در آرزوی همدم

آقای راسل را با افتخار و یکی دو چندک ترس ته دل خدمتتان معرفی می کنم.

***

قضیه از این جا شروع شد که پسر کوچولوی ما بهانه داشتن یک اسب را گرفت، اسبی با یک کره اسب که «تازه بشود سوارش شد و رفت مسافرت». یک جورهایی شاید بشود گفت تقصیر «دیه گو»* بود برای کاشتن دانه چنین آرزویی در دل او که حالا خودش را به غیر از «بت من» و «اسپایدرمن»، در فردای بزرگ شدنش Dieren verzorger** می بیند.

***

کوچولویی که پسر ما باشد یا بهانه چیزی را نمی گیرد یا اگر گرفت هیچ جوری نمی شود این خواسته را از او گرفت. هنوز هم اسب جایگاه ویژه ای در آرزوهای پسرک دارد، اینکه آخر و عاقبت آرزو و پیامدهای آن چه خواهد بود خدا داند. اما این اسب برای پسر ما حیوان خانگی نشد که نشد. 

***

بعد نوبت سگ و موش و گربه و فیل شد و حتی کار به خواهر کوچولو و برادر بزرگ رسید که هیچ کدام از این خواسته ها محقق نشد. به هرکدام از موجودات سر و روی افسرده و لب و لوچه آویخته و اشک های درشت را اضافه کنید و عذاب وجدان مادرانه را و بچشید آش پخته خانه ما را. 

***

شکر خدا برای تخیلی که دارد و خلاقیت که یکی از صفت های بارز اوست و عاقبت این راه حل عجیب و غریب که پیدا کرد. راه حلش مراقبت از یک حیوان خانگی بود که مراقبت روزانه و غذای مخصوص و واکسن و حمام نخواهد، قفس نداشته باشد و انقدر کوچولو باشد که در خانه ما جا بگیرد. چنین حیوان خانگی خودکفا را شاید بگویید که کیست که نخواهد. احتمالا حق با شماست، در این حالت، اگر شما عنکبوت دوست داشتید و خواستید، خلاصه رودروایسی نکنید. 

***

و این طور بود و هست که راسل وارد خانه ما شد. راسل یه جایی درست پشت پنجره پذیرایی تار تنیده است و شکم برآمده نخودی هم دارد که شاید یک دلیلش مگس و مورچه هایی مرده ای باشد که آراز برایش پیدا می کند و به خوردش می دهد. پدر بزرگ و پدر و عمه هم که دارد که این ور و آنور خانه تار تنیده اند و البته تحت حمایت همه جانبه حافظ کوچولوی محیط زیست قرار دارند و وای به روزی که یک تار مو از مژه های یک چشم از آن هشت تا چشم قلنبه شان کم شود! 

***

طفلک مامان لیلی که دچار آراخنا فوبیا است و نمی داند باید برای تماشای صحنه های عنکبوت نوازی پسرکش دندان روی جگر بگذارد، یا گریه کند به حال خودش که قرار است با یک لشکر عنکبوت (فک و فامیل آقای راسل که بر تخم چشممان جا دارند) زندگی مسالمت آمیز شروع کند.

* Diego: شخصیت یک سری کارتونی به اسم «برو دیه گو برو» که محبوب دل آراز است.

** Dieren verzorger: مراقب کننده حیوانات، این نزدیک ترین اسمی است که برای این شغل پیدا کردم، یعنی کسی که مراقب و مواظب حیوانات است یا به نوعی بشود گفت جنگلبان. 

بی عنوان

هنوز زنده ام. راه می روم، نگاه می کنم و نفس می کشم. زیبایی نهفته در دنیا هرروز شگفت زده ام می کند. از خودم می پرسم چطور وقتی قلب آدمی لبریز از غم است هنوز دنیا می تواند اینقدر با شکوه باشد. 

***

این روزها به نحو دردناکی یادآور خاطرات هولناک هفت سال پیشند، که در تک تک روزهای بی آفتابش، وقتی که دست های یخزده در جیب به دنبال متروها می دویدم و در خیابان های برفالود رو به دانشکده سوت و کور شمالی سرگیجه زنان راه می رفتم از خودم می پرسیدم که آدم ها چطور می توانند شاد باشند؟ آیا خودشان می دانند که شادند؟ آیا شادی را که اینچنین از آن سرشارند می شناسند؟ 

آن روزها زندگی چنان بود که می دانستم اگر حتی یک لحظه جا بمانم (برای ریختن یک قطره اشک یا تقسیم دردی که ذره ذره نابودم می کرد با دیگران)، بی شک از قافله زندگی جا خواهم ماند، خواهم مرد. و در نهایت اعتراف می کنم که نه جسارت و شجاعت، که ترس از افتادن و هرگز پا نشدن بود که مرا از گذرگاه ترسناک زندگی عبور داد. ترس از مرگ بود که به من جرات زندگی داد... 

***

جهان به آرامی چنان گشت که امروز آمد و سرنوشتم چنان بود که به من گفته اند یکبار دیگر باید هفت سال قبل را زندگی کنم. بای ذنب؟ این را با اندوه از خودم می پرسم: بی جواب.

***

باز هم بیدارم از خواب گران، و از خودم می پرسم که آدم ها چه می دانند از درد؟ و زندگی سطحی بی موج و غرغرهاشان بابت هیچ و زیر و رو شدنشان از بالا و پایین های کوچک روزمره چنان منقلبم می کند که قلبم از درد زوزه می کشد. 

*** 

خودم را تسلی می دهم. که رنج بردن را هم انسان می آموزد. به خودم می گویم که اگر آدم هایی که می بینم توان کوچکترین ناملایمات زندگی را ندارند، نه از جاگیری اندک ظرف روحی شان که از نازموده بودنشان در آزمون زندگی است، چون ندیده اند و نچشیده اند، چون نمی دانند. چنین آرزویی برایشان ندارم. این درسی است که نمره قبولی گرفتن از آن را برای هیچ موجود زنده ای نمی خواهم. اما لاجرم آنها که بر این نیمکت ها ننشسته و کف پاشان از چوب فلک دریده نشده است، البته از سنگریزه هایی که بر کفششان می رود خواهند نالید؛ که لیلی مبادا آدم ها را برای دردهای ندیده شان به دیده تحقیر بنگری، وقتی آرزوی درد کشیدنشان را هرگز نداری. آخ لیلی، بگذرد این هم. بگذرد.

***

زندگی می گذرد. بهترم. شوک بزرگ در گذرش روحم را روفته ولیکن رفته است. دوباره به دور خودم پیله ای تنیده ام. دعا می کنم. مطالعه می کنم. به دنبال راه حل هستم. حتی تلاش می کنم گاهی رنج ها را فراموش کنم -فرض کنیم که بزدلانه باشد، اما برای ادامه مبارزه تن به تن باید لحظه هایی معدود شمشیر از کف نهاد - گاهی هم دنیا را نگاه می کنم و به بی کرانگی جاودانه اش رشک می برم که با اینهمه درد درون، هنوز اینچنین فریبا است.