هنوز زنده ام. راه می روم، نگاه می کنم و نفس می کشم. زیبایی نهفته در دنیا هرروز شگفت زده ام می کند. از خودم می پرسم چطور وقتی قلب آدمی لبریز از غم است هنوز دنیا می تواند اینقدر با شکوه باشد. 

***

این روزها به نحو دردناکی یادآور خاطرات هولناک هفت سال پیشند، که در تک تک روزهای بی آفتابش، وقتی که دست های یخزده در جیب به دنبال متروها می دویدم و در خیابان های برفالود رو به دانشکده سوت و کور شمالی سرگیجه زنان راه می رفتم از خودم می پرسیدم که آدم ها چطور می توانند شاد باشند؟ آیا خودشان می دانند که شادند؟ آیا شادی را که اینچنین از آن سرشارند می شناسند؟ 

آن روزها زندگی چنان بود که می دانستم اگر حتی یک لحظه جا بمانم (برای ریختن یک قطره اشک یا تقسیم دردی که ذره ذره نابودم می کرد با دیگران)، بی شک از قافله زندگی جا خواهم ماند، خواهم مرد. و در نهایت اعتراف می کنم که نه جسارت و شجاعت، که ترس از افتادن و هرگز پا نشدن بود که مرا از گذرگاه ترسناک زندگی عبور داد. ترس از مرگ بود که به من جرات زندگی داد... 

***

جهان به آرامی چنان گشت که امروز آمد و سرنوشتم چنان بود که به من گفته اند یکبار دیگر باید هفت سال قبل را زندگی کنم. بای ذنب؟ این را با اندوه از خودم می پرسم: بی جواب.

***

باز هم بیدارم از خواب گران، و از خودم می پرسم که آدم ها چه می دانند از درد؟ و زندگی سطحی بی موج و غرغرهاشان بابت هیچ و زیر و رو شدنشان از بالا و پایین های کوچک روزمره چنان منقلبم می کند که قلبم از درد زوزه می کشد. 

*** 

خودم را تسلی می دهم. که رنج بردن را هم انسان می آموزد. به خودم می گویم که اگر آدم هایی که می بینم توان کوچکترین ناملایمات زندگی را ندارند، نه از جاگیری اندک ظرف روحی شان که از نازموده بودنشان در آزمون زندگی است، چون ندیده اند و نچشیده اند، چون نمی دانند. چنین آرزویی برایشان ندارم. این درسی است که نمره قبولی گرفتن از آن را برای هیچ موجود زنده ای نمی خواهم. اما لاجرم آنها که بر این نیمکت ها ننشسته و کف پاشان از چوب فلک دریده نشده است، البته از سنگریزه هایی که بر کفششان می رود خواهند نالید؛ که لیلی مبادا آدم ها را برای دردهای ندیده شان به دیده تحقیر بنگری، وقتی آرزوی درد کشیدنشان را هرگز نداری. آخ لیلی، بگذرد این هم. بگذرد.

***

زندگی می گذرد. بهترم. شوک بزرگ در گذرش روحم را روفته ولیکن رفته است. دوباره به دور خودم پیله ای تنیده ام. دعا می کنم. مطالعه می کنم. به دنبال راه حل هستم. حتی تلاش می کنم گاهی رنج ها را فراموش کنم -فرض کنیم که بزدلانه باشد، اما برای ادامه مبارزه تن به تن باید لحظه هایی معدود شمشیر از کف نهاد - گاهی هم دنیا را نگاه می کنم و به بی کرانگی جاودانه اش رشک می برم که با اینهمه درد درون، هنوز اینچنین فریبا است.