منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر*
همه روزها پرکار و سنگین و حجیمند. انگار زندگی هم در این شهر آهنگ تندتری دارد. وقتی دانه به دانه دقیقه هایش را به نخ کار می کشم به همه تمرکز و تفکرم نیاز دارم اما پس زمینه همه این دوری های ده ساعته رد پای ناب اوست که از صبح های خداحافظی مدرسه در روحم جا می ماند.
خورشید که نم نمک پا و لب برمی چیند، من همه آن روز طولانی را پشت درهای چرخان جا می گذارم می دوم و می پرم. چنان می دوم که انگار همه جانم به لحظه ای بند است. می پرم. چنان می پرم که انگار دو بال سفید و بزرگ روی شانه هایم روییده باشد. عضله هایم کش می آیند و ششهایم را مشتی سوزن و سنجاق پر می کند، اما دلم که لبریز اوست همه نور باقیمانده روز را می نوشد... می دوم و دلم را چونان بادبادکی رقصان به دنبال خود می کشم.
وقتی از در مهد کودک می آید، دنیایم آذین می بندد. برگچه غصه هایم را باد می برد. روز طولانی تمام می شود. زانو می زنم. در آغوش می گیرمش. او هم. دست های زخم خورده اش را می بوسم. گوش های سرخ از خستگی اش را نوازش می کنم. او بغضش را می خورد و من لبخندش را می نوشم.
کنار هم می نشینیم... ما از روزهای طولانی مان حرف نمی زنیم. ما از قلوه سنگ ها و نا همواری های راهمان نمی گوییم. او در جبهه دیگری جنگیده و من سرباز جنگ دیگری بوده ام. حالا که در سنگر قلب یکدگر پناه جسته ایم، بازگویی دردها برای چه؟ شاید او اشاره ای سربسته کند که: «مامان جون امروز خیلی گشنم بود» یا من در بیایم که: «امروز خیلی خسته شدم مامان جان» اما همه شان، همه آن ناگفته های دیگر هم زود در گرمای جان های عاشقمان ذوب می شود.
من لحظه ای از آن عصرهای هرچند لاغر را، شام های خورده یا نخورده از فرط خستگی، کتاب خوانی های دوتایی، قایم موشک ها و کشتی های مادر-پسری (بخوانید به فتح کاف در گویش پسرک)، قطار و ماشین و بادکنک بازی، تئاترهایی با نمایشنامه هایی به سبک بدیهه (که گاهی من بز می شوم و گاهی او نان سوخاری)، من بوی تن نازک و کودکانه اش را قبل خواب؛ با هیچ چیز دیگری در دنیا عوض نمی کنم...
من خیلی بیش از آن که باید نیستم، اما همه آن لحظه هایی را که هستم، هستم... سعی می کنم که باشم...
با پسرم: می ترسم. می ترسم یکروز از همین روزها که بزرگ شدی بیایی و از من بهای این عشق مادرانه را بطلبی. که بگویی : «زندگی ات را، لیلی بودنت را مدیون منی مادر، بدون من و عشقی که به من داری نمی توانستی چنین باشی که هستی». ترسم از این است که خوب می دانم که راست می گویی و من سخت وامدار و مقروض توام پسرم! و خوب می دانم که اگر همه دارایی های جهان را هم گرد بیاورم نخواهم توانست ذره ای از این وام را باز بپردازم... اگر بعد عمری از بین ما دو نفر یکی به دیگری بدهکار باشد، آن یک نفر من خواهم بود پسرک.
* مولانا می گوید:
من از این خانه پرنور به در می نروم --- من از این شهر مبارک به سفر می نروم
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر --- من از او گر بکشی جای دگر می نروم
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر --- من به جز جانب آن گنج گهر می نروم
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.