پيغــــام  آشنـــا*

آرازم در ایران سه ساله شد.

یکی از هدیه های تولدش یک جعبه مقوایی بزرگ بود. از آن جعبه هایی که انگار سینه آرامشان را رازی عمیق پر می کند. بازش کردیم و ذوق کردیم. خندیدیم و به هم نشانشان دادیم. آنهمه کتاب؟ باورم نمی شد برای اینهمه خوشبختی نامنتظر. گیریم جنسش از کاغذ باشد. برای دیدن این مجموعه نفیس از کتاب های خوب، روزها زمان لازم داشتم و هفت جفت کفش آهنی و هفت عصای آهنی* که کجا اینهمه را داشتم در آن چند هفته خیلی کوتاه؟

این کتاب ها همراه چندین هدیه کتابی دیگر از دوستان دوست داشتنی دیگر (خدا را شکر پسرم برای دوستانت!) امروز میهمان ارجمند طبقه دوم کتابخانه سفید آرازند، گوش تا گوش. این کتاب ها از این سر هفته تا آن سر هفته بارها به گوشه گوشه خانه سفر می کنند و خوانده می شوند. نوازش می شوند و با انگشتان کوچک توانا و علاقمندی ورق می خورند. دوست داشته می شوند و بردبارانه عاشق کوچولوی سه و نیم ساله شان را می پذیرند. خرچنگ، خروس و گربه سوتیف در اتاق ها رژه می روند. شب ها با کانگوروی آبی غصه می خوریم و دوشادوش مورچه خوار برای شیر نقشه می کشیم. از قورباغه و وزغ دوستی را می آموزیم و با الفی اتکینز همانند سازی می کنیم. هنوز هم گاهی که سرکی به اتاق پسرم می کشم، بی نوازش عطف کتابها از کنارشان نمی گذرم. به یادم می آوردند که واژه های پارسی هم جایی در خاطره های کودکی پسرک خواهند داشت، سالهایی که پس امروز می آیند. انگار این مجلد ها جز کلمه ها، سرشارند از لطف دوستانی که دلم هوایی شان می شود، در این تابستان ابری.

* از هرچه می رود سخن دوست خوشتر است --- پیغام آشنا نفس روح پرور است : سعدی شیرین سخن

** افسانه های آذربایجان اثر صم-د به-رنگی: کنایه از اراده خلل ناپذیر برای جستجوی طولانی مدت.

پر باز کن!

سال ها قبل کتابی خواندم به اسم المپیک کهکشان ها اثر آیزاک آسیموف نویسنده طلایی دوران نوجوانی ام.

در «المپیک کهکشانها» صدها سال دیگر بر جهان امروز گذشته و توانایی بشر به جایی رسیده است که در آن می شود علوم را به صورت سیگنال های الکترونیکی و در مدت زمان کوتاهی بر مغز کودکان پیاده کرد. یک روز خاص در هر سال بچه های هفت ساله را یکجا جمع می کنند و با گرفتن سیگنال های مغزی مشخص می کنند که هرکدام برای چه علمی مناسب ترند و بعد آن دانش بر مغزشان پیاده می شود... این بچه ها در سال های آینده مراحل تکمیلی و مهارتی مربوط به علم خود را یاد می گیرند و در زمینه کاری خود تا متخصصانی خبره می شوند. هر چند سال یکبار مسابقه ای به اسم المپیک کهکشانی در میان سیاره های مسکونی راه شیری برگزار می شود و جوانان ماهر در علوم گوناگون با هم رقابت می کنند. هریک که بتواند بالاترین امتیاز را کسب کند برای کار و زندگی به کرات دیگر سفر می کند. داستان از هفت سالگی شخصیت اصلی شروع می شود (بگیرید «تونی»). در همان روز به تونی گفته می شود که ذهنش برای هیچ کدام از علوم پیش بینی شده قابل استفاده نیست بنابراین نمی تواند در هیچ حرفه ای متخصص شود. تونی تا سال ها در خانه ای که برای چنین آدم هایی پیش بینی شده است زندگی می کند.... بین آدم هایی که «مناسب» نیستند. آدم هایی که در قالب های پیش ساخته جامعه خود نمی گنجند. آدم هایی که رانده شده، افسرده و تنها هستند با وجود همه امکاناتی که در آن خانه ها برایشان مهیا است. در یکی از دوره های المپیک کهکشانی، تونی از شلوغی شهر استفاده می کند و می گریزد، چون حس می کند که هیچ کم از آدم های دیگر که در مسابقه شرکت می کنند ندارد، چون دلش می خواهد به آرزوی بزرگش برسد که شرکت در یکی از این مسابقه های کذایی است..... دوستانش به او می خندند..... و پلیس روز آینده دستگیرش می کند. می برندش پیش کسی که مسئول مسابقه هاست. مرد می گوید:

- تونی، آیا هرگز فکر کرده ای که چه کسی این علم ها را دسته بندی می کند؟ چه کسی می سازدشان؟ چه کسی این علم را تولید می کند و پیش می برد؟ چه کسی المپیک کهکشان ها را برگزار می کند؟ آدم هایی مثل تو! بله. تو برای هیچ کدام از این بسته های ذهنی آماده نبودی. تو باهوش تر از آن بودی که بشود در این چهارچوب ها گنجاندت. ما چنین آدم هایی را برمی گزینیم و از آن ها نگهداری می کنیم. تا آن روز که به خودشان ثابت شود که نیروی روانی لازم برای حمایت از چنین نبوغی را در خود دارند. روز تو رسیده است تونی. به دنیای دانشمندان نابغه خوش آمدی!

پسر من!

هنوز هم آن لرزه ای را که بعد از خواندن این کتاب به جانم افتاد از یاد نبرده ام.

آن مرز ناپدیداری که انسان های توانا را از دیگران جدا می کند بهره هوشی شان نیست، اراده آن هاست. تلاش پایان ناپذیرشان است در گریختن از روزمرگی هولناکی که همچون گرداب پیش پای همه دهان گشوده است. خواسته شان است برای جا نگرفتن در تعریف های پیش از آن. انرژی بی نهایتشان است در شکستن سد کلفت قضاوت و تعبیر مردم . جسارت آنهاست در پیش گرفتن راهی که دیگران هرگز نرفته اند. پسرکم، خسته مشو! بال هایت را دریاب عزیزم، آسمان متعلق به کسی است که دل پرواز داشته باشد!

گمشده، پيدا شد

در راستای این پست رفتیم و عضو کتابخانه کوچولوی شهرمان شدیم.

يك فضاي محدود با قفسه هاي چوبي از بقيه كتابخانه جدا شده و محيط دوست داشتني دلپذيري براي مطالعه كودكان پديد آورده است. يك عالمه پنجره آفتابگير خندان، تاب و سرسره و الاكلنگ براي فضاهاي سرپوشيده، چند نيمكت و مبل و صندلي راحتي براي لميدن،‌ يك ميز با پايه هايي به شكل پاي دايناسور و يك جعبه مداد رنگي براي نقاشي، چند برگ كاغذ رنگ آميزي، چند دستگاه كامپيوتر و بند و بساط مربوط به آن و البته هزاران كتاب در شكل و رنگ و طرح مختلف. نحوه چينش كتاب ها يك فرق اساسي با مال بزرگترها دارد: به جاي عطف جلد آنها رو به بيننده است. براي جذب نگاه و علاقه خردسال ها اين روش هوشمندانه اي نيست؟

پي نوشت۱: مدتي است كه مطالبي توي ذهنم دارم براي نوشتن. مهم هستند و بايد نوشته شوند. هرچقدر عجله مي كنم نوبتشان نمي رسد... زود زود مي نويسم بلكه حق همه را به جا آورده باشم. شنيده بودم بعضي ها دچار يبو*ست ذهني مي شوند... نكند من هم رودل فكري گرفته باشم! 

پي نوشت۲: دليل بازگويي بعضي از مطالب پراكندن بذر ايده ها و افكار جديد در دل خواننده ها است و هيچ دليل ديگري ندارد.

با پسرم: يكي از دندان هاي جلويي ات گم شده بود. گمانم چهار دندان آسياي قلدري كه دارند هن و هن كنان از راه مي رسند حق اين نيش كوچولو را خورده بودند. اين طوري خنده هاي نمكينت از سوراخي كه سمت پايين و جلوي دهانت ايجاد شده بود هرز مي رفت! اين دندان ديروز سر و كله اش پيدا شد. مثل همه دندانهاي نوزاد فقط يك نيم سايه بيرنگ است كه نظم صورتي لثه ات را به هم مي زند. اين دندان دوازدهمي درست روزي آمد كه من دندان عقلم را كشيدم. من و تو غر مي زديم و بابايي صبورانه تحملمان مي كرد! در كشاكش آن درد بي امان با خودم فكر مي كردم كه چه نمايش نماديني از اين بحث ظريف كه تو بخشي از مني: دنداني از من به واسطه تغذيه تو از پس انداز كلسيم بدنم مي ميرد و همان كلسيم ذخيره در تو به شكل دندان تازه اي پديدار مي شود. بخواهي يا نه، جزيي از من در توست: مثل همان دندان عقلي كه پس از دگرديسي به شكل نيش گمشده ات درآمد. بخواهي يا نه من در توام. در تو خواهم ماند و در تو جاودانه خواهم شد. گيريم هرگز اين را نداني... چقدر كه من ديوانه وار تو هستم!

از من مباش غافل، من یار مهربانم

كتاب قديمي ترين ابزار بشر است براي ترويج علم و آگاهي و مادر تمام رسانه ها محسوب مي شود. كتابخواني براي تخيل كودكان بستر مناسبي فراهم مي كند و باعث مي شود كه يادگيري و علم آموزي در بزرگسالي براي او لذت بخش شود. از اين نظر كتاب با ابزار تك بعدي همچون رايانه و تلويزيون قابل مقايسه نيست. اما براي ایجاد و بارور کردن عشق به خواندن، كتاب هاي خوبی لازم است تا همزمان با توجه و سرمایه گزاری معنوی، زمينه را براي ايجاد و گسترش این علاقه فراهم كند. به دنبال پست هاي مناسب و موثر "شازده کوچولو، قسمت اول"، "شازده کوچولو، قسمت دوم"، "شازده کوچولو، قسمت سوم"، "نورا کوچولو"، "من و پسرم" و "آرتینا" و یکی از پست های آخر "دونه" من هم مي خواهم در مورد كتاب هايي صحبت كنم كه رفيق هاي شفيق پسرم هستند، بي اغراق.

  •  اولین کتابی که آراز به صورت فعال و خود خواسته و با علاقه در خواندن آن شرکت کرد کتاب "ببین چه نرمه موهام" بود از سری کتاب های "حس می کنم، لمس می کنم و می گویم"با شعرهای "ر.م.تیرداد" انتشارات تولد. اين كتاب در ده ماهگی شروع خوبي را برايمان متصور كرد. کتاب را ورق می زد و از لمس پوست حیوانات مختلف به وجد می آمد. این مجموعه همچنین به نوعی سرآغاز علاقه پایان ناپذیر او بود به حیوانات. سایر کتاب های این سری مثل "پیشی پیشی جان چه نازی" و "پرهام لطیف و نازه" در کتابخانه آراز وجود دارد. پای شعرها گاهی از نظر وزنی می لنگد و صحافی کتاب ها نامرغوب است ولی خلاقیت به کار رفته به نداشته هایش می چربد.
  • سری کتاب های "می می نی" نوشته "ناصر کشاورز" اولین جلدها هدیه بسیار ارزنده ای بود از طرف مانی کوچولوی دوست داشتنی و سری آن در سفر اخیرمان به ایران تا جایی که ممکن بود کامل شد. همزمان با سالگرد یکسالگی خواندن این کتاب ها را آغاز کردیم و نظر آراز به سرعت به نوشته های آهنگین و منظوم آن جلب شد. با توجه به اینکه زبان نوشته ها فارسی است، از دقت و علاقه ای که به این داستان ها نشان می دهد متعجبم (گرچه سعی می کنیم به نحوی همگام با شعر فارسي موضوع داستان را برایش توضیح دهیم). تصویر سازی این کتاب ها به نظرم بهتر از این هم می توانست باشد. ولی نظم رسا و ساده آن که در مجموع قابل قبول است و از نظر ادبی هم کم اشکال است، این نارسایی را کمرنگ می کند. اگرچه مثل بیشتر کتاب هاي وطني داستان ها روند قابل قبولی ندارند و معمولا با نصیحت های و اخم و تخم های مادرانه به پایان می رسند ولی من این کتاب ها را با کمی دست کاری دوست دارم.
  • آراز کوچولو مجموعه قابل توجهی از کارت کتاب های آموزشی دارد از انتشارات مختلف. کارت کتاب ها مجموعه هايي هستند که در هر صفحه از آنها یک شی، عدد، مفهوم یا رنگ وجود دارد همراه با اسم شی و توضیحات احتمالی. این کتاب ها به کودک کمک می کنند تا شکل ظاهری یک نوشته را به تصویر آن شی یا مفهوم پیوند بدهد. کارت کتاب ها زمینه ساز یادگیری خواندن و نوشتن در سال های بعد هستند. مجموعه حیوانات، اشیا و مفاهیم را آراز خیلی دوست دارد و گاهی خودش کتاب ها را ورق می زند و با دیدن میوه ها به به و چه چه می کند!
  • یک مجموعه کتاب چند صد تایی هم از من به آراز ارث رسیده است. با اینکه بعضی از مفاهیم آنها کهنه شده و شاید به درد نخور باشد به دلایل نامشخصی آراز علاقه مفرطی به این کتاب ها رسانده است. بعد از سالها خدمت صادقانه ای که اين دوستان بي زبان به من کرده اند حالا كمر به خدمت پسرم بسته اند و در دست های کوچکش جان دوباره می گیرند. کتاب هایی مثل "حساب مصور"، "مجموعه داستانهای من و بابام" نوشته "اریش ازر"، "حیوانات در جنگل" و ...
  • کتاب هایی که مجموعه ای هستند ولی یا همه شان خریداری نشده اند، يا اينكه همه آنها به درد آراز نمی خورده اند، یا به عنوان پیش قراول محک فراهم شده اند. کتاب هایی مثل "مامان بیا جیش دارم" نوشته "شکوه قاسم نیا"، "آموزش شمارش عددها" نوشته "شادی بیضایی" و ...

از کتاب های بیگانه به نیکی یاد می کنم چون تمام مشخصات کتاب هاي خوب را دارند. تصویر سازی جالب و کار روانشناسی برجسته در زمینه کودک.  

  • "مجموعه داستان های آنا" نوشته "کاتلین آمنات". ما اسم شخصیت اصلی را به پیتر تغییر داده ایم تا پسرمان را بیش از این در مورد اسم هایی که با الف شروع می شوند سردرگم نکرده باشیم. پیتر کارهای معمولی روزمره را انجام می دهد و هر کتاب آن مثل برشی از زندگی است. پيتر در يكي از داستان ها به حمام مي رود و در داستان ديگر براي خوابيدن آماده مي شود و ... یک صفحه به نقاشي و صفحه روبروي آن به توضيح يك يا نهايتا دو جمله اي اختصاص يافته است.
  • كتاب هاي الكترونيكي. اين كتاب ها با فشار تكمه اي به صورت خودكار شروع به كار مي كنند و شعر مربوط به هر صفحه خوانده مي شود. آراز اين كتاب ها را خيلي دوست دارد. گرچه به نظر من بيشتر در رده بندي اسباب بازي قرار مي گيرد تا كتاب و مزاياي كتاب را هم ندارد ولي روي هم رفته تنوع جالبي است.
  • كتب قايم موشك: اين كتاب ها حاوي كلك هايي هستند تا كودك را هرچه بيشتر وارد ماجراي داستان كنند. مثلا در كتاب "پاپي به گردش مي رود" نوشته "كلر دو" يك سگ به دنيال حيوانات مختلف مي گردد. هر صفحه در داخل خود يك تاي اضافی دارد كه آراز آن تا را ورق مي زند و حيوان مورد نظر را پيدا مي كند. كلي هم از تشويق هايي كه بابت اين كشف مي كنيم مشعوف مي شود. در صفحه آخر هم يك آينه كار گذاشته شده و آراز خودش را پيدا مي كند هيجان زده مي شود! یا در کتاب "زمانی که استر هاسه آمد" یک خرگوش به کمک دوستانش تخم مرغ ها را رنگ کرده و در جاهای مختلف خانه مخفی می کند. آراز این جاهای مخفی را خوب یاد گرفته و با باز کردن در کابینت و یخچال و گاز (که داخل کتاب تعبیه شده) تخم مرغ های گمشده را پیدا می کند.

برای ایجاد علاقه به کتاب در کودک نکات زیر را مفید دیدم:

  1. کتاب بخوانید و اجازه بدهید کودک شما در هنگام مطالعه کتاب ببیند. البته اگر با مورد ۶ در تضاد نبود...
  2. زمانی از روز را به خواندن کتاب همراه با کودک اختصاص دهید. در بقیه مواقع روز هم کتاب خواندن می تواند یک سرگرمی مفید باشد: در اتوبوس، حمام و مهمانی. به همین دلیل هم هست که من و محمد چشم بسته همه کتاب ها را از حفظیم... چقدر دلم برای روزهایی که رباعیات خیام می خواندم تنگ شده!
  3. در هنگاه خواندن فرزندتان را در آغوش بگیرید. به زودی او کتاب را با آغوش گرم شما و مهر و محبت بی پایانتان مرتبط خواهد دانست: گاهی می شود که ما می دویم و آراز کتاب به دست تعقیبمان می کند!
  4. کتابخوانی را به یک فعالیت سرگرم کننده تبدیل کنید. صدای شخصیت ها را تقلید کنید و همراه با داستان کتاب احساسات مرتبط را نشان دهید: بخندید یا هیجان زده شوید. پسرم همه حس شخصیت های داستانی را به خود می گیرد... پيش آمده كه به شنیدن صدای گریه اش هراسان دنبالش گشته ام و در حال تقليد از ميو ستاره گريان پيدايش كرده ام!
  5. بخشی از اتاق کودک یا کتابخانه خودتان را به کتابهای کودکانه اختصاص دهید. این فضا باید در دسترس کودک و متناسب با قد او باشد. در اتاق آراز چنین محلی وجود دارد. فقط کتاب هایش شب به شب به این مکان می آیند و سایر مواقع همه جای خانه پراکنده اند.
  6. اجازه بدهید گاهی کتابها را پاره کند! این بخشی از رشد او محسوب می شود. به زودی و با راهنمایی های به موقع شما خواهد دانست که گوش کردن به داستان ها و شعرها جذاب تر است.
  7. خواندن قصه را با بازی سه بعدی در هم بیامیزید. گاهی داستان کتاب را به صورت تئاتر با عروسک ها برای مخاطب دقیق و کوچولوی خود بازی کنید.

پی نوشت: لطفا اگر برای بچه هایتان کتاب می خوانید و کتاب خوبی می شناسید ما را هم بی نصیب نگذارید و دعوت مامان آرمان عزیز را برای معرفی کتاب های مناسب لبیک بگویید.

با پسرم: در آزمایشگاه مشغول نت برداری بودم از پروسه انجام یکی از آزمایش ها، که یکی از همکارانم نگاهش افتاد به دفترچه یادداشت و نحوه نگارشم. خندید و گفت: "That is a stupid way for writing!". پسرم راستش اینکه از راست به چپ نوشتن احمقانه هست یا نه مطمئن نیستم ولی مطمئنم نگرش ما به جهان از ما یک احمق واقعی می سازد اگر روش دیگران را فقط به این دلیل که از با روش ما فرق دارد نپذیریم و نادرست بپنداریم . چقدر انسان شایسته ترحمی خواهیم بود اگر ذهنمان را این چنین به روی دنیا، رسوم، سنن و راه حل هابش ببندیم. پسرم بلند نظر باش و پنجره فکرت را به روی هوای تازه جهان بگشا. باشد که رستگار شوی.    

امانتدار آينده

مادرم!

کتاب "تاریخ مشروطه" احمد کسروی را تمام کردم. نیمه شب است و از فراز دریا موجی از گرمای تازه نفس می رسد و با نمی سنگین از لای پنجره به درون می خزد. نشسته ام کنار آراز قهرمان و اشکهایم دانه دانه روی روی لحاف چهار خانه اش می ریزد: بی امان و خروشان!

انگار نه صد سال قبل که همین دیروز است...  صحنه ها رژه می روند از برابر چشمانم: محمدعلی شاه روسیه را برگُرد ایران سوار کرده و قزاق های روس را واداشته است که نمایندگان مجلس مشروطه را بگیرند. لیاخوف لابلای فوج فوج سرباز روس می گردد و فرمان حمله می دهد. نمایندگان پناه گرفته را مو می کنند و در سیاهچال سیاست می کنند. علی اکبر دهخدا، امیر حشمت، ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل را برهنه و آزار دیده، با زنجیری به گردن در باغشاه می گردانند... خون مشروطه خواهان، مبارزان و آزادی طلبان را مباح و چاپیدن دارایی شان را ممکن اعلام کرده اند! دوم تیرماه است... زمین از خون نمایندگان مجلس و مدیران روزنامه ها تفتیده است... باقیمانده مجلسی ها به کنسولگری انگلیس پناهنده شده اند و به زودی به اروپا فرار خواهند کرد... طنابی به گردن مدیران روزنامه های حبل المتین و صور اسرافیل می بندند و از دو سو می کشند تا از دهانشان خون فواره بزند... به جرم واگویی حقیقت، به جرم شعر سرایی در مدح آزادی! تنها رشت و تبریز مقاومت می کنند، در سراسر ایران که از ترس کبک وار سر در زیر برف کرده اند، ستارخان با مردم کوچه و بازار محله امیرخیزی در برابر استبداد قاجاری محمد علی میرزا قد علم می کنند...

مادرم، چه برسرم آمده؟ به مادر ملک المتکلمین و ستار خان و حسین خان فکر می کنم. به اینکه  چطور پسرهاشان را در نوزادی شیرینشان در آغوش می گرفته اند و به شیوه خودشان به آنهاعشق می ورزیده اند. برایشان سوپ درست می کرده اند و وقتی بغض می کرده اند قربان صدقه شان می رفته اند. به این که با اولین کلمه ای که گفته اند، مادرها چه شادی ها کرده اند و تا در گهواره بوده اند برایشان واگو کرده اند که انسان بی آزادی اش یعنی هیچ. حتی کلمه ای هم از آنها در کتابی که خواندم، البته نبود. اما در قالب ملك المتكلمين آن روزنامه نگار توانا که تا دم مرگ هم از آزادیخواهی اش کوتاه نیامد حضور داشتند، در عکس سیاه و سفید ستارخان هم بودند (با آن کلاه فدایی و سبیل های چخماقی اش). در مقاله های "ناله ملت" هم گويي نقش مي بستند. این مادرها چگونه از مرگ فرزندانشان باخبر شده بودند؟ چطور فهمیده بودند که درسهایی که برای تحقق آرمانشهر در گوش پسرهاشان نجوا کرده اند آنان را به دام مرگی خونین کشانده است... 

به مادر محمدعلي ميرزا مي انديشم و مادر رحيم خان راهزن و مادران آن قزاقهايي كه مردان آزادي را سلاخي كردند. آن مادران هم لابد راه مشابهي طي كرده بودند! شايد به تفنگ چوبي كه پسرهاشان داشته اند مي خنديده اند و از قلوه كن شدن سر زانوهاشان غصه مي خورده اند. آنها چطور تاب آورده بودند اين را كه جگر گوشه شان باني مرگ و نيستي و دژخيمي باشد؟ 

تو بهتر از هرکسی می دانی انسانها دو دسته اند مادر من! آنها که مادرند (يا پدر) و آنها که نیستند! (هرکسی که صاحب فرزند شده باشد به گمانم نمی شود گفت که حتما مادر یا پدر است و می شناسم کسانی را که بی آنکه به معنی فیزیکی آن بچه دار شده باشند مادر و پدر هستند گرچه اين بحثي كاملا سوا است). مثل دری است که از آن رد می شوی و راه برگشتی نداری از آن. همان طور که کسی که عاشق شد می فهمد که زندگی پیش از عشقش مردگی بوده است. مادر که می شوی دیگر همه دنیا را زیر بال و پر داری. مادر (يا پدر) که می شوی ديگر نمي شود كه نباشي. زاينده همه خوبی ها و بدی ها می شوی. عاشق مي شوي. مي فهمي! مسئول می شوی. نه فقط مسئول گل خودت که مسئول گلستان جهان.

من اینجا نشسته ام و گريه مي كنم و کوچولوی من، رویا-مست است؛ غرق شده در انبوه گوسفندهای روی پیژامه و خوش خوشان خواب فردا را می بیند بي آنكه بداند با حضور كوچكش شانه هاي مرا از بار مرد افكني آكنده است: منم كه بار جهان را به دوش مي كشم! اين منم كه قرار است ستار خاني ديگر يا شاپشالي ديگر به آينده تحويل بدهم!

آسمان بار امانت نتوانست كشيد        قرعه فال به نام من ديوانه زدند

من اشک می ریزم چون منم باني آن همه مرگ و شكنجه اي كه خواندم و منم زاينده آنهمه شهامتي كه از شيرمردان و شيرزنان مشروطه عيان شد: گيريم كه آنچه من در دامان دارم فردا به ظهور خواهد رسيد و دانه اي كه من پرورده ام فردا به سان گلي يا كاكتوسي خواهد باليد! خدايا من مادرم! 

مامان! تو دانستي ولي پسرم حتي حدس هم نمي زند كه در روح من چه ها مي گذرد. آسمان شبانگاهي به صبح تن در مي دهد و آراز در خواب، بي حتي يك دندان مي خندد. اشكهايم را پاك مي كنم. خنده اش طعم عسل مي دهد... مي داني كه چه مي گويم! آخر تو هم مادري...

پی نوشت: وبلاگ غذا برای کودکان (نی نی به به) راه اندازی شد.