مادرم!
کتاب "تاریخ مشروطه" احمد کسروی را تمام کردم. نیمه شب است و از فراز دریا موجی از گرمای تازه نفس می رسد و با نمی سنگین از لای پنجره به درون می خزد. نشسته ام کنار آراز قهرمان و اشکهایم دانه دانه روی روی لحاف چهار خانه اش می ریزد: بی امان و خروشان!
انگار نه صد سال قبل که همین دیروز است... صحنه ها رژه می روند از برابر چشمانم: محمدعلی شاه روسیه را برگُرد ایران سوار کرده و قزاق های روس را واداشته است که نمایندگان مجلس مشروطه را بگیرند. لیاخوف لابلای فوج فوج سرباز روس می گردد و فرمان حمله می دهد. نمایندگان پناه گرفته را مو می کنند و در سیاهچال سیاست می کنند. علی اکبر دهخدا، امیر حشمت، ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل را برهنه و آزار دیده، با زنجیری به گردن در باغشاه می گردانند... خون مشروطه خواهان، مبارزان و آزادی طلبان را مباح و چاپیدن دارایی شان را ممکن اعلام کرده اند! دوم تیرماه است... زمین از خون نمایندگان مجلس و مدیران روزنامه ها تفتیده است... باقیمانده مجلسی ها به کنسولگری انگلیس پناهنده شده اند و به زودی به اروپا فرار خواهند کرد... طنابی به گردن مدیران روزنامه های حبل المتین و صور اسرافیل می بندند و از دو سو می کشند تا از دهانشان خون فواره بزند... به جرم واگویی حقیقت، به جرم شعر سرایی در مدح آزادی! تنها رشت و تبریز مقاومت می کنند، در سراسر ایران که از ترس کبک وار سر در زیر برف کرده اند، ستارخان با مردم کوچه و بازار محله امیرخیزی در برابر استبداد قاجاری محمد علی میرزا قد علم می کنند...
مادرم، چه برسرم آمده؟ به مادر ملک المتکلمین و ستار خان و حسین خان فکر می کنم. به اینکه چطور پسرهاشان را در نوزادی شیرینشان در آغوش می گرفته اند و به شیوه خودشان به آنهاعشق می ورزیده اند. برایشان سوپ درست می کرده اند و وقتی بغض می کرده اند قربان صدقه شان می رفته اند. به این که با اولین کلمه ای که گفته اند، مادرها چه شادی ها کرده اند و تا در گهواره بوده اند برایشان واگو کرده اند که انسان بی آزادی اش یعنی هیچ. حتی کلمه ای هم از آنها در کتابی که خواندم، البته نبود. اما در قالب ملك المتكلمين آن روزنامه نگار توانا که تا دم مرگ هم از آزادیخواهی اش کوتاه نیامد حضور داشتند، در عکس سیاه و سفید ستارخان هم بودند (با آن کلاه فدایی و سبیل های چخماقی اش). در مقاله های "ناله ملت" هم گويي نقش مي بستند. این مادرها چگونه از مرگ فرزندانشان باخبر شده بودند؟ چطور فهمیده بودند که درسهایی که برای تحقق آرمانشهر در گوش پسرهاشان نجوا کرده اند آنان را به دام مرگی خونین کشانده است...
به مادر محمدعلي ميرزا مي انديشم و مادر رحيم خان راهزن و مادران آن قزاقهايي كه مردان آزادي را سلاخي كردند. آن مادران هم لابد راه مشابهي طي كرده بودند! شايد به تفنگ چوبي كه پسرهاشان داشته اند مي خنديده اند و از قلوه كن شدن سر زانوهاشان غصه مي خورده اند. آنها چطور تاب آورده بودند اين را كه جگر گوشه شان باني مرگ و نيستي و دژخيمي باشد؟
تو بهتر از هرکسی می دانی انسانها دو دسته اند مادر من! آنها که مادرند (يا پدر) و آنها که نیستند! (هرکسی که صاحب فرزند شده باشد به گمانم نمی شود گفت که حتما مادر یا پدر است و می شناسم کسانی را که بی آنکه به معنی فیزیکی آن بچه دار شده باشند مادر و پدر هستند گرچه اين بحثي كاملا سوا است). مثل دری است که از آن رد می شوی و راه برگشتی نداری از آن. همان طور که کسی که عاشق شد می فهمد که زندگی پیش از عشقش مردگی بوده است. مادر که می شوی دیگر همه دنیا را زیر بال و پر داری. مادر (يا پدر) که می شوی ديگر نمي شود كه نباشي. زاينده همه خوبی ها و بدی ها می شوی. عاشق مي شوي. مي فهمي! مسئول می شوی. نه فقط مسئول گل خودت که مسئول گلستان جهان.
من اینجا نشسته ام و گريه مي كنم و کوچولوی من، رویا-مست است؛ غرق شده در انبوه گوسفندهای روی پیژامه و خوش خوشان خواب فردا را می بیند بي آنكه بداند با حضور كوچكش شانه هاي مرا از بار مرد افكني آكنده است: منم كه بار جهان را به دوش مي كشم! اين منم كه قرار است ستار خاني ديگر يا شاپشالي ديگر به آينده تحويل بدهم!
آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال به نام من ديوانه زدند
من اشک می ریزم چون منم باني آن همه مرگ و شكنجه اي كه خواندم و منم زاينده آنهمه شهامتي كه از شيرمردان و شيرزنان مشروطه عيان شد: گيريم كه آنچه من در دامان دارم فردا به ظهور خواهد رسيد و دانه اي كه من پرورده ام فردا به سان گلي يا كاكتوسي خواهد باليد! خدايا من مادرم!
مامان! تو دانستي ولي پسرم حتي حدس هم نمي زند كه در روح من چه ها مي گذرد. آسمان شبانگاهي به صبح تن در مي دهد و آراز در خواب، بي حتي يك دندان مي خندد. اشكهايم را پاك مي كنم. خنده اش طعم عسل مي دهد... مي داني كه چه مي گويم! آخر تو هم مادري...
پی نوشت: وبلاگ غذا برای کودکان (نی نی به به) راه اندازی شد.