کالیمرا*
هدیه تولد آتا محمد توی هواپیما به سرقت رفت. سفری که با آرزوی دیدار خوشید پرفروغ جنوب متولد شده بود، در اداره پلیس آلمان و کج دار و مریز بارانی تند و خاکستری دم واپسین را فرو داد....
رد شدن از مرز دو سالگی همیشه وحشتناک نیست! این اولین سفر هوایی پسرکم بود که راحتی داشتن صندلی شخصی نصیبش شده بود. گمانم به نحوی هوانوردی را همان طور که هست فهمید. هیجان انگیز، پر رمز و راز و آبستن خطری همیشگی! ما را به صدای موتور و اعلام بسته بودن کمربند متوجه می کرد و توضیح می خواست. در لحظه های اوج و فرود به شیوه آرازی خودش نگران بود. دسته های صندلی اش را می گرفت و سوال می کرد که چرا گیر کرده است!؟ (گمانم داشت به فشرده شدنش به نشستنگاهش اشاره می کرد). وقتی که سرمهماندار در حال تهیه گزارش دزدی بود، آراز یکی از خدمه طرح دوستی ریخت و عاقبت هم سر از کابین خلبان درآورد و مدتی با خلبان چاقالو و مهربان پرواز که مشغول خوردن قهوه بعد از پروازش بود گپ زد...
در این سفر شاید فرصت بیشتری داشتم برای دقیق شدن در زاد و رود آدم های سرزمین، در نگاه زیتونی و خلق و خوی تند همچون فلفل شان. آن چشم های آبیشان که در چهره های گندمگون و تفته از گرما می درخشید، آن موهای کاهی و سیاه که بانوی جام به دست مینویی کرت** را در اول نگاه به یاد می آورد، همان تن آسایی باورناپذیر که پیرزن های حوله بسته بر کمر را بر آن می داشت که با آرامش یکسانی از ریل تراموا و لب ساحل جزر زده عبور کنند.
زمان مغتمی داشتم برای نشستن در بهارخواب نقلی اتاق هتل و تماشای درخت هایی که انگشتان برگ نخلی شان در باد تب زده به هم بر می آمد، برای گوش سپردن به آوای بال زنجره ها یا "جی جی کی" ها که بر بیدهای مجنون لانه کرده بودند... برای قدم در زدن در ساحل آبی*** بهشت عدم.... تماشای شن بازی آراز و سنگ انداختنش به موجک های ریز، برای آشتی دادنش با دریای زود خشمی که از سه شاخه پوسیدون به هم بر می آمد؛ و این تا جایی ممکن می شد که حرکت تند آب در کار نباشد، وگرنه راضی نمی شد که به تغیر امواج تن بدهد، پسرک محتاط و عاقل و مومن-به-خود من. وقت داشتم برای غور دوباره در اساطیری که همه زندگی ام شیفته غیرقابل پیش بینی بودنشان بودم و مقایسه شان با مردمی که نیاکانشان سرایندگان این مجموعه ها بودند در هزارها سال پیش از میلاد مسیح... آتنای محافظ آتن، الهه عاقل، که با زره و کلاهخود از مغز پدرش متولد شد با زن دیوانه سخنرانی که در زمین بازی ملاقات کردیم، زئوس دمدمی مزاج و هوسران با مرد دستفروش کنار خیابان، هفاستیاس آهنگر و عزیز دردانه هرا با دربان هتل، آفرودیت اغواگر را با زن تخته-نرد باز ساحل گیلیفدا****. برای من زمانی فراهم و سخت مغتنم بود که از نیوشیدن صحنه افق لاجوردی آتن بنا شده بر نیم رخ صخره های استخوانی لذت ببرم.
اما آنچه دیدم...
۱. جای تعجب نیست اگر مثل هر توریست دیگری سر از آکروپلیس درآوردیم. هست؟ آوازه این سازه را سال ها پیش شنیده بودم و در وصف و مدحش خوانده و گرگیجه گرفته بودم. اصلا قصد ندارم جزییات باستانشانسی مبهوت کننده اش را اینجا بازگو کنم. نمی دانم چرا از دیدن آن ستونهای شکم دار معبد زئوس یا 6 مجسمه مشهور معبد ارکتئوم کمتر از آنچه که تصورش را داشتم لذت بردم. دلیلش شاید در گرمای 40 درجه پنهان بود و گرد و خاکی که همه جا زیر پایمان را می شست. شاید تعجبم از عدم بازسازی این سازه های بلند و بی نظیر بود که یکی از هفت بنای عجیب دنیاست.... انتظار داشتم بیش از آن داربست های پوسیده را ببینم آویخته بر پارتنون باشکوه! چرا ارکتئوم و مجسمه های بلند بالایش این چنین غریب و دور افتاده اند؟ آمفی تئاتر دینوسیس چرا اینقدر ویران است؟ پس نمایه زمینی المپ باشکوه کجاست؟ به جای تحسین تاسف عجیبی بر دلم نشست... شاید نباید ایده آلهای ذهنی ام را با خود می بردم. یا حداقل پسرکم جایی آن پایین جا می گذاشتم تا نیزه های گداخته آپولو (خدای آفتاب) گرمازده اش نکند و هیاهوی هزاران هزار توریست کلافه اش! از آن سه هکتاری که سالهاست دل باستانشناس ها و امثال مرا را آب کرده است، دو ساعت بیشتر نصیب ما نشد. هنوز هم کمی دلزده ام. اگر یکروز برگردم، در سیاهی یک شب زمستانی خواهد بود، جایی که یک توریست هم آن دور و برها نباشد. ساعتی خواهم نشست و فوج فوج ارواحی را تماشا خواهم کرد که بر این ویرانه های سر به فلک کشیده خدایگانی عبور می کنند.
آراز در کاخ ارکتئوم
۲. در برنامه سفرمان قصد بازدید از جایی بود که توصیفش در هیچ دفترچه راهنمای توریستی نیست. آخر مردم در یونان وقتشان را با سینماهای سه بعدی تلف نمی کنند. اما دلمان می خواست بزرگترین و مجهزترین سینمای سه بعدی دنیا را ببینیم: پلانتاریوم آتن را! گنبد آن که صفحه نمایشش با مساحت ۹۳۵ متر مربع رو به نیمکره تماشاگران آغوش می گشود چنان ابهتی در انسان ایجاد می کرد که ناخودآگاه نفس در سینه حبس و دست ها گرد دسته صندلی گره می شد. ما به احترام حضور پسر خردسالمان ، فیلم «شازده کوچولو» را انتخاب کردیم.... و شاید دست خدا در این کار بود، چرا که صحنه چند ثانیه ای سقوط هواپیما در ابتدای فیلم چنان هراسی در دلم افکند که گمان نمی کنم می توانستم بنشینم و انفجار یک ابرنواختر را در فیلم «ماجراجویی فضا» تماشا کنم بی آنکه از ترس افتادن نیمه جان شوم! پسرم هیجانی من تک تک صحنه ها را به صدای بلند توضیح می داد و حقیقت نمایی غول پیکر فریم ها را بی نهایت دوست داشت...تماشای شازده کوچولو بر آن گستره پهناور همه ما را به دنیا دیگری برد و خاطره خیلی خاصی از یونان برایمان به یادگار گذاشت. گمان نکنم هرگز صحنه سیاره آبی اش را با ده ها دهانه آتشفشانی فراموش کنم معلق در میان هزاران هزار ستاره چشمک زن و لذتی که از داشتن دست نگران پسرم بردم در نورهای رقصان. لذتی که این روزها خیلی کم دست می دهد....
۳. نشنال گاردنز یا باغ ملی آتن با زمین بازی بزرگش یک نصفه روز کامل را پر کرد. قدم زدیم، نان های بیاتمان را تعارف کبوترها کردیم، با درختان عظیم و استوایی رسته بر میانه اش عکس یادگاری گرفتیم. آراز صد بار از سرسره سرید، صدبار توی خاک و خل غلتید، صدبار هل داد و هل داده شد، داد زد، صخره های تزیینی را با سنگ هایش نشانه گرفت، با بزها و الاغ های پارک صحبت کرد و خیارش را برایشان پرت کرد و بعد تا صبح یک روند خوابید!
۴. سینتاگما همان جایی است که می گویند پیش از اینها باغ بزرگ مصفایی بوده و سقراط در آن در باره سرفصل های مختلف تفکر می کرده است. از آن باغ اما امروز یک میدان پرهمهمه به جا مانده است با ترافیک سنگین. نتوانستم جشمهایم را ببندم و شهود سقراط را تجربه کنم! به جایش در خیابان های سنگفرش اطراف قدمی زدیم و به کنسرت شبانه ای که جلوی پارلمان یونان بزگزار می شد و به خاطر کنترباس و ویلون گروه نوازنده اش سخت به مذاق پسرکمان خوش آمده بود گوش فرادادیم. با قطاری مسافری-توریستی که مردم را دور شهر می گرداند در پسکوچه های آتن گشتیم....
نمی توانم بگویم که هیچ حسرتی به دل ندارم از ندیدن هراکلیون کرت، موزه های نفیس آتن، جزیره میلوس، کتابخانه هادریان یا آرامگاه نیکوس کانتزاکیس نویسنده زوربای یونانی. اما پابند طلایی کوچولویم را که مرا به جای بازدید از موزه ها و مقبره ها و آثار باستانی به سرسره و تاب و الاکلنگ و باغ وحش می کشاند بیش از آن ارزشمند می شمارم که گله ای داشته باشم از این فرصت های غیرقابل تکرار. تماشای آن چشمان دل انگیز که از قایق-بادی سواری در استخر کودکان هتل غرق شعف بود، به هزار کاخ باکره ها که ندیدم می ارزید...
با پسرم: عزیز دلم، پیش میاید که از به سفر بردنت نقد می شوم. به عنوان یک مادر، خوب می دانم که سفر برای کودکی چون تو کار راحتی نیست. سفر یعنی به هم خوردن برنامه غذایی و خواب و بیداری. یعنی نشستن به مدتی طولانی در یک صندلی یک وجبی. سفر یعنی خستگی و دلتنگی برای اسباب بازی ها و خانه. اما من به جای ماندن در خانه و گلچین گلچین خرامیدن در آرامش ساده ای که خانه به همه آدم ها می دهد، تو را به این نابسامانی های جزیی مهمان می کنم. آخر دلم می خواهد با همین هزینه اندک که می پردازی فرصت نفس تازه کردن در رایحه سرزمین های نو را داشته باشی و شهپر بالهایت را به منقار تجربه های تازه بیارایی، برای ماجراجویی های فردایت. دوست دارم حس بویایی ات را مهمان شمیم های تازه کنی و طعم غذاهای تازه بیاید زیر دندانت. دلم می خواهد باانگشتان کنجکاوت سنبه های دنیایمان را بکاوی و لذت بردن از زیبایی های متفاوت را به تقریر تجربه بیاموزی....
* kalimera = good morning - καλημέρα
** تمدن مینویی در 2600 قبل از میلاد مسیح در جزیره کرت شکوفا شده و تا 1000 سال گل سرسبد مدیترانه بوده است تا زلزله ای مهیب از جا برمی کندشان. از ویژگی های عجیب این مردمان عدم اعتقاد آن ها به خدایان و زندگی بعد از مرگ بوده است. کرت نخستین جامعه شهرنشینی مدرن در اروپا بود.
*** در اروپا سواحل شنی از نظر سلامت آب و خاک و به وسیله رنگ درجه بندی می شوند. سواحل آبی رنگ در رده نخست قرار دارند. یونان بیشترین تعداد پرچم های آبی را در خاک خود دارد.
**** Glyfada beach یکی از زیباترین و لوکس ترین سواحل آتن به زعم آتنی ها.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.