوسه شدم و این بود که یکی از برنامه هایمان شد بازدید از منطقه نور سرخ*. شنیده بودم زنان و دخترانی که در این منطقه کار می کنند به دلخواه خود آمده اند و حتی به دولت مالیات می پردازند. می دانستم که از نظر مردم دنیا آن جا نه یک محله بدنام و پلشت که یکی از جاذبه های توریستی است.

تصمیم گرفتم بدون پیش داوری بروم و باورهایم را با دانسته هایم هماهنگ کنم. گاهی مهم است که اعتقاداتمان را همچون پوست جانواران خونسرد از نو ببافیم تا از تنگی دانسته ها و تغییرهای ناشی از رشدمان خفه نشویم. حتی گاهی لازم است آنچه را که عمیق تر و به قلبمان نزدیک تر است نونوار کنیم....

عصر زودرسی بود. بناهای دوست داشتنی و رنگارنگ هلندی در آب کانال های سبز منعکس می شد. قوهای سپید و مرغابی های سبز-آبی به  قایق های شناور نوک می زدند. پل های دوست داشتنی همچون ابروان کمان بر این چشمان زلال سایه می افکندند. گذر به گذر چراغ هایی با نور سرخ سر در خانه ها را روشن می کرد. خرامان خرامان از میدان اصلی شهر که به چهار شیر سنگی مجهز است به سمت محله های قدیمی تر روان شدیم. دل توی دلم نبود از تصور آنچه که قرار بود ببینم و به خودم قول داده بودم که از دیدنش دل آزرده نشوم. دوست داشتم آزادی ج-ن-س-ی را در انتهایی ترین لمحه های آن تماشا کنم و مطمئن باشم که ذهنم را به روی هیچ چیز نبسته ام.

در آن کوچه های تنگ و تاریک که خیابان های پهن را به هم می پیوست زندگی به نحو دیگری جریان داشت. ده ها زن در سال های گوناگون زندگی در حال عرضه خود به رهگذران بودند. چهره هاشان پر رنگ و لعاب و بدن هاشان به کمترین لباس ممکن آراسته بود. زینت خانه هاشان تختخواب های باریک و ساده ای بود و میزهایی با سبدهای میوه و نوشیدنی که از پشت شیشه پیدا بود. برخی شان نشسته بودند و تکیه زده بر اریکه زنانگی شان چشم و ابرو به کار می زدند. دیگرانی که از موقعیت و مشتری های خود کمتر مطمئن بودند نزدیکتر به شیشه ها بودند و در تکاپو برای جلب توجه. مردان پیر و جوان در پیاده رو ها کالاهای جذاب و منتوع را که برای فروش عرضه شده بود دید می زدند و انتخاب می کردند.

من در مقام قضاوت نبودم. حق نداشته و ندارم درباره زنانی که خود می توانند فکر کنند و استدلال و انتخاب موعظه کنم. اما من در پشت پنجره های سرخ به جای زنان قدرتمند و مختار، ده ها انسان زندانی دیدم که داشتند وجودشان را به مشتی سکه و اسکناس می فروختند. گیریم این راه را خودشان انتخاب کرده بودند. من در این عرضه اندام و زوایای پنهان جسمی جز اسارت ندیدم.

دلم بی نهایت چرکین شد و گرفت. دل گرفتگی ام نه از بابت این اندیشه ناروا بود که ف-ح-ش-ا را این چنین به نمایش گذاشته بودند. این طرز برخورد از نظر من بسیار معقول تر از جوامعی است که آن را پنهان می کنند و به زوایای نادیدنی می رانند. خیلی بهتر از جاهایی است که نادیده می گیرندش و زمینه بیماری های روحی و جسمی را برای همه انسان های درگیر فراهم می کنند. انگار اگر بگوییم ف-ح-ش-ا نداریم، دیگر نخواهد بود! یادمان نرود که هنوز هم پر رونق ترین و سودآورترین تجارت دنیا در همه دنیا همین غده سرطانی است.

دلم گرفت چون گناه نابخشودنی این معامله تن ف-روشی را دو نفر مرتکب می شوند. اما یکی شان زندانی پنجره ها و نور سرخ بود و دیگری در پیاده روی مقابل شریک خود را انتخاب می کرد. زن در قفس بود و مرد اسکناس های توی جیبش را لمس می کرد و تصمیم می گرفت که کدام را برای این لذت گناه آلود انتخاب کند. 

من نخواهم گفت که زن شرقی و اسلامی زن آزادی است. این زن هم همان کار را می کند به نحو دیگر. زنی که فقط و فقط برای داشتن یک پناه مذکر، یک سایه سر، آنهم چنین سایه سری! (نونوش) خود را به شوهر خود تفویض می کند کجا بهتر از زن پشت شیشه در کوچه های سرخ است؟ هر کدام خود را به قیمتی فروخته اند. اما آزادی زن آنجا هم نبود. آنجا زن در بند قرن بیست و یک را بربادرفته و با شرمی بی حیا به نمایش گذاشته بودند.

من در آن خانه های نیم روشن با قرمزی شفق های نیم مرده، زنانگی خودم را ذبح شده و غلتیده بر خون دیدم.

با پسرم: عزیزم. شاید آنچه گفتم جایش اینجا نبود که می خوانی. اما زندگی هزار رو دارد و هزار نکته ناگفته که شاید گفتنشان بهتر باشد. از اینکه یک مرد خواهی بود دست و دلم سخت می لرزد. پسرم هر جا که می روی و هر کار که می کنی وجدان آگاهت را سرمشق خود قرار ده. اما وجدان را هم با لغت های درست تعریف کن مبادا که گمراه شوی. جز این هرچه بگویم بیهوده گفته ام. هر آنچه لازم باشد تو خود در خواهی یافت.

* Red Light District

کلن پاییزی

پیش نوشت: گاهی می دانم که به جایی که می خواسته ام نرسیده ام. گاهی که روشنی بدبینانه ای سایه می افکند بر قضاوتم از خود و داشته هایم. آن وقت است که دلم می خواهد یک دل سیر بنشینم و گریه کنم برای خودم. برای آرزوهای مرده. برای شعرهای نگفته، برای طرح های نریخته. برای کارهایی که نکرده ام یا اگر کرده ام نتیجه ای را که می خواستم نداشته است: مثل فریادهای بی پژواک. این روزها اینجا ابری است و سرد. پاییز آمده و با همان گزافه گویی همیشگی کرور کرور برگ زرد و شرابه ای را ریخته بر آستانه زندگیم. شب که می شود کورسوی چراغ دوچرخه ام مسیرهای نورانی روی جاده باریک ترسیم می کند. مهی نامیرا روی شاخه ها می خزد. این روزها حس نارس بودن آزارم می دهد...

سفر خیلی کوتاهی داشتیم به آلمان پاییز زده. کلن برای من همان زیبایی دلپذیر و نفیس آلمانی را داشت. همان نظم دوست داشتنی و ساده و همان سردی با شکوه را که همیشه می پسندم. آلودگی و بی بند و باری را به ندرت دیدم همان قدر که نشاط را انگار کم داشت. کوچه های پهن و بازارهای شتابان Ein Kaufsstadt Koln، نوازنده های جوانی که بارانی تن سگ های دوبرمن شان کرده بودند و نان های تخم مرغی که دانه های درشت نمک زیب و زینتشان بود.

  • کلیسای دم Cologne Cathedral/Der Kolner Dom: کلن بی سایه آن کلیسای عظیم سبک گوتیک نبود انگار. دم بی نهایت با شکوه، سیاه، دلهره آور و عظیم بود. بیهوده نیست که ساختنش هفتصد سال طول کشیده است. دو برج دوقلو داشت و یک میدان نقلی و دیدگاه بی نظیری رو به رودخانه راین: پدر آبی آلمان.
  • یکشنبه بازار: به اتفاق برخوردیم به یک بازار مکاره وسایل دست دوم. نمی دانم اگر بگویم جالب ترین بخش از سفر کوتاهمان بود آیا مسخره خواهد بود؟ برای کسی که ذره ای خلاقیت در وجودش باشد بازار یکشنبه های چیده شده بر حاشیه شرقی راین خوراک سال ها نشخوار تفکر و ایده گیری را فراهم می کند. چیزهایی که در بساط فروشنده ها دیدم هرگز نمی شد جای دیگری باشد و اینهمه یکجا و اینهمه بی تناسب و اینهمه مسحور کننده. روزنامه های سال ۱۹۳۹، کلکسیون ماشین های کوچک کارخانه بنز، کلاه گیس آراسته به پرهای آبی و سبز، نگین و عقیق شانس، عینک آفتابی زنانه مدل نود، عروسک های بید خورده بچگانه، چاقو تیزکن، گرامافون، گیلاس های شکسته، کت و پالتوهای قناس، اسب چوبی، نقاله و ماله، پوست گورکن و بز، عتیقه و چینی و اشیا دکوری. من دلم می خواست بنشینم و نگاه کنم و متعجب  شوم. آراز کوچولوی من دوست داشت دست بزند و امتحان کند و بفهمد و بدود. چون خواست های ما همجهت نبود زود گذشتیم از این بازارچه عجیب و غریب. برای آراز یک کانگرو ماند که بچه توی شکمش به مجموعه عروسک های سرناهار و شام پیوسته است و هر روز غذاهایی را که آراز باید بخورد و نمی خورد مزه می کند.
  • باغ وحش کلن Kolner Zoo: دیدار از باغ وحش برای کسی که یک آراز حیوان دوست توی خانه داشته باشد از جمله واجبات است. بگذریم از اینکه باغ وحش کلن هم جایی نیست که آدم بخواهد نبیند. تمیز بود و چینش هر محوطه ای بسته به نوع موجود آن به گونه ای بود حس در قفس بودن بیننده را آزار نمی داد. زرافه ها با یک خندق یک متری از بیننده ها جدا شدا بودند و یوزپلنگ صرفا چند قدم پایین تر از نگاه بیننده ها قدم رو می رفت. فک را از فراز حصار شیشه ای نیم متری نوازش کردیم و لمس سبیل های سردش لذت بردیم. اما گوریلی که پشت دیوار شیشه ای جا خوش کرده بود برای خوابیدن خوشش نیامد از نگاه ممتد ما و گونی اش را کشید روی سرش!  آراز عاشق نمس ها شد با آن ژست سربازی که انگار ژنرال می خواهد سان ببیندشان و شترهایی با لبهای آویزان و همچنین نمایشگاه نقاشی های میمونی به اسم لوته که البته سالها قبل مرده است. گذشته از آن هر حرکت ما به سمت قفس حیوان بعدی با مقاوت سرسختانه آراز بیست و دو ماهه روبرو می شد که می خواست همان جا بماند و همان حیوان را تماشا کند! سیر نمی شدم از دیدن آنهمه کنجکاوی و تعجب و سوال که در چشم های سبز-قهوه ای اش موج می زد. 

      

  • موزه شکلات Schokoladen Museum: ساختمانی بود با یک وجه خمیده شیشه ای بنا شده بر ساحل دلپذیر راین. اسمش به اندازه کافی برایمان وسوسه انگیز بود که ما را تشویق کند به دیدنش علاوه بر دسته بندی اش در رده جاهایی که برای کودکان در کلن جذاب است. موزه از چندین قسمت تشکیل می شد: اول تاریخچه پیدایش آن و نحوه پرورش درخت و نوع میوه و حتی تصاویری از قایق هایی که اولین حمل کننده میوه کاکائو بر رودخانه های مناطق حاره به شمار می آیند. طبقه دوم کارخانه سربازی بود که چگونگی تبدیل کاکائو را به فراورده های شکلاتی نشان می داد. دیدن آن همه شکلات گرم و داغ که روی اجاق های مخصوص قل قل می کرد، قالب های چرخانی که با آنها شکلات های تو خالی را تهیه می کردند، کارگران کلاه به سر که توپ های شیرین را در ظرف مخصوص می چیدند و حتی آن آزمایشگاه کوچک که به بچه مدرسه ای ها اجازه می داد بخشی از مرحله تولید را خودشان انجام دهند هیجان انگیز بود. یک طبقه به آیین های مذهبی-شکلاتی اختصاص داشت و برند های مختلف آن در گذر زمان و همچنین باغچه عظیمی که پشت درهای شیشه ای چندین درخت کاکائوی عظیم را در خود جا داده بود. بعد از دیدن آنهمه شکلات ناچار! جذب خرید از فروشگاه شلوغ موزه شدیم. من برای اولین بار مارک «Lindet» را امتحان کردم که ظاهرا حامی مالی موزه هم بود. باید اعتراف کنم که شکلات اگر سازنده خوبی داشته باشد می تواند فوق العاده خوشمزه باشد (یک اعتراف مهم از طرف یک شکلات نخور حرفه ای!). حتی برای آراز کوچولو که حالا دم به دم از ما تقاضای «شکا» می کند.  

پسرم! همیشه انتقاد کرده ام از دیدگاهی که بچه ها را مجبور می کند از دنیا و اشیا درون آن همان استفاده ای را بکنند که برای آن ساخته شده است. هیچ چیز قشنگ تر از دیدن یک شیشه مربا نیست که تو آن را فرفره می کنی. فاصله بین یک قاشق تا هواپیما فقط خلاقیت محض است یعنی همان چیزی که تو به شاداب ترین شکل ممکنش داری و دلم نمی خواهد سرمایه به این پرمایگی را از کف بدهی. می دانم که اشیا را اگر به همان منظوری که برای آن ساخته شده اند به کار ببریم بیشترین استفاده را خواهند داشت. ولی دلم می خواهد خود تو این را کشف کنی و تازه اگر هم نکنی چه عیبی دارد که برای همیشه خیال کنی موز پوست کنده ات عروسکی است که دست هایش را به طرفین باز کرده و از بازی با آن لذت ببری؟ چرا نباید اجازه داشته باشی با شیر خوردنی روی دیوار نقاشی بکشی یا روی الاکلنگ تمرین تعادل کنی؟

عزیزم باغ وحش کلن را دوست داشتی چون برای تو نه فقط محلی بود برای دیدن حیوانات. تو برگ های زرد افتاده را جمع کردی، بوته ها را لخت کردی، زیر طاقی های بزرگ داد زدی و از طنین صدایت لذت بردی، از پله های خانه فیل صد بار بالا و پایین رفتی، آب بازی کردی و در محوطه های باز دویدی.

دیدن دنیایی نو از چشم بکر توی نازنین برای من لذتی شگرف دارد. متشکرم که مرا مهمان این جهان تازه کرده ای.

La Ville lumiere  شهر نور

پسکوچه های قدیمی که تا کرانه های آب و آفتاب پیچ می خورد، روشنایی نامیرایی که انگار بر فراز شیروانی های سرخ شناور بود. بیختگی و آمیختگی هزار فرهنگ که نشان از پیرانه سری اش داشت. آن جا افتادگی گران و حیای رندانه که آجر به آجر خانه هایش را مهر زده بود. هوای پاریس مستی آور، شر×اب جا افتاده ای بود پالوده از خوشه انگور تاریخ. پاریس گفتنی نیست. چشیدنی است، مثل نان های تازه اش که در دست های نوچ و آردی بچه ها می بینی. باید بوییدش، همانطور که عطر گرانقیمت پورشه ها و پژو ها یا بوی گند سگی که خود را در گوشه ای دور از رهگذر خالی می کند، یا بوی گدای لولی که شیشه مشروبش را به حظی ناگفتنی میان زانوانش نگه می دارد. باید آن را خواند، خط به خط، همچنانکه زمختی دیوارهای کهن و مجسمه های خاموشش را. باید دیدش...

  • برج ایفل: Eiffelturm

این برج اثر عجیبی روی من داشت. وقتی از پشت بوته ها و درختچه های باغ به یکباره بیرون جست (و این خاصیت همه چیزهای بزرگ است که اگر زیاد نزدیکشان شوی از دید ناپدید می شوند) از عظمتش انگشت به دهان شدم. می دانستم که نزدیک به صد و ده سال پیش برای بزرگداشت و سالگرد انقلاب فرانسه توسط گوستاو ایفل ساخته شده و بعدها دولت از برچیده شدنش منصرف شده است بس که مردم دسته دسته هجوم آورده اند برای دیدنش. اما شنیده بودم که چطور که فرهیختگاه و نخبگان زمان به شدت با سمبل شدنش برای فرانسه مخالفت کرده اند. می توانستم بفهمم که چرا این سازه غول پیکر ریقو نتوانسته است سلیقه و طبع ظریف دوما یا پاسان را اغنا کند اما در عین حال باورم نمی آید کسی آن پایه های غول پیکر را ببیند و در شامگاه و نورافشانی زیبای آن حضور داشته باشد و بتواند تا آخر عمر فراموشش کند. هیچ چیز برای باز کردن جای خود در دل مردم و تاریخ منتظر نظر فرهیخته ها و نخبه ها نمی ماند. از آن لحظه به بعد هرجای پاریس که حضور داشتیم و از آراز می پرسیدیم: "ایفل کو؟" می گفت: "اَفی!!!" و دستهایش را تا جایی که جا داشت باز می کرد و اضافه می کرد: "بوزوگ!"

  • موزه لوور: Louvre museum 

برای مردمی که واژه "میوزیوم" را ابداع کرده اند این مجموعه شایستگی حضور دارد. در زمان صدارت فرانسوا میتران موزه به شکلی که امروز هست بازسازی شده گرچه اولین شکل تولد آن برگردد به زمان لویی چهاردهم و آثاری که در آنجا به نمایش گذاشت. در نگاه اول، آن هرم شیشه ای عظیم که در ورودی اش قرار گرفته است توی ذوق می زند، مخصوصا زمانی که با سازه های قدیمی و اصیل اطرافش مقایسه می شود. اما گمان کنم به نحوی توانسته است حال و هوای مدرنی به این موزه فوق مشهور بدهد. اول به دیدن قسمت ایرانشناسی رفتیم. کاشی های آبی رنگ آن مرا که پیش از این تخت جمشید را رنگ و رو رفته و ویران دیده بودم تحت تاثیر قرار داد. به آراز گفتم: "پسرم! اینجا راحت باش. ما صاحب این تمدنی هستیم که می بینی. در این فضای کوچک ما میزبانیم!" و نشستم به تماشای چهره مات و مبهوت مردمی که از سر ستونهای با شکوه آپادانا عکس و فیلم می گرفتند و رنگ های فیروزه ای و سبز و تندیس های پوشیده و سرشار از صفای ایرانی را می ستودند. لوور بزرگتر از آن است که کسی بتواند ادعای کامل دیدنش را حتی در یک هفته داشته باشد. ما که فقط یک نصفه روز فرصت داشتیم بسنده کردیم به سالن هنرهای آفریقا که دوست داشتیم ببینیم و بعد هم "مونالیزا" با آن لبخند مشهورش. اعتراف می کنم که اگر می توانستم از فاصله چند ده متری و از پشت شیشه ها و خط کشی ها چیزی ببینم شلوغی صدها توریستی که چرت و چرت عکس می گرفتند کوچکترین فرصتی برای تمرکز و لذت بردن از نقاشی به ما نمی داد. آنقدر فرصت بود که تنه بزنی و رد شوی. همین.  

توضیح تصاویر: آراز و پل الکساندر سوم --- تن به آب سپردن در فواره های لوور --- بر کناره های رود سن

  • دیزنی لند رسورت پاریس: Dineyland Resort Paris

اگر تصور می کنید که دیزنی لند به خاطر عامه پسند و پر زرق و برق بودنش از زیبایی و جذابیت خالی است سخت در اشتباه هستید. مطلقا تصوری از آنچه دیدم پیشاپیش نداشتم و سایت اینترنتی ناکارآمد و مشکل دار از نظر فنی اش به این تصور نادرست دامن زده بود که فقط برای پسرکم هست که می روم و برای چشم های من چیزی نخواهد بود. اما نه! این شهر کوچک انگار از میان فانتزی و رویا به یکباره سردرآورده و به آسمان رفته بود: برج های صورتی و سبز سیر، صحرای علاالدین، خانه درختی روبنسون کروزوئه، غار دزدان دریایی کاپیتان کوک، معبد ایندیانا جونز، فنجان های رقصنده قصر دیو و دلبر. بی هیچ شکی لذتی که ما از تماشای آنهمه ظرافت و ایده و نبوغ مهندسی در ساخت شهرک های عروسکی بردیم بیش از شادی آراز قهرمان بود از پرواز کوتاه مدتش با دامبو (فیل پرنده) و قایق و قطار سواری اش! اگر از هزینه سرسام آور مواد غذایی که در فروشگاهها و رستوران هایش به فروش می رسد بگذریم همه چیز فوق العاده دیدنی و دوست داشتنی بود. کل مجموعه از سه قسمت تشکیل می شد که عبارت بودند از "استودیوهای دیزنی" که پشت پرده مجموعه ها را نمایش می داد، "دهکده دیزنی" که شامل هتل ها و اقامت گاههای خانوادگی بود، و "پارک های دیزنی" که خودش از مجموعه های مختلفی تشکیل می شد مثل: سرزمین رویاها، سرزمین ماجراجویی، سرزمین غرب وحشی و ... برای هریک از این سه قسمت بلیط جداگانه ای باید تهیه می شد ولی بعد از ورود، استفاده از هر وسیله ای آزاد بود البته اگر حوصله داشتید برای هرکدام چهل و پنج دقیقه توی صف بایستید، آنهم با یک پسر کوچولوی پر جنب و جوش و علاقمند. خیابان منتهی به این سه ورودی به اسم "مین استریت یو.اس.ای" فروشگاه های فروش لباس و خوراک و اشیا مارک دار بود: همه با مارک دیزنی.  آراز ما مهمانی رنگ و موسیقی و شادی را دوست داشت ولی آرزو کردم که کاش یکسالی بزرگتر بود. آخر دلم می خواست آویزانمان بشود برای چیزی غیر آن سرسره ساده!

توضیح تصاویر : بخشی از شهر رویاها و ماکت کارتون های محبوب --- غار شهرک رویاها --- سرسره مجموعه شهرک دزدان دریایی که آراز عاشقش شد.

  • باغ تویلری: Jardin des Tuileries

درست روبروی خیابان شانزه لیزه باغ قشنگی است با معماری دلپذیر. یک عالمه صندلی سبز و چند حوض و فواره و خیابانهای خاکی. به محض وارد شدن نه به یاد حمله مردم افتادم به کاخ تویلری و فرار خانوادگی لویی شانزدهم و پناهندگی اش به مجلس و نه به یاد کاترین دو مدیچی سازنده اصلی اش. نمی دانم چرا ژوزفین آمد و از کنار چشم خیالم رد شد با دامنه بلند پیراهنش... انگار در آنسوی باغ ناپلئون را می دیدم که به استقبال مادرش مادام لسی سیا می رود... آراز با پدرش یک دست فوتبال دبش زد و من به ناپلئون فکر کردم و شمشیری که تسلیم کرد به انقلابیون... در همین باغ.

  • میدان کنکورد: Place de la Concorde

این میدان که ابتدای خیابان شانزه لیزه محسوب می شود ستون بلندی دارد به نام ابلیسک و دو فواره که مینیاتوری از فواره دو تروی رم هستند. از آنجا می شود در افق، بنای یاد بود یا آرک دو تریومف را دید و کلی لذت برد. نمی دانم چرا به جای آن گیوتین بلندی که در زمان انقلاب کبیر فرانسه در این میدان نصب بوده این ستون مصری را گذاشته اند. شاید به همان دلیل که به جای مردم مست و دیوانه ای که اینجا جمع می شدند و برای جاری کردن خون بیگناهان (البته پادشاه وقت فرانسه و ماری آنتوانت به کنار!) فریاد می کشیدند امروز هزاران توریست متمدن! با دوربین های عکاسی قدم می زنند. شاید برای اینکه یکبار دیگر آدم به خودش دلداری بدهد که همان گیوتین هم بالاخره جان برپا دارندگانش را گرفت پیش از برچیده شدنش. شاید هم صرفا برای اینکه پسرم بی خبر از آنهمه خونی که یکروز جاری بود این سو و آنسو بدود و از دیدن فواره ها ذوق کند.

  • خیابان شانزه لیزه: Avenue des Champs-Élysées

خیابانی که با میدان کنکورد شروع می شود و با بنای یادبود ناپلئون تمام می شود. گذشته از هر چیز یک خیابان معمولی پر ترافیک بود و باعث شد کلی بخورد توی ذوقم!

  • پل الکساندر سوم: Pont Alexandre III

یکی از زیباترین پل ها روی سن لجنی رنگ... زیبایی این پل برایم سحر انگیز بود. آن صبحی که آنجا بودم همه جا خلوت بود و پاریس داشت به یک روز آفتابی سلام می گفت... دامن سن تا دوردست ها راه می کشید و کشتی ها به آرامی روی آب می خرامیدند. می توانم بگویم که هرگز پلی به این شکوه ندیده بودم. آراز کوچولو از لابلای نرده ها کشتی ها را می دید و با شوق و ذوق صدایشان می کرد تا نزدیک تر بیایند: "کَشا گـَه!!"

  • اینوالیدز: آرامگاه ناپلئون Invalides

ناپلئون از الگوهای نوجوانی من بود. برای من او کسی بود که از هیچ به همه رسید بی آنکه فراموش کند که بوده است. برای همین هم بود که دیدن آرامگاهش برایم آرزویی دور و باورنکردنی می نمود. پیش از رسیدن به مقبره اصلی در دو محور بنای انوالیدز موزه جنگ فرانسه قرار گرفته بود. من مبهوت زره ها و کلاهخودها شدم و تصور میدان جنگی پوشیده از این جنگ افزارها و سلاح ها لرزه بر اندامم انداخت. این ابزارها که برای کشت و کشتاری راحت تر طراحی شده بودند، حتی از پشت ویترین فوق العاده وحشیانه و اگرچه نبوغ آمیز به نظر می رسیدند. نمی دانم شاید من برای بودن در آن محل آدم مناسبی نبودم اما نمی توانستم متاسف نباشم و مرتب از خودم می پرسیدم که چرا انسان به جای تمرکز بر روی حل مشکلاتش با گفتگو به جنگ رو می آورد؟ چه سوال کهنه ای! شاید برای همین هم بود که وقتی بعد از گذشتن از موزه های جنگ جهانی اول و دوم و رسیدن به محوطه مقبره ناپلئون اینهمه دگرگون و دلمرده بودم. شاید هم فقط نورپردازی عجیب و نیم تاریک آن محل بود که حس و حال مرگ را در یک روز ابری به انسان القا می کرد. هزار چشم ناپیدا انگار به من خیره بود و هزار میدان جنگ و هزار پشته از کشته ها پیش چشمم جان می گرفت. اعتراف می کنم که ناپلئون دیگر آن ارج پیشین را برایم نداشت. در برابر آن تابوت سرخ ادای احترام و تقاضای رحمت را فراموش کردم...

توضیح تصاویر : کبوترهای اینوالیدز، پسر کوچولوی ما به کبوترها دانه می دهد --- آرامگاه ناپلئون، ناپلئون دوم (پسرش از دوشس اتریشی) و آرامگاه برادرانش ژوزف و ژروم بناپارت --- چقدر در برابر آن زره کوچک و آسیب پذیر به نظر می رسد --- آراز و افی بوزو!!!

با پسرم:

ما هم دیدیم لایه ای نازک از سفید آب و سرخاب پاریس را پسرم. مثل همه هزار هزار توریستی که می بینند. اما این بار من هیچ سعی نکردم روسو، لاوازیه، کوری، هوگو یا رولان را میان مردم به جا بیاورم. می دانستم که نخواهم دیدشان. همانطور که فرعون ها را در قاهره نمی شود دید! پسرم مدتی است که فهمیده ام ملت ها، پتانسیل "چگونگی" شان را با خودشان و در مخفی ترین لایه های وجودیشان حمل می کنند و به ندرت می شود در روزهای عادی آن را  دید به خصوص اگر در هیات یک گردشگر ساده باشی. ملت ها هر زمان که خمیره وجودی شان ترشید و ور آمد و نیاز آن حس شد، واقعیت روحی شان را پس می دهند. ما هم بسنده کردیم به دیدن آن همه زیبایی مرده که در پل و برج و بارو و کلیسا و تندیس بود و مردم رهگذر را فقط به لبخندهای صبحگاهی دل انگیز و دست های مهربانی که هردم برای کمک به حمل کالسکه ات در پله های بی آسانسور موزه و مترو دراز می شد شناختیم و نه بیشتر. پسرم برای فهمیدن روح یک ملت باید در آن زاده شد و مرد. اگر نه تاریخشان را بخوان و محترمشان بدار برای همه آن داشته های نادیدنیشان...

پی نوشت: مانی  کوچولوی مهربان و دوست داشتنی، تولدت مبارک عزیزم.

اندر احوالات لاتیکو

محمد عزيزم! فرشته من! تولدت مبارك. متشكرم كه متولد شدي. آیا می توانی ننوشته هایم را بخوانی؟ هزار حرف گفتنی دارم و دم نمی زنم..... کاش تو خود بخوانی از پنجره نگاه من. 

پی نوشت ۱: پسر ما ماشین دار شد. وسیله نقلیه اش شبیه این عکسی است که می بینید و به پشت دوچرخه وصل می شود و با حرکت آن حرکت می کند. 

پی نوشت ۲: پویان کوچولو مهمان عزیز خانه ما در هفته گذشته بود. پویان باهوشی که من دیدم یک جفت چشم سیاه درشت داشت با یک عالم اعتماد به نفس و سوال های جالبی که می پرسید و مادر مهربانی که برای بودن با او وقت و حوصله داشت. این کوچولو به گمانم یکروز مرد بزرگ و معروفی خواهد شد. دوست دوست داشتنی پسرم، متشکرم که آمدی.                       

پی نوشت ۳: باران رحمت الهی یکبار دیگر زمین را سیراب کرد. تولدش مبارک!

پی نوشت ۴: چند وقت قبل در راستاي علاقه تمام نشدنی آراز کوچولو (و خودمان البته!) سری زدیم به باغ وحش دریایی یا دولفیناریوم هاردویک. وقتي توجه موشكافانه  و مهر بي پايانش را به موجودات زنده مي بينم از خودم مي پرسم كه تعامل پسرم با دنياي پيرامونش چگونه خواهد بود؟ آيا موفق خواهم شد اين علاقه را كه امروز به شكل جوانه دولپه اي سبزي در خاك دل دريايي اش باليده است، به "اصل احترام به حق حيات"¤ همه موجودات جهان پيوند دهم؟ 

تصوير۱: تعجب مي كنيم!

تصوير۲: دلفين هاي باهوش و ابراز علاقه و اعتماد به آموزگارانشان.

تصوير۳: فك ها. ماهي من كوش؟ 

تصوير۴: محو تماشاي فك هاي شناگر.

پی نوشت ۵: از یکسالگی به بعد برنامه قصه شبانه از برنامه های پیش-خوابمان حذف شده بود. به همت آتا محمد یکماهی می شود که دوباره همه خانواده قبل از خواب دور هم جمع می شویم و گوش می دهیم به نقل های شیرین پدر. قسمت با مزه ماجرا عشق توصیف ناپذیر آراز است به داستان خرگوش بازیگوش و لاکپشت دانا. هرشب اولین قصه باید همین باشد وگرنه هرچه هوس خواب گریز ناپذیر باشد چشمهایش را باز می کند و خیلی جدی گوشزد می کند: "لاتیکو!" یا همان لاک پشت در فرهنگ واژگان آراز.  

¤ اصل احترام به حق حیات: دکتر آلبرت شوایتزر پزشکی که همه زندگی خود را وقف خدمت در آفریقا کرد این نظریه را ارائه داد. او اعتقاد داشت انسان باید به همه صورت های حیات و همه موجودات زنده احترام بگذارد.

هنر خلاق

این نقاشی را آراز کوچولوی ما روی پارکت های پذیرایی خلق کرده است. البته غیر از توپی که آن پایین قل می خورد و  اثر من است.  به خودش هم گفتم که خطوطی که کشیده است واضح و بلند هستند و منحنی هایش را استادانه از آب درآورده است. انتخاب مداد شمعی آبی را روی پارکت های عسلی دوست داشتم. بقیه مداد شمعی را تا برسم پسرم خورده بود! اصولا نقاشی یک اثر در ابعاد چند متر مربع کار انرژی بری است و انسان را گرسنه می کند... :)

هفته گذشته يكي از به ياد ماندني ترين روزهاي زندگي هنري من را در خود داشت. فرصت مغتنمي پيش آمد تا همراه با تعدادی از دوستان ایرانی سري به موزه كرولر مولر¤ بزنيم در حومه شهر اپلدورن¤ هلند. این موزه در میان پارک ملی حیات وحش هوخه ولووه¤ قرار گرفته است و خود پارک دوچرخه های سفیدی در اختیار بازدید کنندگان قرار می دهد و امکانات خاصی هم مثل یک مسیر دوچرخه رو در پارک پیش بینی شده است. راندن این دوچرخه های سفید در سایه روشن پوشش جنگلی لذت ویژه ای دارد، گرچه برای ما به دلیل کمی وقت و ترمزهای پدالی دوچرخه های موجود (که کار دوچرخه سوارهای ناشی را مشکل می کرد!!!) نیم ساعت بیشتر طول نکشید. لازم است اضافه کنم که حتی برای یکبار عبور از مسیر باریک کمربندی که هوخه ولووه را دور می زند ساعت ها وقت و انرژی لازم است. خود موزه را زنی علاقمند به هنر به نام هلنه کرولر مولر در سال ۱۹۰۵ بنیان گذاشت و در طی سال های بعد بزرگترین مجموعه شخصی جهان از آثار ونگوگ را (یا همان طور که به داچ تلفظ می شود: ونخوخ) جمع آوری و یازده هزار اثر هنری دیگر را هم رفته رفته به آن اضافه کرد. عاقبت و پس از ورشکست شدن، مولر کل کلکسیون را به دولت هلند بخشید. غیر از تابلوهای نقاشی، ده ها تندیس و مجسمه در باغ مجسمه های موزه در فضای آزاد قرار گرفته اند.

اولین بار بود که اینهمه هنر حجمی را یکجا می دیدم. تقسیم بندی باغ ها و باغچه ها و پوشش گیاهی، که به نوعی با هر مجسمه در ارتباط متقابل بود، چشمنواز و خیره کننده می نمود. اعتراف می کنم که خیلی از آثار برایم بی معنی ماند و اسم های عجیب شان هم کوچکترین کمکی به کشف ناگفته هایشان نکرد. به طرز نامفهومی حس می کردم که حس بصری من برای فهم این هنر زنده (پیکره تراشی) آموخته نشده است. با اینهمه و با وجود همراه کوچولوی کنجکاو و گاه خسته ام که مدام از من پیشی می گرفت، عقب می ماند یا توی کالسکه اش غر می زد، بازدید از این باغ، فوق العاده دلپذیر و دوست داشتنی از آب درآمد. مجسمه ها انگار با زبان بی زبانی، برای من داستان های نهفته ای را واگو می کردند. این سازه های رنگارنگ فوق عجیب در متن سبز و گلباران شده اطراف، از سیاره دیگری آمده بودند انگار. بعضی ها را بیشترک دوست داشتم. هرچه هم فکر  می کنم هیچ دلیلی برایش ندارم. صرفا بیشتر منقلبم کردند: همین! مثل تندیس پالیساده (مانده در حصار) اثر اورت استروبوس و یک ستون فلزی بلند که در یک سوم پایینی مثل یک سوسیس حلقه حلقه می شد. نیدل تاور (برج سوزنی) اثر کنث اسنلسون هم که برج بسیار بلندی بود و قرار بود تصور بی کرانگی و سفر به بی نهایت را در بینندگان زنده کند ولی تنها چیزی که به من داد حس ترس بود!

اشتباه ما این شد که بخش سرپوشیده را گذاشتیم برای نیم ساعت پایانی. می دانستم که باید منتظر تعداد قابل توجهی از آثار ونگوگ باشم اما حس مخالف خوانی قلقلکم می داد که: "تصویر بیشترشان را قبلا دیده ام". یا اینکه: "کلکسیون اصلی آثار او در آمستردام است....". به علاوه چند اتاق با دیواره های مفروش از هنر مدرن و کوبیسم پیش رویم بود که نشد بی توجه از آن بگذرم. جاذبه خاصی در این آثار وجود داشت، گرچه برای چشم های نا آموخته و خام من فقط رد گذرای حس شان باقی ماند.

تازه بعد از آن که وارد تالار ونسان شدم دانستم که در غفلت بزرگی بوده ام! هر تک تک کارهای او به تنهایی می تواند ارزش بازدید را داشته باشد. گمان نکنم هیچ گرته یا عکسی از آثار ونگوک بتواند بیان کننده حقیقی آن باشد. نقاش، خام و بی تجربه و یا شاید بی توجه بود شاید... با اینهمه آن چه برای من شیواتر و جذاب تر بود نه خود نقاشی، که رد قلموی باقیمانده بود روی بوم. لایه ضخیمی از رنگ روی تابلوهایش وجود داشت که با ضربه های منقطع و دیوانه وار قلمو شکل یک منظره یا هیات یک انسان را به خود گرفته بود. درخت های سبز، بوته ها و گل ها شعله می کشیدند و از گیسوان و سبیل ها و چشمه ها صاعقه بیرون می جست! با نزدیک شدن به پایان عمر هنریش این حالت شدت می گرفت و در تابلوهایی که در دیوانه خانه ترسیم شده بودند به اوج می رسید. هنوز هم از تاثیر نفس گیر آنچه دیده ام در وجودم شگفت زده ام. من برای بازدید یک موزه رفته بودم و انتظار داشتم که مثل همه موزه ها دگم، خاموش و جامد باشد اما داخل موزه پنجره هایی بود که به دنیای دیگری باز می شد... همه آنچه که در مورد او خوانده بودم در برابر چشمهایم جان گرفت: زندگی سرشار از ناامیدی و عدم درک، عشق های بی سرانجام، بیماری و بی پولی و تنهایی و مرگی که آمد. دلم می خواست می توانستم ذره ای از آن تاثیر مغناطیسی عظیمی را که در طراحی ها وجود داشت با کلمه ها منعکس کنم.

¤ کرولر مولر - Kroller-Muller: نوشتار صحيح تر اين كلمه را در سايت آن ببينيد.

¤ Apeldoorn

¤ Hoge Veluwe

با پسرم: می گویند یکی از تفاوت های اساسی انسان با سایر موجودات در حس زیبایی شناختی اوست. اما این چیزی نیست که با خودمان و نهفته در ژنهایمان آورده باشیم. به نظر من انسان زیبایی را یاد می گیرد. آموختن تناسب، هماهنگی و گاه تضاد عمدی که پایه های زیبایی هنری هستند جز با تکرار دیدن و شنیدن حاصل نمی شود. اگر صد اثر سمفونیک بشنوی خواهی توانست در باره صد و یکمی قضاوت کنی و اگر صد کتاب خوب بخوانی قادر خواهی شد سخنانت را خوب جمله بندی کنی و از نوشته های زیبا لذت ببری. دلم می خواهد محیط زندگی ات را از همه زیبایی ها غنی کنم تا در شناخت و لذت بردن از آنها استاد شوی. می دانم که کوچکترین سرنخی از مجسمه ها و نقاشی هایی که دیدی نداشتی، شاید مثل من! اما تو پسرم از من پیش تری و شاید همسن من که بشوی توانایی بیشتری در درک و فهم هنر داشته بشی. خوشحالم از حضورت در آن فضا و حس می کنم قدمی بود برای تربیت یک انسان متعالی.

پی نوشت۱: تصاویر توضیح دارد.

پی نوشت۲: پست بعدی کامل کننده پست امروز خواهد بود.

باغ بهشت

مادر من!

عزیز دلم... چند هفته قبل کواکب و سرنوشت دست به دست هم دادند تا ما سری به بزرگترین باغ و نمایشگاه گل و گیاه جهان بزنیم در کوکنهوف هلند: اینجا. دلم پیش تو بود. می گفتم که آیا جایی که امروز در آنی شباهتی هرچند کوچک به این باغ دل انگیز شکوفه ها دارد؟ آیا هنوز هم مثل همیشه دور و بر گل های شمعدانی می گردی و بنفشه های ظلایی و سرخ را وجین می کنی؟ هنوز هم مثل روزگاران دوردست کودکی ام گلهای عروس و همیشه بهار را پیوند می زنی؟ روزی که در خانه ات را بکوبم، باز هم با دست های خاک و خاکبرگی که بوی رویش می دهد در را به رویم باز خواهی کرد آیا؟ آن روز انگار پیش تو بودم. چه بهاری، چه باغی! نوه کوچولوی دلبرت گل ها را نوازش می کرد و اگر گلپری افتاده به خاک می دید مصرانه بر می داشت و تلاش می کرد تا سرجایش بچسباند. آنقدر "گُ" گفت تا از نفس افتاد. لذتی داشت زیر آن رگبار ملایم گشتن در باغی که انگار شبیه خانه تو بود.

با پسرم: کوچولوی من!

دنیای بزرگ خشن بی شاخ و دمی داریم. بی رحم است و گاه دلازار. انسان موجودی است حسود، کینه توز و بدخواه. می کشد، ویران می کند، می شکند. همچون آفت افتاده است به جان این جهان و آبروی حیات را بر باد داده است با اینهمه زیانکاری!¤ فهمیده ام که چه چیز است که هنوز دنیایمان را سرپا نگه داشته است. تازه دانسته ام که با اینهمه ظلم و جوری که می رود چرا هنوز عشق فراموش نشده است، چرا دلسوزی و همنوع پروری را می شود دید، چرا گاهی قلب تپنده ای راه راست را بر می گزیند و محبت حقیقی همچون اخگری میان خاکستر بیداد و طعنه و نامردمی رخ می نماید. فرشتگانی هستند که اجازه خاموشی را به این آتش نامیرا نمی دهند. آنها با تمام هستی خود برای انسانهای دیگر می جنگند. پسرم بشریت همه داشته هایش را مدیون معلمان نخستینِ عشق است که نسل به نسل و سینه به سینه مهر را به همخونان خود می آموزند و پاسداران حقیقی این جهانند. ¤: مادران!

این بار را بر دوش من هم نهاده اند. افتخار می کنم به این گزینش گرچه باری است بس سنگین. من هم یکی از همین مبارزان آزادی و تربیت انسان آینده هستم. من هم یکی از همین میخ های نگهدارنده ام. به خودم می بالم و از تو که به من ایده و نیروی جنگیدن در جبهه نور و راستی را داده ای ممنونم. عزیزم! همه قلب و روحم را به تو داده ام تا مادر شوم. اگر جانم را هم یکروز همچون مادرم بر سر این معامله و مبارزه ام نهم ضرر نکرده ام.

¤ ان الانسان لفی خسر: و به راستی انسان زیانکار است، سوره والعصر، قران کریم

¤ یک تفسیر کاملا شخصی از کتابهای آسمانی: در سوره نبا قران از میخ ها یا اوتادی سخن به میان آمده که خداوند به حرمت آنان زمین را محافظت می کند و ارج می نهد. تفسیر مشابهی در انجیل و در فصل مکاشفه یوحنا وجود دارد و از انسانهایی یاد می شود که به حرمت نیکی در حق بشریت در قلمرو بهشتی خداوند خواهند زیست پس از روز داوری بزرگ.

بر كرانه هاي البه

مادر مهربان من!

درسدن Dresden، پایتخت ایالت ساکسونی آلمان است به معنی شهری که در جنگل کنار رودخانه واقع شده است. وقتی که عاقبت قرار بر این شد که برای تجدید دیدار با دوستان قدیمی در تعطیلی ایستر راهی یکی از شهرهای کوچک این ایالت قدیمی شویم خیالش را نمی کردم که پایم به اینجا هم کشیده شود. اما دل اقیانوسی دوستان نیامد که ما را بی نصیب بگذارند از این بازدید جانانه. یکروز خیلی کوتاه در درسدن گذشت با منظره هایی بسیار دیدنی. نمي دانم از آنجايي كه هستي آيا مي شود اين ها را ديد يا نه.

  • Elbe یا رود البه: جاری بر دامن شهر کهن زیبایی دلبرانه اش را صد چندان می کرد. درسدن هم از جمله شهرهایی است که بر دامن رودی زاده شده است. مردم از دو سو بر کرانه های کم شیبش نشسته و از ایستر آفتابی خود لذت می بردند و خنکای بستنی هاي صورتي. غلغله توريست هاي مشتاق در هيس وهم آلود قايق هاي سفيد جهانگردي گم مي شد. 
  • Kreuzkirche یا کلیسای کرویتز: این کلیسا با سبک باروک در در سال ۱۷۶۰ ساخته و بعد از جنگ جهانی اول باز سازی شده است. آهن موجود در سنگهای به کار رفته بعد از زمانی طولانی که در معرض هوا بوده است تیره شده و کل بنا را سیاه رو کرده است. از فراز این بنا می شد همه شهر را زیر پا دید که مشخصا برای ما دیدن آن امکانپذیر نشد. شاید روزی که آراز کوچولو دیگر از کالسکه استفاده نکند بشود این منظره را هم دید! 
  • Frauenkirche یا کلیسای بانوان: مشهورترین کلیسای شهر. این کلیسا در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم و در بمباران شهر توسط متفقین کاملا ویران شد. بعدها بنای آن با همتی جهانی از سر گرفته شد. در سال ۲۰۰۵ کلیسا سر پا بود و نمایشگر مصالحه و آشتی پاینده بعد از جنگ. تک و توکی از سنگ های باقیمانده از ویرانه های قدیمی در ساختار یک دست سفید آن به چشم می خورد. داخل کلیسا ارگ فوق العاده زیبایی بود همچون نگینی نشسته بر مجسمه ها و دیواره های حجاری شده اش.
  • Procession of Princes یا حرکت شاهزاده ها در صفوف منظم: تابلویی به طول ۱۰۱ متر از جنس موزاییک کاشته شده  بر دیوار یکی از ساختمانهای جنبی در آلد اشتات یا شهر قدیمی. این تابلو حکمروایان وتین را نشان می دهد از نخستین روز تا پایان. شنیدم که طولانی ترین تابلوی موزاییکی دیواری است در نوع خود.

بیشتر از این می شد دید. هر قدمی که بر می داشتی کاخی، بنای یادبودی یا کلیسایی از چهارسو سرک می کشید و تو را دعوت می کرد به پیشروی. پیش از این این غنای معماری را در ایتالیا دیده بودم و شاید آلمان را دست کم گرفته بودم از حیث زیبایی و تبختر شهر سازی و همین هم مرا مبهوت کرد و بر آن داشت که نیامده در رویای سفر دوباره به آنجا خیال پردازی کنم...

شهر دیگری که در استان ساکسونی است و دیدارش واجب، شهر لایپزیک Leipzig است با اندکی فاصله از درسدن. باخ در این شهر زندگی کرده و گوته در آن درس خوانده است. اما جایی که ما از آن بازدید کردیم و فوق العاده لذت بردیم نه موزه های دیدنی اش بود و نه آثار تاریخی گرانبهایش. ما از مجموعه کامل باغ وحش لایپزیک بازدید کردیم!!! برای آراز قهرمان فرصت مغتنمی بود که با فیل و گورخر و زرافه از نزدیک آشنا شود و فرق گوریل و اوران اوتان و شمپانزه را درک کند... راستش برای خود ما هم بود. از دیدن زرافه ها به قدری به هیجان آمده بودیم که حد نداشت... مخصوصا که ساعت غذا خوردنشان سر رسیدیم و از جایگاه مخصوص تماشایشان کردیم. موش کور و کفتار و بابون های سفید و کانگورو که جای خود داشت. گرچه شیرها خواب بودند و بیش از آن عجله داشتیم که تمساح ها را خوب ببينيم. خرس های بیچاره هم کچلی گرفته بودند و از خجالت آفتابی نمی شدند.

براي آراز كوچولويي كه شب موقع خواب سري حيوانات پلاستيكي اش را با خود به تختخواب مي برد و غذاي خودش را به خوردشان مي دهد، با آنها پيتيكو پيتيكو مي كند و هر از گاهي وادارشان مي كند كه همديگر را ببوسند!!! ديدن اينهمه موجود واقعي به روياي تعبير شده اي مي مانست.  

چیزی که برایم خیی جالب بود طراحی کلی باغ وحش بود و تعریف کلی از محیطی که قرار بود این موجودات در آن زندگی کنند. فضای زندگی موجودات تا حد امکان بزرگ بود تا جایی که گاهی تماشا و پیدا کردنشان مشکل می شد و همچنین سعی شده بود از گیاهان، ابزار و عناصر بومی و طبیعی استفاده شود. علاوه بر آن قفس به معنی واقعی آن کمتر دیده می شد. مثلا محوطه بزها فقط یک اتاقک عمیق بود و فضای زندگی خرس ها با خندق آب (و نه نرده و قفس) از بازدید کنندگان جدا شده بود. فضای کانگورو ها هم با بوته از تماشاچی ها جدا می شد... بقیه هم بیشتر شیشه های دوجداره بودند تعبیه شده در میان دیوارهای سنگی. شاید هم این تماشاگران بودند که نیازی نبود حیوانات از آنها جدا شوند!

نكته اي كه اگر به آن اشاره نكنم سفرنامه ما به آلمان شرقي ناقص مي ماند آشنايي آراز با گربه سفيد صاحبخانه بود: آقاي فيلامون! اين گربه صبور -يا به نقل درست تر پيشَه!!- همه چند روز را با پسر حيوان پرست! ما كنار آمد و نوازش هاي نه چندان نرم او را تحمل كرد و دم بر نياورد. آراز در لحظات معدودي كه نوازشش نمي كرد پشت مبل يا جاي بلندي مي ايستاد و با قانع كننده ترين لحن و ژست از او مي خواست كه جلوتر بيايد! تلاش مداوم عمه -عمو حسين- و بره -خاله يگانه- در ايجاد اين دوستي سمبوليك بي تاثير نبود. اين اولين تجربه حقيقي و مستمر آراز بود با حيواناتي كه اينهمه دوستشان دارد و گمانم سر بلند از آن بيرون آمد. 

پي نوشت ۱: هناي عزيز! بي صبرانه در آرزوي روزي هستيم كه فرشته ات بيايد و طنين بالهاي بهشتي ات را در گوش ما هم طنين انداز كند.

پي نوشت ۲: چند هفته اي است كه آراز قهرمان به مهد كودك مي رود. بارزترين نكته اين كه قهرمان ما دل خوشي از آن ندارد و من هم هر عصر كه آن چهره خسته و تكيده را مي بينم دلم مي لرزد و بي تاب مي شوم. اميدواريم گذشت زمان بخشي از مشكلات را حل كند.

پي نوشت۳: لثه متمرد پايين كه دومين دندان آسيا را در خود نهفته داشت عاقبت بار خود را زمين گذاشت. پسر ما نه دندانه شد.

پي نوشت ۴: من و آراز همچنان بيماريم و سرماخوردگي عجيبمان در دوره هاي چند روزه بر مي گردد و ما را روانه دكتر مي كند كه آنهم كاملا بي فايده است. تب و لرز، درد گلو، آبريزش بيني، گرفتگي صدا و درد استخوان! برايم قابل درك نيست كه چه نوع سرماخوردگي مي تواند سه هفته بدن انسان را با چنين شدتي درگير كند. با آرزوي سلامتي براي همه.

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

حكايت من و اين وبلاگ شده است حكايت معشوق يمني. هر زمان كه در ايرانم و نزديك تر، مشكلات ابزاري و زماني ميان من و او قد علم مي كنند. حتي اگر از اين هم بگذريم مگر آنهمه ديد و بازديد و مهماني و شام و گردهمايي مجالي براي اينترنت و وبلاگ نويسي باقي مي گذاشت؟ دندان ششم گل پسر ما هم اجلال نزول فرمودند از آن بالا بالاها. نتيجه اش چند شب بي خوابي بود و تب خيلي بالا. ساعت دوازده و نيم شب بود كه آراز گريه هاي آنچناني مي كرد و داغي پوستش قلبمان را مي فشرد. ولی بعدش خنده های پسرکم با سه دندان بالا و سه تا در پایین مرصع شد. (البته با یک ترصیع نامتقارن!)

نه اين كه فكر كنيد اين دندان بالايي چندي بيشتر نوبرانه بود!  چون يك دو روز بعد وقتي كه از بي اشتهايي مطلق آراز به تنگ آمده بودم و توي دهان كوچكش دنبال آثار برفك كانديدا آلبيكانس مي گشتم در عين ناباوري بر خوردم به يك دندان آسياي بالا حي و حاضر كه خارج از نوبت نيش زده بود (این یکی حداقل پای دو تا از توی نوبتی ها را لگد کرده!) و در نهايت پررويي لثه پاييني خود را تحريك كرده بود به کودتا و به یك دندان آسياي پايين هم به اين ترتيب در حال تولد بود! شاخ در آوردم! باورش مشكل بود كه دندان هفتم پسرم يك دندان آسيا باشد نه يك دندان نيش.  سه دندان مشكل آنهم در يك هفته نوروزي ما در ايران! 

در اين چند روز كوتاه، بدنم با كم خوابي و تغيير ساعت و تغيير دما به هيچ عنوان كنار نيامد كه نيامد. پسر كوچولوي ما از تغيير ناگهاني طعم غذاها هم علاوه بر دلايل پيشين دل خوشي نداشت، كلا تصميم گرفت خوردن غذاهای جامد را كنار بگذارد! شايد اگر به محض برگشتن، زندگي عادي مان را پي مي گرفتيم مي شد روزهاي از دست رفته را جبران كرد ولي به همين كه رسيديم بابا محمد براي شركت در كنفرانسي در انگلستان تركمان كرد و بعد هم یک سرماخوردگي سخت انرژي باقيمانده مان را گرفت.

من كه هنوز هم يك حنجره ملتهب، يك صداي جيرجيركي و استخوان هاي دردناكم را با خودم يدك مي كشم. آراز كوچولو هم با وجود کاسته شدن از سرفه های غلیظ و اشک چشم های آبچکان که به لطف داروی دکتر ممکن شد، دو سه كيلويي وزن كم كرده و رفته در رده پروزن ها! پاي چشمهاي قشنگش هاشور تب خورده و وقتي بغلش مي كنم، سبكي ناگهاني اش دلم را به درد مي آورد. در اين يك هفته گاهي شير خورده و گاهي آن را هم نخورده است. گاهي شايد يك قاشق مربا خوري ماست يا فرني هم اضافه شده به اين رژيم بدون آهن و پروتئين. ليلي، مادري كه هرگز هيچ غذايي را به زور يا ترفند و بازي به پسرش نداده است،‌ اين روزها بايد خيلي خودش را كنترل كند تا اين كار را نكند... آراز مثل مرغ كرچي كه دنبال جوجه هايش بگردد هر روز هزار بار با وسواس و دقت اتاق ها را مي گردد و "آتا" "آتا" مي گويد. بعد هم وقتی برایش توضیح می دهم که چرا پدرش اینجا نیست سرزنش بار نگاهم می کند مثل اینکه تقصیر من باشد! اين غم نشسته بر پلكهاي طلايي اش رنجورم كرده است. بعد اينهمه مدت كه از آمدنمان مي گذرد هنوز هم خسته نشده از "آتا" گفتن و اين پروسه حتي در خواب هاي آشفته اش ادامه دارد. اين هم سوغاتي سفر ما: يك پست پر از اشك و ناله و آه تا بلكه دلم خالي شود از اینهمه تنهایی و غربت و بیماری!   

اما یکی از قشنگترین قسمتهای سفرمان شهر دوسلدورف و باغ وحش آبی اش بود. آکوازو - لوبک میوزیوم یکی از دیدنی ترین باغ وحش هایی بود که تا به حال دیده ام. ماهی های مدادی که در آب شنای عمودی می کردند، بچه هشت پاها، سفره ماهی های زبل و پنگوئن های دلقکی، فک های شناگر و کوسه ها، ایگواناهاي كاهو خور و آخوندک های پرهیبت، سوسک های قرمزی به درشتی دست و عروس های دریایی متفرعن که به همه بی اعتنا بودند. مار و میمون و موش و قورباغه فراوان بود و حیوانات عجیب و غریبی که چه به دلیل محیط زیست غیر طبیعی و استتار عالی خودشان و چه به خاطر نورپردازی و دسته بندی منحصر به فرد این باغ وحش واقعا انسان را با وجد می آوردند. آراز که عشق عمیقش به حیوانات معرف حضور هست در این زیبایی وحشي غوطه خورد و در چندین ساعت گشت و گذار، واله و مبهوت ماند و جیکش در نيامد. من و محمد هم که مرتب مثل بچه ها بالا و پایین می پریدیم و حیواناتی را که کشف کرده بودیم نشان هم می دادیم. دوسلدورف را شهر گرم و دوستانه ای دیدم و با اینکه مدت زمان کوتاهی را در آن گذراندیم، خوشایندش یافتم. اگر گذرتان به آنجا افتاد و بچه حیوان دوستی داشتید خیلی حیف است که باغ وحش آبی و پارک بزرگ کنار آن را ندیده بگذارید.  

نوروز که البته جای خود داشته و دارد. مثل همیشه چهارشنبه سوری آن که دور هم بودنش آدم را کیفور می کند و بعد هم پریدن از روی آتش و آجیل خوری. عید و عیدی و شیرینی های نخودی و چای هایی که خانوم هر خانه ای برای رقابت با دیگران دم می کند و مستت می کند. ماهی قرمز های محکوم به فنا که امسال آراز از دیدنشان ذوق کرد و همه دید و بازدید ها را به پای تنگ بلور منتقل کرد. صدای "ماااااااا" ی بلندش با هر قر و غمزه ماهی در هفت در و همسایه می پیچید. هنر داد و ستد بو-سه او هم در کلاس های تقویتی وطنی پیشرفت کرد و با بو-س های آبدار  ظرف همه دوستان و آشنایان را از محبتش لبریز کرد. مانده بودیم که جنبه بهداشتی ماجرا را بگیریم و مانعش شویم یا ابراز مهرش را به انسان های دیگر تشویق کنیم.

پي نوشت۱: عكس ها توضيح دارند.

پی نوشت۲: هنوز هم حرف نگفته زیاد است. اما بماند برای روزی که به اندازه امروز غمگین نباشم.

 

همه دارايي من

سلام مادر من!

كم كم دارم مي روم! همه زندگي ام را جمع كرده ام توي چهار تا چمدان و كوله پشتي. غصه هاي خوردني را قورت داده ام و اشك هاي ريختني را گذاشته ام براي بعد! يك نگاه كلي به دار و ندارم كافي است تا بفهمم كجا هستم و عمر بيست و چند ساله ام را وقف چه كرده ام و از بقيه اش چه مي خواهم. ببين مامان! اين حاصل دوسال خون دل دخترت در غربت است: يك عالمه كتاب و يك پسر بچه! خدا را شكر كه اين ثروتي را كه گرد آورده ام به درد كسي نمي خورد جز خودم... ديگر پرواي دزد را هم ندارم! کمی از داشته هایم می ماند برای دوستان. یادگاری هایی را هم که برایم عزیز معنوی بوده اند پیش رفیقان شفیق امانت است تا بعدا و در زمان مناسب به دستم برسد. 

اين يك نقطه سر خط است. مداد را توي انگشتانم مي گردانم. دستان کرختم را به هم مي سايم. نفس تازه مي كنم. براي دور جديدي از آنچه كه براي باقي عمر انتخاب كرده ام!

                                     چمداني كه به اندازه همه دارايي من جا دارد!

اين روزها روزهاي آغازين سال نوي تحصيلي است در دانشگاهها. ديدن دانشجويان ورودي سالهاي مختلف با لباسهاي وصله دار رنگارنگ سرهمی (بسته به سال تحصيل) به تن و شاخك هاي مورچه اي روي سر بعد اينهمه مدت براي من هم عادي شده است. امسال تعداد هم وطناني كه داوطلب تحصيل در اين دانشگاه هستند زياد شده و نتيجه آنكه در هر بار پياده روي مان گرداگرد دانشگاه برمي خوريم به دوسه دانشجوي ايراني كه چهره هايشان برايمان آشنا و دوست داشتني است.  همین طور که غصه دار هم می شویم برای اینکه خیلی کم هستند نخبه هایی که بعد از تمام شدن درس و مشقشان برگردند به کشورمان... بازار مهماني هم داغ داغ است براي اينی كه پسر دايي اش مي رسد و آنی كه نامزدش به او پيوسته، آن ديگري كه دو تا دوست هم دانشكده ايش مي آيند و فلاني كه همكار خواهرش بارش را "کارگو" كرده با ايران اير. گُله گُله ايراني ها جمع مي شوند و گپ مي زنند. ديگر اين جوانان جاه طلب و كوشا براي خودشان قطبي شده اند در اين سوي دنيا...  

آراز کوچولویی که به زودی زود هشت ماهه می شود در تب و تاب کشف شگفتی های جهان سر از پا نمی شناسد. گذشت آن زمان که روی زمین می ماند و غر می زد! حالا یا زیر صندلی و میز کامپیوتر است یا توی یخچال سرک می کشد و یا از نرده های تختش آویزان و در حال صعود است. از هر شی عمودی برای گرفتن و ایستادن استفاده می کند. حالا این شی می تواند شلوار من باشد یا نخ دندان توی دست بابا محمد!!! وقتی موفق می شود برای خودش حرف می زند و به زبان آرازی! خودش را تشویق می کند که می شود یک چنین چیزی: "ددد، با ب ب، م م دو دا! " خسته نمی شود، باز نمی ایستد، هیچ چیز سد راهش نمی شود، از شوق و شادی اش کم نمی شود. وول می خورد، باز می کند، می اندازد، می کوبد، آواز می خواند، گاز می گیرد، زور می زند، چهار دست و پا می دود، می کند، می کشد، می جنبد! سیر نمی شوم از این موجود با پشتکار و یکدنده و شجاع!  

ديگر هم اينكه داریم دل مي بُریم از دوستانمان! ديده اي ريشه را كه از خاك بيرون مي كشند چه نزار يكي دو آوندش آويخته از ريشه مي ماند و يك كپه خاك برگ هم روي ريشه؟ كمي از گوشت دلهایمان كنده شده و آويزان مانده به ياران جاني. به "ف.الف" و دستهای ظریفش که از مهر لبریز است، به "سین.واو" و قرمه سبزي هايش كه آكنده از پیچیدگی و مهرباني است، به "الف.م" و روح پهناور پر از ديگرانش،‌  به "شین.الف" و درك عميقش از دف و هستي، به "كاف. واو" و قلب رئوفی که همیشه قایمش می کند، به "الف.ر" و پاسداری و احترامش از زبان پارسی، به "الف.ز" و اراده محکمش و طعم کیک های عسلینش، به "الف.دال" و محبت های بی شمارش، به "خ. لام" و قلب طلایی که پشت حلبی ظاهرش دارد، به "سین. واو" و آغوشی که همیشه به روی مهمان باز است... و دهها انسان دیگر که بهشان مهر ورزیده ایم، دوستشان داشته ایم و برایشان برادر و خواهر بوده ایم.... یعنی نمی شود آنها را هم توی چمدانهایمان بگذاریم و ببریم؟ بوي هجرت مي آيد: بالش من پر از آواز پر چلچله ها است...*

نمی دانم این چه سری است که لحظه دیدار که می رسد طاقت انسان طاق می شود. تازه دارم می فهمم چقدر دلتنگ خانواده و وطنم هستم. گاهی که از سر از زانوی غم رفتنم بر می گیرم، بال درمی آورم. باورت می شود که دخترکت با ماه هلالی رمضان از راه می رسد؟ مامان آیا این بار ممکن است همراه بقیه عزیزان به پیشوازمان بیایی؟ دلت نمی خواهد نوه کوچولوی شیرینت را برای بار نخست ببینی؟ ... می دانم عزیزم. ببخش که گاهی بی قرار تو می شوم... ببخش که این وقتها آزارت می دهم. من می آیم... هرچه باشد آنجا به هم نزدیکتریم...

* سهراب سپهری

veni, vidi, vici :  آمدم، ديدم،‌ پيروز شدم

مادر عزیزتر از من!

مي بيني؟ اينجا بودم! سرزمين ژوليوس سزار، ميكل آنژ، لئوناردو داوينچي،‌ برنيني. رموس و رمولوس و مادر گرگشان، كشور پاپ. آنجا كه در آسمان آبي اش مي توان نقش هزاران سال از تاريخ انسان را منعكس ديد. ايتاليا، عروس خواب زده اروپا كه به تنبلي ، اندام با شكوه چكمه وارش را به آفتاب داغ جنوب سپرده است.  هنوز گرگيجه ام ... گويي چشمهايم بعد از ديدن آنهمه نور و رنگ و هنر، آنهمه تاريخ و موزه و پيكره و گوشهايم بعد از شنيدن آنهمه همهمه جهانگرد و داستان و نقلهاي تاريخي جرات رويارويي با حقيقت زندگي روزمره ام را نداشته باشد... واقعا بيهوده نيست اگر رم زيبا براي قرنهاي متوالي پايتخت جهان غرب بوده است...

رم براي من تجسم بارزي است از تركيب ايران و اروپا. كمتر غم غربت به سروقتت مي آيد از بس كه كنار جویها پر آشغال است و كف پياده رو ها وصله خورده است و مردم مهربانند! دختران موتور سوار با لباسهاي سبك در خيابانها ويراژ مي دهند و سگهاي بند نخورده از گرماي شرجي له له مي زنند و مي دوند زير دست و پاي صاحبانشان. همه جا ماشینهای دو نفری کوچک اسمارت و دوچرخه های خانوادگی جهانگردی تردد می کنند. سوپر ماركتها بعد از ساعت ۲ ظهر تعطيل مي شوند، به همين زودي. دوستي به شوخي مي گويد كه اگر اينجا كارمند باشي نمي تواني نان بخري! بي خود نيست ضرب المثلي ايتاليايي هست كه مي گويد: "وقتي همه مردم دنيا فكر مي كنند، ايتاليايي ها آواز مي خوانند". آن تن آسايي و آفتاب زدگي را در همه ياخته هاي روح در اين ملت درک می کنم، و حتي در چشمهای سبز امانوئله به جا می آورمش، مرد خوش قولی كه آپارتمانمان را از او اجاره كرده ايم. چه شاد و سرخوشند! خورشيد را به يادت مي آورند لم داده به بالشي از ابر... هيچ كس زحمت صحبت كردن به انگليسي را به خود نمي دهد، حتي فروشندگاني كه نان روزانه شان از فروش وسايل به خارجي ها تامين مي شود. رم خواب زده همچون سگي كه به كنه هايش بي اعتنا است، توريستهاي مشتاق پر سر و صدايش را ناديده مي گيرد. از مهمان نوازی اش همين بس كه حركتي به خود نمي دهد تا از پشمهايش بتكاندشان! 

به جاي آن اما مردمي دارد خونگرم و به غايت مهربان و خوشرو. پسركم را مردم كوچه و خيابان از دستم مي ربايند و قربان صدقه اش مي روند و "بلو، بلو" *مي گويند. آراز قهرمان هم تا مي تواند دلبري ايتاليايي هاي زيتوني را مي كند و به رويشان مي خندد. از زمین و آسمان آتش می بارد. به محض رسيدن به خانه آراز حمام مي كند تا بلكه از سرخي گونه هايش كاسته شود. سراسر سفر را كلافه است از اين داغي تند هوا و كيفيت نامناسب آب خوردن. قلپ قلپ آب را سر مي كشد و با اينهمه پوشك هاي خشك تحويلمان مي دهد. اما روي هم رفته با ما و برنامه سفرمان كنار مي آيد. قهرمان كوچولوي من تحملي مثال زدني رو مي كند: مثل هميشه.

تنور پيتزا پزيدكه شيريني فروشيآراز و ايتاليايي هاكولوسيوآراز در كالسكه تاشو

كولوسيوم: به محض ورود به آن انگار هوا يخ مي زند و باعث مي شود تحمل صف كيلومتري آن راحت تر باشد. شايد به خاطر معماري بي نظير آن باشد و سقفهاي بلند و راهروهاي طولاني که برايش تعبيه شده است. شايد هم اين آه سرد و زنده، نفرين هزاران نفري باشد كه از زير همين سقف هاي پيچ در پيچ عبور كرده اند و به سوي سرنوشت محتومشان قدم برداشته اند. بازي هولناكي كه براي مردم ۷۵ بعد از ميلاد سرگرمي جالبي بوده است و پر طرفدار. در غير اين صورت برپايي ورزشگاهي ۵۵ هزار نفري براي آن بي معني است! گلادياتورها همين جا در برابر مسيحي ها و حيوانات وحشي مي جنگيده اند و آزادي شان را مي خريده اند در قبال مرگ رقيب. وگرنه مي مردند! سقف ميدانچه اصلي يا آوردگاه خراب شده و زيرزمين هم پديدار است. بنابراين از جايگاه تماشاچي ها مي شود محل نگهداري حيوانات و اسيران را ديد كه اتاقهايي تنگ و تاريك هستند و با ميله هاي بلند حصار شده اند. انگار به جاي باران جهانگرد از آسمان باريده است....

شهر باستاني رم، فورو رومانو: خرابه هاي رم... بعد از ساعتها ايستادن در صف هاي طولاني وارد مي شويم. در مسير حركتمان با كبوترهايي كه فوج فوج براي خوردن نان بيات ديشبه هجوم آورده اند‌، سرگرم شده ايم. آراز هم شاد می شود با ديدنشان. به اين كبوترها و بال و پر زدندشان به قهقهه مي خندد. برای رسیدن به داخل شهر از خرابه اي رد مي شويم... رفته رفته مي شود اينجا و آنجا اثر بيشتري از گذشته ديد، سر ستوني پيش پا افتاده. مجسمه اي با نقش و نگار شاهانه ولي بي سر و بازو انجاست. اينجا را ببين! حوضي است. پيش از اين فواره اي بوده و ميدانگاهي. شهر به عشوه هايي باستاني ما را به داخل مي خواند: بيا بيا پيشتر! از صد پله كه بالا مي رويم، شهر باستاني به يكباره رخ مي نمايد! قلبم از جا كنده مي شود... زير پايم ۲۰۰۰ سال تاريخ محض انسان اروپايي رو به من آغوش گشوده است.  آنجا ويرانه هاي سناي روم است،‌ آنجا كاخ باكره هاست. دختران باكره اي كه در اين كاخ زنداني بودند و همچون خداوندان پرستيده مي شدند در صورت از دست دادن سرمايه معنويشان (از ديدگاه رمي ها) زنده زنده در آتش سوزانده مي شدند. معبد ساتورن، معبد كاستور و پولوكس همان جايي كه در آن پيروزي رمي ها بر اتروسكان جشن گرفته شد، و طاقهاي نصرت كه هر يك به مناسبت پيروزي رم بر يكي از ملتهاي آن زمان برپا شده است و لشکری پیروز از زیر آن رژه رفته است: لشکر ۴۴ * شاید. پاي ستونهاي بلند انگار در يك لحظه ناب، ژوليوس سزار را مي بينم،‌ ترور شده و در آستانه مرگ است، به اين بهانه كه شايد روزي بخواهد امپراتور رم شود و سنا را برچيند، و با نگاهي حاكي از اندوهي ژرف رو به نزديكترين دوستش كه خنجري هم از او خورده است مي گويد: "بروتوس تو هم؟"

خيابان دل كورسو،‌ ويا دل كورسو: اينجا خيابان مد ايتاليا است، به گمانم همه ماركهاي مشهور جهان اينجا شعبه اي دارند. خيلي ها را حتي من به اسم هم نمي شناسم. ويترين ها كم عمق و قيمت ها سرسام آورند! اما گمان كنم به ديدن اينهمه سليقه مي ارزد كه يكبار هم شده از اين خيابان رد شوي. مخصوصا اين كه در يكي از همان كوچه پسكوچه ها به پارلمان ايتاليا هم برمي خوريم. مثل همه ساختمانهاي دولتي با مجسمه هاي زيبايي تزيين شده است....

معبد پانتئون: بزرگترين و زيباترين معبد جهان همين جاست! همين ساختمان با ستونهاي عظيم و تاريخ ۲۰۰۰ ساله اش که از آفریننده رومی اش "هادریان" در ۱۱۸ بعد از میلاد می گوید. (گرچه در واقع هادريان آن را بازسازي كرد و سازه اصلي توسط ماركوس ويپسانيوس آگريپا در ۲۷ قبل از ميلاد ساخته شده است.) مي گويند ابتدا تقدیم به همه خدايان شده ولي با نفوذ مسيحيت مثل ساختمانهايي از اين دست، به كليسا و مكان مقدس مسيحي تبديل شده. مقبره رافائل نقاش و ويتوريو امانوئله دوم هم اينجاست. در گوشه گوشه آن مردم به حفظ سكوت و نوعي حجاب و پوشش رسمي دعوت شده اند: "سكوت را حفظ كنيد! اينجا آرامگاه و محلي مذهبي است". با اينكه پانتئون معبدي است قديمي ولي هنوز هم كليسايي است درخور. كل ساختمان شكلي ۸ ضلعي دارد و در هر ضلع آن مقبره اي جاسازي شده است ولي ضلعي كه درست روبروي در ورودي است محراب و شمع و منبر دارد و صندلي هايي براي نشستن. كم كمك دارم مي فهمم كه "رم موزه اي زنده است" يعني چه. همه چيز سالها پيش ساخته شده و مردم نمي توانند یا نمی خواهند اين سازه ها را از زندگي روزانه شان جدا كنند. بلكه به فراخور، آن سازه را در زندگي روزمره شان تعريف كرده اند... سوراخ مياني گردی در سقف پانتئون، آن را جزو اعجاب انگيزترين بناها از نظر معماري در آورده است.

فواره تروي، فونتانا د تروي: مگر مي شود جهانگرد باشي و به رم سفر كني و اين فواره عظيم را نبيني كه در بعد از ظهر ديرپاي رم، هوا را در گرداگردش اندكي خنك مي كند... سربازي در لباس يوناني قديم با شمشير بلند مي چرخد و با توريست ها عكس مي گيرد در ازای پول. محمد هم عكس می گيرد برای یادگاری و سر به سرش مي گذارد. پشت به فواره می کنم و سكه ده سنتي قرمز براق را از پشت سر توي آب پرت مي كنم و تند و تند آرزو مي كنم يكبار ديگر به رم برگردم. بعدها می شنوم كه مي شود با انداختن سكه اي دوم آرزويي ديگر كرد،‌ اما ديگر به آنجا دسترسي ندارم! كف حوض پر از سكه است. سكه هايي از تمام ملل. مجسمه مرمرين و غول پيكر نپتون از فراز جايگاه سنگي اش به اين همه آرزوي رنگارنگ نيشخند مي زند... آراز انگشتان پاي كوچولويش را توي حوض مي شويد...

پله هاي اسپانيايي، اسكاليناتا دي اسپانيا: اين پله ها مشهورند از اين بابت كه مردم همه با يارغار و عشق يگانه شان روي اين پله ها مي نشينند و اگر كسي تنها باشد و رويشان بنشيند بعيد نيست كه تنهاي ديگري را زود پيدا كند... هيچ كس روي پله هاي اسپانيايي تنها نمي ماند! دو سه متر آنطرف تر از فواره كوچولوي ميان ميدان، پرچم سفارت اسپانيا در اهتزاز است كه انگار در نامگذاري اين ميدان و آن پله ها هم بي تاثير نبوده. من و آراز با دو سرباز اسپانيايي  عكس يادگاري مي گيريم كه لباسهاي فرم سورمه اي و حمايل سرخ دارند. از همه جالبتر اما، ساعت ديواري عظيمي است بر فراز پله ها كه نظيرش را پيش از اين نديده ام و نحوه طراحي اش را نمي دانم اما به نظر سازه مهندسي جالبي است حكاكي شده روي ديوار با خطوط متقاطع عجيب.

ميدان كولونا، پيازا كولونا: محور سنگي عظيمي است به نام ماركو اورليو كه بر فراز آن مجسمه اي از سنت پيتر (نخستين پاپ و جانشين مسيح بر روي زمين) قرار دارد. كنده كاري هايي به شكل هيروگليف ها مصري روي آن هست كه پيچ وا پيچ خورده تا بالا پيش مي رود. خيلي اتفاقي اين ميدان را پيدا مي كنيم و توضيح خاصي در مورد آن نديده ايم. فقط فرصت مي كنيم تا بايستيم و زيبايي با ابهتش را تماشا كينم و لذت ببريم. نمي دانم اگر اين كالسكه سفري تاشو نبود چطور مي توانستيم آراز را اينهمه راه ببريم. ممنونم كالسكه عزيز!

ميدان دل پوپولو، پيازا دل پوپولو: بي اغراق زيباترين ميداني است كه در رم مي بينم. جهانگردان زود ردش مي كنند تا وارد خيابان دل كورسو شوند اما من واله كليساهاي دوقلوي آن سوي ميدان مي شوم: به محض ورود از دروازه اصلي سمت چپي "سانتا مارايا اين مونتسانو" است اثر معمار معروف "رينالدي" و سمت راستي "سانتا ماريا دي ميرا كولي" اثر معمار و پيكره تراش مشهور "برنيني". در وسط ميدان سازه نوك سوزني عظيمي است که با هيروگليف نقش شده، مثل بسياري از ميدانهاي رم و چهار شير نشسته با دهانهاي فواره اي از آن نگهباني مي كنند. نور غروب روي شتكهاي آبي كه از دهان شيرها مي ريزد رنگين كمان مي شود و با صداي نوازنده دوره گرد ترومپت در فضاي ميدانگاهي پخش مي شود. چادرهاي سفيدي در سمت چپ ميدان بنا شده اند تا اجناس ريز و درشتي را به اسم سوغاتي رم به بازديد كنندگان بفروشند. مرد سياهچرده گلفروشی يا شاخه هاي گل رز بر سنگفرش تفتيده مي گردد. در سمت چپ اين ميدان كه مي گويند روزگاري دروازه ورودي اصلي به شهر رم بوده است، پارك بزرگي قرار دارد با پيكره هايي از هنرمندان بزرگ و پرآوازه به اسم "پارك بورقس". شنيده ام مجسمه فردوسي هم در همين پارك است اما من نمي بينمش. مادر جان كار آساني نيست كه در هزاران كيلومتر مربع و بین صدها پيكره سنگي پنهان لابلاي شاخ و برگ درختان پيدايش كني، مثل سوزن در انبار كاه. اما اين چيزي از زيبايي افسانه اي پارك و فضاي سبزش و ايوانهاي وسيع باستاني اش كه دورنماهاي لذت بخشي از شهر را به تو مي دهند، كم نمي كند. 

ميدان سن پيتر، پيازا سن پيترو: شكوه و زيبايي اين ميدان در وصف نمي گنجد. ستونهاي سفيد، مجسمه هاي عظيم. ورودي كليسايي به همين نام، بزرگترين كليساي كاتوليكي جهان. ورودي واتيكان: كوچكترين ايالت مستقل جهان با ارتشي هزار نفري از گارد ويژه سوئيس. آراز با خواهر روحاني مهرباني عكس مي گيرد. اولين بار است كه كسي را مي بينم كه زندگي اش را تا اين درجه وقف دينش كرده است. دوست داشتم فرصتي مي بود براي گپ زدن! اما خواهر روحاني لابلاي جمعيت گم مي شود. اينجا بيش از هر چيزي مي شود كشيش و راهبه ديد. حتي يكي را مي بينم شبيه پدر تاك در كارتون رابين هود! با همان طتاب سفيد به كمر و شنل كلاهدار. اصولا بايد اين لباس نشاندهنده مسلك خاصي باشد... کلیسای سنت پیتر در منتهی الیه میدان قرار دارد. داخل آن چنان تاثیر عجیبی بر بیننده می گذارد که تا عمر دارد جرات نمی کند فراموشش کند! دستور ساختن اینجا را امپراتور کنستانتین داد در ۳۱۳ بعد از میلاد و ۱۰۰۰ سال بعد توسط واتیکان برای مقر پاپ انتخاب شد. با اینهمه مجسمه و نقاشی اثر دست هنرمندان شهیری همچون میکل آنژ، برنینی و رافائل هنوز هم اینجا یک کلیسای فعال است. در جایگاههای اقرار نیوش چوبی که در سراسر کلیسا قرار دارند، مردم اعتراف می کنند. آن سوتر مراسمی مذهبی برگزار می شود و کشیشی با جامعه سبز دعا می خواند. همه جا پر است از مردان کت و شلوار پوش و کراوات زده که مردم را از دست زدن، لمس کردن، وارد شدن و خارج شدن منع می کنند. واقعا نمی توانم بگویم که رفتار خوبی دارند حتی با در نظر گرفتن این دو نکته که به گمانم همین کلیسای پر آمد و شد هزاران اثر تاریخی در خود دارد و همانند کعبه برای مسلمانان، برای مسیحی ها مورد احترام است. در میانه کلیسا ۴ ستون عظیم برنجی تا به سقف کشیده شده که می گویند تنها پاپ می تواند وارد ان شود و پله های رو به زیر زمین که گویا مقبره خود سنت پیتر را در خود جا داده است. آنسوتر اما پله هایی است رو به زیر زمین اصلی که محل دفن همه پاپها است از سرآغاز تا امروز. آخرین پاپ مرحوم یعنی پاپ ژان پل دوم آخرین قبر با شکوه را به خود اختصاص داده است با حلقه ای گل تازه و دو راهب که زانو زده اند و برایش دعا  می خوانند و یک محافظ کراوات زده بی ادب دیگر که بازدید کنندگان را عقب می راند با هشدارهای زبانی. سنت پیتر بزرگترین کلیسای کاتولیکی جهان است که با گفتن تمام نمی شود.... اما دریغ و افسوس بسیار که صف چندیدن کیلومتری بلیط ورودی زیر آفتاب جولای، ما را از بازدید موزه های داخل واتیکان مثل موزه مصر و اتروسکان و باغ و کتابخانه اش بازداشت...

* آمدم، ديدم، پيروز شدم:‌ گزارش سزار به سنا از يكي از فتوحاتش.

* بلو: خوشگل به ايتاليايي.

* لشکر ۴۴: پیاده نظام وفادار سزار در جنگ و قیام کنندگان بعد از مرگ او برضد قاتلانش.

سفر

سلام عزیزم!

باید بودی و می دیدی لایش خورشید را روی کرانه های بالتیک در سفري كه به جزيره هاي اُلند داشتيم... روزهايی که هرگز شبی در پی نداشت و غوغای مرغان دریایی خواب زده را در ماريهامن. نمی دانم چرا این سفر اینهمه به من خوش گذشت، شاید حضور دوست داشتنی پسرم بود در اولین سفر دریایی اش و توجه مشتاقانه اش به دور و بر و یا شاید بازیابی دوباره محمد برای رازدل گویی... نکند دلیلش آبی عمیق شناور گرداگرد غول آهنی و موجکهای شاد رقصان زیر پا بود كه با آمدن غروب بسيار دير رس به ارغواني و صورتي گرويد؟ شايد هم عرشه های دلباز و سپید عامل اصلي اش بود با صندلی های چوبی صمیمی كه به هر بيننده اي با آغوشي گرم درود مي گفتند؟ آه براي چه دنبال دليل مي گردم؟ هر چه بود با ياد آوريش انگار قاشقي عسل در دهانم مي گردانم... خوش گذشت ...                   

يكماهي مي شود كه شروع كرده ام به اختراع بازي هاي جديد براي آراز، اما پيش از آنكه بشود از آن گفت بايد به جايي مي رساندمش... و كدام مادر است از چنين ابتكاري بي نياز باشد؟ يكي را كه هر دوي ما دوست داريم بازي "اتو كشي" است! يكعالمه لباس با رنگهاي مختلف وسط اتاق روي هم تلنبار مي شود. آراز و من به فاصله روبروي هم مي نشينيم با لباسهايي قرمز و آبي و سبز ميانمان. پسر كوچولوي من دست دراز مي كند و مي گيردشان، از ديدن و بازي كردن با اينهمه رنگ لذت مي برد و با مهارتي كه كسب كرده به هر طرف كه بخواهد مي چرخد و اگر لازم آمد مي غلتد. لباسهاي تميز براي دهان كوچولوي آزمندش كه عاشق مزه كردن هستند گزينه خوبي است و دكمه هايشان را مي شود جويد! كم كمك كه من اتويشان مي كنم، آراز خوب نگاه مي كند و از تماشاي دستهايم خسته نمي شود. (پسرم سعي مي كني نزديك تر بيايي؟ نمي شود عزيزم، اتو داغ است، هماني است كه وقتي سرد بود خوب با انگشتانت لمسش كردي!) من هم از از اينكه در منظر نظر چنين بيننده اي باشم، بيننده اي كه به نظرش اتو كردن من قابل اين چنين دقتي باشد خسته نمي شوم! بازيهاي مشابه فراوان است، مثل بازي "رنده كردن"، بازي "نامه نوشتن" و بازي "غذا خوردن"! هزينه اي هم ندارد اين بازيها! مادرم به گمانم بايد بچه ها را به ميان زندگي برد، زندگي برايشان بازي است... بازي برايشان عين زندگي است.

بازي ديگرمان كمي معجون شيطنت دارد... آراز مي نشيند داخل آغوش و ما وارد پاساژ بزرگ مي شويم.  هر روز به يكي دو فروشگاه سر مي زنيم. من قيافه جدي زني را مي گيرم كه قصد خريد دارد و مي زنيم به دل لباسها، رو تختي ها و قابلمه ها! آراز در مدتي كه من در برابر هر كالايي مي ايستم مهلت دارد كه لمسش كند! البته كريستالها، خوردني ها، مواد شيميايي و ظرفهاي شكستني از بازي "ببين و لمس كن" ما معافند! آنوقت خودم هم تازه مي فهمم در جهاني زندگي مي كنم كه لبريز از امكانات حسي تازه است. تصورش را بكن! حرير و حوله و پنبه، آهن و فولاد و مشمع، مقوا و كاغذ و سلفون! اصلا عجيب نيست كه آراز اينهمه پياده روي هايمان را دوست دارد. اين بازي در طبيعت هم قابل اجرا است: با برگهاي جوان و شكوفه هاي خجالتي، درختاني با پوست چوب پنبه اي و نهال هايي با پوست جذاب، قاصدك ها و كلوخها و شفيره ها... اما امان از كمردردي كه بعد اينهمه راهپيمايي با بار سنگيني كه هميشه در حال وول خوردن است فرا مي رسد! نگران نباش مامان من! موقتي است. به محض اينكه آرازم بتواند بدود،‌ ديگر به اين مامان متحرك نياز نخواهد داشت! چنانكه با چشيدن هر قاشق غذا از وابستگي اش نسبت به من به عنوان منبع غذايي كاسته مي شود....

با پسرم: عزيزم! گاهي مي شود كه آدم به همه چيز شك مي كند. به توانايي اش در انجام امور، به محبت اطرافيان، به خدايي كه در اين نزديكي است و هميشه بهترين را برايمان مي خواهد... آن وقت است كه تصميم گيري مشكل مي شود. بي ايمان به خدا و خود نمي شود پا پيش گذاشت... اما هرقدر هم كه تو خدا را از ياد برده باشي او هست: بي نهايت، وسيع و سرشار از حكمتي ناشناخته... دل قوي بايد داشت... كاش كمي نصيحتم كني! كاش كمكي از آن ايمان سرشارت را كه هم اكنون به توانايي ات داري جايي ذخيره كني كه در بزرگسالي به كارش ببندي! ببينم... مي شود با بوسه اي از گونه هاي بي دندانت توي خواب اندكي از آن اعتماد به نفس را به عاريه گرفت؟ بيا امتحان كنيم!

پي نوشت:

به كبريا: برايت آرزوي سلامتي جاويدان مي كنم دوست من! اين خانه آبي هميشه به روي تو باز است!

به فريبا: از صميم قلب معتقدم كه فقط ۲۰ روز ديگر از اين دوران باقي مانده است. بگذرد اين هم...

به شبنم: كاش شايستگي دوستي و محبتت را داشته باشم. ممنون از اينهمه لطف...  

روز نو، روزگار نو

سلام عزیزم:

سال نو مبارک! عید بی دید و بازدید، بدون اینکه کسی در خانه ات را بزند و یا اینکه به امید گرفتن عیدی قلبت بتپد چه لطفی دارد مادر؟ اما می دانم که در جوابم چه خواهی گفت، به جای اینهمه، عیدی کوچولویم سر سفره هفت سینم بود: آراز فینگیل قهرمان! باید بودی و چهره خواب آلویش را می دیدی که کلی علامت تعجب توی مردمکشان موج می زد: آخر پسرکم اولین عیدش را جشن می گرفت. شب قیل آن با دوستان ایرانی مان دور هم بودیم و هر کسی غربتش را توی خانه اش جا گذاشته و آمده بود. برای چند ساعتی دوستان به جای خانواده هایمان نشستند و چراغ دلمان روشن شد.

بعد از آن هم مامان مهربانم، سفر کوتاه جالبی به یکی از شهرهای نزدیک داشتیم، که جای تو را در آن خالی کردیم. یک شب را مهمان یکی از دوستان خوبمان بودیم و دیدارهایمان تازه شد. اگرچه در راه برگشت برف سنگینی غافلگیرمان کرد و سوز سرد هوا زمستان گذشته را در ذهنمان تداعی کرد... اما آراز پسر کوچولوی فوق العاده ای بود و ثابت کرد که در هنگام مسافرت هم می توان به اعتماد کرد!

مادر جان. سه شنبه با پروفسور جلسه ای داشتم و انگار گوش شیطان کر، قرار بر این شده است که تا یکی دو هفته دیگر از تزم دفاع کنم. دلم شور می زند: دلهره دارم. نمی دانم از پسش بر می آیم یا نهو در حال حاضر فقط روی پایان نامه ام کار می کنم. برایم دعا کن عزیزم. مثل همیشه محتاج دعای تو هستم. اگر هم توانستی مادرم، بیا و کنارم باش.   

آراز کوچولو هم برای خودش مردی شده مادر جان، با دستش همه چیز را می گیرد و یا اینکه سعی می کند! کلی برای خودش آقا شده و قیافه عوض کرده. لباسهایی که برایش تهیه کرده بودم دیگر به تنش نمی رودو من منتظر تمام شدن درسم هستم تا با خیال راحت برایش خرید کنم. 

با پسرم: مرد کوچولویم! سال نو شده است و زمان هم. آنچه که یاد آوریش خوب است اینکه همیشه نمی توان زمان نویی داشت. حال که نوید یک سال دیگر را داری، بکوش تا از لحظه هایت بهترین استفاده را بکنی: زود قد بکش، قدمهای لرزانت را محکم کن، تجربه بیاموز و خوب فکر کن. تند تند بخند و در همان حال از زندگی ات لذت ببر و هرگز فراموش نکن که بی نهایت دوستت داریم.