باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران*

پسرک! 

روزی خواهد رسید که نباشم. بدان گنج من که داشتنت مایه شادی قلبم بوده است. بدان که همه خوشبختیم بوده ای. چه اندوهی باقیست اگر مرا در خود بازیابی، که من به تمامی توام. 

.

.

.

مادرم... می دانم که اگر بودی همین را می گفتی. هنوز اما هنوز و هنوز سرگشته و دلتنگ توام. 

* سعدی

پی نوشت: پاسخ های دوستان در کامنت دانی پست قبل محفوظ است.

پنج

البته بدون تو نمی توانستم وجود داشته باشم. همین الان که اینجا نشسته ام نیمی از تو ام. اما بگذار بگویم، که اگر بودنت مرا چنین با زندگی سرشت، نبودنت سرنوشتم را تا ابد دیگرگونه نوشت.

ای خوش آن خورشیدی که غروب وجودش هم، نفس روحپرور جان گیاهان شود.

با دل آسوده برو مادر، صلح ابدی گوارای کامت خورشیدم.

سوال

دیشب باز هم آمدی. توی خوابم. چرخ زدی. عروسی ام بود انگار. توی همان خانه قدیمی. اما سفیدی لباسم زردی زده و تورش مچاله بود، نقره هایم زنگار بسته بود. با همان حال بیمار می گشتی و از مهمان ها پذیرایی می کردی. اما من دلم گرفته بود... یادم رفت بگویم دلم برایت چقدر تنگ شده. که چقدر بغضت را دارم. اصلا یادم رفت بغلت کنم. یادم باشد این بار که دیدمت بپرسم از تو که تا کی این حسرت و داغ می ماند. تا کی خواب هایم را سیل اشک می برد. بپرسم که پس چرا این درد برایم درمان ندارد، چرا این رنج را غبار زمانه نمی شوید. شاید تو بدانی عزیز. شاید.

---

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه...

دلتنگ آغوش توست لیلی ات مادر.

ای ایران ایران...

یک صورتی بود و آن یکی سپید. عین همان گل هایی که کونه بوته هاشان هنوز در حیاط قدیمی باقیست. گذاشتم روبان رنگی ببندد و تور سپید. یازده صبح روز چهارشنبه، خلوت بود. خیلی دورتر بودند آدمهایی که عزیزی را به خاک می سپردند. صدای عزاداریشان در باد می فسرد. اشک نریختم. حرف زدم. همه چیز برایم متفاوت بود این بار. او، شعر، حس سرگیجه آور بی او بودنم. اگر نهالی در روز تولد دوباره اش کاشته بودم و اشک های ریخته ام را بر ناوک زمان روانه ریشه رونده اش کرده بودم، امروز سروی داشتم که می شد در سایه اش بالید. از خودم گفتم. اما نگفتم که وقتی از جلوی خانه ای که لت های خاکستری دارد رد می شوم چطور وانمود می کنم که نمی بینم کسی غیر از او از در آن خانه بیرون می زند یا کلید می اندازد. طنزی دارد این مرگ، بس هولناک. نمی دانم چرا هنوز نمی توانم به هجو تلخش بخندم.

پسرک در هروله میان آغوش هایی که رو به سویش می شکفتند، در خلسه ای از جنس صفا و مروه بود. انگار اما مادر بودن هم جور دیگری رخ می نماید این جور وقت ها. به گونه ای دورتر بودم و به گونه ای نزدیک تر. تعلیم و تربیت را برچیدم برای مدت کوتاهی. کمی جدا از سد قوانینی که برای بودنمان (استوار و آینده نگرانه) برقرار است، تن به ساحل آرامش کوفتیم.

سفرمان هزیمت بود. هواپیما و ماشین و اتوبوس داشت. دلهره و لذت داشت. پسرکمان دوستش داشت، همراهی کرد، بزرگتر شده بود. این را برهنه و به عینه دیدم، وقتی یکساعت کنار ما، بی حرف و حدیث ایستاد در صف بررسی پاسپورت ها. گاهی هم یادم می آورد که هنوز سه سال بیشتر نیست که پا نهاده به این جهان. وقتی که تمام مدت مسافرتمان بر سر بازی غریب «خودم»* حرص و جوشی خورد باورنکردنی.

تصمیم عجیبی گرفتم. رفتم سروقت دفترهای خاطرات 15 سال قبل. فکر کردم آنقدر بزرگ شده ام که نخواهم خودم را قضاوت کنم. فکر کردم که به این تجربه ها نیاز دارم برای رودررویی با بزرگسالی زودآینده کودکم. مهمترین دلیلم شاید همان نیاز سوزانی بود که برای واکاوی خودم داشتم. عجیب بود برایم لیلی آن روزها و همه سالهای بعد که چنان پیگیر و مستمر نوشته ام و نوشته ام. از ناکجا آباد شماره آدم هایی که که از خط نامرئی گذشته تا امروزم عبور نکرده بودند را پیدا کردم. شاید می خواستم به نحوی گسیختگی هراسناکی را که در زندگی ام رخ داده و از آن لیلی، موجود امروزی را ساخته جبران کنم. یکی پزشک است چشم به راه فرصتی برای گرفتن فلوشیب. آن یکی نفر دوم برد تخصص. سومی ماه پیش عروسی اش بوده است. یکی پسرکی دارد رادین نام مثل ماه، به سن آرازم. دیگری به همین راحتی ریق رحمت را سرکشیده بود. پل باریکی بود به گذشته ای از یادها رفته و زنگار بسته. نمی دانم با این آدم هایی که ظاهرا هیچ چیز جز مشتی خاطرات کپک زده به من پیوندشان نمی دهد در حالی نامعلوم و لق چه باید می کردم. آدمهایی که به واقع امروز من در گرو دیروزشان است. وقتی توی هواپیما نشستم پلی که عریضتر از یک گفتگوی تلفنی نبود فروریخت در پرتگاه زمان.

کمی شاگرد مدرسه ای شدم. نشستم سر کلاس های عرفان و فلسفه. این گردهمایی ها اگر هیچ نداشت برای روزمرگی هایم، کلی جواب داشت برای سوال های اصولی زندگی ام. عجیب است که آنچه حقیقی تر است را چشم نمی بیند و آنچه مهم تر است بیشتر به دور سهل انگاری فرو می افتد. 

دوستان مجازی جدیدی آمدند و در قلبم را زدند. از خدا پرسیدم که چه نیکی بوده که در حقش کرده ام که چنین روحم را به نقره آب زلال یاران حقیقی می نوازد. هنوز جوابی نداده است خدا. من در این بی جوابی لذت نهفته خود را می جورم. دست خط نامه هاشان را می خوانم، صداهاشان را بر نرمه گوشم مکرر می کنم، کتاب هاشان را می مزم، با موسیقی شان تا عرش سفر می کنم. در نابی دوستی نادرشان غرقم.

هنوز دلتنگی ام در بطن چمدان های نیمه باز می تپد. زخمم تازه است، خون می ریزد. در آن فرودگاه خواب زده، چرا نشد یکبار دیگر بشکافم آن زنجیرها را و برگردم و در آغوشتان بگیرم عزیزانم؟ یکبار دیگر... فقط یکبار... یکبار دیگر.

* خودم: خودم باز می کنم، خودم می بندم، خودم در میاورم، خودم می پوشم، خودم تکمه بالابر را فشار می دهم، خودم زنگ در را می زنم، خودم می خورم، خودم می ریزم، خودم نقش واسطه را بازی می کنم وقتی آدمهایی چیزهایی را که به آدم های دیگرتر می دهند!

آن روزها...

گاهی آن روزها را به یاد می آورم هنوز. از خودم می پرسم که تو هم یادت هست آیا؟

*

تو بودی و من، من نبودم. من متفاوت بودم آیا؟ پس چه چیزی در میان بود که امروز درک لیلی آن روزها را ناممکن می کند؟ روزهایی که دوازده ساعت کار پشت قباله شان انداخته بودم. تو را رخ برکشیده در محاق رحم، پنهان می کردم پشت لباسهای زمستانی. همین نبود که وقتی دکتر "ر" تاریخ تولدت را پرسید متعجب شدم؟ دلم می خواست سر به تنش نباشد برای سرخی گونه هایم که تا ساعت ها به جا بود. آن هویج های میان وعده را یادت هست و گرسنگی سنگینی را که مثل توله سگ نحیف لرزانی هرجا می رفتم ردم را می گرفت؟ گاهی که قربان آن جعدهای سنگین گیسوانت می روم دارم معذرت آن همه گرسنگی را می خواهم که ناخواسته بار شانه های جنینی ات کردم، تو بفهم....

*

آن شب ها که از خستگی و درد اشک می ریختم تو هم بودی؟ می شنیدی پسرک؟ آرزویم این بود: نیم ساعت خواب بیشتر. تو چه می خواستی؟ وقتی تکیه ات می دادم به میز آزمایشگاه تا سرگیجه ام را از آنهمه سرپا بودن و فشار رو به افول بگذارنم و یا آن موقع که تمام مسیر سبز کاج آجین را می دویدم تا جایی که تو می گفتی بس است! و دل به هم خوردگی امانم را می برید... لابد آرزویت آن روزها کمی درک بود از سوی مادر فوق متحرکت...

*

لج داشتم شاید. یا حس تنهایی و دورافتادگی مرا این چنین بی تاب کرده بود. شاید دلم آن روزها داشت برای خودش خواب بی مادریم را تعبیر می کرد. پسرکم، چه نغمه بی تاب و عجیبی روزهای یکی بودنمان را پر کرده است... می دانم که مادر قابل درکی نبوده ام برایت.

*

کسانی بودند که برایشان می نوشتم. همان روزها که ناباورانه لیلی را ورانداز می کردم. انگور دانه نگرانی های کوچکم را دانه دانه می چیدم توی ظرف هاشان. می دانستند چه می گویم. می دانستم چه می گویند. راز دل می گفتیم. بغض هایمان را به هم قرض می دادیم. اشک هایمان را می ستردیم. برای من، هزاران کیلومتر دور از هر زنی که مادر باشد، باران بودند، باد بودند، نسیم روح بخش دوستی دوردستی با خود داشتتند این زنان.

*

من هنوز به آن روزها فکر می کنم: به آن همدلی. به پنجره های بی پرده ای که آن روزها گشوده شدند و آغوش های زنانه ای که راهم دادند در خلوت مادرانگی شان. به آن نامه های رنگین که می رسید: صورتی و بنفش و خردلی. به صفحه نمایشگر که تصویر دوستان را می آورد. دلم می خواست بدانی از آن روزها. روزهای دور سه و اندی سال پیش.

*

ارزش آدم ها را محکی هست استوار. آدم ها بر اساس سنگینی حضورشان در زندگی دیگر آدم ها وزن می شوند. یکی از همان همرهان، دختری دارد که این روزها سه ساله می شود. مثل تو عسل پسرم. تولدش مبارک است. مبارکی اش از آن جا پیداست که حضورش بخشی از خلوت تو و مادرت را پر کرد. میمونی اش از آنجا واضح است که پیش از تولد هم حتی منشا خیر و آگاهی و دوستی بوده است. همزاد کوچکت را می گویم. تولدش مبارک است شاینا.

*

خدا را می خواهم که تا هست چنین باشد. که نه فقط برای خودت که برای همه آدم ها سرسلسله دوستی و برکت باشی. سنگینی موثری باشی. باشی و معنی کنی بودنت را دوشادوش دیگرانی که آنها هم برایت منشا محبت بی چشمداشت بوده اند.

سنگ نبشته

ذره جه عینیمه گلمیر اولوم

بیر شربت ندیر ایچه بیلمییم

اله اوتانیرام کی گولوم

سنین ایاغینا دورابیلمییم

آیلیب گوز یاشین سیله بیلمییم


مرگ ذره ای به چشمم نمی آید

(مرگ) چیست در در برابر شربت تلخی که از فرودادنش ناتوانم...

از این شرمنده ام که تو گل من (به دیدارم بیایی)

و من نتوانم به پیشوازت برخیزم

و اشک چشمانت را پاک کنم...


بیست و هشتم آبانماه 85

و من هنوز ناتوانم از تصور نداشتنت.

لیلی اسفندی

تولدت مبارک!

پی نوشت: از تک تک دوستانی که با راهنمایی هاشون تو کامنت دونی دو تا پست قبل کمکم کردند که لینکدونی ام را گودری کنم ممنونم. مخصوصا از لیلای عزیز مامان فراز که کمی بیشتر وقتش رو گرفتم. متشکرم.

خواهم آمد... راه خواهم رفت، نور خواهم خورد، دوست خواهم داشت....

مادر!

پسرم در يازدهين ماهگرد زندگي اش در اين دنيا راه رفت و پروسه راه افتادن را كه از ده ماهگي و با برداشتن قدم نخست شروع كرده بود سر و سامان داد. حالا ديگر در هر گوشه از خانه و هر جا كه باشي سر و كله يك وروجك هفتاد-هشتاد سانتي متري پيدا مي شود يا يك لبخند بزرگ به معني مغرورانه "من مي توانم" (اين لبخند هر دو تا دندان و لثه بالايي كه يك دندان تازه را باردار است نشان مي دهد و باعث مي شود كناره هاي دماغش چين بخورد) و بازوهايي تا شده از آرنج و توي هركدام از دستها يك شي سنگين يا نيمه سنگين مثل دسته جاروبرقي، ماهي تابه دسته دار، ماژيك رنگي يا سطل زباله. حتي گاهي كه چيزهاي توي دستش سنگين است و راه رفتنش را مشكل مي كند، كله اش را به حالت تاييد تكان مي دهد و خودش را تشويش مي كند و مرتب به خودش مي گويد بيا!!!

مرد كوچولوي من صداي جوجه و گربه را هر موقع كه لازم شد (مثلا وقتي كه بخواهد مامان و بابا را شيفته خودش كند) تقليد مي كند، دماغ را نشان مي دهد، و تعداد كلماتي كه ادا مي كند به ده رسیده است. (مي مي، ماما،‌ آتا (پدر)، ناي ناي، جيز(روشنايي)، پيشي، قاقا،‌ گل(بيا)، توشدي(افتاد)،‌ دردر(گردش،‌ بيرون). جاي اشيا را مي داند و انسانهاي آشناي اطرافش را به اسم مي شناسد و با گفتن اسمشان به سمتشان نگاه مي كند. از ميان عكسهاي توي كتاب ولي، فقط گربه را مي شناسد و نشانمان مي دهد آنرا هم واقعا دل به شكم كه آيا مي داند همان گربه اي است كه در كوچه و خيابان مي بينيم يا نه.... به راحتي از ما تقليد مي كند (بايد ببيني وقتي را كه به كمك لبها و انگشتانش حركت ما را تكرار مي كند)، باي باي مي كند، انگشت اشاره اش را به حالت گفتن "نه" تكان مي دهد. دستورات ساده را مي فهمد و همكاري مي كند. و بيني هر كس را كه خيلي دوست داشته باشد گاز مي گيرد!

دردسر هفته گذشته ما همان دندان سوم بود كه هيچ قصد در آمدن ندارد ولي از همان پشت پرده حضورتوانسته پسرك خنده روي ما را به موجود غرغروي بد اخلاقي تبديل كند. طفلكم در رنج بود و ما هم از بدي حالش در عذاب.... عاقبت چند قطره داروي "هومئوپاتي" به كمكمان آمد. هنوز هم وابسته اين داروي بي ضرر گرفته شده از طبيعت هستيم: هر 4 ساعت يكبار.

بازهم مادرم، داريم بار و بنديل مي بنديم براي رفتن. خيلي زود ايران را دوباره و اين بار براي مدت طولاني تري ترك مي كنيم. باز هم مثل هميشه نگرانم و از آينده نامطمئن. خدا را شكر مي كنم به خاطر فرصتي كه به من اعطا شده براي ديدن جهاني نو و انسانهايي نو و ديدگاههايي فراتر از حجم كنوني ام. و روحم در تب و تاب است و نگران از هم گسيختن رشته هايي كه حتي هم اكنون پسرم با سرزمين پدري و مادري اش به هم بافته است. نگران جشمهای منتظری که باقی می گذارم. آنها که دوستشان دارم و با دنیا دنیا دارندگی و افتخار عوضشان نمی کنم... اگر همه چيز چنانكه بايد پيش برود يكروز بازهم بر مي گردم تا با ذهني دیگرگون به وطن محبوبم ياري رسانم. يكروز عاقبت بر مي گردم و اميدوارم آن روز پر دور نباشد...

پسرم: مادرها دو دسته اند. يك دسته مادراني كه دوست داشتن فرزندانشان بوي خودخواهي مي دهد. آنها اين موجودات كوچولوي فوق العاده را دوست دارند چون عاشق شخص شخيص خودشان هستند! (با آنها بازي مي كنند، ازروزگار انتقام مي گيرند، غرورشان را ارضا مي كنند، نسلشان را ادامه مي دهند، حرص و جوششان را خالي مي كنند،‌ پدر گريزپا را پابند مي كنند يا خانواده شان را تحكيم مي بخشند!) و براي همين هم هست كه هرجا منافع خودشان و بچه هايشان در تعارض باشد بي شك خودشان را انتخاب مي كنند. دسته ديگر آنهايي هستند كه فرزنداشان را صرفا به خاطر خود آنها دوست دارند و جز سعادت آنها هيچ نمي خواهند. از نشانه هاي اين مادران متعالي همين بس كه در دايره تقسيم منافع هرگز سخني از خودشان مطرح نيست يا زحمات بي پاياني كه كشيده اند!! از وقتي كه راه رفتن را شروع كرده اي نگراني در دلم لانه كرده، به جاي آن خوشحالي كه انتظارش را مي كشيدم. به نحوي حس مي كنم كه حالا به تعريفي كه از انسان مستقل و بالغ دارم نزديكتر شده اي و بيشتر قابل احترامي و در نتيجه خيلي نزديك است روزي كه بخواهي از پيشم بروي، با همين قدمهاي نامطمئنی كه امروز حاضرم جانم را فدايشان كنم! كمي مي ترسم. ترسم از اين است كه نتوانم مادر ايده الي باشم و دوري ات را تاب بياورم! و نتوانم خودخواهي ام را جدا كنم از دوست داشتنت؛ همانطور كه گاهي نمي شود همه ريگها را از برنجي پاك شده جدا كرد! همان يك ريگ نه تنها پلوي خوشمزه ات را زهر مي كند به كامت، ممكن است دندانت را هم بشكند! اما پسركم! من سعي ام را مي كنم. قول مي دهم.

پي نوشت: بالاخره آمد! دندان محترم سر سنگين شماره 3را مي گويم.... بالا سمت راست. ما منتظر چهارمي اش هستيم....

عنوان مطلب: "و پیامی در راه" ،سهراب سپهری

بدون شرح

لباس نو...

آنا در حال گفتگواين خانوم چه مهربونه!

آراز در حمامواي....آب روشن شفاف...

آراز در حال تفكربايد فكر كنم....

اولين صبحانهو صبح آمد.

آزمايش شنوايي سنجيگوش شنوا.

 

 

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش...

سلام عزیز دل!

مامان قشنگم، این روزها وقتی به چشمهای پسرم خیره می شوم از خودم می پرسم که تو چند بار کنارم نشستی، چند بار با گریه هایم گریه کردی، چند بار با تبسم های نا خودآگاهم خندیدی؟ با هر حرکتم لرزه به دلت نشست و با هر قطره اشکم قلبت لرزید. حالا معنی آخرین جمله ات را درک می کنم و هر روز این کلمات را تکرار می کنم که: "خدایا این فرشته کوچولو و ناز ، آراز من است: به تو می سپارمش".

گاهشمار پس از تولد پسر قهرمان:

آنچه بعد از تولد آراز پیش آمد مخلوطی بود از حس های عجیب و غریب. دیدن چهره ای که ماهها منتظر دیدارش بودم، و تطبیق آن با دانسته ها و گمانه زنی ها کار مشکلی بود اما می توانم اعتراف کنم که مامان عزیزم که واقعا نسبت به دورانی که پسرم را در درون داشتم بهتر بودم و هستم! انگار همراه با این موجود دوست داشتنی من هم دوباره متولد شده بودم... ما را به بخش مادران و نوزادان منتقل کردند. سالنی بود آمیخته با نور و رنگ، عروسک و عکس و نقاشی های جور واجور و طرح های دیدنی، فکر می کردی خانه ای است و نه بیمارستانی. نه بوی بدی بود و نه فریادی و رنجی!

۳ روزی که در این بخش بستری بودم حس غربت آزارم نداد. اتاق من که اتفاقا آنهم شماره ۱۴ روی خود داشت سوییتی بود شامل ۲ تخت، یک تخت نوزاد شیشه ای، یک پنجره کوچک رو به پشت بامها و فضای سبز، و سرویس بهداشتی کاملا مجهز به اضافه تمام لباسها و موارد مورد نیاز برای مادر و کودک. هر روز ۳ وعده غذای مخصوص برای مادران سرو می شد که حاوی مواد پروتئینی و کلسیمی و ویتامینهای لازم بود. این غذاها بخار پز یا آب پز بودند و دقت شده بود که به طرز عادلانه ای در برگیرنده هرم غذایی باشند. نخود فرنگی، هویج پخته شده، گوشت قرمز و ماهی،نان با سبوس کامل، مقدار محدودی کره، آب میوه بدون شکر (که می توانست منطبق با سلیقه فردی و حتی با سفارش جداگانه مادر سرو شود)، سالاد فصل و میوه های پرکالری تر مانند موز جزو منوی روزانه بود. صبحانه که طی آن از پدر خانواده هم پذیرایی می شد بیشتر شامل مواد خوراکی کلسیمدار مانند پنیر و شیر و غلات بود. علاوه بر آن ما بین وعده های اصلی مادر می توانست از مواد غذایی موجود تغذیه کند که در اختیارش قرار گرفته بود. این مواد شامل شیر، پنیر، بستنی (بدون کاکائو و خامه)، آب میوه طبیعی در انواع مختلف، چیپس شیرین، نان فول کورن، چای و قهوه در انواع گوناگون می شد. 

هر روز علائم حیاتی مادر توسط نرس مربوط چک می شد و بهبود رابطه فیزیکی و روحی مادر و نوزاد هم به عهده مامای شیفت بود. آنا، سوزانه و زهره (که خانمی ایرانی و مسئول شیفت شب بود)، در مدت سه روز هر گونه کمکی را که لازم بود به ما ارائه دادند. علاوه بر اینکه هنگام اضطرار می توانستی بخوانی شان، هر روز ساعتی از وقت خود را در اختیار هر یک از خانواده ها قرار می دادند و با صبر و حوصله و محبت به همه سوالاتت پاسخ می دادند. داروهای مسکن در صورت نیاز و در خواست هر فرد و دانه و به دانه تجویز و تحویل بیمار می شد و هیچ دو بیماری داروی یکسانی دریافت نمی کرد. همه موارد از شیر دادن به نوزاد گرفته تا تعویض پوشاک به ما آموزش داده شد و جزوه هایی هم دریافت کردیم، اگرچه برای ما که از مدتها پیش در حال مطالعه بودیم نکته تازه ای نداشت ولی می توانست یادآور خوبی باشد. هرگز سخن درشتی از ایشان نشنیدم و جز خدمت صادقانه و خالصانه در کارشان نبود. در روز دوم برخی بیماریها با خون گیری از نوزاد چک شد و آراز من در آغوش سوزانه مهربان و خنده رو راهی دیدار با پزشک شد. (نوزاد به محض تولد مورد آزمایش قرار نمی گیرد).  

پزشک که عروسک های لک لکی با رنگهای نارنجی و زرد از سقف اتاقش آویزان بود با دقت و توجه به نگرانی های ما گوش داد و آرازمان را معاینه کرد. پسر صبورمان تا جایی که در صبر و توانش بود در برابر آزمایشهای فیزیکی تحمل نشان داد و فقط در مرحله آخر بود که اشک های نازش گلوله گلوله روی گونه های سرخش می ریخت که آنهم با تمام شدن کار آقای دکتر متوقف شد. پزشک مهربان صبر و طاقت پسرمان را ستود و تنها از بابت احتمال زردی ابراز نگرانی کرد. در روزهای بسیار کوتاه این کشور و کمی نور این فصل همه نوزادان متولد شده را هم این نگرانی را در بر می گرفت. درصد بیلی روبین خون آراز روی نموداری رسم شد و سوزانه قول داد هر چند ساعت یکبار همه چیز را مجددا کنترل کند. همه چیز در حد نرمال بود ولی شیب نمودار تاب خطرناکی داشت که بی تابم کرد. اگرچه در روز سوم شیب نمودار کم شد و مشخص شد آرازمان این موقعیت را هم با موفقیت پشت سر گذاشته است. مامانی من، این در حالی بود که دیدن پدران روبدوشامبر پوش که نوزادان زردی گرفته خود را در راهروهای بخش می گرداندند یا در اتاق همایش تلویزیون تماشا می کردند و کتاب می خواندند صحنه غیر طبیعی نبود!

نکته دیگر ممنوع بودن ملاقات با مادر و نوزاد بود و در صورت اصرار تنها می توانستی نوزاد را به خود به خارج از بخش ببری و تا مدت محدودی با ملاقات کننده بمانی. این را زمانی فهمیدیم که عمو امیر و خاله فاطمه آراز (از دوستان ایرانی مان) برای دیدنش به بخش مادران و نوزادان بیمارستان مراجعه کردند... هنگام خداحافظی که رسید سعی کردیم با هدیه ها و بسته های شکلات از محبت و مهربانی فرشته های انسانی شکلی که نهایت حمایت و محبت را من و خانواده ام  ارزانی داشتند تشکر کنیم، گرچه چنین انتظاری هم نبود و کادوها و کارت تبریک هایمان با شگفتی تحویل گرفته شدند و با لبخندهای متعجبانه از بابتشان تشکر شد. مامانی مهربانم! این همه را جز در سایه دعاهای تو که تا ابد در پناهشان خواهم بود نمی توانستم داشته باشم... 

 با پسرم: آراز نازنینم، دیدی انتظارمان چه زود به بار نشست؟ دیدی دیدارمان تازه شد؟ آسمان را دیدی و آفتاب را و برف را؟ بوسه خدا چانه ات را قلقلک داد و زندگی به روی ماهت خندید؟ پسرم دیدی که مشکلات که در برابر اراده تو برای ادامه دادن و بیرون پریدن آب شدند و ناپدید؟ دیدی که در چهادهمین روز عمرت نافت هم افتاد و تو دومین قدم را برای اسقلال خود برداشتی؟ عزیز ۲ هفته ای من! ۹ ماه و ۲ هفته گذشت و خوشحالم که سرنوشت تو را به من هدیه کرد. تو واقعا قهرمان من بودی و در همه این مدت که منتظرت بودم با صبر و گذشت با مامان لیلی کنار آمدی. با ورزشهای روزانه، سگ دو زدن ها و فشار کار، گرسنگی و تشنگی، شرایط گاه نا مساعد محیط کار که تحمل آن برای تو در خانه کوچولوی تک نفره ات حتما طاقت فرسا بوده است... و حتی اجازه دادی مامان لیلی برای گرفتن نمره اش در روز جمعه به دانشگاه برود و بداند که جزو ۳ نفری است که در واحد درس اختیاری اش (همان که یک هفته پیش از تولد تو با هم بر سر جلسه امتحانش حاضر شدیم) نمره "آ" گرفته است و تبریک گرم استاد را برای تولد تو و نمره عالی اش تحویل بگیرد. پسرم تو هرگز پسر لوسی نبودی! من هم مادری نیستم که بخواهم لوست کنم! وقتی چهره جدی ات را در اولین نگاه در آغوش پدرت دیدم دانستم که کاملا آستین بالا زده ای تا بر مشکلات زندگی غلبه کنی و خواهی توانست به خوبی از پس همه شان بر بیایی. عزیزم خوشحالم که "تو" پسر منی!

پس نوشت: وقتی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم، انگار اینجا خانه ای بود امن که در آن می توانستم با عزیزانم راز دل بگویم. اما گویا چشمانی نگران از پشت پنجره مهمان خانه مان شده است. وقتی بعد از تولد آراز برگشتم از دیدن آنهمه امید و انرژی و دلنگرانی که در کامنت ها بود متعجب و شاد شدم! از شما دوستانم ممنونم که شریک و همراهم بودید و آنچنانکه دوستی از راه دور می تواند به من امید ادامه راه را دادید. از مامان فریبا، مامان آزیتا و مامان میترا عزیزم که خبر تولد آراز کوچولوی ما را در وبلاگهایشان منتشر کردند هم ممنونم و سپاسگزار. شادکام باشید دوستان! 

آینده، آمد!

مامان من!

گاهی پیش می آید که سرنوشت به نحو معجزه آسایی به انسان لبخند می زند. گاهی همه نا جوانمردی ها و نامرادی ها به هم پیوند می خورند تا قشنگ ترین خاطرات زندگی را رقم برنند و هشتم دیماه ۸۶ برای من و خانواده کوچولویم چنین روزی بود!

گاهشمار تولد پسر قهرمان!

  • پنجشنبه ۶ دی ماه ۸۶، ساعت ۱:۳۰ صبح، خانه ـــــــــــ دردهای آرام مثل امواج اقیانوس در روزی قبل از طوفان ظاهر می شوند و همچون مگس های سمج که رفت و آمدشان بیش از دردناک بودن آزارنده است بر روی اعصاب می نشینند. برای من که روزهای متوالی است در انتظارم همچون نوید بهار خوشایند است. می دانم که دیدار نزدیک است و لحظات خاصی که دیگر برایم قابل تکرار نخواهد بود در راه. با قلبی که در آفتابی درخشان غوطه می خورد آماده می شوم تا به محض برگشتن بابا محمد از سر کار به طرف بیمارستان حرکت کنیم.
  • پنجشنبه ۶ دیماه ۸۶، ساعت ۷ صبح، بیمارستان، فورلوسنینگ آودلنینگ ـــــــــ همه علائم حیاتی آراز چک و توسط تیم پزشکی بررسی می شود. نتیجه اینکه اگرچه همه چیز خبر از آمدن پسرمان در زمانی کوتاهتر از چند روز می دهد اما به دلیل نا معلوم بودن تایم نهایی و برای راحتی مادر و کودک متولد نشده اش بهتر است تا نزدیک تر شده به دقیقه موعود به خانه برگردیم. 
  • جمعه ۷ دیماه ۸۶، ساعت ۱۰ شب، منزل ــــــــ کمتر از ۴۸ ساعت گذشته را در میان امواج سپری کرده ام. دردها فقط نفس تنگی و بیدارخوابی شبهای طولانی را با خود آورده اند و فاصله های ۱۵ دقیقه ایشان که در این مدت ثابت مانده است، امکان فعالیت های فیزیکی را به تمامی از من گرفته است. برای منی که تقریبا همه ۹ ماه گذشته را به نوعی در تکاپو  بوده ام این عدم توانایی گران است و غیر قابل تحمل! روحیه آفتابی ام پشت کپه ای از ابر پنهان شده و عصبی و نا آرامم. سعی کرده ام با گردش در مقالات و کتابها تاریخی برای پایان این بلاتکلیفی دردناک پیدا کنم. در سکوت شب که با ضرباهنگ قطره های باران به هم آمیخته به پسرم فکر می کنم... و ناگهان ابرها از برابر دیدگانم پراکنده می شوند: آراز آمدنش را با صدای بلند و به زبان بدنم اعلام کرده است! این علامتی است به روشنی ورودش را بازگو می کند.
  • جمعه ۷ دیماه ۸۶، ساعت ۱۰:۳۰ شب، منزل ـــــــ مامان بزرگ و محمد نه کمتر از من در تب و تابند. بنا بر توافق قبلی با بیمارستان تماس می گیریم. دردها به طرز عجیبی شدت گرفته اند و به حد غیر قابل تحملی رسیده اند یا کم کم اینکه در آن لحظه من این طور فکر می کنم! ابتدا به نظر می رسد بخش فورلسنینگ با ترافیک بیمار روبرو است و به این ترتیب باید به بیمارستان دیگری مراجعه کنیم. برای من و محمد که بارها زمان و مسیر رفت و برگشت را طی کرده ایم و امکانات خود را با آن منطبق کرده ایم، خبر ناخوشایندی است. در فاصله دردها ناامیدی بر من چیره می شود... چه باید کرد؟  در عین ناباوری مسئول پذیرش بیمارستان با ما تماس می گیرد. هیچ بیمارستان دیگری هم امکان پذیرش ما را ندارد و بیمارستان اصلی موظف است به هر نحو ممکن امکانات مورد نظر را برایمان فراهم کند. مامانی از اینکه دراین شب بارانی و پر درد همه چیز چنان پیش می رود که در بیمارستان دلخواهم بستری شوم خوشحالم! ماشین سفید بابا محمد ما را در جاده های تاریک و بارانی پیش می برد... برف پاک کن ها روی شیشه می رقصند اما درد همچنان باقیست...
  • جمعه ۷ دیماه ۸۶، ساعت ۱۲ شب، بیمارستان ک، فورلوسنینگ آودلنینگ ـــــــ مارگاریتا مسئول پذیرش به استقبالمان می آید و من به اتاق شماره ۱۴ راهنمایی می شوم. درناهای سفید را به یاد می آوردم... امواج درد می آیند و می روند و درناها گرداگرد اتاق پرواز می کنند. چکاب علائم حیاتی، برخی پیش درآمدهای جراحی، دوش آب گرم، دلداری و حمایت دلسوزانه و پذیرش همزمان به نحوی که با سلامتی بیمار در تداخل نباشد. مارگاریتا روشهای تنفس عمیق را به من یادآوری می کند، و ساعتی بیشتر طول نمی کشد که من خیلی خوب یاد می گیرم چطور آن را به کار ببندم. اگر احتیاج مادر اختراع باشد، درد هم مادر آموزش است! مارگاریتا برایمان توضیح می دهد که به هر نحو ممکن اتاقی برایمان رزرو کرده است. از این لحظه به بعد به نظر می رسد که آغوش گرمی به روی ما گشوده شده و جمعی پزشک، پرستار و کادر بیمارستانی مجرب ما را در کنار خود و در امن و امان دارند.
  • شنبه ۸ دیماه ۸۶، ساعت ۱ صبح، بیمارستان ک، فورلوسنینگ آودلنینگ ـــــــ مارگاریتا من را به مامای شیفت تحویل می دهد، با لباس مخصوص و همه لوازم جانبی که ما تحویل شده است. به کمک حمایت روحی عالی که از ما شده است احساس بهتری داریم. وارد بخش داخلی می شوم. اتاقهایی که درناها روی دیوارهایشان در حال پرواز هستند به نوعی حالت پذیرش دارند و  ترک آنها برای من به این معنی است که چند ساعت بیشتر تا مادر شدن فاصله ندارم. اتاق جدیدم کاملا مجهز است و با اینکه کمتر امکان تمرکز دارم ولی دکوراسیون کاملا جالب توجه آن برایم دلپذیر و گیرا است. بدون نور مستقیم و تابش نور سرخرنگی روی دیوار کنار پنجره که در این لحظه شب در ورای آن همزمان با باران قدم می زند. دستگاههای کنترلی پشتر تخت مجهز، کمدهایی پر از لباسهای یدکی و باور نکردنی تز از همه برای من در آن دم: ابزار مورد نیاز،  ترازو و وسایل حمام و توزین کودک با رنگهای روشن و دلچسب در گوشه ای دیگر.
  • شنبه ۸ دیماه ۸۶، ساعت ۲:۳۰ صبح، بیمارستان ک، فورلوسنینگ آودلنینگ ــــــ قدم اول برای من تزریق اولین دوز مورفین و تنفس از طریق ماسک گاز خنده و اکسیژن است. در میان خواب و بیداری می شنوم که امکان تزریق بیش از ۳ دوز وجود ندارد و گاز خنده هم در صورت استفاده بیش از چند نفس عمیق پشت سر هم باعث سرگیجه می شود. نهایت تلاشم را به کار می برم تا تکنیک های تنفس را به کار بگیرم و صدای قلب آراز که از طریق دستگاه های اندازه گیری به گوشم می رسد و با دردهای مهاجم کند و نارسا می شود به من نیرو می دهد تا ادامه دهم. داروهای بی حس کننده و دردهایی که در فواصل منظم مانند سگان هار به قصد کشت هجوم می آورند، باعث شده است که نتوانم فکرم را متمرکز کنم... حتی فرصت نا امید شدن را ندارم. به محمد گفته شده است که برای او بهتر است روز تخت خاصی که برای او در نظر گرفته شده استراحت کوتاهی داشته باشد، چرا که باید در ساعت های طولانی آینده کمک موثری باشد. با خودم فکر می کنم که مگر در ساعت های آینده درد بیشتری را تجربه خواهم کرد؟ کاملا بی قرار و سرشار از دردی کشنده ام....
  • شنبه ۸ دیماه، ساعت ۴:۳۰ صبح، بیمارستان ک، اتاق تولد ــــــ آخرین دوز مورفین را دریافت می کنم. مامای شیفت: لکره، مامای جانشین: مدینا و پزشک شیفت به نوبت و در فواصل مرتب به من سر می زنند. مرا به اسم صدا می کنند، روشهای تنفس را یادآوری می کنند، دستهایم را می گیرند و مرا به آرامش دعوت می کنند. از میان صدای خودم گاه صدایشان را می شنوم. چرا دست از سرم بر نمی دارند، چرا اجازه نمی دهند به درد خودم بمیرم؟ دستهای گرم محمد را حس می کنم. با روشهای غیر دارویی کاهش درد و همراهی گاه به گاه دارو برای آخرین بار کمی بهترم. لبخندی می زنم و با خودم فکر می کنم که آیا قادر خواهم بود درد بیشتری را تحمل کنم؟
  • شنبه ۸ دیماه، ساعت ۶:۳۰ صبح، بیمارستان ک، اتاق تولد ـــــــــ تنها تاثیری که از مورفین باقی مانده خیالات عجیب و نا هوشیاری عمیق مابین دردها است، اگر فاصله ای باشد. به ما گفته شده که حداقل ۱۰ ساعت دیگر تا دیدار آراز باقی مانده است. گاهی که خودم را باز می شناسم  محمد عزیزم را کنارم می بینم. چهره کاملا رنگ پریده و دستهای محکمش که با وجود خراشهای فراوان همچنان انگشتان مرا رها نکرده است و چشمهایی خیسش که انگار سرشار از همان دردی سوزانی است که در من است. همه چیز در آینه چشمانش پیداست. آیا من اینقدر بد حالم؟ حضور محمد کمک بسیار بزرگی است. سعی می کند به کمک دستکاه های کنترلی که به کودک وصل شده است زمان آمدن دردها را برایم روشن کند. به این ترتیب من فرصت پیدا می کنم در هر ۵ دقیقه ۱ دقیقه استراحت و تجدید قوا کنم. دیگر اینکه کادر پزشکی ترتیبی اتخاذ کرده که یک پزشک ایرانی برای کمک به تولد کودک در شیقت صبح کنارمان باشد.     
  • شنبه ۸ دیماه، ساعت ۷ صبح، بیمارستان ک، اتاق تولد ـــــــــ یک فرشته دیگر به مجموع فرشته هایی که در گرداگردمان حضور دارد افزوده می شود: کتی! من که در بند اینهمه نیستم اما از شنیدن صدای مهربانی که گاه و بیگاه سعی می کند یه زبان خودم توجه مرا به جهان اطراف جلب کند متعجبم. آمدن کتی همه مراحل را سرعت می بخشد و از این لحظه به بعد حتی آنی مرا ترک نمی کند. کاری که پیشنهاد می کند تزریق پیش از موعد اپیدورال است، اما به همکاری من نیاز است: باید کاملا بی حرکت بمانم. اما نمی توانم لرزش بدنم را متوقف کنم و در برابر آنهمه رنج فرا انسانی کاملا سکوت کنم... کتی سعی می کند شرایط را کاملا برای من روشن کند. تا زمانی که پزشک بی حسی مطمئن نشود این تزریق کاملا بی خطر است این کار را انجام نخواهد داد... و برای بیمه کردنش باید بی حرکت بمانم: همین! قول می دهم و اشک هایم را می بلعم. مامان ته دلم تو را می خوانم: ۱ بار، ۲ بار، هزار بار.... یکی از تزریق ها به دلیل همزمان شدن با انقباضی که کنترل ماهیچه هایم را به کلی از سلطه اراده ام خارج کرده است بی نتیجه می ماند. تلاش بعدی آخرین تلاش خواهد بود... و این بار موفقیت آمیز است. پزشک متخصص بی حسی تک تک مراحل را با آرامش برایم توضیح می دهد. حقیقتا دلم می خواهد مرا به حال خودم بگذارد...  
  • شنبه ۸ دیماه، ساعت ۸ صبح، بیمارستان ک، اتاق تولد ــــــــ کتی متعجب به نظر می رسد. همه مراحل به طرز باور نکردنی سرعت گرفته و گویا پسرمان بسیار زودتر از آنچه که پیش بینی می شد متولد خواهد شد. بغد از ۱۰ دقیقه نا هوشیاری کتی کنارم می نشیند و بازهم سعی می کند با من صحبت کند. این بار به کمک بی حسی نخاعی آرامتر هستم: "فقط خودت می توانی به خودت کمک کنی!" یکبار دیگر به کمک هم همه چیز را مرور می کنیم. تکینیک های تنفس و انجام دقیق خواسته های کتی و دستیارش. سعی می کنم. کارها خیلی خوب پیش می رود و کتی تحسینم می کند و مرتب صفت "دوکتیک" را به اسمم می افزاید! کاملا متمرکز هستم و مو به مو دستور العمل ها را اجرا می کنم. کتی از پیشرفت کارها کاملا راضی است. چهره رضایتمند افراد حاضر در اتاق و رفتار فوق العاده شان مرا به باور می رساند که می توانم!
  • شنبه ۸ دیماه، ساعت ۹:۵۰ دقیقه صبح، بیمارستان ک، اتاق تولد ـــــــــــ پسرم متولد می شود! تا زمانی که مراحل جراحی به پایان برسد، آراز به پدرش سپرده می شود. پسرم کاملا آرام، هوشیار و دقیق است. پس از تولد با نوازشهای کتی گریه کرده و به کمک دستیار او حمام کرده و آرام گرفته است. وزن ۳۲۰۰ گرمی و قد ۵۰ سانتی متری اش با معیارهای این کشور هم نرمال و عادی است. صدای هیجان زده محمد را می شنوم که سعی می کند چهره اش را برایم تشریح کند. خدایا از تو متشکرم.

آنچه که بعد از تولد پیش آمد خود مجال جداگانه ای می طلبد، اما هنوز هم باورم نمی شود که توانسته باشم کار را به این ترتیب پیش ببرم. در تمام مدت به دنیا آمدن آراز، انگار در ماءمن امن الهی بودم و انسانهایی از جنس فرشته ها کنارم بودند. محبت، دلگرمی و تجربه شان مایه آرامشم شد و رفتار انسانی شان به بهترین نحو ممکن یاری ام داد. شک دارم که در کشور خودم می توانستم از چنین حمایت و توجه بی دریغی برخوردار شوم...

همچنین دیگر اعتقاد کامل پیدا کرده ام که زایـمان طبیعی بهترین روش برای تولد کودک است. ای کاش می توانستم حس رضایت خاطر عمیقی را که یک زن می تواند با تقدیم زندگی به کودکش به این ترتیب کسب کند با جمله هایم تشریح کنم. حتی اگر عدم مصرف دارو (جز چند قرص کوچولوی سردرد) را کنار بگذاریم، از نظر روحی حس مادر شدن به این روش با سزارین غیر قابل بازسازی است.

با محمد: جز مادرم که می دانم آنجا حضور داشت و آنهمه فرشته که برای تولد آراز قهرمانم به شکل پزشک و ماما و پرستار کنارم بودند،  فرشته دیگری هم بود که بی گمان نه کمتر از من در شکل دادن به تولد پسرکم سهم داشت. محمد عزیزم! خوشحالم که رنج سختی که بردم کمکم کرد تا جنبه دیگری از روح تو را بشناسم. ارزشش را داشت!!! انگار هر روز که از زندگیمان می گذرد شناخت روح ژرف تو برایم هموارتر می شود. حضور گرم و دلپذیر تو در ساعتهای رنج تولد پسرمان و همراهیت در تمام این روزها که از به دنیا آمددن آرازمان می گذرد برایم به اندازه لبخندهای بی دندان او شیرین است. هرگز نمی توانم این محبت برخاسته از دل را که در این لحظه های نا آرامی درونی به من اعطا کردی پاسخ گویم! مرد من از تو متشکرم. متشکرم و متشکرم.... 

عیدی من و لیلی از طرف مهربانترین مهربانها

عیدی من و لیلا از طرف مهربانترین مهربانها

امروز ۸ دیماه ۸۶ مصادف با ۲۹ دسامبر ۲۰۰۷ و عید غدیر خم از دو جهت یک روز فراموش نشدنی است برای من:

۱. یک روز وحشتناک و غیر قابل تحمل که لیلای عزیزم به مدت ۱۲ ساعت تمام یک درد تا حد مرگ رو تحمل می کرد و کاری از دست من ساخته نبود که بی اختیار با خودم گفتم ۱۰۰۰ تا بهشت هم زیر پای مادران با این همه درد بازم کمه.

۲. و یک روز شاد پس از اون همه درد و عذاب که یه کوچولو شبیه لیلا ساعت ۹:۵۰ صبح به این دنیا قدم گذاشت . آره بالاخره آراز خوشگل و معصوم من و لیلا پرید بیرون. یه پسر ناز که مثل بیشتر پسرها بیشتر شبیه مامانشه.

لیلای عزیزم خسته نباشی ، مادر شدنت رو بهت تبریک می گم. فکر کنم امروز مامان تو هم مثل مامان من تو این شهر غریب کنارمون بود و برات دعا می کرد. آخه کی باورش می شه تو این ور دنیا ، جایی که هیچکس تو بیمارستان علی رغم تلاششون ما رو درک نمی کردن و نمی تونستن کمکمون بکنن ، یک دفعه ساعت ۷ صبح ، تو اوج درد و عذاب تو در اتاق باز شد و یه فرشته نجات اومد تو : "سلام ، اسم من کتی ، منم ایرانیم و قراره کمکتون کنم که بچه به دنیا بیاد ". نه من باورم نمیشه که تو یه مامای معمولی بودی که برا انجام وظیفت امروز تو بیمارستان بودی. تو یه فرشته بودی از طرف خدا برا محمد ، لیلا و آراز تو این شهر غریب. واقعا هر کی تو رو داره غریب و تنها نیست. خیلی چاکرتم اوست کریم ...

 

لیلای عزیز شرمنده که با این ادبیات ضعیف و حال خواب آلودگیم وبلاگ قشنگتو خراب کردم. 

 

تولد

مامان مهربانم!

تو می دانی چرا در این لحظات واپسین هفته ۴۰ اینهمه دلتنگ تو شده ام؟ انگار نامرئی ترین حس عالم توی خانه مان جریان دارد... درد بی امان و جان سوز می آید و می رود و به گواهی پزشک گمان نکنم بیش از ۴۸ ساعت دیگر تا لحظه دیدار من و فرزندم باقی مانده باشد. مدام به تو فکر می کنم و به لحظه ای که تو با تمام وجود به من زندگی بخشیدی و قلبی که در این لحظه خانه تو باشد. به خانه برگشته ام تا این دقایق را آسوده تر بگذرانم...

همیشه از خودم می پرسیدم که برای چه مادر بودن این چنین مقدس قلمداد شده است؟ عشقی که در آن انتخابی نباشد چگونه می تواند ارزشمند باشد؟ کسی که متولد می شود می تواند هر کسی باشد! اما در اشراق تولد پسرم انگار جواب را یافته ام... درست مثل این است شعری به آدم الهام شود: رنج تو را فرا می گیرد و آسوده نخواهی بود تا آن لحظه که به جایی برسانیش. اگر در خواب نازی، باید بیدار شوی. اگر با مردمی باید ببری. اگر در میان جمعی باید تنها شوی. و بسازیش آنچه را که به سوی تو آمده است و انتخابت کرده است... و بالاخره بخشی از تو در آن شعر خواهد بود و شعر ملهم هم رازی را به تو خواهد گفت، از جهانی دیگر که اگر شعر را نمی سرودی تو را به آن راهی نبود...

رازی که بر من آشکار شد راز تو بود، که چرا مادر زیبنده ترین کلمه جهان است. مادرم. اگرچه من می توانستم هر کسی باشم، ولی لیلی آمد. تو با بزرگواری پذیرفتیم.  دست و پای سیاهم را بلوری دیدی و ستودی و قدمهای لرزانم را استوار خواندی. نادانی ام را دوست داشتنی یافتی بعد معلمم شدی و به حیطه دانایی راهنمایی کردی. چشم پوشیدی، گذشت کردی، بخشیدی، ایثار کردی. آنهم برای خاطر کسی که امنتخابش نکرده بودی، نخواسته بودیش، و تصوری از چهره اش نداشتی. وقتی عاقبت آمدم جز لبخندهای بی دندان نداشتم و "نه" های فراوان که به تو بگویم و این چنین جسم فیزیکی ات را فرسودم. برای همین هم هست که تو مقدس بوده ای و خواهی بود. من می فهمم... اگر بتوانم به چنین مرحله ای از انسان بودن برسم که محبتم را نثار موجود دیگری کنم، بی هیچ چشمداشتی، می توانم ادعا کنم که قدم به مرحله بالاتری از تکامل نهاده ام...

پی نوشت: از همه شما دوستانم ممنونم، و از اینکه در این لحظه توان تمرکز و ادامه نوشتن را ندارم شرمنده ام. به یاد همه شما هستم و حضور اگرچه ناپدیدتان به من نیرویی دوباره می بخشد. متشکرم. 

انتظارم انتظارم روز و شب

مادر مه رویم!

زمان زمان رسیدن است و گشایش... به زودی نوه کوچولوی دلبندت متولد می شود و من منتظرم تا صبر عظیم تو را در نگاهش به نظاره بنشینم یا نوازش انگشتان دلپذیر خش خورده ات را در مشت کوچکش بخوانم... پسرم می آید تا مادرم باشد! انتظار سخت است مامان من، با اینکه تا مادر شدنم زمان اندکی باقیست، هنوز هم به صبور بودن عادت نکرده ام! انگار پسرم می خواندم که: من هنوز آماده نیستم...هنوز نه... نمی دانم آیا با سر رسیدن این هفته که مصادف با ۴۰ امین هفته زندگی پیش از تولد اوست عاقبت خواهد توانست تصمیم نهایی اش را بگیرد و از دو دلی ها رهایی یابد یا نه. در آخرین چکاب مرکز درمانی لیزبت -جانشین لیزا در زمان مرخصی ۳ هفته ای اش- بعد از نگاه دقیقی به همه شاخص های مهم فیزیکی، گفت که همه چیز کاملا طبیعی است. از قرار گرفتن پسرم در وضعیت درست تولد به وجد آمد ولی تاكيد كرد که به هیچ عنوان نمی تواند تاریخ دقیق ورودش را مشخص کند. اما يك چيز كاملا معلوم است: پسرم متولد زمستان خواهد بود يعني همان كه هميشه آرزويش را داشتم... درست مثل خودم!

تعطیلات کریسمس در دانشگاه و مراکز آموزشی شروع شده و همه خانه ها و خیابانها غرق نور و سرزندگی و هیجانی دلچسب است. درختهای کاج مزین به کادوهای براق سرخ، شمعهای درخشان و ستاره های طلایی به ناگاه از همه جا سرکشیده اند. برای ما عید میلاد مسیح  طعم شیرینی دارد ، چون که عاقبت بابا محمد توانست از تزش دفاع جانانه ای داشته باشد و فارغ التحصیل شود، و اینهمه شادی درونی در ما هست، با اینکه من نتوانستم بخش آزمایشگاهی پایان نامه ام را تمام کنم. دلتنگ نیستم. مگر نه اینکه امتحان کورس اختیاری ام را به خوبی گذراندم؟ اگر با وجود تلاش بی امان در طی هفته ۳۹ به دلیل نا کارآمدی برخی قطعات لابراتوار نتوانستم کارم را چنان که انتظار می رفت به پایان برسانم، حتما دلیلی وجود دارد که من از فلسفه اش بی خبرم: نیازی به گله کردن نیست... تو یادم دادی که به خدایم و خدایت اعتماد داشته باشم، دارم مامانی عزیزم.

دوشنبه میهمانی شام بزرگی در یک رستوران قديمي برای کارکنان، استادان و دانشجویان دپارتمان برگزار شد. لیست غذاهای سنتی کریسمس شامل فهرستی طولانی بود و فضای جالب رستوران -با ظرفهاي لبريز از ميوه و همچنين مجسمه هاي غريب سنتي به شكل كله هايي مومي با كلاههاي ارغواني بزرگ، دماغهاي سرخ و ريشهاي بلند سفيد- آنرا جالب تر می کرد. ابتدا خوراک سرد سرو شد، که من با بشقاب خالی به انتهای آن میز طولانی رسیدم. پنیرهای تازه خامه ای، یا پنيرهاي كهنه با كپك هاي سبز، ترشي ماهي خام درياي آزاد، لاكس نيم پز و خوراك خرچنگ بنا به دلايلي براي من ممنوع بود؛ و ران خوك دودي، ژامبون خوك،‌ و غذاهاي ژاپني با سس حاوي الكل بنا به دلايلي ديگر! سري دوم سرو غذاي گرم بهتر بود چون عاقبت توانستم كمي سالاد سيب زميني و كلم براي خودم دست و پا كنم! عاقبت هم ميهماني با قهوه و چاي و همچنين شيريني ها و بيسكوييتهاي مخصوص عيد با طعم منحصر به فردشان به پاياني خوش رسيد. با چشيدن هر كدامشان بخش چشايي مغزم فعاليت بي وقفه اي را شروع مي كرد تا آن مزه را به تجربه اي خاص وصله كند. مثلا شير برنج با رب انار يا شكر و گلابي و ميگو!!! به گمانم آراز هم از اين همه رنگ و طعم به وجد آمده بود و تلاش مي كرد بخشي از خانه كوچكش را با لگدهاي جانانه اش بشكافد و خودش در موردشان به قضاوت بنشيند. ما، مادر و پسر عصر خوش جالبي پر از تجربه هاي تازه با هم داشتيم!!

امروز مامان بزرگ آراز رسید و با خودش دنیایی از آرامش و آسودگی و تجربه آورد. حالا دیگر کسی هست که می توانیم پسرمان را  با خیال راحت به او بسپاریم و همچنین سکان زندگی مان را در دمی که تند باد حوادث نامعلوم تهدیدش می کند.

با پسرم: در انتهای راه هستم. در یکی از هزاران ایستگاهی که زندگی برای انسان تدارک می بیند و تو هم عزیزم در ابتدای یکی از همان ایستگاهها هستی انگار که آماده جهیدن، با دستهایی از هم گشوده و لبهایی به هم فشرده. باد می وزد و گیسوان عرق آلودت را بهم می زند. می دانم برای تو که بر فراز آن پرتگاه ایستاده ای فرود راحتی نخواهد بود. می دانم که هنوز هم از خودت و توانایی هایت مطمئن نیستی... اما می دانی چه چیزی هست که هم در دل من و هم تو به یکسان می گذرد؟ هر دو دلمان برای هم تنگ شده است! گاهی هم لازم است آدم برای هدفی والا تن از دو دلی ها بکند و دل به دریا بزند. نظر تو چیست عزیزم؟ اگر موافقی فقط بپر!!! 

در هوايت بي‌قرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون كنم
روز و شب را كي گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان مي‌خواستند
جان و دل را مي‌سپارم روز و شب
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
مي‌زني تو زخمه و بر مي‌رود
تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيي كردي بشر را چل صبوح
زان خمير اندر خمارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب
تا بنگشايي به قندت روزه‌ام
تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم
عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اي جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالي نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب
زان شبي كه وعده كردي روز بعد
روز و شب را مي‌شمارم روز و شب
بس كه كشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشكبارم روز و شب

نگار می رسد

سلام مادرم!

آب زنید راه را هین که نگار می رسد     مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

انگار یک هفته دیگر آغاز شده و برای من و محمد انتظار طولانی تری تا روز دیدار رقم خورده است... اما هیچ از این بابت گلایه ای نداریم! مثل اینکه پسر کوچولوی فهمیده مان خوب می داند که پدر و مادرش سخت درگیر کارهای عقب افتاده اند و مامان بزرگ مهربان هم فقط با آمدن زمستان به اینجا می رسد. هفته آینده برای خانواده ما پر خواهد بود از کوششی بی وقفه: هفت روزی که طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود فقط استراحت باشد و آمادگی روانی... برنامه دفاع از تز محمد، شام و جشن و مراسم برای کریسمس در دپارتمانهای مختلف، امتحان پایان ترم کورس اختیاری و مهمتر از همه تمام شدن قسمت آزمایشگاهی تز من... یعنی موضوعی که دو روز قبل دانستم و در این برهه زمانی برای من از ارزش ویژه ای برخوردار است... اگر بتوانم این مرحله را به انجام برسانم، می شود امیدوار بود که بعد از تولد آراز بیشتر پیشش بمانم و کار را از خانه ادامه دهم... 

مامان عزیزم! روز پنج شنبه روز لوسیا بود... از ما که دانشجویان ارشد محسوب می شویم با غذاها و شیرینی ها و موسیقی خاص چنین مناسبتی پذیرایی شد. در تاریک روشن صبح زمستانی شنیدن آواز دهها دختر و پسر نوجوان سفید و سرخ پوش و شمع به دست و خوردن قهوه داغ لذتی دیگر دارد... در لیست پذیرایی، همچنین لوسیا بوله (یک نوع نان شیرین زعفرانی)، چیپس و نارنگی و یک نوع پفک شیرین، نوشابه گازدار سرخ رنگ، گلوک (نوشیدنی داغ بسیار شیرین با طعم آمالگام!!!)، شکلات با مغز بادم و فندق و پاستیل شکری و چند نوع نوشیدنی دیگر همراه با الکل وجود داشت که در این مورد آخر طبعا فقط توانستم رنگ و قیافه شان را به خاطر بسپارم... برای درک فرهنگ و آیین هر مملکتی باید در آن جا و مکان خاص حضور داشت وگرنه چطور می توان آرامش خاطر و گرمایی را که از آن موسیقی روحانی و جمع دوستان و همکاران بر می خیزد در حالی بیرون آسمان شب بر روز پیروز شده و امید هم همچون نفس آدمی یخ می زند توصیف کرد؟ http://en.wikipedia.org/wiki/Saint_Lucy%27s_Day

مامانی من! هنوز سرپا و فعالم و از این بابت خوشحالم... اینهمه را مدیون نرمشهای بارداری هستم که در این مدت پیوسته و بی وقفه انجام داده ام. دردهای براکستون هیگز را البته گاهی حس می کنم که در آغاز هفته ۳۹غیر طبیعی نیست، من و آراز داریم برای به دنیا آمدنش تمرین می کنیم! هر روز بیشتر از روز قبل قادر به تشخیص اعضای بدن کوچکش از ورای پوست می شوم -می توانم گاهی پاشنه های ریزش را حس کنم که در هم قلابشان می کند تا به من بگوید موقعیت آن لحظه ام باب طبعش هست یا نه!- و این به من جسارت کافی می دهد که از به دنیا آموردنش هراسی به دل نداشته باشم. این تنها نکته ای است که هیچ فشار روانی از بابت آن تحمل نمی کنم! برای منی که عمری با برنامه ریزی و هماهنگی و نکته سنجی سپری کرده ام، چنین دیدگاهی عجیب است: اما برای همین هم می توان گفت که به دنیا آوردن کودکی می تواند تغییر و تخول مثبتی باشد، چون آدم یاد می گیرد با نوع دیگری از "خود" روبرو شود... 

نه ماه به زودی تمام می شود مامانی... نه ماه سرشار از اضطراب، ترس، شادی، دلهره، امید، تلاش و ایمان. اصلا مطابق دانسته ها و تصورات قبلی ام پیش نرفت... بخشی شاید به دلیل اینکه در غربت گذشت و بخشی به دلیل شرایط ویژه خودم. آن بالندگی آسوده و خواب زدگی خاص را که پیش از این در دیگران به نظاره نشسته بودم من در این دوران و برای خودم نیافتم، حتی در این هفته که به نظرم آخرین هفته پیش از تولد باشد هزار کار برای انجام دادن پیش رو دارم! ولی روحم دوباره و از نو در کوره ای دیگر تابیده و آب دیده شد و و روزهایی که از سرم گذشت به نوعی دیگر مرا برای زندگی آماده کرد. برای من بارداری تکاملی پویا بود و ملس... 

لازم است برای آینده برنامه ای پیش رو داشته باشم... از اتفاقات باورنکردنی هفته گذشته دعوت پروفسور لنا از من به دفتر کارش بعد از یک گپ دوستانه در اتاق چایخوری بود که عاقبت به چراغ سبز او برای یک موقعیت دکترا منتهی شد. این ماجرا مامان دلبندم از آن  جهت عجیب است که روند معمول، درخواست دانشجو از معلم است و نه بالعکس... اما پروفسور می گفت که من دانشجوی "خاص و نمونه" ای برایش بوده ام و او به خوبی می داند که من می توانم مایه سربلندی استادم در دوره دکترا باشم... لبخند زنان می گفت که با دیدن من که همراه پسرم تا اینجا آمده ام شرایط مشابه خودش را به یاد می آورد و اینکه تا جایی که ممکن است با من همکاری می کند و من می توانم حتی با داشتم آراز به درسم ادامه دهم... بیش از هر چیز دیگری، ایمانی که او به من داشت و صمیمیت گفتارش و اینکه در پایان مرا در آغوش کشید و گفت منتظر تصمیم من می ماند برایم امید بخش و دل انگیز بود... از این که توانسته بودم چنین تاثیر مثبتی در استادم به جا بگذارم خوشنود بودم... 

با پسرم: گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

با پدر پسرم: همراه همیشگی من! زندگی مشترکمان ۷ ساله شده و به زودی به مدرسه می رود: به مکتب زندگی و مسئولیت! امتحانی پیش رو است، تربیت پسرمان. از این که این در این ۹ ماه هر لحظه کنارم بودی و با بی طاقتی ها و بیماری ها و بی صبری هایم ساختی از تو به غایت ممنونم... دلم می خواهد اینهمه صبر و بزرگواری و و عشق را همچون بازتاب آینه ای در پسرم ببینم... اگر روزی او را مردی همچون خود تو پرتلاش، مهربان، صادق و باهوش ببینم مادر بسیار نیک بختی خواهم بود. دیگر اینکه از گذشته ام درس ارزشمندی را فرا گرفته ام که: هیچ کس نمی تواند عشق پدری/مادری را به انسان دیگری هدیه کند مگر پدر و مادر... -وه که چه دلم برای پدرم تنگ است- لطفا با پسرمان بمان و همان عشقی را که به من چشاندی به او هم هدیه کن، چون هیچ کس نمی تواند برای او "تو" باشد...

من پر از نورم و شن و پر از سایه برگی در آب...

سلام مادرم!

عزیزم، همه وجودم! امروز پر از خبرهای خوشم...

اول اینکه حال پسر کوچولویمان خوب خوب است. از امروز او یک انسان کامل است با همه ابعاد انسانی. دیگر می توانم رودرروی ترسی که از ماه ۶ گریبانم را گرفته بود بایستم و بگویم که پسرم را سر موعد مقرر به دنیا می آورم... آرازم هم محالفتی ندارد. او با همه توانش در مبارزه ای سخت می کوشد جای تنگش را کمی برای خودش قابل تحمل تر کند. با شناختی که از او و بردباری اش دارم می دانم که تا جایی که در تحمل انگشتان ریز، پاشنه های کوچک و اندام ظریفش باشد به این مبارزه با مادرش برای حتی اگر شده ۱ میلی متر مکعب جای بیشتر ادامه خواهد داد: برای غلتیدن، لگد زدن، فکر کردن و کش و قوس آمدن.

دیگر اینکه بابا محمد سه شنبه هفدهم دسامبر از پایان نامه اش دفاع می کند. هورا!   با اینکه مثل یک زنبور در نخستین روزهای بهار سرش گرم کار است تا تز ۱۷۰ صفحه ای اش را سر و سامانی بدهد، ولی من و آراز مخالفتی نداریم و سعی می کنیم تا جایی که ممکن است کمکش کنیم تا اولین دانشجو در میان هم ورودیهایش باشد که کنفرانس تزش را ارائه می دهد. آفرین به بابا محمد سخت کوش باهوش!  

نکته خوب دیگر خبر آمدن مامان بزرگ پدری آراز است. همه چیز به طرز معجزه آسایی دست به دست هم داد تا کار ویزا و بلیط هواپیمای "مامان بزرگ" حل شود... به این ترتیب ما اول دیماه ۸۶ ناباورانه منتظر ورود این مهمان عزیز هستیم...

اما دیگر چه؟ مامانی من، اگر بگویم که همه دلنگرانی هایم پر زده و رفته اند باورت می شود؟ حالا دیگر تنها سرشار از انتظارم و توانایی و انرژی! نه ترسی باقی مانده و نه غمی! انگار ۸ ماه را در زندانی بوده ام و امروز آزادیم را به من هدیه داده اند. آرازم را حس می کنم و تنش های ذهنی اش را. به نوعی هماهنگی با او رسیده ام که به من کمک می کند نگاه دیگری به جهان را تجربه کنم: ژرف، بکر، ساده و معصومانه. از اینکه به زودی چشم در چشمش می دوزم و موهای حلقه حلقه طلاییش دماغم را قلقلک می دهد، از اینکه موجودی انسانی را به جهان هدیه می کنم تا رزم آور نیکی ها باشد، از اینکه دگردیسی ام به عنوان یک زن کامل می شود پر از احساسی ناب و بی مانند شده ام. روحم راضی و به طرز باور نکردنی آماده است... 

می دانم که انتقادهایی از این نوع زیادند که: " آرزوهای تحقق یافته همیشه فاقد زیبایی شاعرانه اند" ، یعنی وقتی که از بی خوابی شبها به تنگ و از خستگی روزها به گریه  آمدی همه این شاعرانه ها را فراموش خواهی کرد، اما این گونه بینش نه آرزوی من بوده که به لباس حقیقت درآمدنش مرا افسرده کند و نه امیدی است که تحقق یافتنش مایه بیزاریم شود... آنچه درباره اش بحث می کنم دیدگاهی انتزاعی است فارغ از زمان و مکان... مامان جان من تو را می فهمم...کم کمک می فهممت...

با پسرم: عزیز متولد نشده ام! وقتی از پزشکم پرسیدم که آیا تو هم درد خواهی کشید یا نه متعجب شد، به گمانم منتظر این سوال نبود! و سعی کرد منطقی برخورد کند که: چه کسی چنین روزی را به خاطر می آورد؟ اما مرد کوچولویم، من می دانم که تولد برای تو هم دردناک و سخت خواهد بود. دوری از سیاره کوچکت که مأمن تو بوده برای همیشه و ترک آن رو به سوی جهانی که کوچکترین شناختی از آن نداری... فکر نمی کنم انسان در مرحله دیگری از زندگیش چنین تغییر عظیمی را درک و تجربه کند، آخر حتی پس از مرگ هم ما در خدا باقی می مانیم، ما همواره بخشی از او هستیم! اما تو مرا فرو خواهی گذاشت. به علاوه از نظر فیزیکی هم می توان پیش بینی کرد که دم اول، یا نگاه نخست برایت آمیخته با درد باشد... گرسنه، خسته، دلتنگِ لالایی هر روزه، گمگشته در دنیایی پر از نور و صدا و رنگهای غریب، تنها و جدا مانده، به عبارتی رساتر: متروک!

اما عزیزم، باور کن که ارزشش را دارد! روزی دلباخته همین رنگها خواهی شد، زمانی به دلخواه خود از نوای قلبم فاصله خواهی گرفت تا به عشقت بپیوندی، یا من و پدرت را به حق رها خواهی کرد تا به سوی نور و پیشرفت و فردا بروی... لحظه ای می رسد که مجذوب همین مکانی شوی که امروز خود را در آن تنها می پنداری. نترس پسرم! اول بخواه و اراده کن! بعد هم نوبت عمل است... با همه توان... بخشی از مسیر به عهده تو باشد. ما در باقی راه با گرمترین آغوش منتظر رسیدن تو هستیم... دوستت داریم و می خواهیمت... عزیزم زودتر بیا!!!

دوست کوچولوی من!

سلام!

باز هم یک روز دیگر برای با تو بودن رسید عزیزم...

دیروز شنبه بود: با یکعالمه برنامه ریزی قبلی برای لذت بردن از لحظه لحظه اش که طعم و بوی تعطیلی داشت... ولی هیچ چیز طبق برنامه پیش نرفت: روز پنجشنبه کلاس تولد کودک و چگونگی نگهداری به کمک لیزا برگزار شد. به نظرم جالب ترین بخش آن، آموزشهای لازم برای پدران بود که چطور می توانند نقش فعالی در به دنیا آمدن بچه ها داشته باشند. بخش پایانی کلاس درس، یک چکاپ کلی بود و نتیجه حاصل کشف فشار خون بالای من برای اولین بار! با اینهمه به نظر نمی رسید که لیزا نگران شده باشد و بنابراین به خانه برگشتیم، بی هیچ توصیه یا تاکیدی. اما وقتی جمعه شب ورم دست و پا تعجب من را برانگیخت و تپش قلب هم به شنبه صبح به مجموع همه علائم اضافه شد، با بابا محمد عزیز تصمیم گرفتیم که بی لحظه ای درنگ به بیمارستان مراجعه کنیم... بعد هم مامان عزیزم، دوباره همه چیز چک شد: فشار خون، ضربان قلب آراز، علائم حیاتی، حرکات جنینی و هر نکته قابل بررسی دیگر و همه چیز به نظر عادی می رسید، حتی فشار خون! پزشک بسیار مودب و مهربانی که بالاخره و بعد از چندین ساعت تاخیر رسید گفت اگرچه همه این علائم می تواند نشان دهنده بیماریهای جدیتری باشد، ولی خوب در این مورد نیست. و به این ترتیب بود که من واقعا حس کردم که حالم خیلی بهتر است... 

شاید جالب ترین بخش ماجرا اتاق اورژانسی بود که برای ۱ ساعت مهمانش بودم، در واقع فهمیدم که برای تولد پسرم باید در محل مشابهی بستری شوم. یک اتاق با یک اسکادران درنای سفید روی دیوارهای سبز روشن، یک تخت ساده قابل تنظیم، چند دستگاه چکاب علائم حیاتی و ضربان قلب، سوییت بهداشتی و حمام و نورپردازی قابل تغییر برای راحتی ساکنین. آنقدر ساده و دوستانه که هر اتاق دیگری در هر جای دیگر دنیا می تواند باشد! از اینکه توانستم تصوراتم را در مورد نخستین ایستگاه زندگی آراز نظم ببخشم خوشحالم، این شاید بهترین نتیجه بود!

مادر بهتر از جانم... پروژه کارشناسی ارشدم به جایی رسیده که دیگر می توان نام تخقیقات برآن نهاد. تا به حال هر چه بوده سعی در تکرار نتایج دیگران بوده اما از دوشنبه می توانم یکی از کسانی باشم که راههای نرفته را می پیماید. باید ترکیبات مختلف مواد را برای رسیدن به بهترین نتیجه بررسی کنم. به علاوه همزمان کار بازسازی پایان نامه را می توان ادامه داد. آخرین هفته درس اختیاری هم این هفته برگزار می شود و با تحویل گزارش کار آخرین جلسه آزمایشگاه می توانم به استراحت بیشتر در هفته ۳۸ که شنبه آینده خواهد بود دل ببندم. راستش می توانم همه چیز را تعطیل کنم و بخوابم! ولی وقتی حس می کنم که توانایی ادامه دادنش را دارم متاسف می شوم که زمانهای طلایی ام را در خواب بگذرانم!

پسرکم - که به گمانم حالا دیگر مردی شده برای خودش - با همه توانایی جنینی اش همراهیم کرده، با بیخوابی ها، ورزشهای سخت، بی تجربگی ها و ندانم کاریهای من کنار آمده است و از اینکه هرگز مثل بچه های دیگر مورد توجه و ناز و نوازش نبوده نگران و گله مند نشده است! تمام لحظه های زندگی اش سرشار از تقلای حقیقی بوده و نارسایی های مادرانه من هم نتوانسته او را از راهی می پیماید منصرف کند. چه عاشقانه به زندگی شیرینش چنگ زده مادر! او واقعا مایه افتخار من است و خوشحالم که ثابت کرده شایستگی این غرور مادرانه را به کمال دارد. بنابراین به گمانم هنوز هم بتوانم در محل کارم حاضر شوم...

 عزیزم! مادرم! نگران من نباش. من هم دختر سر سخت توام. معترفم به این که واقعا می ترسم! اما می توانم با آن کنار بیایم... خواهی دید که من هم توانایی اش را دارم، تو الگوی من بوده ای و من " ناخلف باشم اگر..."

با پسرم: عزیز پر تلاش من! انسانها به هم مربوطند با اسامی گونگون. مادر، برادر، همسایه دیوار به دیوار، شوهر خواهر پسر عمو یا حتی دربان آپارتمان! اما رابطه ای هست که به نظرم از همه آنچه که گفته می شود به نوعی ارزشمندتر است شاید به این دلیل که بیش از هر رابطه دیگری انتزاعی و انتخابی است... انسانهایی که چنین رابطه ای را میان خود انتخاب می کنند کاملا مختارند و با انتخابشان خود را ملزم به پیوندی می کنند که از وفای به عهدهای آن لذت می برند با یک کلمه کوتاه دلنشین می خوانندش: دوستی!

هر رابطه ای را می توان به دوستی تبدیل کرد و مقدسش کرد، حتی رابطه خداوندگاری و بندگی را! و چه انسانی است و دلنشین داشتنش... پسرم! آنهمه خوشبخت بوده ام که دوستانی داشته باشم و دوستشان داشته باشم. شادم از این نعمتی که به من ارزانی شده است و ممنون همه آنانی هستم که به نحوی دوستیشان را فرا چنگ آورده ام و این دوستی را در گذر زمان به آزمونهای سخت سنجیده ام... خوشحالم که پدرت پیش از هر نسبت دیگری نزدیک ترین دوست انسانی من است! اما دلم می خواهد که من هم به نوبه خود قبل از این که مادر تو باشم دوستی قلب پر مهرت را داشته باشم و یکرنگی روح اقیانوسی ات را که با خودت از جهان دیگری خواهی آورد... پسرم. برای اینکه مادرت باشم انتخابی در کار نبوده است - آه! چه حیف! -... اما آیا این افتخار را دارم که دوستی مرا بپذیری؟ 

" کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا.... جوجه بردارد از لانه نور.... و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟ " 

ماه نو : ماه نه

سلام!

یک ماه دیگر رسید و این دیگر واپسین است... مامان جان من هم به زودی مادر می شوم!

هفته سی و ششم از زندگی قبل از تولد پسرم همزمان با ماه نه از بارداریم شروع شده است. اگرچه گذر زمان کند و بطئی است اما به نوعی مضطربم! دوست دارم همه چیز به خوبی پیش برود و واقعا آرزویم این است که بتوانم فرزند سالمی به دنیا بیاورم. ورزشهای روزمره همچنان ادامه دارد و شاید به همین دلیل است که هنوز هم با وجود سنگینی و خستگی گاه و بیگاه، به نوعی فعال هستم و چابک. 

روز پنجشنبه با لیزا برای شرکت در یک کلاس زایمان قرار قبلی داریم. همه چیز در مورد نحوه تنفس، آمادگی های قبلی و نوع کمکهایی که پدر می تواند انجام دهد بازگو می شود. از اینکه قرار است بابا محمد مهربان را در تمام لحظات تولد آراز در کنارم داشته باشم خوشحالم. چه کمکی موثرتر از این؟ فقط کافیست انگشتان بلندش را بگیرم تا دیگر هیچ دردی نتواند بر من غلبه کند. تولد طبیعی هم داستانی دارد برای خودش. به این ترتیب هیچ چیز را نمی توان پیش بینی کرد و همه چیز مثل یک ماجراجویی پر هیجان به نظر می رسد! علاوه بر آن به نوعی پسرم اولین تصمیم مهم زندگیش را می گیرد (چون او باید برای آمدن مصمم باشد و اوست که ظهور اولین نشانه ها را فرمان می دهد). در واقع قهرمان داستان پردردمان او خواهد بود: خوب ببینیم چه تاجی به سرمان می زند این نوه شیطانت مامان! همان پسر کوچولویی که ۸ ماه قبل از میان فرشته های بهشتی انتخابش کردی...  

این هفته در حالی گذشت که تمام لحظاتی که در دانشگاه و آزمایشگاه مشغول کار روی تز یا صرف فعل های عجیب و غریب این زبان تازه در زمانهای مختلف و یا درگیر مطالعه مستمر نبودم، در حال شستشو، تا زدن، اتو کردن لباسهای آراز، آماده کردن ساک بیمارستان و تغییر دکوراسیون خانه نقلی مان بودم! با اضافه شدن هر سرهمی ملوس به قفسه لباسهای آرازم یا هر شلوارک آبچکان و آویزان به بند رخت، انگار یک گره از آشفتگی های ذهنی ام باز می شد: و حالا انگار بار بزرگی را از دوش قلبم برداشته باشند.

چندی قبل دوباره خواب تو عزیزم را دیدم و خواب پسرکم را. جلوی در خانه شیشه ای ات که در یک باغ سرسبز قرار داشت، بازی می کرد. خواستم در آغوشم بگیرمش. هنوز هم گیسوان کمی بلند تابدار، پلکهای برگشته روشن، چشمهای نیمه باز فندقی و لپهای کرکدار و هلو وار لطیفش را چنان به یاد می آورم انگار که واقعا بوسیده باشمش. دلم در تب و تاب است که ببینم چطور انسانی است این پسرکم که ماههاست لحظه های تنهایی و خلوت مرا با سقلمه و سکسکه و مشت و لگد پر گرده است!   

با پسرم: ماه من. امروز صبح یخزده زمستانی ام را با خبری تصویری شروع کردم که دوستی با یک لینک برایم فرستاده بود. برف در ایران! پسرم! وقتی که غریبی یا تنها، وقتی که دلت پر می زند برای آنها که دوستشان داری، وقتی که آگاه می شوی که نوستالژیا گریببانت را گرفته است، فقط باید وانمود کنی که نمی دانی قضیه از چه قرار است. باید فراموش کنی و اشکهایت را قورت بدهی. باید بچسبی به آنچه که غربت به تو داده است و تو در خانه خودت نداشتی و نمی توانستی داشته باشی. اما در یک لحظه خاص انگار انباری احساسم در یک چشم به هم زدن مثل کمد آقای ووپی روی سرم ریخت. یادم رفت که باید فراموش کنم! و چنان دلتنگ شدم که اگر می توانستم تا خود ایران را پرواز می کردم. 

برگشتم به آنچه که روزگاری داشتم! به صبحهای پر برف و درخشش ستیغ آفتاب روی سپیدی زمین، کوهنوردی در پیچ و خم یخزده کوه خاموش (نکند زوزه گرگها را از خاطر برده ام؟) با دستهای یخزده بی حس و گونه های کرخت از شلاق باد سوزان، صبح روز تعطیل و دلخوشی سنگک و پنیر و گردو در اتاق نیمه سرد، آش داغ آبکی روی اجاق گاز و کتابی هنوز به نیمه نرسیده با پایانی نوید دهنده در اتاق نیمه تاریک، راهپیمایی در شبی طوفانی، قرچ قورچ برفهای بکر زیر پوتین های نیمه خیس  و صدای گرم محمد که آوازی قدیمی را زمزمه می کند و با هر نفسش، کومه ای از دانه برفهای بخار شده که زیر نور تیر چراغ برق به چشم می زند، شانه های برف نشسته و شادی از اینکه سقفی هست تا زیرش پناهی بجویی...

پسرم، دلتنگ همه آن خوشی های ساده ام! و بیشترک دلتنگ از اینکه تو هیچ از اینهمه نمی دانی. من ژنهایم را به تو می دهم و اسمی را که برای تو یاد آور سرزمین توست، اما آیا هیچ از آن روزهای دلنشین و خاطره های خوب هم به تو داده ام؟ وطن جایی است که انسانها در آن ریشه دارند و متعلق به آن هستند. وطن یعنی خانه، ختی اگر از آن دور باشی. وطن یعنی مادر حتی اگر در آغوش پر مهرش نباشی. وطن یعنی همه آن چیزهایی که متعلق به توست و همه آن مردمی که با تو و از همان خاک سرشته شده اند. تو شکوفه زمستانی من! در غربت گل داده ای ولی نکند میهنت را فراموش کنی. تو از خاک دگری... باشد که یکروز من و پدرت در کنار تو به آن روزهای ساده و آرام جان دوباره دهیم و وطن را به راهی جز کلمات برایت معنی کنیم... 

راه میانه

سلام مامان قشنگم!

عزیز دلم چند روزی است که با خودم می گویم چطور است که ما آدمها هرگز یاد نمی گیریم آنچه را که داریم قدر بشناسیم! نکته این بود که وبلاگم کار نمی کرد: بازش که می کردی جز یک صفحه کاملا سفید هیچ چیز دیگری نمایش داده نمی شد. واقعا نمی دانستم چه باید کرد. دلم پر می زد برای همه آن دوستانی که فقط در این خانه آبی-خاکستری می توانستم ببینمشان. برای درهای خانه هایشان که به بهارخواب اتاقم باز می شد، برای شادیهایشان، دلداریها و حرفهای مهربانشان، برای غصه هایشان! مامان فریبای شجاع و رایانش، مامان هنای باهوش و کودکش، شیوا و لیلا و آزیتا، فردا و آفتابگردان و دونه و همه آنهایی که روحم به نحوی با سخنانشان نزدیک است... مامانی من، اما به نظر می رسد که مشکلم حل شده باشد! با چند دستکاری کوچولو در بخش مدیریت. می دانم که هیچ چیز در این دنیا برای همیشه نیست و همه چیز یکروز به پایان می رسد، شاید به سرعتی که باعث شود از قافله اش برای همیشه عقب بمانیم، تا آن لحظه اما می توان تا سر حد سیرابی از سرچشمه داشته ها نوشید.

دیروز مادر جانم روز آراز بود! باید بودی و می دیدی چه ذوقی کرده بود از دیدن همه چیزهایی که عاقبت برایش تهیه کردیم! در تمام مدتی که تختش سرهم می شد و با کمک دوستان ایرانیمان چیده می شد، و در همه لحظاتی که بخشی از دارائی های معصومانه و کوچولویش سرجایش قرار می گرفت، می توانستم کف پاهای نازنینش را حس کنم که درونم را قلقلک می داد! وقتی عاقبت با پسرم تنها شدیم به این فکر می کردم که چطور هنوز هم حضور معجزه آمیز این موجود انسانی نو را باور نکرده ام، فقط شاید بشود گفت به اینکه ذهنم درگیر آینده و آمدنش باشد عادت کرده ام. قلبم به راهی می رود و فکرم به راهی. انگار وجودی دوگانه ام: تکه ای مادر است و تکه ای مهندس! گوشه ای درگیر بازسازی تصاویر ذهنی پسرم است و گوشه ای دگر، در کش و قوس زندگی روزمره. اما ایمان آوردن؟ هنوز نه! اندر خم کوچه بی باوری است این دخترک سربه هوای جاه طلبت مادر!      

هفته گذشته بازهم هفته ای بود از سرتاپا عرق ریختن و تلاش مستمر! نمی دانم شاید این منم که رفته رفته سنگین تر می شوم! تعداد روزهایی که در پایان آنها به خاطر عواقب عجیب و غریب بارداری تا مرز بیهوشی خسته می شوم، هر بار بیشتر می شود و منی که روزگاری از پا نشستن را نمی شناختم، به جایی رسیده ام که گاه می شود آرزو کنم اصلا وجود نداشتم! تا بلکه در عدم دمی فرصتی برای آسودن داشتم! با اینکه مشکل خاصی نداشته ام ولی گرفتگی عضلات، تپش قلب، خواب بسیار ناآرام و بافته در کابوسها و بیداریهای مکرر، نگرانی از مسئولیت و کار بزرگی که در پیش است، کمر درد، پاهای متورم در پایان روز کاری، هیچ یک را نمی شود از خوشحالی تولد یک نوزاد جدا کرد... این انصاف نیست! آیا هرگز کسی شادی داشته که از دلتنگی جدا باشد؟ در آخرین هفته ماه هشتم، به نظر می رسد که نه یک ماه، بلکه یک قرن تا آمدن او باقیست. با اینهمه تصمیم گرفته ام تا آنجا که کوچکترین توانایی برای ادامه کار در وجودم هست، کار تزم را تعطیل نکنم. نخستین زمانی که برای توقف کار پیش بینی کرده ام، یا حداقل اولین تاریخی که با خودم و پسرم خلوت کنم و نظرش را جویا شوم، اولین روزهای ماه دسامبر است.    

با پسرم:شاهزاده شجاعم! می بینی؟ جهان چنان به شتاب پیش می رود که انگار باید برای همراهیش پرواز کرد! باورت می شود که فقط یک ماه دیگر تا دیدارمان باقی باشد؟ یک ماه دیگر زندگی هر دوی ما تا ابد تغییر می کند! دیگر همانی نخواهیم بود که پیش از این بودیم. چشم اندازی دیگر به رویمان لبخند خواهد زد و روابط جدیدی در زنگیمان تعریف خواهد شد.

آرازم، چندی است که نکته ای ناگفته در ذهنم لانه کرده است. خوب می دانم که مادر نمونه کیست: همو که زندگیش را فدای فرزندش کند. از این ابایی ندارم عزیزم. اما وقتی به گذشته ام نگاه می کنم دچار تردید می شوم که نکند باز هم این تعریف را جامعه مردسالار و تاریخ و عرف به خوردم داده باشد! به خودم می گویم که پس اینهمه تلاش و مطالعه و صعود از پله های ترقی انسانی برای چه اگر قرار بود با آمدن تو، همه چیز غیر مادر بودن برایم تمام شود؟ پسرم من می خواهم مادر خوبی برای تو باشم اما دوست ندارم تمام شوم! آخر فکرش را بکن! من هم زمانی مثل تو بوده ام. من هم همچون تو برای زنده بودنم جنگیده ام. مثل تو برای اینکه بتوانم حق حیات داشته باشه ام مبارزه کرده و پیروز شده ام. من هم از لحظه تولد یک برنده بوده ام. می دانی؟ من هم پدر و مادری داشته ام: "بهتر از برگ درخت" که با شکوهترین هدیه را به من داده اند: زندگی! می دانم. همیشه دانسته ام که در برابر جامعه مسئولم و در برابر دوستانم. در قبال همسرم و آنهایی که دوستشان دارم. برای تو پسرم، بیش از همه، چون اگر متولد می شوی به خواست من بوده است. اما کس دیگری هم هست: لیلی، مادرت! این چیزی است که تو باید در موردش با من همفکری کنی... من می خواهم برای تو مادر نمونه ای باشم و در عین حال لیلی را فراموش نکنم و اینکه اوهم حق بالندگی دارد و رشد. اگر عزیزم، تو آسودگی ات را در قبال از دست رفتن لیلی به دست آوری، داشته ات نا حق خواهم بود. پسرکم! به کمک هم راهی پیدا می کنیم که هر دو در سایه هم به تعالی برسیم. من تو را می شناسم... تو همدست کوچولوی منی! خوشحالم که اینجایی، منتظر کمکت می مانم تا راه میانه را پیدا کنم! 

یکسال بی یار ...

سلام.

۲۷ آبانماه سال ۸۵. صدای آبجی لاله از پشت گوشی تلفن و جوابش در برابر سوالهای مکرر من که چرا با من حرف نمی زنی... اینکه تو را در بیمارستان بستری کرده اند و صحبت با تلفن برایت ممنوع است... و من ساده دل چه زود باورم شد... با اینکه خواب تو را دیشب همان روز نحس دیده بودم: در لباس سیاه. گفته بودی که می خواهی به مراسم ختم کسی بروی و اگر من لباس عزا نپوشم مرا با خود نمی بری. و من کاملا مخالف بودم: گفتم که هرگز نمی پوشم همان طور که تمام مدت بعد از آن هم از پذیرفتن حقایقی که به نوعی می توانستم حدس بزنم ناخودآگاه سرباز زدم و گاهی با خودم فکر می کنم که نکند همین الان هم دارم به این بازی ادامه می دهم... عزیزم در مراسم عزای تو غایب بودم، حتی امسال هم... هزاران دلیل سر راهم سبز شده که نتوانم آنجا باشم و می توانم حس کنم که پرنده ای در قفس چطور می تواند در آرزوی پرواز باشد. فقط  میله های زندان من از جنس دلیل و برهانند و قوانین... هر شب که به خوابهای منقطع فرو می روم، در بین دهها باری که بیدار می شوم دیوانه وار خواب می بینم و همه در ذهنم حک می شوند...

مامان جان سر درس کلاسهای درسی که به صورت اختیاری انتخاب کرده ام حاضر می شوم. با اینکه نتیجه این درس فقط به صورت قبول یا رد برایم ثبت خواهد شد و همکلاسی هایم همه دانشجوی دکترا هستند، با اینکه اصلا قبول شدن یا نشدنم هیچ تاثیری در نتیجه نهایی و کارنامه ام ندارد و با توجه به اینکه هرگز به اندازه درسهای قبلی ام نمی توانم روی مطالعه ام تمرکز کنم، متعجبم که چرا هنوز هم عنوان بهترین دانشجوی کلاس با من است. چرا فقط من بعد از پایان هر جلسه سوال برای پرسیدن دارم، چرا بعد از ۵ دقیقه از شروع کلاس استاد تصمیم می گیرد فقط مرا خطاب قرار دهد و چرا زمانی که قرار است کسی داوطلب جواب به پرسشی باشد فقط دست من بالا می رود... این نمی تواند زیاد برایم جالب باشد، چون به این ترتیب لازم می شود که هز هفته همه چیزی که یکبار در کلاس تدریس شده برای دوستانم بازگو کنم، بخش بیشتری از گزارش کارهای آزمایشگاه را بنویسم و مسئولیت سنگین تری را به عهده بگیرم.  

عزیزم گاهی آنقدر خسته می شوم که واقعا حس می کنم نمی توانم ادامه بدهم. همه کارهایی را که قصد انجامش را داشتم به طور اتفاقی باهم همزمان شده و بنابراین از نظر فیزیکی تا سر حد از هم گسیختگی پیش می روم. نتیجه این خستگی عدم وزن گیری آراز در بیست روز گذشته و کاهش فشار خون من بوده... (لیزا می گفت که با فشار ۱۰ روی ۵ باید سرگیجه داشته باشم، گرچه ندارم). از طرفی در میان آدمهایی که کار یا زندگی می کنم یا درس می خوانم حتی یکنفر هم نیست که با تجربه باشد یا تصوری از شرایط سخت من داشته باشد... و این واقعا کار مرا مشکل می کند. به این ترتیب همه از من همان انتظاری را دارند که ممکن است از فردی در شرایط عادی داشته باشند و من نمی توانم درخواستشان را رد کنم، چون دوست ندارم هر چند یکبار شروع به توضیح شرایط روحی و جسمی ام کنم! کاش فقط مرا از یک نکته معاف می کردند: از اینکه اولین چیزی که به محض برخورد با کسی به چشم می زند بارداری من است تا سرحد انزجار آشفته می شوم. آخر چرا؟ من در درجه اول یک انسانم و بارداری من هیچ ربطی به درس یا کارم ندارد، مگر نه اینکه به اندازه آدمهای دیگر تلاش می کنم یا حد اقل اینکه چنین انتظاری از من هست؟ از تحمل کنجکاوی و سوالهای بی ربط و با ربط و نگاههایشان خسته شده ام. چقدر دلم می خواست هر چه زودتر پسرم به دنیا می آمد و بزرگ می شد و شانه به شانه ام راه می رفت! اینهم از آن امیدهایی است که از بس دور است تبدیل به آرزو می شود....

مادرم. می دانم که مرگ پایان نیست. اما اینکه پس از آن چیست نمی دانم و نخواهم دانست تا روزی که به تو بپیوندم. تا آنروز دوست دارم هر جا که هستی شاد باشی و بیش از آنجه در این جهان بود به تو خوش بگذرد. دخترت را هم ببخش اگر که هنوز هم گرمای آغوشت را آرزومند است و تو را برای رفتنت که هیچ در آن مقصر نبوده ای می آزارد... می دانم که هنوز هم مادری و هنوز هم دلت می تپد برای به جا آوردن خواسته هایم حتی اگر بی جا باشد...

اوقات خوش آن بود که با یار به سر رفت   باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

با پسرم: نازنین ۳۳ هفته ای من! دلم می خواهد دوستم داشته باشی. فرزندم باشی. کنارم باشی. اما اجازه نده وابستگی ات به من مانع خوشبختی ات شود. تو برای این به دنیا می آیی که جهان خودت را بسازی. من مادر خودخواهی خواهم بود اگر انتظار داشته باشم برای عشق به من خودت و جهانی را که برای بهتر کردنش به دنیا آمده ای فراموش کنی. اگر دوستت دارم، اگر برای به دنیا آوردنت می جنگم، اگر کاری هست که انجام دادنش برای تو از دست من ساخته است، همه و همه برای خود من بوده است. تو هم عزیزم برای خودت و برای دنیایمان بجنگ و تلاش کن. عشق زمانی زیباست که مانعی برای پیشرفت نباشد و خوشحالم که عشق والدین تو به هم و حتی عشق مادر بزرگت به مادرت نیز همواره موجب پیشرفت و بالندگی بوده است.

جایی که برای قدم گذاشتن در آن لحظه ها را می شماری جهان انتخاب است. هر روز پیش می آید که به خودت می گویی این یا آن؟ پیراهن قرمز یا شلوار آبی؟ کشک بادمجان یا نان و پنیر؟ جنگ یا صلح؟ ماندن و رفتن راهی که دیگران پیموده اند یا رفتن و به جا گذاشتن راه دیگران و گشودن مسیری نو؟ هر تصمیمی گرفتی برای من و پدرت محترم است. فقط از ما انسانهایی خود پسند نساز!!!

هيچ راهي نيست كان را نيست پايان...

سلام مامان من!

دیروز برف بارید. چنان با دل پر که آدم را به یاد دی های سرد و بهمن های یخبندان ایران می انداخت. با اینکه روزهاست دیگر برگی به درختان حیاط خلوت دانشگاه نمانده و پاییز مدتهاست کوله بارش را بسته و رفته، جور غیر قابل توصیفی غافلگیر شدم. هزاران دانه برف تب زده كه در نور تيرهاي برق ديوانه وار مي رقصيدند و شتاب آلود براي فرودشان از هم پيشي مي گرفتند. 

براي من كه هفته گذشته شبانه روز درگير پروژه، كلاسهاي زبان و ۷.۵ واحد درس اختياري بودم عجيب نبود كه تقريبا نيمي از روز نخستين تعطيل به خواب بگذرد، جز اينكه شب پيش از آن هم به مناسبت هالوين تعطيل رسمي بود و جمع دوستان به نظر دلچسبتر از هر زمان ديگر مي رسيد و اين بود كه تا دير وقتمان به گفتگو و تماشاي فيلم گذشت. براي همين هم بود كه اينهفته ديرترك آمدم براي ديدنت مامان!

گاهي براي آراز دلم مي سوزد،‌نمي دانم آيا زمان كافي براي استراحت و رشد دارد، آيا آسوده تر نبود اگر مادرش همچون هزاران مادر ديگر در شرايط مشابه در خانه مي ماند؟ نمي دانم ولي هر چه هست  همسفر كوچكم  را در هر طيف قابل تصوري همراز و همراه خود مي يابم! انگار او هم شريك پركاريهاي من در ماه ۸ باشد... وول مي خورد، تيك و تيك سكسكه مي كند،‌ هولم مي دهد، مشتهاي بسته اش را به سويم پرتاب مي كند - و من اين مشتها را از وراي پوست مي بينم! - و لگد مي زند. انگار سرشار از انرژي غير قابل توصيف و عجيبي است. گويي خسته نمي شود از اينهمه درجا زدن و رقصيدن و كش و قوص رفتن! تنها زماني آرام مي گيرد كه غمگين مي شوم و دلخور. گوشه اي آرام ميگيرد و قلبش گنجشك وار مي تپد، انگار ترسيده باشد پسرم... از درك اين كه اين گوي توان ناب در درون مي بالد من هم توانايي بيشتري مي گيرم... جاي من در اين دنيا از او تنگ تر نيست و امكانات فرارويم از او كمتر. اويي كه در من ريشه دارد... به اين ترتيب ما دختر و نوه ات در كار رشد و فعاليت از هم پيشي مي گيريم! نمي دانم تا كي مي توانم به اين ترتيب ادامه بدهم...       

لباسهاي پسرم

ماماني من،‌ اينكه هر شب خواب تو را مي بينم عجيب نيست، ديگر براين عادي شده كه انتظار خوابهاي تو را بكشم و به اميد ديدارت به خواب بروم. اما چندي است كه آراز هم به جمع ما پيوسته و انگار هر بار با او براي ديدنت قدم پيش مي گذارم. پسركي است ۳-۴ ساله بلند و نازك، با موهاي مواج و چهره اي جدي، كه نظاره گر ما است. گاهي هم مي شود نوزادي باشد... به اين ترتيب من با يك تير دو نشان مي زنم، دو عزيزم را كه به گونه اي در آرزوي ديدارشانم ملاقات مي كنم....

با پسرم: عزيزم. به زودي زود جهان تو تغيير مي كند. گمان نكنم تصوري از آن داشته باشي. اما چيزي كه هست و براي تو بي تغيير خواهد ماند و به گمانم تو در همين لحظه بيش از من از آن شناخت و آگاهي داري خداست! آنكه انگشتانش بر روحت لغزيده و حكمتش در ازل تو را آفريده است. هنوز بوي اش در مشام تو و صدايش پيچيده در گوش توست. روزهاست كه تلاش مي كنم براي شناختنش شتاب كنم. اما عزيزم عاقبت دانستم كه جز از راه عشق و اشراق راهي را به سويش نخواهي جست، اگر مي خواهي بدانيش. در بودنش شكي نيست اما راهي را كه ديگران كوبيده اند و پيموده اند براي تو توصيه نمي كنم... اين راه اعرابي است كه به تركستان مي رسد! بگذار دلت تو را به سويش رهنمون شود، دوستش داشته باش و دستان توانمندش را بگير و به هيچ مسيري جز اين اعتماد نكن، مبادا كه از حقيقت دور شوي...

گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد      هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور... 

دلیلی برای زندگی

سلام و باز هم سلام!

مادر دلبندم، باز هم یک شنبه دیگر رسید و مهلت گفتگوی ماست! فارغ از باقی دنیا، وقتی که بیرون پنجره، دماغ آسمان گرفته و تو می دانی برای یکروز دیگر، شاید ساعتی چند رها شده ای تا ورقی از کتابی بخوانی، به خودت بخندی، موهایت را شانه کنی، کودک شوی یا بغ کنی و دلت برای شاهتوت خانه ات تنگ شود... از همه قشنگ تر در خانه ای که درش لتهای آبی دارد با مادرت درد و دل کنی... اینجا که دیگر کسی به من خرده نمی گیرد که چرا هنوز نتوانسته ام بر اندوهم غالب شوم... اینجا که می توانم با فراغ بال دلم برایت پر بکشد، روزهای مشترکمان را یاد کنم و از پسر کوچولوی قهرمانم برایت بگویم، بی هیچ آدابی و ترتیبی! 

یکبار دیگر برنامه تزم سرعت گرفته و هفته گذشته من به اندازه همه زنبورهای دنیا کار برای انجام دادن داشتم. قطعات مختلفی با الگوهای گوناگون باید توسط چند نوع میکروسکوپ مختلف چک می شد. هر بار لازم بود که ساعتها وقت در اتاقی دربسته برای تنظیم میکروسکوپها صرف کنم و برای گرفتن عکس از زوایای مناسب دیدشان را کنترل کنم. با اینکه ریسک آسیب به این دستگاههای گرانقیمت خیلی بالاست و در نتیجه کار دقیق و حوصله بری را می طلبد، با دیدن عکسهایی که گرفته ام شارژ می شوم. به کمک این ریزبین ترین ابزار ساخته شده توسط بشر سطح هر قطعه چند میکرومتری تبدیل می شود به کره مریخ!!! انگار در سرزمینی بسیار وسیع مشغول گشت و سیاحتی و باید مثل یک شکارچی ماهر به دنبال همه آن چیزهایی بگردی که نباید روی چنین قطعه ای باشد و هست...خوب ببینم... این رد پا! این دانه غول پیکر گرد... این کانالهای آب! آها همین است، این تپه مشکوک در فلات بی انتهای کویری... جالب نیست؟

نوع تکانهای آراز به نحو محسوسی تغییر کرده، کمتر پشتک وارو می زند و بیشتر جابجا می شود. گاهی دلم می گیرد از تنگی زندان کوچکش. گرچه محمد عاقلانه یادآوری می کند که او هیچ تصوری از جهان بیرونمان ندارد و از فضا و آزادی. همان جا که هست کاملا خوشبخت است...اما من چه؟ من که نیمه دیگر او هستم! من که می دانم! هیس! تا لحظه تولد هیچ به او نخواهم گفت... بگذار خوش باشد پسرکم...  

هر دوهفته یکبار روزهای پنجشنبه برنامه ورزش در کلینیک مادران برقرار است و در هفته های میان آن هم برای دیدن لیزا به آنجا سر می زنم. بار آخر لیزا گفت که پس از به دنیا آمدن آراز باید با مرکز کوکان در تماس باشم که برای بار نخست با حضور مامای متخصص کودکان در منزل همراه است و در مراحل بعدی من باید به این مرکز مراجعه کنم و مدارک لازم را تحویل داد. از تصور اینکه تا هشت هفته دیگر با پسرم دیدار می کنم متعجب و هیجان زده شدم. باید انتظار چه طور انسانی را داشته باشم؟ برای اولین بار کنجکاو شدم تا بدان آراز چه شکلی است؟ قد بلند، نرم و نازک و احساساتی با موهای خرمایی و چشمهای دانا؟ شاید هم چشم و ابروی مشکی و صورت گرد و نگاهی سرشار از زیباییهای دنیا... همیشه مثل یک آدم بزرگ تصورش می کنم. نمی دانم چرا نمی توانم کودکی ببینمش... باورم نمی شود این لباسهای کودکانه به تنش برازنده باشد... شاید لازم است کت و شلواری برایش بگیرم

با پسرم: مرد من! یکروز می رسد که از من بپرسی "برای چه تصمیم گرفتی مرا به دنیا بیاوری؟ دلیلت برای اهدای زندگی به من چه بوده است؟" سوال تو سوال مهمی است که پیدا کردن جوابی برای آن به نظر مشکل می رسد، چون دلایل من شاید تا لحظه طرح این سوال رنگ ببازد... پسرم یکیشان شاید این بوده باشد که من مانده بودم و گل سرخی که باد خزان عزم کرده بود بخشکاندش! من مانده بودم و حسی عمیق از رابطه ای عجیب بین من و مادربزرگت که به ناگاه ترکم کرده بود. عشقمان که به گلی می مانست از دلم کنده شده بود... نمی خواستم این حس مادری/ فرزندی هرگز خاتمه پذیرد! گل سرخم را عزیز دلم، به قلب کوچک تو پیوند زده ام تا باز هم یک سوی رابطه ای دلپذیر باشم، گرچه این بار در نقش مادری. می دانم این که بخواهم مثل مادرم باشم برای تو هرگز ممکن نیست. اما حسمان می تواند دوباره تکرار شود! من نه از تو می خواهم که مرا نجات دهی، نه اینکه آرزوهای خود را به گردنت آویخته ام و نه اینکه دوست دارم نداشته هایم را داشته باشی. نه! فقط می خواهم دوست من باشی! می خواهم دوستم داشته باشی... می خواهم که باغبان امینی باشی برای گلمان تا آنروز که زمان هدیه دادنش به انسان دیگری باشد. پسر مهربان و صبور من! بیا تا ببینم چند مرده حلاجی!

ماه هشتم، خوش آمدی!

مامان من!

ماجرای شنبه گذشته با یک اتفاق ساده شروع شد: تلفن همراه محمد خانه یکی از دوستانمان جا ماند. می شد تا یکی دو روز هم بی آن سر کرد، یا حداقل اینکه همان لحظه نخست که فهمیدیم به این نتیجه رسیدیم. آن شب دلتنگ بودم و خسته. بازهم خبری رسیده بود که کسی از خانواده هایمان هنگام تولد آراز پیشمان نخواهد بود، گرچه این بار بیش از همیشه به واقعیت نزدیک بود: حتی اگر کسی همین الان تصمیم به مسافرت بگیرد، برای آن زمان بلیط هواپیمایی پیدا نمی شود. بیدار خوابی دیشبه ام که با یک کابوس و از ساعت ۳ نیمه شب جمعه شروع شده بود مزید بر علت بود. از خودم، از پسرم و از همه دنیا کلافه بودم. موجی از نا امیدی و یاس مرا در بر می گرفت... مثل رابینسون کروزو، تک افتاده در جزیره ای دور دست، بدون امید کمک، با انرژی ته کشیده، حتی بی ذره ای تجربه! باورم نمی شد... "خدایا این بود همه مهربانیت؟ همه حضورت، همه نگرانیت؟ پس چرا پلکهایم را که می گشایم جز خودم و محمد کسی را نمی بینم؟ این که گفته بودی کنارم می مانی و حرفهایم را می شنوی، اینکه یار بی یاورانی و همراه تنهایان، این بود؟ کجاست آن دستی که دستم را بگیرد و کجاست آن شانه ای که تکیه گاهم باشد؟ اگر مرا نمی خواهی، باشد. ولی فرشته کوچکم را بی یک همراه رها کردن آیا ظالمانه نیست؟"

مرا ببخش مادرم... ایمانم را گم کرده بودم... با امیدم... شاید هم جسارتم را. هر چه بود وقتی محمد مرا برای کار شیفت شبش ترک کرد، سردرد قدیمی ام آمد و مهمانم شد... اما این بار اجازه نداشتم مسکنی برای تسکینش بخورم. اگر هم داشتم، توان یافتن و برداشتنش را در خودم سراغ نداشتم. چه دردی! میگرنی که چشمهایم، سلولهای عصبی ام، گردنم و پیشانی ام را درگیر کرده بود و دستگاه گوارشم را تا سرحد انفجار می گداخت... همه وجودم در تب می سوخت... دلم می خواست بمیرم! به کلی نباشم تا دردی هم نباشد. دسترسی به محمد امکان پذیر نبود و در تاریک ترین لحظه ها اشکهایم جاری می شد: از سر ناچاری. دوست داشتم همه آن دیوارها را از بن برکنم و همه آن سدها را بشکنم و پیش تو باشم. صدای مرا می شنیدی مادر؟ ببخش اگر تو را هم عذاب داده ام... این است که مادر بودن اینهمه مشکل است، آخر آنکه یکبار مادر شد، تا ابد مادر خواهد ماند...   

به گمانم ۴:۳۰ صبح بود که حس کردم آن درد مرگ آور کمکی کنار کشیده است... و خوابم برد... پگاه دیرهنگام که از افق سرزد، از خواب کوتاهی که در واقع به عمق خواب اصحاب کهف بود بیدار شدم، به سبکی پر کاه... رنج رفته بود. آسمان به کیک خامه ای صورتی رنگی می مانست قاچ خورده و آماده برای خورده شدن. با نفس بلندی انگار به یکباره بلعیدمش. مامان من. به همه آنهایی اندیشیدم که هرگز دردشان تمامی نیافته و فرصت چشیدن طعم دوباره زندگی را نداشته اند. در آن صبحدم یخزده خدا را دیدم که روی ابرهای نازک بنفش جهان را سیاحت می کرد.

مادر مهربانم. از آن روز شروع به تمرین کرده ام، تمرین شجاع بودن! من همچنان می ترسم. می دانم که مشکل است. می دانم که به دنیا آوردن پسرم و بالنده کردنش، کاری است که در کشور من کسی به تنهایی انجامش نمی دهد. اما من مادری چون تو داشته ام. اگر می خواهم برای پسرم مادری باشم که عشقش نه از روی غریزه که از روی آگاهی، دانایی و توانایی است، باید بتوانم کاری برایش انجام دهم که فراتر از غریزه باشد. تا این لحظه اگر چه از خون من نوشیده و از اکسیژن هوای من تنفس کرده ولیکن طبیعت خردمند همه کارها را به بهترین شکل انجام داده و در واقع خود آراز بوده که این چنین پرتوان برای بلعیدن زندگی قدم پیش گذاشته است. پس سهم مادرانه من برای او کجاست؟ من هم می توانم با به چالش طلبیدن شرایط خاص حاکم بر زندگی ام کمکش کنم. پس هدیه من برای نوه ات، نه یک حساب بانکی و نه ست لباسهای یکرنگ و گرانبها، بلکه قولی است که به او می دهم. اینکه یاد بگیرم شجاع باشم و به تنهایی ـ گرچه دوشادوش پدر صبورش ـ در لحظات سخت تولد کنارش باشم و از بی کسی ام در هراس نباشم. ما در امتحان بزرگی شرکت کرده ایم. باید ثابت کنیم که لیاقت این را داریم که والدین موفق و سربلندی برای پسرمان باشیم. این چنین نیست؟ این گوی و این میدان!

با پسرم: آرازم، ترس یکی از چیزهایی است که همه عمرت با آن عجین خواهی بود. در رگهایت خواهد دوید و بر نم چشمانت خواهد نشست. من هم می شناسمش، حتی پدرت که مرد شجاعی است. گاهی این حس نجاتت می دهد و تو را از خطرات باز می دارد. ولی زمانی هم می رسد که فلجت می کند! پسرم راهی را شروع کرده ایم که پایان آن آغاز یک زندگی جدید است. تو می آیی تا دنیا به نسل جدیدی از انسانها که با رمز ژنتیکی نو ادامه خواهد یافت سلام کند. می آیی تا زندگی کنی! من و پدرت از بی تجربگی مان می ترسیم. اما اجازه نمی دهیم که متوقفمان کند و یا این که عشق به تو را از ما بگیرد. تو هم، پسرک باهوشم، باید کمکمان کنی و همچنان که تاکنون شجاعانه جنگیده ای، در هنگام تولد هم با همه توانت به یاریمان بیایی، تا بتوانیم از کنار هم بودنمان لذت ببریم. 

دیگر اینکه چهره پدرت زمانی که تو را خطاب قرار می دهد، بسیار دیدنی است. می خواهم بدانی که او هم دوستت دارد و منتظر توست تا با تو جهانمان را از نو کشف کند. دیروز از حس عجیب و با شکوهی که در نگاهش به تو داشت منقلب شدم. نمی دانم شاید تو هم چنین نگاهی به او داری! از اینکه شما صاحب جهان هم شده اید و من هم نقشی در این میان دارم بسیار خوشحالم.

پسرم. وعده دیدارمان دو ماه دیگر. شجاع و سالم بمان!پاييزطلايي

راز پنهان

عزیزم:

حالم خوب است! جز فرا رسيدن عيد فطر كه هميشه برايم مايه شادماني است، خرگوشك نشانگر زمان بالاي صفحه وبلاگ به هفته ۳۰ چسبيده و با نگاهش به من مي گويد كه زمان كمي تا از راه رسيدن پسرم باقي است. با لباسهاي گرم، جورابهاي كلفت و پليورها به جنگ زمستان سرد امسال رفته ايم كه با زمستان ملايم سال قبل قابل قياس نيست. زبان خارجيم به خاطر تعليق يك هفته اي كه در برنامه پروژه ام پيش آمد كلي پيشرفت كرده و به اين ترتيب روزنه كوچكي به دنياي مردم اين كشور به رويم باز شده: ملتي بلوند، بلند قامت، يخزده و خونسرد. خبر خوش اينكه محمد مرحله عملي تزش را كامل كرده تا با نوشتن پايان نامه به نتيجه گيري نهايي برسد و اميدواريم كه بتواند پيش از پايان سال جاري ميلادي با موفقيت تمامش كند.

اما از دلتنگي ها هم بايد گفت... پریشب دلم ابري بود از این همه نامردمی. از دیگرانی که حتي به خود دروغ مي گويند! ادعای محبت و انسانیت و عشق دارند ولی زمان عمل به گفته هاشان که می رسد جملگی ناپدید می شوند! و جالب آنكه واقعا به داشتن چنين احساساتي اعتقاد دارند! نه اینکه بخواهم تغییرشان دهم، نه این از من ساخته است و نه این تغییر دردی را درمان می کند. این هم آزارم نمی دهد که دوست داشتنشان - آنهم صادقانه - از من انتظار می رود، نه. راهی است که خودم پیمودنش را آغاز کرده ام و محبتی که دارم جز اعتلای روحی خودم در بر ندارد. از خودم رنجیده ام که چرا با اینهمه تجربه تلخ باز هم باورشان می کنم!  این قلب ساده لوح عاشقم چه ساده همه را به کیش خود می پندارد!

وقت اذان صبح به خوابم آمدی. سفره صورتی صبحانه مان با یکعالمه خرده نان توی دستهایت دیدم. وسط باغچه - که توی خوابم خالی خالی بود - جایی که در عالم واقع درخت توت نوجوانمان ریشه دوانده، ایستادی و تکاندی اش. به یکباره هوا پرشد از هزاران پرنده سفید که هیاهوی شادمانی شان تا فلک می رسید. نانها طرفداران زیادی داشتند! یکباره آسمان گشوده شد و از شکاف آن قرص نانی توی دستهای گشوده ام افتاد... از خواب پریدم. مادرم بازهم آمده بودی بگویی که نیکی به دیگران و صداقت با خود، تنها داد و ستدی است میان انسان و وجدانش یا اگر پیشتر رویم میان خود و خدایش (چنانكه مادر ترزا گفته است). باشد مامان جان! اگرچه اين رفتار ها متنفر و دلزده ام مي كند اما این را هم آویزه گوشم می کنم... هرچه تو بگویی عزیز دل!

مامان گلم! آراز رفته رفته بیشتر به شناختی که از یک شخص مستقل دارم نزدیک می شود. وقتی کابوسهای گذشته آزارم می دهد، اشكي راه گمكرده از گوشه چشمم سرك مي كشد، از نکته ای دلگیر می شوم و یا زمانی که روحا خسته ام، سکسکه می کند. این حس او را دوست ندارم اگرچه گفته می شود برای کودک ناراحت کننده نیست، اما غریزه مادریم  به من هشدار می دهد که آراز دلخور است.  پدر پسرم معتقد است که او به خاطر من و به واسطه من به محيط زندگي اش حساس شده، خشم و خوشحالي را مي فهمد و يا با موسیقی عشق مي كند. دليل عقلي اش شايد اين باشد اما اگر چنین است پس چرا يه همه آهنگهايي را كه من دوست دارم حساسيت ندارد و فقط با شنيدن برخي از آنها كف پاهايش را به قفسه سينه ام مي كوبد يا با انگشتانش از درون نوازشم مي كند؟ به سوي صداي باباي دوست داشتني اش مي چرخد و در فواصل جمله هاي او با تكانهاي مقطعش صحبت مي كند؟ وقتي به اين ترتيب فكر مي كنم كه او شخصي انساني است با ديدگاههاي خاص خود، بیشتر برای خودم عزیز می شوم چون او جدا از من است و در واقع دلیل هیچیک از کوتاهی ها و گناهان من نیست. بکارت روحی پسرم، مرا هم از سرزنش خودم باز می دارد. این عجیب نیست؟

مامان من. از اينكه هنوز فراموشم نكرده اي و به يادم هستي شادمانم. هرگز تركم نكن... هرگز!

با پسرم: مرد قهرمانم! از اينكه مي بيني در دوست داشتن تو ترديد دارم غم به دل راه مده! يك عمر كوشيده ام كه هيچ كس را به خاطر قرار گرفتن در موقعيت خاصي نخواهم. اينكه به شاهي تملق بگويي يا برادرت را دوست داشته باشي به يك اندازه مايه سرافكندگي است. هر كسي به خاطر آنچه هست لايق احترام، سرزنش، عشق و يا تنفر است: دلم نمي خواهد تو را دوست داشته باشم چون از بطن من متولد مي شوي يا اينكه همخون مني. گرچه هر نوع عشقي شايسته احترام است، ولي اگر به خاطر غريزه ام بخواهمت چه فرقي با كبوتر و سنجاب خواهم داشت؟ تو را دوست دارم براي همه انسان بودنت، وجود آزاده ات و اراده ات، حتي اگر گاهي با خوسته ها و سليقه من مطابق نباشد. مي خواهم متولد شوي تا بشناسمت و روح پاك و وجود انساني ات را دوست داشته باشم! اين به نظرت دل انگيزتر نيست؟  

ديگر اينكه پسرم،‌ نوشته هايم براي تو اگر به دل نشست بدان كه جز از دلم سرچشمه نمي گيرد. اگر سخني گفته ام به آن عمل مي كنم و اگر نكته اي را گوشزد كرده ام، جز اين نبوده كه اول خودم در پي انجام آن باشم: خرما خورده منع خرما كي تواند كرد؟ نمي خواهم كه مو به مو تابع خواسته هاي من باشي! زندگي زماني زيباست كه خودت در پي كشف و ادراك آن برآيي. ولي بدان كه مادرت چگونه به جهان نگاه مي كند. براي شناخت همديگر به درك جهان بيني متقابل نيازمنديم... همچنين ممكن است اين پيش دانسته ها به روشي شهودي براي فهم دنيا به كارت بيايد! اگر از تو دريغش كنم، نمي توانم خودم را ببخشم!

دل مي رود زدستم صاحبدلان خدا را                 دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

كشتي نشستگانيم اي باد شرطه برخيز          باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را...

روزهای منتظر

مادر مهربانم!

دیشب اولین برف زمستانی بارید. دانه هایش فقط بر روی پلکها می نشست ولی سوز سردش تا انتهای حنجره می رسید. شاید هم بارانی بود یخزده... با همه دلتنگی كه پاییز سرخ و زرد اين كشور برای من به ارمغان آورده ولی شعله کوچکی در دودردستهای ذهنم سوسو می زند. پسرم برایم یک امید، یک تصور دلنشین و یک روزشمار معکوس شده است. مثل همه چیزهای دنیا حس من هم نسبت به او تشکیل شده از همه آنچه خوب است و همه آنچه بد! گاه خستگی، دلزدگی و ناتوانی جسمی در قبال کارهایی که پيش از اين انجام دادنشان برايم ساده بود و گاه اشتياق براي ديدنش، بوسيدنش و دوستي با او! از سويي ترس و ابهام و اشكهاي گاه و بيگاهم كه از سر تنهايي عظيمي كه از آن در رنجم و از سوي ديگر شادي از گذراندن اين ماهها با موفقيت و سربلندي با همه مشكلات ريز و درشت و گرفتن پاداشي ارزشمند: لگدهاي جانانه آراز! آخ مامان جان چه امتحان سختي را از سر مي گذرانم! از خدايت كه سرشار از همه خوبيهاي وجود توست برايم نمره قبولي بخواه! گاه تا كوچكترين حجم سلولي ام از سنگيني باري كه بر روي دوشم گذاشته اند مي لرزد: مسئوليت انسان ديگري را به دوش كشيدن! واي بر من!

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل        كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها؟

عزيزم روزهاي سرد و بي بركت زمستاني اين سرزمين قلاب شده به قطب نمي گذرد مگر با گرمي كه در جمع دوستانه دانشجويان حاضر وجود دارد. همچون قرار ملاقاتي كه كمتر كسي از آن سرباز مي زند، گاه به دعوتي لبيك گفته مي شود و ايراني هاي مقيم يك جا جمع مي شوند؛ بي هيچ ادعايي. نمي دانم اين جمع انساني را چطور برايت توصيف كنم. آخر پيش از اين چنين تجربه اي نداشتم... از اين كه اين دانشجويان با كنارگذاشتن توقعاتشان كنار هم مي نشينند و لبخندها و دلگرمي هايشان را كه در غربت معني ديگري پيدا مي كند نثار هم مي كنند دچار تعجبي عميق مي شوم. اگر مي شود همه داشته ها را كنار زد و با نداشته ها كنار آمد، چرا نتوان اين سرمشق را در همه زندگي به كار بست؟ انگار سفره حقيقي خدا را اينجا گسترده اند: هركه هر چه دارد بر سر سفره مي گذارد و كسي شكوه اي از بازپرداخت دعوت و مهماني ندارد. آنكه ميزبان است و آنكه ميهمان، از هم دلگرمند و بي هيچ انتظاري، به روي هم لبخند مي زنند. در اين جمع هاي صميمي و بسيار جوان و دانشجويي كه كمتر كسي بيش از سي سال سن دارد، آن خرد جمعي و تفاهم با جامعه و درك متقابل را در عين رعايت ادب و سنت مي توان يافت كه شايد در جمع عارفان كهنسال در داخل مرزهاي كشورم نباشد. اينجا همه برابرند، اينجا همه برادرند! بيش از هر چيز گفتگوهاي فلسفي و علمي كه گرداگرد سفره هاي محقر برقرار مي شود به مذاقم خوش ميايد كه گويا كلاس درسي است براي من... آخر مادر جان اين ها اگرچه كم سن و سالند اما غربت و سختي زندگي كار آزموده و پر تجربه شان كرده و مطالعه مداوم از هوششان ابزاري برنده ساخته است. در اين فرهنگ بیگانه، انسانهايي كه از سرزمين هاي دوردست آمده اند جور ديگري تكامل مي يابند و نتيجه اش همانقدر عجيب و غير قابل پيش بيني است كه اورني تورنگ در مقايسه با گربه! مامان من! اگر بگويم كه خدا را در اين دلهاي پاك اين جوانها دوباره ديده ام، هيچ دروغ نگفته ام و اگر بگويم كه اسلام علي وار را در قلبهايشان و منش بزرگوارانه شان يافته ام،‌بر من خرده نگير.

ماماني گلم. آرازم را همه جا با خودم مي برم. به زودي اين يكرنگي و دوگانگي عجيب و غريب ميان ما خاتمه مي پذيرد و نه براي من و نه براي او تكرار نخواهد شد. بگذار تا هركجا كه مي شود از اين حس لذت ببريم... كم كمك بيشتر احساس سنگيني مي كنم و بيشتر حضور موجود انساني را در درونم مي مزم. آخر نمي داني پسرم به چه نحو جالبي به محيط اطرافش حساس شده و با غلتيدن و لگد زدن و گاه حتي سكوتش همه آنچه را كه ما به زبان مي گوييم به روشني براي من بازگو مي كند. مادرم من محتاج حضور توام... اگر صدايم را مي شنوي که می شنوی؛ كنارم بمان که می دانم می مانی و همراهم باش و همچون هميشه كمكم كن. دوستت دارم. 

با پسرم: محبوب کوچولویم! از عشق برایت گفتم که گفته می شود اگر نبود جهان ما هم وجود نداشت...اگر کسی مسئول آفرینش این جهان است که ایمان دارم هست (شاید نه به طریقی که در ذهن من می گنجد) ذره ذره اش را با عشقی بس عظیم آفریده  است. همچنانکه در آن آیه قدسی آمده است: "اگر که می دانستند تا چه حد مشتاق آنان هستم از شوق می مردند" این سخن جز عشق چیست؟ مگر عشقی آتشین نمی تواند منشا اینهمه زیبایی باشد. ولی پسرم بر خلاف گفته مسیح که ادعا داشت درخت نیک حتما ثمره نیک دارد و درخت بد جز بدی به بار نمی آرد، تصور من بر این است که اگر عشق را به درستی به کار نبریمش و با اخلاق یکی نکنیم، نتایجی وخیم به بار می آورد، همچون هر اسلحه دیگری و همچون درختی که میوه آفت زده اش برای دور ریختن خوب است. عشق آن چنان عظیم است و آنچنان نیروی هنگفتی در خود دارد که بدون آگاهی عمیق برای هدایتش گمراه میشود...

پسرم بدون عقل عاشق نشو و بدون شناخت پیش نرو. دوست داشته باش ولی پیش از آنکه دوست بداری سر منشا عشقت را بشناس. اگر مسیرش صحیح بود اجازه بده این رود خروشان در آن جاری شود و به دریای عشق الهی بپیوندد، همان حسی که از ازل خمیره ات را سرشت. از آن بنوش و از نیروی هستی سرگیجه آورش سرشار شو... اما بر حذر باش از عشق کور و از فرزند ناخلفش هوس...

 عزیزم از اینکه کنارمی، غرق لذتم و از اینکه به سخنانم گوش می دهی بر خود می بالم. اگر نکته ای داری که بر آن بیفزایی سخت مشتاق شنیدنم! به امید روزی که با تو و پدرت به یکجا به بحث بنشینیم عزیزم!

هفت سال و هفت ماه!

مادر عزیزم!

هفته بیست و هشتم از زندگی آراز در دوران پیش از تولدش آغاز شده و همزمان با آن زمستان این سرزمین یخی هم فرا رسیده است. روزهای کوتاه سرد، خورشید ناپدید خیس خورده،  و خیابانهای سنگفرش که گله به گله با برگهای آتشین دلتنگ رنگ شده است... دیشب که به مهمانی خوابهایم آمده بودی، همه را برایت گفتم همه وجودم! اما می ترسم که نشنیده باشی. آخ، اگر به یقین قلب می دانستم که به نوعی خوبی و سرحال! اگر مطمئن می شدم که ناگفته هایم را می شنوی و هنوز هم دخترت لیلی را مثل آنروزهای دور دوست داری! دیگر چه آرزویی می توانستم داشته باشم؟ 

دیروز هفتمین سالگرد ازدواجمان را با هفتمین ماهگرد جنینی پسرم جشن گرفتیم. بنا بر توافق قبلی کادوهایمان به هم جنبه های غیر مادی داشتند و افطار شاهانه مان آش بود (که بابت سبزی های تازه ای که باید در آن ریخته شود غذایی گرانبها و وقت گیر است) و پیتزا که محمد و آراز هر دو می پسندند. امروز هم برای آنها که روزه دارند و نشسته بر سر سفره خدا نذر شیر داریم، برای تشکر به خاطر یک ماه دیگر که گذشت: اگرچه با مشکلات فراوان، ولی هر چه بود به سلامتی پایان گرفت و الان پسر دلاورم لگدهای جانانه بعد از صبحانه اش را حواله ام می کند!

مامان جان! سالها است که تصمیم گرفته ام اسم فرزندم را نامی غیر مذهبی انتخاب کنم. دلیل آن را کمتر کسی می داند: می خواهم که او در انتخاب دینش احساس آزادی کند. گزینه های انتخاب زندگی مان بسیار محدودند و مذهب به گمانم از مهمترین آنهاست. دلیلی نداشت که دین را همچون شکل دماغم به بچه ام منتقل کنم. حتی اگر چنین کنم، چه تضمینی هست که چنین دین بی برهانی مورد پذیرش او باشد؟ و به فرض هم که باشد چه فایده ای دارد انسان از زمان تولدش به دین خاصی بگرود؟ بگذار برای انتخاب راهی که به خدایش می رسد آزاد باشد! مطمئنم در این صورت به این راه ایمان بیشتری خواهد داشت. جز این حسی از گناهکاری داشتم که چرا در تمام این سالها هیچ نوع نگاه علمی به دین خودم نداشته ام و اگر خواسته ام از آراز چنین است که در انتخاب راه پرستش الهش با دل و عقلش پیش برود، چرا خودم از ادیان دیگر بی خبرم؟ مدتی است که شروع به مطالعه کرده ام و از بی اطلاعی محضی که پیش از از این داشته ام شگفت زده ام. خوشحالم که این تحقیق به من کمک می کند تا عقاید خودم را هم یکبار دیگر خانه تکانی کنم. جز این، مطالعه علوم انسانی این فرصت را به هر کسی می دهد تا به زندگی اش از بعد دیگری نگاه کند. گاهی از دیدن پیروان ادیان دیگر که این چنین در تار عنکبوت برخی عقاید نادرست گرفتارند، عقایدی که بر اساس هیچ عقل سلیمی نمی تواند درست باشد، پی می برم که از پذیرفته های من هم گروهی هست که حقیقت ندارد. در هر فرصتی که دست می دهد دستی به سر و روی اعتقاداتم می کشم: حتی آنهایی که در ابتدای امر از فکر کردن به آنها به هر اسمی منع شده ام. می خواهم بتوانم از پس سوالات پسرم برآیم: من نخستیم معلمش خواهم بود.

برنامه نرمشهای روزانه ام طبق زمانبندی مرکز بهداشت پیش می رود و از این ماه هم هر دو هفته یکبار با لیزا دیدار خواهم کرد. من و محمد به خوبی از پس کلاسهای زبان جدید برآمده ایم و باید اعتراف کنم یاد گرفتن زبان تکلم یک ملت، زمانی که با مردم آن نشست و برخاست می کنی شرایط را به نحو باور نکردنی ساده تر می کند.  این روزها جز خشکی مخاط تنفسی که به خونریزی از بینی منتهی می شود مشکل خاصی ندارم ولی این هم مایه نگرانیم نیست، با آن هم کنار می آییم مامان جان! پروژه ام اگر چه به کندی، ولی به هر حال پیش می رود. گاهی بی نهایت خسته می شوم ولی زمانی که پی می برم بازهم چیزهای تازه ای برای یاد گرفتن هست نیروی تازه ای می گیرم.

 با پسرم: دلبندم! در زندگی که پیش رو داری مفاهیم زیادی هست که با آنها آشنا خواهی شد. یکی از زیباترین شان عشق است که امیدوارم تا الان هم توانسته باشی باز بشناسی اش! این حس آنقدر برای ما حیاتی است که پسر ملوسم، بند ناف کنونی ات برای تو!  عشق همان چیزی است که زمانی که به تو فکر می کنم تپش های قلبم را برای تو دلنشین می کند و همانی است که تو با صدای دلنشین و آبی پدرت می شنوی. آن، همانی است که من برای نخستین بار در مادربزرگ تو فهمیدمش.

این حس عجیب همان گرمایی است که آفریدگارت هنگام روح بخشیدن به تو در دستان ملکوتی اش داشت و زمان در آغوش کشیدنت همچون بوسه ای در قلبت به ودیعه گذاشت تا روزی همچون گل در تو بشکفد. خوشحالم که کنج کنج خانه کوچکی که در آن زاده خواهی شد با عشق ساخته شده است و به جز حق حیات که ما به عنوان والدینت به تو می دهیم، آن حس را هم در اولین نگاهی که به هم خواهیم داشت همچون هدیه ای دریافت خواهی کرد. پسرم! برای تو زندگی سراسر عشقی را آرزو می کنم. عشق به همه آنچه که لایق دوست داشتن است: خدایت، سرزمینت، مردم جهان، دنیای اطرافت، فرزندت و همسرت، پدر و مادرت. اما مرد کوچکم! بدون آن بدان که زندگی ات از نیستی هراس انگیزتر است! اجازه بده این شعار سرلوحه روحت باشد: بدون عشق هرگز!

فصلی دیگر

سلام مامان!

کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم... وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم...

شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی...

در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش عشقی نهانی...

یک فصل دیگر از زندگی ام شروع شد، آخر امروز اول مهر ماه است. اگر زمان به عقب بر می گشت مرا می بوسیدی و راهی مدرسه ام می کردی. امروز من باز هم راهی کلاسی هستم اما کلاس زندگی. همزمان با این کلاس فصل تازه ای از زندگی پسرم هم شروع می شود: سه ماهه سوم!

مادرم زندگی ام این روزها روند ساده ای دارد و در بطن گاهشمارش کوششی هر روزه نهفته است. کارم ساعت ۹ صبح آغاز می شود و لازم است که هر روز تا ۶ عصر روی پروژه ام کار کنم. با دو رقمی شدن روزهای باقیمانده انگار اضطرابی ژرف دامنگیرم می شود... چه باید کرد؟ با همه تلاشی که در آماده سازی ذهنی دارم هنوز هم این سوال توی ذهنم قدم رو می رود که با تنهایی و بی تجربگی ام چطور کنار خواهم آمد؟ محمد با لبخندهاي خسته اش انگار هر دم کنار من و همراه و یار و یاور من است، توي گوشم زمزمه مي كند: "نترس! همه چيز را به خوبي پشت سر خواهيم گذاشت". هر چه باشد بهترين دوست من هموست. می دانم که باید شاکر باشم...

اما حقيقت اين كه او هم كمتر فرصتي براي ما دارد. در تنهايي بي حد و حصر، تنها كس ات چنين پر مشغله باشد و به ناچار سرگرم ، بي يك لحظه  زمان آزاد... و من هم نمي توانم دست ياري به سوي روح مهربانش دراز كنم... دلم سرشار از غصه ای نا گفتنی است. هر دم منتظرم که تو از راه برسی: براي تولد آراز... می دانم که اگر می توانستی دمی مرا تنها نمی گذاشتی. بی تو چه بی کسم مادر...

پسرم مردی شده... با همه آنچه که رفته رفته همچو اثر انگشت او را از سایر انسانها جدا خواهد کرد. زمانی که به خواب می روم، به آرامی می خوابد و هر زمان که بیدار باشم بی ذره ای تاخیر تکان می خورد. به زبان کشوری که در آن زندگی می کنم حساسیت فوق العاده ای دارد و با تکانهای بی تابانه اش به همه آنها كه به این زبان تکلم می کنند پاسخ مي دهد و مرا در تعجبي ژرف فرو مي برد: پسركم چطور مي تواند گويش هاي انساني را از هم تمييز دهد؟ خلق و خوي ويژه اش را دوست دارم و توانايي اش را در درك حس و حال عمومي ام و اين كه زير پوست احساسم موجودي زندگي مي كند كه من نه فقط با زبان گفتاري بلكه با هورمونهايم و تپش قلبم با او گفتگو مي كنم. و او چه خوب مرا مي فهمد... 

ماماني من. ماه رمضان به سوي نيمه اش سينه مي كشد. براي من باز هم دعا كن و سلامتي پسركم و همسرم را از خدايت بخواه. دوستت دارم مادر.

با پسرم: پسرم. سرنوشت چنين بود كه تو مردي باشي و متعلق به نيمه ديگري از انسانها كه من جزيي از آن نيستم. آخر مادرت زني است... مي دانم كه به نوعي درك آناني كه نيمه ديگر جهان را تشكيل مي دهند كار ساده اي نيست. چه بسا كساني كه تا ابد در سوتفاهم درك فردي از جنسي ديگر باقي مي مانند. اما ما -مادر و پسر-اجازه نخواهيم داد كه نوع جنسيتمان در عشق متقابلمان و درك دو جانبه مان تاثير گذار باشد! تو الگوي ويژه اي همچون پدرت داري كه در كنار او هرگز بر اساس جنسيتم مورد قضاوت قرار نگرفته ام و همواره انساني بوده ام كاملا برابر با او.

پسرم! بدان كه براي من مايه بسي افتخار هستي و من براي هوش و داناييت به تو مي بالم. اما هرگز مرد بودنت مايه برتري تو بر انسانهاي ديگر (انسانهايي از جنس ديگر،‌زنان) نخواهد بود و همچنين دليل براي اينكه خود را بهتر بداني و محق. جنسيت تنها بخش ويژه اي از زندگي است كه به آن جذابيت و تنوع مي بخشد اما هرگز همه آن نيست. همه انسانها از زن و مرد كاملا باهم يكسان و برابرند و از حقوق يكساني برخوردار و هركس حق دارد تا جايي كه توان، تلاش و اراده اش اجازه مي دهد پيشرفت كند و ببالد. از انسان بودنت لذت ببر، براي همين هم زاده مي شوي! اما مرد بودنت را مايه آزار ديگران قرار نده...

پسرم عاشقانه دوستت داريم و بي صبرانه منتظرت هستيم. به اميد ديدار! 

100 روز به میعاد

سلامی دوباره

مادرم دیشب در رویای شبانه ام، دیدمت که در حیاط خانه نشسته ای. بعد اینکه هزار بار بوییدم و بوسیدمت از تو پرسیدم که: "مامان هنوز هم به یاد من هستی؟" جواب دادی: "عزیز دلم همیشه و هر لحظه به یاد توام، همیشه" و من مطمئن بودم که حقیقت محض است این. ای کاش می توانستم برای پسرم مادری همچون تو باشم!

ماه رمضان شروع شده بی آنکه بتوانم مثل سالهای پیش از این در شور و شوق روزه داری باشم. مفهوم واقعی گرسنگی را دیگر خوب می دانم. انگار تمامی سلولهای بدنم به یکباره از خود بیخود می شوند...

چهارشنبه برای ملاقات با لیزا عازم مرکز بهداشتی شدم. لیزا با لبخندی گرم مثل همیشه مرا پذیرا شد ولی برای نگرانی هایی که برایش برشمردم جز دلداری کاری انجام نداد. لب کلامش این بود "همه اینها طبیعی است!". خبر خوش اینکه آهن خونم به مقدار طبیعی خود برگشته و سایر مقیاسهای اندازه گیری خطر در مایعات بدنم کاملا نرمال است. با اینهمه دست نیافتنی ترین آرزوی امروزم پشت سر گذاشتن این چندماه و به دنیا آوردن پسر قهرمانم است که هرچه فکرش را می کنم جز ایستادگی و پشتکار هیچ از او ندیده ام. اگر آزاری بوده از سوی من بوده و به خاطر ناآموختگی هایم و هر آنچه از سوی این همراه نازنین بوده، کنار آمدن با شرایط بوده است.... 

مامان عزیزم، بابای مهربان هر یکی دو روز یکبار جویای حالم می شود، از بسته های پستی می پرسد که برایم پیاپی می فرستد، از خانواده کوچولویم و از پایان نامه و درسهای کلاس زبانی که تازه شروع به یاد گرفتنش کرده ام.... انگار با او که هم سخن می شوم تا چندی غمهای نشسته بر دل را فراموش می کنم. به خصوص زمانی که به یاد می آورم ماهها و ماههااست که این چنین برای کم کردن دلتنگی هایم آستین بالا زده است...

برای غربت نشینان این لحظه های بازیابی کوتاه آنانکه دوستشان دارند و ترکشان کرده اند به واحه کوچکی می ماند در دل کویر.  مامانی یکی یک دانه ام به خاطر همه چیزهایی که با وجود رفتنت برای من باقی گذاشته ای از تو ممنونم. باز هم مهمان خوابهایم شو و در آغوشت بگیرم... 

 پسرم ۱۰۰ روز دیگر دیدارهایمان تازه می شود... برای مدت زمانی کوتاه فرصتی پیدا می کنیم تا از بودن کنار هم لذت ببریم و یاد بگیریم که چگونه از دارایی هایمان درست استفاده کنیم. آنچه داری، همان ها که آفریننده ات به تو ارزانی داشته و یا می شود گفت که هدیه پدر و مادرت به تو بوده است، در نهایت، کاربریشان را تو به عهده خواهی داشت. پسرم قولی به من بده تا من هم از داشتنت در درونم شاد شوم!

  •  قلب کوچک چهار حفره ای داری که در دقیقه ۱۳۶ بار می کوبد. بگو که این قلب نه در حرص داشته ها و نداشته های مادی، که از شعف زیبایی های هستی و عشق به کائنات و زندگی خواهد تپید!
  • انگشتان نرم و نازکی داری که با آنها دیواره های جهان محدود کنونی ات را لمس می کنی. بگو که با آنها نه ماشه مسلسلی را خواهی فشرد و نه مینی در زمینی خواهی کاشت. که به کمکشان قلم (اگر شاعری شدی)، تیغ جراحی (اگر پزشکی باشی)، و یا مضراب سازی (اگر خواستی نوازنده ای شوی) را خواهی گرفت و این چنین به جنگ بیدادهای انسانی خواهی رفت.
  • پاهای دل انگیزی داری که هر دم با ضربه هاشان اعلام وجود می کنی. بگو آنها را بر زمین استوار نخواهی کرد مگر برای قدم نهادن به راه صحیح، برای اقامه حق انسانی دربند یا یاری به نیازمندی درگیر یا برای رسیدن به آرزویی که برای دیگران دست نیافتنی است و برای تو هرگز... نه برای له کردن حتی مورچه ای...
  • چشمان دلنشینی داری که هنوز چند روزی تا گشودنشان فرصت هست... به من بگو که با آنها احسان و معرفت و دلاوری را خواهی دید و کشف خواهی کرد و با پلکهای معصومت راه بر زشتی ها خواهی بست، مگر آن زمان که قصد از میان برداشتنشان را داشته باشی!  

دلبندم. صدای ضربه هایت را شنیدم. قول تو را قبول دارم مرد کوچکم. من هم هم رزم تو هستم و از داشتنت به خود می بالم!

آنچه ماندنيست

سلام نازنینم،

عزیز دلم، این روزها دلم گرفته است...

پاي پياده ميرود، قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو، اي مه شا مگاه من
هزار حرف گفتني دارم و دم نمي زنم
كاش شود بخواني از پنجره نگاه من....
شب است خوشه و سايه ها
و جغدها خرابه ها ميان اين سياهه ها
فقط تويي پناه من فقط تويي پناه من......
وقت سفر عزيز من ساز به دست من نده
اسير مويه مي شود مخالف سه گاه من

پاي پياده ميرود قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو اي مه شا مگاه من اي مه شا مگاه من
اگر چه رفته اي ولي قصه ي عشق ماندنيست
يا د تو مانده تا ابد، در دل بي گناه من 

آلبوم قلندروار عليرضا افتخاري، آهنگ "پاي پياده"

دلگیر توام. آخر هنوز هم انگار من همان جنین خفته در درون توام، هنوز هم از بوی آغوش تو مستم مادرم... هنوز هم چادر نمازت صدای تو را یدک می کشد... هنوز هم نبودنت مرا داغی است بی درمان. بگذریم از نداشته هایمان...

کار جدی ام مدتی است شروع شده. هر روز از ۹ صبح تا ۶ عصر ـ شاید گاهی بیش و کم ـ سرکارم. بخشی از روز پشت رایانه ام نشسته ام و با نرم افزارهای ویژه که ورود مرا به تمام کتابخانه های دنیا و بایگانی مجله های علمی ممکن می کند در باره موضوع پایان نامه ام تحقیق می کنم. بقیه زمان را هم در آزمایشگاه پاکیزه و همراه دکتر فردریک و همکلاسی چینی ام "شیا" می گذرانم.

در رخت کنی که برای ورود به محیط آزمایشگاه طراحی شده است لباسهای خاصی به تن می کنیم که از فرق سر تا نوک پايمان را مي پوشاند و محيط داخلي را از گرد و خاك و آلودگي هاي بيرون مصون نگه مي دارد. در اتاقهاي داخلي همه با اين لباسها آمد و رفت مي كنند و تا عادت نكرده باشي يه نظرت مي رسد كه در كره مريخ تردد مي كني! هواي داخل آزمايشگاه با سرعتي غير قابل باور از درون فيلترها مي گذرد و دهها بار سريعتر از مكان هاي عادي تصفيه مي شود...اگرچه گازهاي بسيار سمي همچون آرسين و فسفين داخل راكتورها در جريان هستند ولي تمهيدات سختي در جريان است كه اطمينان حاصل شود هيچگونه نشتي به هواي اطراف ندارند. با اينهمه مادرجان نگران پسرم بودم كه ممكن است حتي كوچكترين مقادير اين فرآورده هاي سمي بر روي رشد ذهني و جسمي اش موثر باشد. براي همين با دكتر "سون" كه يكي از مسئولين مستقيم آزمايشگاه پاكيزه است بحث مفصلي داشتم. عزيزم بنا به دلايلي نمي خواهم در محيط كاري ام اشاره خاصي به بارداريم داشته باشم ولي تا وقتي كاملا رك به دليل نگرانيم اشاره نكردم نتوانستم جواب قانع كننده اي از او بگيرم. بنا به اصرار من تصور كرده بود به نحوه اداره و كنترل سلامتي در آزمايشگاه پاكيزه اعتماد ندارم. ولي با طرح موضوع، خيلي از مسايل حل شد... طبق آمار در ۵ سال اخير ۳ نفر خانم باردار هم شرايط من در اتاق پاكيزه فعاليت دراز مدت داشته اند و دكتر به طور خصوصي اضافه كرد كه همسرش تا ماه هشتم بارداري در اتاق پاكيزه مشعول كار بوده است. از آنجايي كه عكس دختركي سياه مو و خندان ۶-۵ ساله ای را روي ميز كارش ديده بودم، كلي دل و جرات گرفتم. با اينهمه دكتر سون اضافه كرد كه حتما بايد از حمل وسايل سنگين و كاري كه همراه با فشار عصبي باشد خودداري كنم، ولي اينها مايه نگراني من نيست مامان...        

مامان، روز پنجشنبه به دعوت مركز بهداشت براي انحام تمرينات ورزشي راهي آنجا شدم. ده نفر بوديم در زمانهاي مختلف بارداري... بايد مي ديديمان! ده نفر با رنگهاي مختلف و از نژادهاي گوناگون با ده فرشته پنهان در وجودشان. ليزا به عنوان ناظر مركز بهداشت هم آنجا بود و مربي مان كه از قضا ايراني هم از آب درآمد كلي برايمان حرف زد و گاه ليزا و گاه خود مربي ورزش مريم برايم ترجمه مي كردند تا بدانم جريان از چه قرار است.  قبل از هرچيز برايمان توضيح داده شد كه اصولا به چه دليل حتما بايد ورزش كنيم و براي سالم ماندن جنين، لازم است از چه كارهايي در حين ورزش خودداري كنيم (كه پريدن و دويدن يكي از آنها بود و آراز مرتب لگدم مي كرد كه ببين!) اصلا تصور نمي كردم اينهمه به من خوش بگذرد. احساس شادابي مي كردم و مي دانستم كه آرازم هم كاملا سرحال است اگرچه آن لحظه آرام بود و به صداي موزيك گوش مي داد. اگر بشود دوست دارم تمريناتي را كه برايمان مجاز دانسته و همانجا آموزشمان دادند انجام دهم، و هر دو هفته يكبار بازهم ورزش دسته جمعي خواهيم داشت... 

مادرم، پسرم عاشق موسيقي است مخصوصا عليرضا افتخاري... اذان را هم به روش خودش دوست دارد دقيقا مثل تو، صدايش كه در خانه مي پيچد آرام آرام مي شود و سراپا گوش. به گمانم حتي نفس هم نمي كشد... مامان جان لطفا گاهي به فكرم باش كه دمي بي تو و ياد تو نيستم و سلامتي و تولد آسوده پسرم را از خداي مهربانت بخواه...

با پسرم: عزيزم، جایی که خیال آمدن به آنجا را داری، جهانی است سراسر رنج و شکوه، که بیش از هر چیز دیگر انسانها آن را برای هم غیر قابل تحمل می کنند... اگر روزی فرا رسید که انسانی را دیدی که رنج می کشد و ترکش کردی بی آنکه چیزی برای گفتن داشته باشی بدان که دیگر نمی توانی آدمی باشی. تو هم قطعه ای از این جهان خواهی بود و می توانی تا محدوده مرزهایت تغییرش دهی. پس هرگز در قبال دیگران و آزردگی هایشان بی احساس نباش پسرم. ترانه ای که بسیار دوستش داری و با شنیدنش با تمام وجودت در برابر نتهایش واکنش نشان می دهی برایت لینک می کنم. تقدیم به تو و همه کودکانی که یکروز صاحبان مسئول این جهان خواهند بود و به این امید که همین قدرصادقانه و با همه مشت گره کرده ات برای رفع دردهای بشری بکوشی...

http://www.youtube.com/watch?v=R-T6WAgJnm0

You can tell from the lines on her face. You can see that she'd been there. Oh think twice. It's just another day for you and me in Paradise. Ah no, there must be something you can say...

مسئول يك گل

مامان عزیزتر از جانم،

پس از یکی دو روز سخت کاری که با خستگی همراه بود، روز سه شنبه رسید. باران صبحگاهی نم نمک روی برگ درختان می نشست. هوس کردم به جای پیاده روی آرام هر روزه ام بدوم. سرشار از انرژی ناب سپیده دمان بودم و انگار پرواز می کردم... جنگل افرا و کاج در ابر پایین نشسته خیال انگیزی غرق بود، حتی نمی شد حقیقت را دید... چند ساعت دیگر که با درد افزاینده ای از دانشگاه به خانه برگشتم، نتوانستم به آنچه می دیدم اعتماد کنم....با لیزا تماس گرفتم و کارهایی را که دقیقا می توانستم انجام بدهم سوال کردم. و زمانی که دیگر جز نشستن و منتظر آمدن محمد شدن کاری نداشتم، اشکهایم روی گونه هایم ریخت... در آن لحظات هراس انگیز، مامان جان فقط به یک چیز فکر می کردم: پسرم...   

توی ماشین یا اتاق انتظار بیمارستان، یا زمانی که سعی می کردم شرایطم را برای تیم پزشکی تشریح کنم، دیگر اشکی برای ریختن نداشتم. در بخش اورژانس آرامش کامل حکمفرما بود و با وجود بیماریم مجبور شدم ساعتها در انتظار بنشینم. ناچار شدم چند بار بین بخش پزشکی مادران و نوزادان و بخش پزشکی زنان رفت و آمد کنم، چون از بخت بد مابین هفته های ۲۲ و ۲۳ بودم! از نظر بخش مادران پسرم حتی در صورت تولد هنوز نمی توانست وارد جرگه نوزادن شود و بخش زنان تصور می کرد که ۳ روز نمی تواند مساله مهمی باشد. زیر بارانی که سیل وار می ریخت حتی خشمی هم حس نمی کردم...فقط می دانستم که آرازم زنده است و یک انسان کامل، حتی اگر هیچ کس هم با این عنوان نپذیردش...

مامان من، چطور توانسته بودم اینهمه خودخواه باشم؟ چطور با زندگی پسرم بازی کرده بودم؟ خانه کوچکش را ویران کرده بودم و انگشتان ریز دست و پایش را بی حفاظ باقی گذاشته بودم؟ مگر نه اینکه "هر کسی که عاشق گلی می شود مسئول گل خویش است"؟مگر روباه كتاب اگزوپري هم اینهمه را به شازده کوچولو نگفته بود؟ مادر جان به تو فکر می کردم، حتی در تمام لحظاتی که عاقبت توانستم با پزشک ملاقات کنم و همه معاینه ها را با جوابهای خوب داشته باشم. حتی زمانی که پزشک، آراز خوشگلم را نشانم داد که داشت با آرمش خیال توی شکمم پشتك وارو مي زد و مشتهاي فندقي اش را تكان مي داد. و به قول خانم دكتر "حالش نمي توانست بهتر از اين باشد". حتي وقتي كه ديگر خوني وجود نداشت و همه چيز طبيعي به نظر مي رسيد. زماني كه عاقبت چهره نگران محمد با لبخندي دلنشين روح تازه گرفت و من دست هميشه حمايت گرش را روي شانه هايم حس كردم: تازه ديدم كه او هم در تك تك اين لحظه هاي رنج روحي كنارم بوده و سعي داشته دلداريم دهد، اما من غرق در بهت نديده بودمش.

به تو فكر مي كردم چون سه شنبه، درسي را كه سالها برايم سرمشق كرده بودي با پوست و گوشت و خونم و از روزگار آموختم و از آنجاكه دانش آموز خوبي برايت نبودم،‌ كم مانده بود كه اينهمه را به قيمت زندگي پسرم به دست آورده باشم. من مسئولم! من در برابر جهان مسئولم! وظيفه اي شگرف به عهده دارم... زندگي انساني را به من واگذار كرده اند. انساني كه از قضا جگر گوشه دو عشق بزرگ من است: تو و محمدم. يك فرشته كوچك كه هر آن در جد و جهد است براي زندگي، همو كه هر روز صدها بار لگدهاي نازنينش را مي نوشم. چرا مادرم اين را پيش از اين ندانسته بودم؟ 

حالا تا مدت زماني كه از بهتر بودن خودم و مهمتز از آن پسرم مطمئن شم،‌نياز به استراحت دارم.ماماني من را دعا كن و ياورم باش. چنانكه هميشه بوده اي.

با پسرم: عزيزم. مي دانم كه روبراهي. چنان سخت تكان مي خوري كه مي فهمم بزرگ كردنت كار راحتي نخواهد بود... حالا مي دانم كه تو پسري هستي قوي و پر از انرژي و براي اصلاح گوشه اي از جهانمان يك عالمه روحيه با خود مياوري. عزيزم اما خود را براي اشتباهات هم آماده كن. آنها هم بخشي از زندگي هستند. حتي من هم اشتباه مي كنم: با اينكه مادر توام! پسرم فقط اجازه نده اين خطاها به قيمت آزار آنها كه دوستشان داري و در قبالشان مسئولي تمام شود و لازمه آن اين است كه هوشيارانه عمل كني. اگر در اين چند روزه مايه رنج تو شدم، صادقانه عذر مي خواهم. مرا ببخش و اجازه بده بازهم در همسايگي هم خوشبختي را مزمزه كنيم. به اميد روزي كه كنارم باشي و وصالمان ما را از سختي هايي كه ديده ايم منفك كند. خوش باشي عزيزم.   

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست

سلام مامانم،

عزیز دلم دیگر لازم نیست حالت را بپرسم. روزهای متوالی است که هر شب در رویاهایم ظاهر می شوی. گاهی برایم میوه های بهشتی می آوری و گاهی توی خانه قدم می زنی، مطالعه می کنی یا در آغوش گرمت می گیریم. شاید می دانی چه اندزه محتاج توام. آبجی لاله گاهی گله می کند که مهمان خوابش نمی شوی :"مامان رو تو با خودت بردی!" و من هر بار خبرهای تازه ای از تو برایشان دارم. دیشب هم آمده بودی تا گردنبند جواهر نشانی را برای به دنیا آوردن آراز به من هدیه کنی...ممنونم عزیزم که اینهمه به فکر منی. خدا را شکر می کنم که سالها به من فرصت داد زیر سایه پربارت ببالم و با روح مهربانت آشنا شوم، که اینهم نعمتی بوده است مادرم. حالا وقتی که بسیار بسیار دلتنگت می شوم، وقتی که روز می رسد و من را مثل هرشب از آغوشت جدا می کند، زمانی که دلم پر می زند برای دستهایت که عاشق بوسیدنشان بودم، غمخورک کوچکی که توی دلم لانه کرده آهسته تلنگری می زند که :"مادرم، من کنار توام،برای من هم از مادرت بگو!".

مامان جان دو روز قبل پسرم منفی ۴ ماهه شد. من و بابا محمد برایش جشن کوچولویی گرفتیم و جای آراز را خالی کردیم و با پیتزای سبزیجات و شیرینی هایی که به شکل قلب بودند، از خودمان پذیرایی کردیم. آرازم تمام مدت خوشحال بود و ضربه هایی حاکی از شور کودکانه حواله ام می کرد... از خدای آراز ممنون بودیم: برای آفریدنش، سالم بودنش و رشد به جایش.

دکتر فردریک از تعطیلات تابستانی اش در اسپانیا و تایلند برگشته و تمام روز جمعه من به آماده کردن اجازه نامه رسمی دانشگاه برای کار در آزمایشگاه "پاکیزه" گذشت. 

تابستان تمام شده و کم کمک می شود سرمای هوا را در پگاه های دیر رس مزید. مامان، نرمش ها و پیاده روی های من ادامه دارد ولی نفسم زود می برد. از خودم می پرسم که آیا روزی دوباره همان لیلی سابق خواهم بود؟ فقط ۴ ماه دیگر باقی مانده تا به جواب برسم.

با پسرم: دلبندم، با تو بودن برای من لذت بزرگی است. عشق تو در قلبم لانه کرده و می دانم که دیگر رهایی از آن نخواهم داشت، حتی روزی اگر کنارت نباشم. دیگر راه نجاتی برای من نمانده عزیزم و روزی تو هم همین اندازه در غم شیرین عشق فرزندی گرفتار خواهی شد: به امید آنروز. می دانم که از به دنیا آمدن واهمه داری. تردید تو بی مورد نیست. تولد و مرگ هر دو از یک تیره اند. اما:

  • اگرچه با به دنیا آمدنت از من دور می شوی "مثل مرگی که با جدایی همراستا است" و هرگز در سراسر عمرت با انسان دیگری چنین وابستگی خونی و فیزیکی نخواهی داشت (تو عزیزم یک مرد خواهی بود)، اما با این جدایی ما فرصت بیشتری برایش شناخت هم خواهیم داشت. گاهی لازم است که از آنچه که دوست داریم فاصله بگیریم تا بهتر بشناسیمش.
  • این درست که با تولدت رنج خواهی برد "مثل جان دادن كه با دردی جانکاه همراه است" اما امیدوارم بتوانم چنان دیدگاهی را در تو تجلی بخشم که یکروز برسد که با خود بگویی: به دنیا آمدنم ارزشش را داشت... شاید روزی که عاشق شدی، یا روزی که قله های با شکوه افتخار را درنوردیدی، یا آنروز که زیبایی عمیق و بی مانند جهان، آسمان و ابر را از ورای اشکهای خونینی که زندگی تو را وادار به ریختنشان کرده است درک کردی...
  • این حقیقیت دارد که با تولدت از آسایشی که داشتی به کل جدا می شوی "چنانکه ما با مردن از داشته های مادی مان دل می کنیم" و به جایی قدم می گذاری که حتی برای نفس کشیدن هم باید مبارزه جانکاهی را با کیسه های هواییت آغاز کنی، اما عزیزم هیچ سلاحی بی حکمت نیست! تو قلب دلاور و روح جسور یک انسان را با خودت با این دنیا می آوری و به زودی پی خواهی برد که اسلحه ات را اگر به کار نبری، زنگار می بندد. هر روز با سرکشیدن خورشید تو هم باید دل به دریا بزنی و و یکبار دیگر به پشت گرمی آرزوهای به حق و پروردگارت با هرچه کاستی و نادرستی و رنج به پیکار برخیزی. عاقبت خواهی دانست که آرامش هرگز برای انسان ابدی نیست. بلکه خود در دل تلاش هر روزه نهفته است.

برای تو آرزوی موفقیت می کنم...زندگی ات بی عشق و پیکار و علم هرگز مباد!

مادر قهرمان، پسر قهرمان

سلام عزیز دلم،

چقدر دلتنگ توام مادرم! برای دستهای نازنینت که خش خورده روزگار سخت بود، برای چشمهای درشتت که زمان اشک آلود شدن، در ورای عینک پنهانشان می کردی و برای لحن عزیزت، زمانی که عاشقانه می بوسیدمت، که زمزمه می کردی: خدایا پاره تن من است، خدایا این دختر مهربانم است... نمی دانم و هرگز هم نخواهم دانست که چرا زمانی که بسیار دوستم داشتی با پروردگارت حرف می زدی نه با من...مثل آن روز وداع... سی ام مرداد ماه... در آغوشم کشیدی و گریه کردی. و توی گوشم خواندی که: خدای من این دخترم لیلی است... به تو می سپارمش... به زودی برای من عزیزم، و نه برای دیگران فراقمان یکساله می شود...

بسیاردوست داشتم که از تو برای پسرم حرف بزنم. اما هرچه واژه که گرد هم بیاورم، نخواهد توانست حق مطلب را ادا کند. از سادگی ات بگویم و دلت که خالصانه برای همه می تپید؟ از دختر یتیم همسایه که بعدا دانستیم خرج مدرسه اش را تو می داده ای؟ از آن زن بیمار آشنا که دانستیم برای خرج عمل جراحی اش سپرده بودی طلاهایت را بفروشند؟ از همه آنهایی که رازدارشان بودی و تیمار دارشان... از بیماران فراموش شده که به عیادتشان می رفتی، از کودکان بی سرپرست که محبتشان می کردی، از زنان خیانت دیده که غمخوارشان بودی...از فرزندانت که به معنای حقیقی کلمه دوستشان داشتی... و هرگز ندیدم که عشقت به ما سدی شود در برابر پیشرفت و آزادیمان...چنانکه که تا روز آخر بیماریت، با صدایی که از گلوی زخمی و لبهای تشنه ات بر می خواست و نفسی که از درد دوری مان می لرزید از پشت تلفن می گفتی: لیلی قشنگم...سرما خورده ام فقط... خبری نیست اینجا... درسهایت را خوب بخوان عزیز دلم... و همچنان که مرا دلداری می دادی، با انگشتانی که هنوز هم می پرستمشان از درد جانگداز، دیوارها را می خراشیدی...

مادر تو که بودی؟ فرشته ای شاید. چگونه می توانم علاقه ات را به علم و هوش سرشارت در ریاضی را برای پسرم بشکافم، زمانی که همه ما را به سر و سامان رساندی، تحصیل نا تمامت را از سر گرفتی و در آن ۷ سال همیشه از بهترین های کلاستان بودی و این را بعدا از دوستان هم درست شنیدیم مادر...برای ما دیدن تو که کتاب به دست در صحن خانه می گردی و مطالعه می کنی، آشناترین صحنه دنیا بود عزیزم... و این که چگونه یک به یک پله های ترقی را در مدارج عالی تحصیل طی می کردی مایه مباهاتمان می شد...

مادرکم، نوه تو را در بطن خود دارم و من و پدرش آرزو مندیم که راه تو را درپیش بگیرد، بی یکذره خستگی همان طور که تو بودی. مرا ببخش اگر لیاقت این را که دخترت باشم کمتر دارم...اما سعی می کنم، هر روز و هرشب...

با پسرم: عزیزم. به گمانم بار اولی است که با تو سر صحبت راباز می کنم. زمانی که لگدهایت را حس می کنم به این باور می رسم که برای اثبات خودت تلاش می کنی و چون چنین است، پس این شایستگی را داری که به عنوان یک انسان با تو برخورد شود: گمانم نخستین آن این باشد که با تو سخن بگویم، آخر اینجا ویلاگ تو هم هست عزیزم....از این پس تو هم وارد این بازی می شوی. بازی مرگ و زندگی و جنگیدن با نیستی و کشاندن خود از قعر هیچ به بلندای همه چیز... راهی است که ما در حال پیمودن آن هستیم... اولین قدم این است که نترسی پسرم. اگر این را فراگرفتی از همه پیش تری...من هم نمی ترسم عزیزم... خانم دکترت گفته که آهن خونمان کمتر شده است. نمی دانم به جز خوردن گوشت و قرص آهن دیگر چه می شود کرد. اما نمی ترسم. تو هم نباید بترسی. با هم راهی را برای غلبه بر مشکلاتمان پیدا می کنیم. نگران نباش! لیزا اجازه داد دوباره صدای قلبت را بشنوم. برای من آن طنین محکم و کوبنده ۱۳۶ تایی اطمینان خاطری بود که تو از آمدن و مبارزه ات با مشکلات هراسی نداری. دوستت دارم پسر قهرمانم! ادامه بده عزیزم، به پیش!

خوشبختي

سلام عزیزتر از جانم،

یک هفته ای است که هر شب خوابت را می بینم. گاهی خوشحالی و باغچه کوچولوی حیاطمان را آب می دهي و گلهای اطلسی می کاری. گاهی هم بیماری و من انگار صدای ناله های یا حسین ات را می شنوم و کسی توی گوشم زمزمه می کند: "دیگر فایده ای ندارد. نمی شود با سرطان جنگید." اما من می خواهم مبارزه کنم. مي خواهم فرياد بزنم، با رنج جانكاهي كه مي آزاردت پنجه در پنجه اندازم، حتي اگر به قيمت جانم تمام شود. ديشب تا خود صبح توي روياهايم اشكريزان نماز مي خواندم و سلامتي تو را از خدايم مي خواستم. به گمانم حالا كه ديگر دشمني براي مبارزه نيست، من دارم با حقيقتي كه قابل انكار نيست و در نهايت با خودم مي جنگم. 

عزيزم، براي نوه كوچولويت اسم قشنگي انتخاب كرده ايم كه مورد پسند هر دوي ماست (من و بابا محمد). دهها دليل گوناگون براي انتخاب اين اسم وجود داشت كه شايد بشود بعضي هاشان را اينجا مرور كرد، براي ياد آوري.

  • تعداد هجاهاي آن اندك است. با توجه با نام فاميلي اش كه طولاني خواهد بود، چنين اسمي شايسته تر است.
  • وقتي كه همزمان با نام فاميلي اش گفته مي شود به دليل تعدادي حروف يكسان كه در هر دوي اسم و اسم فاميل وجود دارد تركيب خوشايندي به وجود مي آورد كه به يادسپاري آن آسان است و در عين گوشنوازي،‌ براي طبع حساس جالب هم هست.
  • اصرار بر اين بود كه نام منتخبمان، نام فرد مشهوري نباشد. پسرمان زماني كه به دنيا آمد، خود جايگاه شايسته اي خواهد داشت و اسم و رسمي. چه بسا اسمش الهام بخش انسانهاي ديگري باشد. 
  • در ليست اسامي مورد تاييد سازمان ثبت احوال قرار دارد.
  • در چهار زبان مختلف كه بنا به نياز و ضرورت در ميان مردم متكلم به اين زبانها حضور خواهد داشت، يا داراي معاني آشنا و زيباست و يا يادآور واژه هاي نيكو است و يا اينكه اصولا معني خاصي ندارد. اين نكته از آن جهت مهم به نظر مي رسد كه گاهي، اسمي كه در يك زبان پسنديده است، در گويش و يا نوشتاري ديگر جزو كلمات زشت و حتي ناسزا گنجانده شده است.
  • اين اسم آنقدر خاص است كه بتوان گفت صاحب آن ريشه در كدام خاك دارد. بيش از هر چيز پيغامي است براي پسرمان: هرگز فراموش نكن از كدام آب و خاكي و به سرزمين مادري ات عشق بورز.
  • كاملا خاص است و بر خلاف تعدادي از اسامي مد روز نيست و تعداد افرادي كه اين اسم را بر خود دارند بسيار محدود است. يعني زماني كه در كنار همسالانش حضور دارد و كسي به اسم مي خواندش، جز او كه دارنده اين نام است كس ديگري سر بر نمي گرداند. به نظر من بسيار مهم است كه فرد احساس كند در نوع خود يگانه است و استعدادي كه در وجودش به وديعه نهاده شده نيز بي همتا است. درست به همين دليل بايد اهداف و راهي كه انتخاب مي كند مخصوص به خود باشد. پسرم، راهي را برو و كاري را انجام بده كه براي تو درست است و نه براي ديگري!
  • در عين خاص بودن در گويش هاي گوناگون تلفظ هماهنگ و يكسان دارد و موجب سردرگمي نمي شود.
  • در زبان انگليسي با حرف "اي" آغاز مي شود و با حرف "زد" خاتمه مي پذيرد. اين باز هم پيامي است كوتاه: همان طور كه اسم تو در برگيرنده تمام حروف است، وجود تو نيز خلاصه اي از تمام هستي است پسرم. تو هر آنچه را كه بخواهي در خود داري. پس براي رسيدن به اهداف والايت فقط كافيست داشته هايت را به كمك بطلبي.   
  • معني آن سعادت، خوشبختي و قهرمان ملت است و در همان حال در زبان تركي به گونه اي تلفظ مي شود كه نام يك رود مشهور در خطه آذربايجان.
  • برايم مهم بود كه نامي كه انتخاب مي شود از نظر گرامري يك "اسم" باشد نه "صفت". زماني كه اسم فردي يك "صفت" است تنها همان صفت به او نسبت داده مي شود كه غالبا هم در همان زبان در معنا هاي قالبي به كار مي رود. وليكن "اسم" حالتي كلي و جادويي منحصر به فرد دارد كه مي تواند منشا صفات بسياري باشد. محدود نيست و در برگيرنده معاني بسياري است. مثلا به همين دليل من اسم "بهار"، "صبا" یا "عرفان"را به "ماهرخ"، "سعيد" یا "عارف" ترجيح مي دهم. پسرم با دادن اين اسم به تو مي خواهم بداني كه تو خود خوشبختي هستي، يعني نه تنها خود تو شادكام و موفق خواهي بود بلكه براي خانواده و ملت خود هم سعادت را به ارمغان خواهي آورد،بكوش پسرم، براي اين هدف بكوش! 

جز اينهمه دلائل بسياري وجود  داشت كه شايد دروني باشد و قابل ذكر نباشد اما هرچه هست مادر جان اين اسم پسر ما خواهد بود. اميدوارم كه دوستش داشته باشي: "آراز". 

بعدا اضافه شده از این جا:

نام «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در ميان تركمن‌ها بسيار متداول است. در تركمنستان از شكل «اوراز/ Oraz» استفاده مي‌كنند، اما در ايران، شكل «اراز/ araz» كاربرد دارد. درباره‌ي ريشه‌ي واژه‌ي «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در بين محققين دو عقيده وجود دارد:
1-برخي معتقدند كه اين واژه در اصل از كلمه‌ي «روزه»ي فارسي گرفته شده است. در زبان تركمني امروز اين كلمه به صورت «اوْرازا، آرازا» در همان معناي «روزه» كاربرد دارد و بچه‌هايي كه در اين ماه مبارك به دنيا مي‌آيند را «اوراز، آراز» نامگذاري مي‌كنند.
2-برخي ديگر معتقدند كه اين واژه ريشه‌ي تركي-تركمني دارد. بنابر عقيده‌ي اين محققين، اين واژه دو معنا پيدا مي‌كند:
الف- محقق ترك اسماعيل هادي در كتاب خود «فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشه‌شناسي» در توضيح كلمه‌ي «آز» مي‌آورد: نام يكي از اقوام عتيق (كلاو) اولين بار در سنك نوشته يادواره كول تكين به نام اين قوم برمي خوريم. طبق تحقيقات اخير، قوم آز/ آس در سرتاسر آسيا پراكنده بوده‌اند. احتمالا نام قاره‌ آسيا نيز از نام آنان اخذ شده است. برخي از آس‌ها، آلان نام داشته‌اند كه بخشي از آنان ترك‌زبان بوده‌اند و عمدتاً در قفقاز زندگي مي‌كردند و اوستي‌هاي امروز از اخلاف آنانند. اينان را مغولان، آز/آزوت مي‌ناميدند. كلمه‌ي آس+ار/ آز+ار (انسان آسي) به صورت آزر (آذر) در كلمه‌ي آذربايجان به چشم مي‌خورد. همان كلمه با جابجايي دو عنصر تشكيل‌دهنده (ار+آس/ ار+آز) به صورت ارس/آراز نام رود ارس را تشكيل مي‌دهد كه ياقوت حموي در البلدان آن را «رود آذربايجان» مي‌نامد.(فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشه‌شناسي (تركي-فارسي، اسماعيل هادي، چاپ اول، انتشارات احرار، تبريز، اسفندماه 1379، مدخل واژه آز)
در سايت سازمان ثبت احوال نيز اينگونه آورده‌اند:
آراز: (تركي) 1- ارس؛ 2- (اَعلام) قهرمان منسوب به طايفه‌ي آس.
ب-«اوراز/ آراز» در لغت به معناي «بخت، اقبال، خوشبختي و كاميابي» مي‌باشد. (فرهنگ نامهاي تركي، كتاب دوم، فرهاد جوادي، چاپ اول، انتشارات اختر، تبريز، 1382، ص 522 و توركمن آدام آدلاري‌نينگ دوشونديريش‌لي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات توركمنستان، عشق آباد 1992، مدخل اوراز)
سلطانشا آتانيازوف، محقق تركمنستاني كه كارهاي ارزشمندي را از خود به يادگار گذاشته است، در كتاب ديگر خود به نام توركمن ديلي‌نينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي (فرهنگ ريشه‌شناسي واژه‌هاي زبان تركمني) در باره‌ي اين واژه مي‌نويسد: در ضرب المثل «اوْد ـــ اوْراز» (يعني: آتش، بخت است) به اين كلمه برمي‌خوريم. اصل اين كلمه، «اوُراس/ Uras» است. در زبانهاي جغتاي، اويغور و قزاق به معناي «بخت، اقبال» است. در ميان تركمن‌هاي آستراخان نام دخترانه «ريس‌لي خان/ Ryslyhan» به معناي «دختر خوشبخت، خانم خوشبخت» كاربرد دارد. كلمه‌ي «اوْراز» كه در زبان تركمني امروز كاربرد فراواني دارد، شكل تغيير يافته‌ي «اوُراس، ايريس/ Uras, Yrys» مي‌باشد. (توركمن ديلي‌نينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات ميراث، عشق‌آباد، 2004، مدخل اوْراز».

پسرم، به دنياي ما خوش آمدي

و بالاخره من برگشتم!

مامان جان به نظر می رسد که زمان بسیار بسیار طولانی طی شده باشد. آنقدر حرف برای گفتن زیاد است که دلم نمی خواهد شروع به گفتن کنم، انگار که اگر همین جا در دلم بماند سنگین تر است...

مامان عزیزم، ساغر کوچولو را دیدم و از شباهت عجیبش به دختر داداش علی شگفت زده شدم. نمی دانم چرا نمی توانستم باور کنم که چنین دختر نازی بتواندچنان سرنوشت تلخی داشته باشد، داستاني را که زن داداش سارا سعی می کرد برایم نقل کند: پدری معتاد که سالهاست ناپدید شده و مادری که ساغر کوچولو به غایت از او متنفر است، خانم مدیر پرورشگاه متعجب بود که :"هر موقع مامان ساغر به دیدنش می آید، دخترک عزا می گیرد! ترجیح می دهد بمیرد تا مادرش در آغوش بگیردش." و تازه این همه چیز در مورد ساغر نبود. چیزی که بیش از همه غم را توی دلم نشاند عکس العمل عجیب مادرش بود که : "سال قبل سعی کردیم به یک خانواده بسپاریمش. چند روز بعد خانواده بیچاره عاصی و گریان بچه را برگرداندند. مادرش سعی کرده بود کلی باج از این خانواده بگیرد و پول زیادی هم تلکه کرده بود". نمی دانم چطور مادری که با خیال آسوده فرزندش را به چنین مراکزی می سپارد، می تواند بیرحمی را به آنجا برساند که حتی سعادت نسبی بچه اش را (که شاید با حمایت مالی کسی تامین شود) ممر درآمد نا مشروع خود کند! اما مامان من هم از اینکه داداش علی نبودنت را به این شیوه عالی برای خودش حل کرده خوشحالم. باید قیافه اش را ببینی که چطور هر چند روز یکبار با یکعالمه میوه و کادو و شیرینی به دیدن این فرشتگان می رود: انسانهای کوچکی که زندگی به طرز دلخراشی در حقشان بیرحم بوده است. همان جا به كوچولويم گفتم (آخر مامان جان ما با هم حرف هم مي زنيم)كه زندگي هميشه با آدمها مهربان نيست. گفتم كه اگرچه دارايي ام از جهان هستي به دانسته ها و علمم محدود مي شود و و در كوله بارم خبري از سكه هاي طلا و اسكناسهاي درشت نيست، اما دوستش دارم و تا جايي كه بتوانم و خودش بخواهد كنارش مي مانم.   

 مامانی، برای نوه عزیزت کلی خرید کردم! هورا!!! نمی دانم چرا، ولی حتی فکرش را هم نمی کردم که بتوانم همه چیزهایی را که لازم دارد برایش بخرم. کلی لباس زیر با طرح زرافه با ترکیب رنگهای سبز پسته اي، نارنجي و سفيد. كاپشن سرهم بنفش و و چند دست لباس نخي سايز يك با طرح خرس عروسكي.  شيشه شير، ناخن گير، پتوي كودك (به رنگ سبز-آبي) و كلي سرهم با نقش هاي دوست داشتني:‌ خرگوش بلا و هويجش، سگ خنداني كه استخوان به دهان دارد، هواپيما، ماه و ستاره هاي طلايي، آدم برفي و جاروي دسته درازش، و بعد هم كلي لباس گرم تا كوچولوي همخون من و تو سردش نشود. به اصافه سرويس تخت و كمد،‌كه قرار بر اين شد تا برگشتنمان در اتاقكش بماند و كالسكه و روروك و آغوش كه بنا به نياز و امكان، تعدادي توي ساكهايمان به اينجا منتقل شد و بقيه همان جا ماند تا مگر قسمت شود و يكبار ديگر برگردم و اين بار خود كوچولوي ناقلا تصاحبشان كند. خاله لاله عزيز هم كلي زحمت كشيد و بالش و روتختي و لحاف را براي نوررسيده مان آماده كرد. رو و آسترشان به سليقه مامان ليلي و پدربزرگ، انتخاب شد و پشم و متقال داخلشان را تو، همه وجودم ، پيش از سفر دور و درازت مهيا كرده بودي. كاش فرزندم بداند كه حتي پيش از آمدنش تو به فكرش بوده اي و برايش دعا كرده اي و آنچه كه لازم داشته گرد هم آورده اي. خواهد دانست مامان من. خواهد دانست و دوستت خواهد داشت: مطمئنم.

اما ماماني عزيزم، خبر مهمي كه پيش ازهمه تو آنرا مي دانستي... وقتي دكتر راديولوژيست جنسيت نوه ريزه ات را (كه آنزمان ۸ سانتي متر بيشتر نداشت) براي من و بابا محمد فاش كرد، متعجب شدم... و بعد اشكها ناخودآگاه از گوشه چشمهايم روي بالش سفت زير سرم مي ريخت و محو مي شد... مادر جان از اينكه با وجود آنهمه مشكلات غريب و تغذيه ناصحيح و ويار شديد،‌مي شنيدم كه فرزندم سالم است و رشد مناسبي داشته است،‌شادمان بودم. ‌مي دانستم كه عاقبت خواهيم توانست خودمان را با لفظ "پسرم"به جاي "دخترم" وفق دهيم، و در روياهايمان پسر كوچولويي را با لباس ملواني و شلوارك سرمه اي به جاي دختركي با لباس سفيد پرچين و موهاي بافته تصور كنيم: نه، مامان جان گريه ام از اين بابت نبود كه دختري نخواهم داشت و به جايش مادر پسري خواهم بود...زماني كه يك عمر به جرم دختر بودن در جامعه ام مورد تبعيض قرار گرفته ام، چطور مي توانم چنين ظلمي را در حق فرزندم روا بدارم و به گناه پسر بودن كمترك دوستش بدارم؟ نه... فقط دلم مي خواست آنجا بودي و كنارم مي نشستي و معجزه ای را كه در درونم لانه كرده است ببيني. تو كه پيش از رفتنت گفته بودي : "براي تو از خدايم پسركي خواسته ام..." و به اعتراضهايم لبخند زده بودي... 

عزیزم، سونوگرافي من سه بعدي بود، يعني آنچه كه مي دانستم با خروجم از ایران ديگر شانس انجام آن را نخواهم داشت، بنابراين به راحتي توانستم دستها و پاهايش را ببينم و حتی طرز جالب خواب دیدنش را و آرامشی را که در آن لحظه خاص داشت. جز این آزمایش، به درخواست خودم و صلاحدید پزشک معالج چندین نوع تست دیگر هم انجام شد که همگی در جهت تشخیص سلامتی جنین بود و جوابهایشان خوشبختانه حاکی از تندرستی از پسرم بود. 

اما مامان جان، روزی که قرار بود ایران را ترک کنیم ماجرای جالبی پیش آمد، از این جهت که فقط به اندازه یک تار مو با از دست دادن پروازمان فاصله داشتیم. قضیه از این قرار بود که در کنسول گری اینجا، سهوا مهر عدم اجازه خروج از کشور زده شده بود، آنهم به دلیل عدم گذراندن خدمت سربازی. تصور کن اشتباهی از این خنده دار تر نمی توانست اتفاق بیفتد، آخر محمد سریازی اش را تمام و کمال گذرانده و تا جایی که می دانم، سربازی برای خانمها در ایران اجباری نیست! البته می شد با مراجعه به وزرات امور خارجه و با يكروز علافي قضيه را حل و فصل كرد اما مساله اين بود كه مافقط چهار ساعت تا پروازمان زمان داشتيم و تازه ساعت ۳ نصفه شب بود! سرهنگ مسئول كاملا قبول  داشت كه اين مهر نابجا و در اثر سهل انگاري همكاران سفارت بر روي پاسپورت هايمان نقش بسته است ولي در كمال آرامش ادامه مي داد: "چون چنين مهري در گذرنامه تان وجود دارد، شما نمي توانيد از كشور خارج شويد!" تصور كن چه حالي داشتم... خسته و بيمار بودم و به خاطر آنهمه دلتنگي كه بر سر مزارت كرده بودم، به كلي از پا افتاده بودم. به خاطر عدم همكاري مسئولان فرودگاه خشمگين بودم و از اينكه در نهايت بي گناهي و صرفا به دليل اشتباه لپي كس ديگري درگير چنين شرايط بغرنجي شده بودم، رنج مي بردم.

به گمانم دعاهاي تو يا پسر كوچولوي معصومم و يا صرفا لطف خدا بود كه كسي به دادمان رسيد: آقاي هاشمي. به محض اينكه از بي گناهي ما و عدم همكاري ساير مسئولين فرودگاه با خبر و مطمئن شد، دست به كار شد. دير وقت بود و همه كساني كه مي شد به نوعي دست به دامانشان شد، يا در خواب ناز بودند و يا اصولا علاقه اي نداشتند كه به خاطر دو دانشجو توي دردسر بيفتند.  عاقبت گره مان به دست توانايش گشوده شد، بي آنكه بشناسدمان، چشمداشتي در ميان باشد و يا حتي اخم كند. هنوز هم شك دارم كه نكند اين مرد با صفا يكي از فرشتگان مقرب درگاه خدايت باشد. زماني كه از پله هاي بوئينگ بالا مي رفتم از خدا خواستم لياقت اين را به من هم عطا كند كه در زمان نياز، به هر نحوي كه از دستم ساخته باشد به همنوعانم كمك كنم: به اميد آنروز.

پا نوشت: دوستان، وبلاگهاي برخي از شما را نمي توانم باز كنم، دقيقا نمي دانم چه مشكلي پيش آمده است. اگر مي دانيد جريان از چه قرار است،‌لطفا من را هم بي خبر نگذاريد.   

عنوان ندارد

من می آیم

و این هم آخرین سلام!

مامان جان به زودی به سوی تو می آیم، اگرچه شاید نتوانم ببینمت. اما آن خاک، مهد تو  تو و آن وطن، کوی توست. مرا از آن گل سرشته اند: یاخته هایم با بوی بارانش سخت آشنا است. مامان جان اینجا هم به گونه ای دیگر سرزمین من بوده است، جایی که مرا مهربانانه پذیرفت، باور کرد، و به داشته هایم ایمان آورد. اما هیچ جای دنیا نمی تواند ایران من باشد، این را با همه وجودم حس کرده ام.

کوچولو هم می دانم که سخت منتظر دیدار است. می خواهم خانواده بزرگش را به او معرفی کنم. بگویم که: "ببین! این جا میهن است، هر جا هم که باشی، تو از این خاکی. این دختر نمکی با موهای فرفری دختر عمه و آن یکی که چشمهای آبی و دو چال زنخدان روی گونه ها دارد، دختر دایی تو است...مامان بزرگ عزیزت هم که آنهمه عاشق اویی همین جاست.." و مامان جان کنجکاوم که بدانم در آن لحظه چه حسی خواهد داشت. 

دیروز محمد با یک خبر عالی به خانه برگشت: لیلی جان، این ترم با معدل ۵ از ۵ شاگرد اول دوره و کلاس شده ای! باورش برایم سخت بود. زمانی که سر جلسه این امتحانات نشسته بودم واقعا بیمار بودم... اما پیش از آنکه خیلی دیر شود یادم آمد که دو کار مهم را حتما انجام دهم: مامان جان از خدایی که نعمت هوش و پشتکار را به من ارزانی داشته از صمیم قلب تشکر کردم و بعد به فرزندم گفتم که به خاطر وجود داشتنش ممنونم. می دانم و مطمئنم که این وجود پاک و معصوم اوست که به زندگی سیاه و سفیدم رنگ دوباره زده و برکت، عشق و موفقیت را برایم به ارمغان آورده است.   

به گمانم این مطلب آخرین ایستگاه خرداد ماه ۸۶ و در عین حال آخرین نوشته ام پیش از سفر به ایران است. ره آوردهای کوچکی برای خانواده هایمان تدارک دیده ایم، چمدان ها را بسته ایم و هر روز با شادی پنهان و کودکانه بلیط های هواپیما را چک می کنیم... نکند پرواز را از دست بدهیم! دلم برای همه دوستان نا شناس اینترنتی ام تنگ می شود، فکر نمی کنم بتوانم به شبکه دسترسی داشته باشم... همه شان را به خدا می سپارم.

دیروز نوبت اولین ملاقات من با پزشک درمانگاه بود. خانم دکتر بریت، خندان، بلند قد و خوش برخورد بود و در چند لحظه کوتاه و به کمک انگلیسی سلیس اش اعتماد مرا جلب کرد. با یاد آوری مصرانه، برایم اسید فولیک و آهن تجویز شد، اما این مساله از انتقادم نسبت به سیستم درمانی این کشور نکاست. هنوز هم معتقدم که در ایران مراقبت های اولیه نسبت به مادران باردار با توجه و دقت بیشتری صورت می گیرد. اگرچه من یک پزشک نیستم ولی به خوبی می دانم که ماه سوم برای شروع مصرف اسید فولیک بسیار دیر است. دکتر بریت اصرار داشت که نتیجه تاثیر این ویتامین هنوز مورد تایید محققان قرار نگرفته و در اروپا تجویز آن برای زنان حتمی و اجباری نیست. به هر حال خوشحالم که خودم در این مدت مصرف آن را به صورت مرتب ادامه داده ام، با علم به اینکه مقدار بیش از اندازه اش به راحتی از بدن انسان دفع می شود و هیچ زیانی به دنبال ندارد. نتیجه آزمایش خونم، کاملا عادی بود و نشان می داد که عاری از بیماری های ویروسی است. مقاوم بودن بدنم در برابر بیماری سرخچه خوشحالم کرد، چون پیش از این و بر طبق گفته هایت مامان جان، تصور می کردم که در کودکی به آن مبتلا نشده ام. اما گویا چنین نبوده است.  شاید بیماری و تبم چنان خفیف بوده که کسی متوجه نشده... راستش حودم هم چیزی به یاد نمی آورم!

مامان عزیزم، آیا می دانی چه می پرستمت؟ به دیدنم بیا. حتی اگر نبینمت، باز هم بویت را خواهم شنید. ما هر سه برای دیدارت لحظه شماری می کنیم...من، محمد، و نوه کوچولوی دلبندت.... دوستت دارم مادر.

و مهر مادري

سلام عزیزترین عزیزانم.

مامان محبوبم، مدتهاست که با تو درد و دل نکرده ام، و خدا عالم است که چه دلم برای تو لک زده بود. اسباب کشی داشتیم و علاوه بر همه دردسرهایی که داشت، لازم بود که انتقالمان را رسمی و غیر رسمی به همه جا اعلام کنیم، می دانم که اصولا چنين كاري، اینجا نباید مشکل باشد، اما بود! چون شبکه اینترنت در آپارتمان جدید دایر نشده بود و علاوه بر این دانشكده تعطیل بود و این در گوشه دنیا، متصل نبودن به شبکه یعنی حبس در سلول انفرادی!   

خانه جدیدمان، فسقلی است و پنجره نورگیرش به حیاط خلوتی باز می شود که در واقع سقف چمن کاری شده طبقه پنجم است. از جنگل کاج دوردست و لاله های صحرایی خبری نیست ولی به جای آن آرامشی دارد و در اصلی اش به هوای آزاد گشوده نمی شود و این نکته در زمستانهای زمهریر اینجا نعمتی است برای خودش. چند صندلی و میز جدید را به داشته هایمان افزوده ایم و قرار است به محض رسیدن پاییز تخت کوچکی هم به این مجموعه اضافه شود تا آماده پذیرایی از میهمان کوچولویمان شویم، هرچند که همیشه داشته ها، از تصوراتم چیزکی کم دارند.

همانطور که حدس می زدم، بهترین نمره کلاس را در درس خانم پروفسور لنا گرفتم و جالب تر از همه ایمیلی بود که شخصا برایم فرستاد و در آن به من تبریک گفت و اینکه خوشحال است که دانشجویان سخت کوشی مثل من دارد، مامان جان ناگفته پیداست که کلی از این تشویق انرژی گرفتم و شاد شدم.

 First of all congratulation for the grade 5 in my course.... You were one of my very best students and I appreciate you

برای تز کارشناسی ارشدم هم ثبت نام کردم و همین دیروز بود که مراحل اداریش تمام شد. چنانکه از ظاهر امر پیداست، پیش از بهمن ماه نخواهم توانست تمامش کنم، به هر حال دانشگاه تا شهریور ماه تق و لق است و برای این ملت هیچ چیز -و تاکید می کنم هیچ چیز- از تعطیلات مهم تر نیست. بنابراین طبیعی است که مراکز آموزشی هم از این قانون نانوشته مستثنی نباشند. با توجه به دو ماهی که احتمالا قادر به کار در آزمایشگاه نخواهم بود، تاریخ پایان کار به نظر منصفانه می رسد: اگرچه تمام تلاشم را کردم که پیش از تولد کودکم از این پایان نامه دفاع کنم ولی می بینم که توقع بیهوده ای بوده است. گوشه ای از یک اتاق با یک دستگاه رایانه و یک قفسه کتاب به فاصله دو اتاق از دکتر فردریک به من اختصاص داده شد. این اتاق را با دو دانشجوی مرد دیگر شریک خواهم بود، گرچه رشته تحصیلی من که زیر مجموعه "ای-تی" محسوب می شود از ابتدا هم محبوب دخترها نبود!

مامان جان چند روزی است که کوچولویم را بیشتر دوست دارم. حسش می کنم. روح او را که در کنار کالبدم پر پر می زند، حضورش را که خوسته و ناخواسته وارد زندگی ام شده است و حتی خواسته های عجیب و غریبش را که در قالب خواسته های من تجلی پیدا می کند: اینکه بتوانم برای یکبار هم که شده برای صبحانه نان سنگک داشته باشم! خودم خوب مي دانم كه اين آرزويي نيست كه ليلي روزي آن را به جد و جهد بخواهد: اين خواسته همويي است كه ۳ ماه است مهمان من شده است... متعجبم كه نكند اين محبت نحيف همراه با نوعي دلسوزي عجيب كه رفته رفته در زواياي زندگي ام ريشه مي دواند همان مهر مادري باشد. اما اين مهر آيا روزي آنهمه تنومند خواهد شد كه عشق خوانده شود؟ اين را ديگر بايد منتظر ماند و ديد! مي دانم كه لبخند مي زني به اينهمه نادانستگي و نا آموختگي ام مادر...

اين روزها حس بهتري دارم (گرچه بايد اين دو روز اخير را از مجموعه كنار گذاشت، چون بدجوري سرما خورده ام) و حس مي كنم انرژي از دست رفته ام كم كمك راهي به درون باز مي كند. هفته قبل در يك شعفمندي خاص كه بعد از نرمش صبحگاهي در هواي آزادِ پاك به هر انساني دست مي دهد، بوته هاي سبز را ديدم و آسمان آبي را و نسيمي را كه آغشته به فرياد مرغان دريايي بود، بعد متعجب شدم كه چرا تاكنون بهار را نديده بودم؟ بهاري كه هم اكنون ديگر جا به تابستان فراخ داده است... منتظرم كه يكبار ديگر سالم و شاد باشم،‌ چه دلتنگ سلامتي جسمي ام هستم مادر...

اما خبرهاي خوب را هم حتما كه شنيده اي... به زودي براي تعطيلات تابستاني به ايران برمي گردم... كمي مي ترسم و كمي هم اميدوارم. مطمئن نيستم اما مي گويم نكند اين بار كه آمدم بتوانم ببينمت. اميد هنوز توي قلبم زنده است، اگرچه طعم وحشتناك تلخي دارد. محمد هم مردانگي مي كند و پا به پايم مي آيد تا براي تو عزيز دلم سوغاتي خوبي پيدا كنيم و به رويم نمي آورد كه در اشتباهم. اما آيا در اشتباهم؟ اگر اين بار به استقبالم بيايي و من دست خالي باشم چه، شايد اين نوه كوچولو كه روزگاري آنهمه در انتظارش بودي، تو را وادارد كه به ديدارمان بيايي... بسيار خوب مادر خواهيم ديد.  

مراقب خودت باش. دوستت دارم.

زندگی، به پیش!

سلام عزیزم!

زمان: سوم دیماه، هشت صبح    مکان: فرودگاه

از هواپیما پیاده می شوم. سوز سردی که در هوا هست انگار پوست دستها و لبهایم را می درد. به محض ورود محمد می رود تا بارهایمان را تحویل بگیرد و من به چمدانی فکر می کنم که سوغاتی هاي تو را توی آن گذاشته ام. از دور همه خانواده را می بینم. خیل عظیمي كه آنجا ایستاده اند بی آنکه کسی جرات کند و برایم دست تکان دهد. همه یکپارچه سیاهپوشند و دسته گلهای سفید در دست دارند. غریبه ها نگاهم می کنند که چطور به طرفشان می روم: با کاپشن سرخی که با سیاهی خانواده ام در تباین آشکاری است... من به دنبال یک نفر می گردم. یکنفر که می دانم حتما به پیشوازم می آید. به امید او آمده ام. اینهمه مدت در آرزوی بویش بوده ام. دلم، تنگ دستهاي خسته اش بوده است. اما تو در میان آنها نیستی. همه اشک می ریزند و من به دنبال تو، همه وجودم می گردم. جز این آغوشهای مهربان که با رمز همخونی به رویم گشوده می شوند و در برم می گیرند، کسی دیگری هم هست که اندکی دورترک ایستاده و چهره اش آشنا است... بازهم نگاهش می کنم... این مرد که موهایش به یکباره با رفتن تو سپید شده برادرم علی است.

مادر دلبندم! داداش علی، پسري كه وقتي تركش كردي موهايي طلايي داشت، یک دختر کوچولو را به فرزندی قبول کرده است. می دانی چرا. می گوید که می خواهد لیاقت این را داشته باشد که پسر تو باشد. دیروز وقتی این خبر را به من می داد، از پشت گوشی تلفن صدای جیغ های شادمانه دختر خودش را می شنیدم که: "عمه لیلی، من صاحب یک خواهر تازه شده ام!" درست است که هنوز او را ندیده ام و کار هنوز مراحل قانونی بسیار پیچیده اش را طی می کند، اما برایم بسیار گرامی است. آخر هر کسی مادری دارد و ولی ساغر فرزند قلب پاک تو و عشقی است که از تو آموخته ایم. او را همان خدایی به ما هدیه داده که با روح پاک تو شناختیم و با چشمان زیبای تو دیدیم. به این ترتیب، کوچولوی من و دختر ۶ ساله داداش علی در یک زمان وارد خانواده ما می شوند: قدمشان مبارک! مطمئن باش كه ما پيش از هرچيز درباره تو براي نورسيده هايمان خواهيم گفت: داستان زني را كه يك فرشته بود...

مامان جان! در جلسه ای که با استاد درس کارشناسی ارشدم داشتم در مورد زمان نهایی تحویل پروژه ام صحبت کردم. وقتي که گفتم در دیماه برای پیگیری پروژه اینجا نخواهم بود اصرار کرد که می توانم نوشتن دفاعیه ام را در همین زمان شروع کنم. درآمدم که: "ولی پروفسور دوس، در این زمان من بیمار و بستری هستم! " و چهره اش خنده دار بود وقتی پرسيد كه چطور کسی می تواند برنامه ریزی کند که در ۷ ماه آینده مریض باشد؟ و به این ترتیب بود که ناچار شدم همه حقیقت را بگویم. باورم نمی شد در جلسه ای کاملا رسمی و علمی در حضور اساتیدم نشسته ام و خصوصی ترین لایه های زندگی ام را برایشان تشریح میکنم. سرخ بودم و عرق ریزان و در عین حال عصبانی که چرا چنین است. فردای آنروز نامه ای از دکتر فردریک که همکار اصلی من در این پروژه و راهبر اصلی کار است دریافت کردم به این مضمون که: "احساس کردم دادن خبر بارداریتان برای شما کمی مشکل بود. به نطر من دلیلی برای نگراني در مورد پروژه پیش رو وجود ندارد. باید دیدگاه ها و سیستم موجود را تغییر دهیم تا دیگر هیچ کس از گفتن اینکه مادر خواهد شد احساس ناراحتي نكند. این هم بخشی از زندگی است، شاید يكي از بهترین بخشهای آن! لطفا تبریکات صمیمانه من را بپذیرید و بدانید که گروه ما بیصبرانه منتظر روزی است که شما کارتان را آغاز کنید". حرفهایش برایم بسیار با ارزش بود مادر!

برایم دعا کن تا بتوانم از این بوته نیز سربلند بیرون بیایم... 

پایان دوران

سلام مامان جان.

تمام شد! مرا ببخش که نمی توانم حسم را آنطور که باید و شاید بیان کنم... عاقبت تمام واحدهای دوره کارشناسی ارشدم را با موفقیت به پایان رساندم.  امتحاناتم به خوبی پیش رفت و سر جلسه، نوه کوچولویت نهایت همکاری را با من کرد و اجازه داد تا بدون دل به هم خوردگی همه دانسته هایم را روی کاغذ پیاده کنم. امتحان درس خانم پروفسور لنا که مشکل ترین مبحث ترم پایانی بود، برای من تبدیل شد به بهترین امتحان این دوره و به گمانم بتوانم یکی از بهترین ها باشم. دیروز تمرین هایی را که در طی ترم به پروفسور تحویل داده بودیم پس گرفتم و از جملات تشویق کننده ای که روی برگه شان نوشته بود و از نمره کاملی که از این تمرین ها گرفته بودم دلگرم شدم. امتحان درس پروفسور هی (همان کورسی که پروفسور اوربان، پروفسور لارس و دکتر ریکارد اساتید میهمان آن بودند) هم پایان خوشی داشت. محمد می گوید که قبول نیست: "تو تقلب کردی... تو و دخترمان دونفری امتحان دادید!". راستش دلم نمی آمد ورقه را به ناظر تحویل دهم، یک ربع آخر را نشسته بودم و با آن ۱۸ صفحه نوشته ای که قرار بود نمره ۵ را برایم به ارمغان بیاورد خیره شده بودم: انگار قرار بود با پس دادن آنها دوره ای از زندگی ام به پایان برسد و در واقع همین طور هم هست. مدتی است که می دانم باید منتظر ایده ها ، رنگها و احساسات تازه ای باشم... کمتر از ۷ ماه دیگر باید به انسانی دیگر از نسل خودم سلام کنم... 

مامان من، این مدت دل به هم خوردگی، خواب آلودگی و تنفر عمیق از همه مواد قابل خوردن و نوشیدن از اساسی ترین مشکلاتم بودند. محمد عزیز را در همه روزهای مشکلم شانه به شانه ام می بینم، اما خستگی اش هم برای من قابل درک است. تز او موضوع کاملا پیچیده ای دارد و پا به پای آن پیش بردن خانواده کوچکمان از هر نظر به عهده اوست، مخصوصا که حالا کمتر می توانم کمک حالش باشم. گاهی یاس می آید و ته دلم خانه می کند. خدایا آیا می توانیم ادامه دهیم؟ اما عزیزم به من یادم داده ای که به لطف خدا و توانایی خودم شک نکنم، گرچه گاهی من فراموش می کنم  که حق با توست.  

اگر نوبتی هم باشد، دیگر نوبت کوچولویی است که به زودی به ما می پیوندد. قرار بر این است که برای خرید وسایل ضروری نوزاد به چند جا سر بزنیم. با مزه اینکه محمد من هم چند روز قبل کارمند نمونه معرفی شده و برای پاداش، کارت خرید پوشاک از یکی از بزرگترین فروشگاه های اینجا را دریافت کرده است. طبیعی است که مسافر ما صاحب آن کارت شده و دوست دارد کمی برای خودش ولخرجی کند! نرمش ها را دوباره شروع کرده ام و گوش کردن منظم به موسیقی کلاسیک را در برنامه روزانه جدیدم گنجانده ام، آخر مامان جان می توان جنین را پیش از تولد هم آموزش داد. کودک من با به دنیا آمدنش وارد رقابت سختی می شود: می خواهم تا با آموزه های مفید تا آنجا که می توانم کمکش کنم!   

دلمشغولی های تازه ای پیدا کرده ام: هر بار که پای اخبار می نشینم، شروع می کنم به غصه خوردن که: اگر تمشک من یکروز مثل این سربازها، ژنرالها و و تولید کننده های ابزار جنگ شود و بخواهد کسی را بکشد، چطور خواهم توانست خودم را ببخشم؟ فکر نمی کنم مادران این سربازان که لباس جنگ بر تن کرده اند از همان روز اول، فرزندانشان را برای محروم کردن انسانهای دیگر از زندگی به دنیا آورده باشند. اما چطور می توانند تاب بیاورند و ببیند که  همان کودک-فرشته ای که به معصومیت زاده بودند، حالا تبدیل به جلادی شده و بمب و موشک بر سر دیگران خالی می کند یا اسلحه ای را به سمت موجود زنده ای نشانه می رود؟ چه تدبیری داری مامان جان؟ به من بگو چه چاره ای می شود اندیشید؟

حرف بسیار است و زمان اندک. خسته ام و به کمی استراحت نیاز دارم. دوستت دارم مامان. مراقب خودت باش. خوش باشی. 

لوبياي كوچولو

سلام ماماني ماهم.

مامان جان من به يك بازي دعوت شده ام! از چند و چون آن بي اطلاعم اما ياركشي شده ام و بايد بازي كنم... همان طور كه يكروز انتخاب شدم كه متولد شوم! بايد آرزوهايم را بنويسم و بعد دوستانم را به بازي دعوت كنم: به نظر سرگرم كننده مي رسد. اين طور نيست؟

سالهاست كه از نيروي نهفته در دل آرزوها با خبرم. اگر جز اين بود نمي توانستم ادعا كنم كه به بسياري از آرزوهايم رسيده ام و تو كه بي طرف ترين ناظرم بوده اي، صادق ترين گواه اين مدعايي. براي من هميشه داشتن هر آرزويي با تلاش براي به دست آوردنش همراه بوده است. اما اميدهايي را كه امروز اين چنين به رديف خواهم نوشت آنهايي هستند كه به نيرويي فراتر از خواست من وابسته اند. براي آينده در كشكول درويشانه روياهايم چه دارم؟

  • مي خواهم يكبار ديگر در آغوشت بگيرم عزيز دلم. يكبار ديگر فرصتي باشد و من دستان خش خورده ات را ببوسم، ببويم و نوازش كنم. براي ديگران اگر محال باشد مادرم،‌ براي من هرگز نيست. من خوب مي فهمم سعدي شيرين سخن را كه گفت:

     در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم ------ بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

     به وقت صبح قيامت كه سر ز خاك برآرم------  به گفتگوي تو خيزم به جستجوي تو باشم

     حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم   ------     جمال حور نجويم دوان به سوي تو باشم

     به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم -----      ز خواب عاقبت آگه به بوي موي تو باشم....

  • آرزو دارم كه كودك خفته در بطنم سالم باشد و باهوش. به گمانم از آنچه به ژن هايش بسته است چيزي جز اين نمي خواهم. خوابهاي زيادي براي آينده كوچولويش ديده ام مامان بزرگ! اما مي دانم كه براي به دست آوردنشان بايد به سختي بجنگم. براي آموزش هاي ماندگارش، تربيت صحيحش،‌ شخصيت والايش، تغذيه به جايش و هر آنچه كه مادري مي تواند براي فرزندش آرزومند باشد. اما من به همكاري دي. ان.اي هاي ظريف او و اراده آفريدگارش هم نيازمندم تا كودكي سالم، با هوشي سرشار به دنيا بياورم!
  • دلم مي خواهد كه خانواده ام را كه هزاران هزار كيلومتر از من دورند در سلامتي و خوشبختي ببينم. برايشان دعا مي كنم،‌ اگرچه خوب مي دانم تو هم هر روز همين كار را مي كني،‌ در بهشت جاوداني ات. كه مطمئنم اگر جهان ديگري وجود داشته باشد،‌ بي هيچ شكي، سالار بهشتش تو هستي عزيزم.
  • دوست دارم محمدم را هميشه سرشار از نيروي زندگي و شانه به شانه ام در آينده پيش رو ببينم،‌ در كنار دختر/پسري كه در راه دارم. به گمانم سرنوشت هم در اين امر دخيل باشد،‌ من هم همه تلاشم را مي كنم كه خانواده كوچولوي خوشبختي بسازم.
  • آرزو مي كنم كه هرگز هيچ مادري را جداي از جگرگوشه اش نبينم و اگر دلي هست كه در فراق داشتن فرزندي مي سوزد،‌ صميمانه آرزومند آنم كه كودكاني چراغ دل اين زنان دردمند را روشن كنند.

يك قلب و اينهمه آرزو؟ من هم بشرم مامان: آرزوهايم تمامي ندارد! مي خواهم از نگين عزيزم براي دعوتش تشكر كنم و از دوستانم هر دوي ريحانه ها (مامان های فرشته کوچولو و نی نی گولو)،‌ ليلا(همسر آقای همسر!)، نيلوفر(مامان تارا کوچولو)، شیما (مامان کوچولو)و‌ بهار(زندگی جدید) بخواهم كه از آرزوهايشان بنويسند، باشد كه جهان صداي خاموش اين خواسته ها را بشنود و لبيك گويد: آمين.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

امتحاناتم از راه مي رسند: يكي يكي. برنامه ريزي ساده اي براي درس خواندن دارم: هر زمان كه فرصت شد مطالعه كن، هر زمان كه خسته شدي بخواب و تا پنجشنبه هفته ديگر هر كاري جز اين دو موقوف!  مامان جان با اينهمه هنوز هم نمي دانم كه آيا شانس اين را خواهم داشت كه واحد هاي باقيمانده را پاس كنم يا نه (جاه طلبي گرفتن بهترين نمره كلاس را هنوز فراموش نكرده ام، اما زياد روي آن حساب نكن!). اگر به من نخندي....در واقع مي ترسم!  

كوچولوي من اين هفته به يك لوبيا تبديل شده. از آن لوبيا هاي سحرآميز كه ميليونها استعداد بالقوه در خود دارد! توي ذهنم تصورش مي كنم:‌ لپهاي برآمده صورتي،‌ موهاي خرمايي و چشمهاي بفهمي نفهمي روشن. راستش مامان جان توي دنياي خيالي ذهنم كمي هم از هوش رياضي فوق العاده ات را به عاريت گرفته ام. يعني مي تواند مثل تو ضربهاي دو رقمي را ذهني حل كند؟‌ شايد هم به پدرش رفته باشد: و اين يعني داشتن استعداد باور نكردني در زمينه  علوم كامپيوتر و جبر. نكند مثل مادرش به واژه ها و جادويشان در نوشته ها علاقمند باشد؟ هر گزينه اي كه انتخاب شده باشد، قبول. فقط دلم مي خواهد سالم باشد و باهوش، (اين را پيش از اين هم گفته بودم. نه؟) و ته دلم نگرانم...  

سه شنبه موعود

مامان خیلی خیلی عزیزم:

بالاخره سه شنبه ای که اینهمه انتظارش را کشیده بودم از راه رسید: با یک پگاه صورتی و دلپذیر.... ساعت ده دقیقه به یک ظهر بود که دوان دوان به کلینیک رسیدیم: یک اتاق انتظار با صندلی های حصیری تیره، تابلوهای باسمه ای روی دیوارها و میز چوب گردویی وسط اتاق. اسم "دکتر یوهانس لارسون، متخصص زنان" روی یک پلاک نقره ای حک شده و کنار در اتاق نصب بود. کسی سر ساعت یک از راه رسید و وارد اتاق شد، به خودم گفتم: "این دیگه خودشه!" و این نظر وقتی تایید شد که ۲ دقیقه دیگر با لباس سفید بیرون آمد که : "خانم لیلی..." و مرا به داخل اتاق راهنمایی کرد. اتاق کوچولوی نورگیری بود با یک عالمه گل و گلدان و یک کتابخانه نقلی و یک دستگاه سونو گرام. برای دکتر که چشمهای آبی و گوشهای بزرگ داشت و فورا برایت حسی از اطمینان ایجاد می کرد توضیح دادم که فقط به زبان انگلیسی صحبت می کنم. خوب جریان چیست؟ "مشکلی پیش آمده... من فکر می کنم که باردارم!" به گمانم خیلی رنگ پریده و مستاصل به نظر می رسیدم : خوب این که یک مشکل نیست!  مگر این که نخواهم بچه را نگهدارم... "خوب به گمانم بخواهمش!" پس اولین کاری که باید انجام شود یک آزمایش سرپایی است و این طور بود که نمونه مایعات بدنم گرفته شد و من توی اتاق نشستم تا پزشک برگردد. وقتی دوباره آمد لبخندکی به لب داشت که:

 !If you are searching for an answer, yes! You are pregnant. congratulations

 

نمی دانم چه سری در این خبرهست که انسان را منقلب می کند. در آن لحظه خاص انگار برای یک لحظه قلبم از جا جهید! و خون به صورتم هجوم آورد... مامان جان وقتی شنیدی که قرار است به دنیا بیایم چه حسی داشتی؟ وقتی کسی به دانسته درونی ات صحه گذاشت چطور؟ آیا همه همان وجد بی حد و حصری را که من احساس کردم حس می کنند؟ نمی دانم!

دکتر یوهانس به چند سوال کوتاهم پاسخ های طولانی داد، دارویی را که نادانسته در روزهای اول بارداری مصرف کرده بودم چک کرد و کله اش را تکان داد که: کاملا برای جنین بی ضرر است. نه ویتامینی برایم تجویز کرد و نه مرا از کاری منع کرد! کلی تعجب کردم وقتی گفت: "اگر این بارداری طبیعی بوده و اگر تو کسی بوده ای که قبل از حاملگی مثل همه انسانها تغذیه نرمال و صحیح داشته ای، به هیچ مراقبت خاصی نیار نداری"، در مورد ورزش چطور؟ "هر کاری که فکر می کنی احساس بهتری به تو می دهد انجام بده و هرچیزی را دوست داری بخور، حتی اگر این کار دویدن باشد. یاد بگیر که به زبان بدنت گوش کنی.  بدنت به تو می گوید که چه چیزی خوب است و چه چیزی نه. فقط خودت را خسته نکن و اگر می توانی بیشتر استراحت داشته باش." و بعد طبق یک اصل کلی مرا به یک درمانگاه مخصوص مادران ارجاع داد. 

 

توی درمانگاه که مثل یک خانه با اتاقهای متعدد به نظر می رسید، ۶ مسئول خانم حضور داشتند که با لباسهای آبی یکدست و لبخندی به لب این طرف و ان طرف می رفتند. یکیشان به کمکم آمد: لیزا. خانم موبور مهربان و ۵۰ ساله ای که با محبت فراوان خودش را معرفی کرد و من کلمه مناسبتری از "ماما"برای معنی لغتی که به کار برد پیدا نمی کنم. اما در واقع وظایفی را که برایم تشریح کرد، نشانگر بار سنگینی بود که به دوش داشت و به نحوی عمق رابطه ای را که قرار است در این هفت ماه با او داشته باشم به من یادآوری کرد. گویا هر زنی لازم است که در طی بارداری زیر نظر مستقیم یک ماما باشد. این ماما مسئول چک آپ و کنترل شرایط عمومی بیمار است و در ضمن همه آزمایش ها و قرارهای ملاقات مادر با پزشک و بیمارستانی که نهایتا محل تولد کودک خواهد بود با نظارت و هماهمنگی او انجام می شود. 

 

لیزا مرا به اتاقش برد و بعدا محمد را هم دعوت کرد. به همه سوالاتم با آرامش و مهرخند جواب داد و برای تهوع و بیماری صبحگاهی ام دارویی را تجویز کرد (که به هر حال تصمیم گرفته ام تا زمانی که تحملم را از دست نداده ام، نخورمشان). گفت که تولد بچه همزمان را میلاد مسیح و در بیمارستان "ک" خواهد بود که بگویی نگویی مایه مباهاتم شد: آخر این بیمارستان از بزرگترین و مجهزترین بیمارستان های شمال اروپا است.

 

وقتی برایش تعریف کردم که بر خلاف همه مردم عصرها دچار تهوع می شوم، آنرا به خستگی و فشار احتمالی نسبت داد که به بدنم وارد می کنم. در جواب سوالم که چرا با اینکه عمیقا احساس تشنگی می کنم نمی توانم آب بخورم از من خواست که وعده های آب و غذایم را به قسمت های کوچکتر تقسیم کنم تا شاید بهبودی حاصل شود. مامانی عزیزم قرار ملاقات بعدی ما ۵ ژوئن (نیمه دوم خرداد) خواهد بود! تا آن موقع نه آزمایشی، نه چک آپی و نه حتی ویتامینی! وقتی محمد ابراز تعجب کرد لیزا با یکی از همان لبخندهای مشهورش گفت که همه چیز چنانکه باید پیش می رود و این روند یک روند روتین است! نمی دانم شاید هم حق با اوست و نگرانی ما بی مورد.

 

راستی مامان جان بالاخره طبق قرار قبلی آمدن کوچولو را به خانواده هایمان گفتیم، البته تو که از خیلی پیشتر همه چیز را می دانستی... وقتی محمد گوشی تلفن را به دستم داد تا با مادرش صحبت کنم، از اینکه شنیدم صدای مامان محمد پشت خط تلفن می لرزد یکه خوردم! یعنی این خبر تا این حد می توانست برایش مهم باشد و من بی خبر بودم؟ نمی دانم شاید هنوز مادر نشده ام که بدانم. آبجی لاله هر روز برایم اس.ام.اس می زند و داداش ها و بابا زود به زود جویای احوالم می شوند، اگرچه اصلا به روی هم نمی آوریم که چیزی می دانیم! به هر حال آنها از من خیلی دورند مادر جان و نه می خواهم و نه اصلا امکان پذیر است که شریک مشکلاتم باشند. تا پایان هم جز این که "حالم خیلی خوب است" و "هیچ مشکلی ندارم" هیچ حرف دگری از من نخواهند شنید: مطمئن باش!

 

مامانی عزیزم دلم، نگران من اصلا نباش چرا که محمد شده همه خانواده و همه کسم که علاوه بر درس خواندن و کار کردن، همه کارهای خانه را مردانه به دوش کشیده و  به جز آن، ناز مرا هم می خرد تا بلکه لقمه ای غذا بخورم...به گمانم تو راست می گفتی که محمد نجیب ترین مرد دنیاست، همیشه حق با توست مادر.

 

شروع کرده ام به خواندن و دوره کردن درسها و تا کمتر از ۱۴ روز دیگر با اولین شان روبرو می شوم. حالم برای درس خواندن مساعد نیست، به نظرم چند کیلویی هم لاغر شده باشم، از همه غذاهای دنیا متنفرم... اما مامان من دختر توام! تو همان کسی هستی که ماه ها درد را تحمل کردی و خم به ابرو نیاوردی فقط برای اینکه عاشق تحصیل علم بودی... ناخلف باشم اگر... من همه تلاشم را می کنم قول می دهم که سرافکنده ات نکنم... راستی درس امروز عصرمان را پروفسور لارس ازدانشگاه برکلی آمریکا و از طریق تله کنفرانس تدریس می کند. با اینکه این مبحث خاص را دوست ندارم ولی از نوع درس ارائه شده که پر از نکات جدید است لذت می برم... 

 

مامان جان دوستان جدید وبلاگی ام را که حتما می شناسی. چه دوستشان دارم! آنها با مهر دوردستشان شرمنده ام می کنند... بگذار شعری را از نویسنده ای که دوست دارم تقدیمشان کنم:

 

" بزن بزن مرا  

همچو الماس سختم من

و از آن نمی شکنم.

 

بکش بکش مرا 

همچو ققنوسم من

که از خاکستر خود می زاید

و از مرگ خود زندگی می یابد

که از آن نمی میرم..."

  

اولین ها

این هفته برای من هفته اولین هاست!

  • اولین دوستان وبلاگی

یک عالمه دوست نتیجه حرفهای من با توست. این درست که نمی شناسمشان اما شاید همین بهترین قسمت قضیه باشد. وقتی می بینم که حرفهایم با تو در گوش جان اینهمه دوست طنین می افکند لذت می برم... باور کنی یا نه کمتر احساس تنهایی می کنم. ممنونشان هستم مادر جان که گاه به گاه به خانه کوچکم سری می زنند و پاسخم می گویند. بعضی شان مثل تو، عزیز دلم، مادرند و برخی مثل من چشم به راه آینده ای و عده ای هم دوستان هم اندیشه اند و هم قلم، هر چه هست غریبه نیستند: هم وطن هستند!

  • اولین روز ماه می

اولین روز ماه می اولین روز بهار برای مردم این سرزمین پر از برف و یخ است. با دوستان ایرانیمان تصمیم گرفتیم به جشن هایشان سری بزنیم. راستش اینکه کنجکاو بودیم بدانیم این مردم برای بهار چه می کنند، مخصوصا اینکه شنیدیم قرار بر این شده است کارناوال بزرگی در منطقه ای برقرار باشد و ورود برای دانشجویان آزاد است. این بخش از شهر منطقه کوچکی است که مثل خالی بر لپ شهر نشسته و یک ساعت و اندکی با مرکز فاصله دارد.

مادرجان به دیدنش می ارزید! بخشی از محوطه باغ وحش بزرگی بود بی میله و زندان، البته با حصار و پرچین. محل های خاصی داخل لانه های تعبیه شده بود که بازدید کنندگاه بی دغدغه می توانستند حیوانات را در محیط طبیعی زندگی شان (یا حد اقل آنچه از این محیط بازسازی شده بود) ببینند.فک های تنبل با پوست خال مخالی و چشمهای منجوقی شان با کنجکاوی نگاهمان می کردند همان طور که ما توی نخشان رفته بودیم! خرسها کنار آب سر به سر زاغهای آبی-طلایی می گذاشتند و بوفالوی خپل، حتی نگاهمان نکرد انگار ما حتی از مگسی که روی دماغش نشسته بود کم ارزشتر بودیم! عاشق سمورها شدم که توی لانه شان شانه به شانه خوابیده بودند و بزغاله ها که بچه ها اجازه داشتند نوازششان کنند و اغلب با کلی ذوق و شوق همین کار را می کردند!  

بخش دیگر شهر در واقع باقیمانده یک دهکده قدیمی بود: مغازه های عطاری و بقالی، ماست بند، نانوایی. در یکی از همین دکان ها بشکه های چوبی را دیدم با سرپوش های سنگین. محمد هم عاشق آلت  موسیقی بسیار کوچکی شد به اندازه یک انگشدانه: به چرخ دنده های ببچ می مانست. بی اغراق نبوغ مهندسی قابل توجهی در ورای آن نهفته بود. با چرخاندن دسته هندل مانندی دنده ها می چرخیدند و موسیقی پخش می شد: بی یک نت پس و پیش.

در نهایت در آمفی تئاتر بزرگ (کنار آسیاب های بادی بسیار قدیمی) موسیقی زنده در حال اجرابود، رقص های محلی، آواز، همخوانی، تئاتر. من مجذوب گروه کری شدم که آخر از همه کارش را شروع کرد. در این موسیقی کهن که در طی قرن ها قوام یافته بود چیزکی از شراب کهن فرهنگ و صلح بود که مرا منقلب کرد: انگار که سرزمین یخزده برای من آواز می خواند...

عاقبت آتش عظیمی افروختند که اخگرهایش را به گمانم از کیلومترها دورتر می شد دید و در سایه شعله هایش مردم به احترام صدای پای مخملی بهار سکوت کرده بودند. جایت برای دیدن اینهمه زیبایی خالی بود مادر.

  • اولین قرار ملاقات با پزشک

سه شنبه هفته آینده نخستین قرار ملاقات من با پزشک است و واقعا می ترسم نکند آنهمه زبان هم را نفهمیم که او بتواند مرا راهنمایی کند. نمی دانم چه نوع آزمایشی در این کشور روتین است و باید انتظار چه چیزی را داشته باشم! ولی هر چه باشد حرف های زیادی برای گفتن به تو خواهم داشت.

شادی و غم

مادر عزیزم

نمی دانم باید چه بگویم و از کجا بگویم. اگر زمان و مکان جور دیگری بود، شاید می دانستم: کافی بود گوشی تلفن را بردارم و شماره ات را بگیرم که: مامان جان به زودی من هم مادر می شوم...

اما هیچ ممکن نیست. من هزاران هزار کیلومتر از ایران دورم و تو در قلب منی، و جهانی که ابعادش را با واحد های اس.آی نمی سنجند. شاید هم می دانی. شاید هنوز هم با آن حس مادرانه ات تمام رازهای مگوی زندگی ام را پیش از گفتن خوانده باشی. اگر هنوز هم دوستم داری مادر، می دانم که خوب می دانی.

به من یگو که خوشحالی. بگو که به آرزویت رسیده ای. دلداریم بده که سخت دلتنگم. من مانده ام و امتحانات پیش رو: دقیقا ۲۲ روز دیگر. بعد آن هم تز کارشناسی ارشدم که چالش هنگفتی را می طلبد. نگرانی ام از این است که نکند نتوانم به موقع تحویلش دهم. تازه بعد آن با استادم چه کنم که قرارمان بر این بود کم کمک بشوم دانشجوی دکترای او: آن هم دانشجوی بورس و این یعنی زندگی مرفه، حق اقامت برای ۴ سال دیگر و تضمین شغلی حتی پیش از پایان تحصیلاتم. اگر بدانی که از میان ۳۰ نفر از همکلاسی هایم فقط من بودم که چنین پیشنهادی داشتم، مرا به خاطر تصمیمی که گرفتم سرزنش می کنی؟ 

مامان من می ترسم. از سرنوشت انسانی که برای پذیرفتن مسئولیت زندگی اش اعلام آمادگی کرده ام می ترسم. از این که نتوانم به اندازه تو مادر فداکاری باشم می ترسم. از اینکه بعدها به خاطر از کف دادن فرصت های طلایی ام پشیمان شوم می ترسم. از اینکه دوستش نداشته باشم می ترسم. تو فکر می کنی که من از پسش بر بیایم؟

محمد، انگار آرام آرام است، ته دلش غنج می رود برای دخترش. (حالا از کجا چنین حدسی زده الله اعلم). اما آخر تو بگو: اینجا در این سرزمین سرد و غریب، بی آنکه یک آشنا کنارم باشد، با اینهمه مشکلات ریز و درشت، چطور می شود انتظار داشت که همه چیز به خوبی پیش برود؟

آیا خوشحالم؟ نمی دانم، فزصتی برای تحلیل اینهمه حسی که بر سرم آوار می شود نداشته ام. هنوز ۲۴ ساعت هم نیست که از بودنش اطمینان یافته ام. آیا غمگینم؟ هنوز حتی باور هم نکرده ام. غم حس قشنگی است اگر مجالی باشد. اگر توان بازگرداندن زمان را داشتم چه می کردم؟ به گمانم باز هم بودن او را انتخاب می کردم تا نبودنش.

عزیزم، من بسا درس های زندگی را از تو دارم. به من یاد دادی که مسئول تصمیمهای پیشینم باشم، حتی اگر در حال همه چیز چنانکه باید پیش نرود. به حکمت هم معتقدم - مثل تو - که گاه زمان و مکان به گونه ای در گردونه بعد به هم می پیچند که تو رهرو راه خاصی باشی. " این تو نیستی که فرمان می رانی، او همه چیز را چنانکه باید هدایت می کند". اما کمی سرگشته ام. دعایم کن عزیزم که سخت محتاج آنم.

 

حال و هوای دانشگاه

سلام دوباره!

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است،  نکند اندوهی سر رسد از پس کوه؟

مامان جان امروز با پروفسور "اوربان" کلاس داشتم. چه لذتی دارد سر کلاس او نشستن! نمی دانم کدامیک از خصایصش از او استاد نابی می سازد: انگلیسی بسیار سلیس، ذهن آرام، هوش تیز یا متانت ذاتی اش؟ دانش محضی که از زبانش جاری می شود مرا به دنیاهای دوردست می برد، انگار که نشسته بر قایق چوب پنبه ای در اقیانوس نادانسته هایت شناور باشی و ذره ذره از این علم هر دم بر قلب خشکسالی زده ات بچشانند! نحوه شیوای تدریسش گفته محمد را در مورد یکی از اساتیدش به یادم می آورد که: "بعد از تمام شدن درسش، انگار می توانم دنیا را تغییر دهم و به روش بهتری از نو بسازمش".

 ترم قبل این شانس را داشتم که ۵ واحد درس با او بگذرانم و او به سبک معلمی-دانش آموزی دست دلم را گرفت و به جهان ناشناخته ای آوردم: مبحث درسی او هیج ارتباطی به پیش زمینه من نداشت، و مجبور بودم برای شرکت در کلاسهایش یک ساعت تمام با مترو مسافرت کنم،آن هم هفته ای ۳ بار! اما در آن هوای سرد آمفی تئاتر، حسی داشت که بنشینی و به غژغژ گچ روی تخته قهوه ای کلاس گوش کنی. آخر می دانی این پرفسور همه چیز دان من اصلا میانه خوبی با وایت برد و اسلاید ندارد: یعنی آن چه که روند عادی این دانشگاه است.

باز هم نعمتی است که این ترم به عنوان استاد میهمان، ۲ نشست با او خواهیم داشت، اگرچه آن قدر تکلیف داده که به نظرم باید بازهم تعطیلات آخر هفته را یکسر بخوانم و بخوانم و بخوانم. اما نگران نباش، دیگر برایم عادی شده است. مثل همان ضرب المثل انگلیسی که می گوید:" انسان به همه چیز عادت می کند، حتی به آویخته شده به دار."   

رویا

سلام مامانی قشنگم.

دیشب خوابت را دیدم. مهمان خانه ات بودم. آمدی و کنارم ایستادی که: "برای صبحانه فردا چی برات درست کنم؟" . بیمار بودی. درد امانت را بریده بود با آن چادری که اغلب موقع کار پر شالت هست. حیران مانده بودم که چه لذتی دارد این عشق! اما مگر نه اینکه من هم همیشه دوستت داشته ام؟ " مامان جان، صبحانه می خواهم چکار؟" . سرت را تکان دادی، همان طور که همیشه وقتی از من مایوس می شوی تکان می دهی، وقتی می بینی که هنوز هم که هنوز است، با این قد و بالا کودکی بیش نیستم! من را به حیاط بردی. باغچه مان خالی خالی بود، نه مثل هرسال پر از گل و شکوفه و ریحان. حتی درختهای هرساله توت و انجیر هم آنجا نبودند. دلم گرفت از لختی خاک آلوده اش. وسط باغچه را کندی و یک سبد پر از گردو بیرون کشیدی، یکی از گردوها مال من بود، شکستمش: پوست کاغذی و طعم شیری اش را هنوز هم با انگشتان ذهنم حس می کنم. آن یکی را به کسی دادی که کنارم بود و من هرگز ندیدمش و نمی دانم چه کسی ممکن است بوده باشد.

از خواب پریدم. ۶ بود و همزمان محمد از راه رسید، خسته ازکار شبانه و خوشحال از این که بیدارم به هزار زبان مهربانی سلام کرد، سفره کوچولویمان را پهن کرد و برایم گردو شکست. با اینکه هیچ میل نداشتم، به یاد سر تکان دادنت همه را خوردم: تا دانه آخر. ببینم نکند با محمد قرار و مدار گردو خوراندن به من را داشته اید، از شماها هیچ بعید نیست!

مامان جان می بینی چه مردی است این محمد! تو که آنهمه دوستش داری... اما چیزی که هست او نمی داند این که دور بودن از عزیز ترین عزیزان چه حسی ممکن است داشته باشد. او نمی داند که چقدر بی تو و آن چشمهای بسیار بسیار مهربانت دنیا انگار برایم جای کوچکی است، همانقدر که پوسته برایه مغز گردو. وقتی محمد گوله های اشکم را پاک می کند، یا به بیهودگی می کوشد که تو را از پس زمینه ذهنم بزداید تا مگر این همه درد نکشم ، چیزی توی گوشم می گوید که: "او نمی داند" و مامانی عزیزم، کاش می شد که هرگز هیچکس نداند... چقدر بی تو پوچم!  

مامان جان مرا ببخش که جز گله و دردرل چیری برای گفتن ندارم. نکند این همان ناشکری باشد که دم به دم مذمتش می کردی. می دانم، محمد اینجاست و سلامتی ام که به معجزه می ماند (آخر خوب می دانی که بیمار بودم) و این که عاقبت شده ام یکی از بهترین های کلاسمان، که مایه افتخار تو و پدر باشم. و باید شکر گوی بهار بمانم و این لاله های زرد روبروی پنجره اتاق و در دوردست ها آن جنگل کاج کهن. حتی این که روزها همچون بند شلوار قرمزم کش می آیند، مثل این که هرگز تمامی نداشته باشند...

همچنان که همیشه یادم داده ای: شکر. 

بسته پستی

سلام عزیزم: مامانی خوشگلم.

امروز بسته پستی که مدتها پیش از این سفارشش را داده بودم رسید. هیچ چیز خاصی توی آن نبود، کم کم این که چیزی که به ریختن اشک های من ختم شود: چند جفت جوراب مردانه، شلوار ورزشی، کتاب و مداد رنگی، یک قابلمه با سایز کوچک. اما تو خیلی خوب می دانی چیزی که اشک مرا درآورد نه آن قابلمه بود نه آن قرص های سرما خوردگی: آن محبت های کوچکی که در بسته بندی به کار رفته بود و می دانم کار بابا است، جمله داداش بابک که نوشته بود: "روی قشنگت را از دور می بوسم" ، قاب عینکی که آبجی لاله با سلیقه ظریف خودش خریده بود. انگار همه تان یکی یکی از جلوی چشمم می گذشتید و قلبم برای همه شما بی تابی می کرد. مامانی بسیار عزیزم. بسته من پر پر بود، اما مگر کدامیک از ساکنانش می توانستند خلا عمیقی که در اندرونه اش وجود داشت پر کنند؟ چرا تو چیزی برایم نگذاشته بودی؟ چیزی که بدانم با عشق ناب ساخته شده است، چیزی که نشان دستهای مهربانت - که آنهمه می پرستمشان - رویش باشد؟ مرا ببخش که اینهمه آزارت می دهم: اما باور کن دست خودم نیست، دلم لک زده، برای سرزمینم، شهرم، خانواده ام، و بیشتر از هر چیز دیگری برای تو مادر. 

مامانی به من بگو، کی اینهمه درد تمام می شود؟ بگو کی دوباره می بینمت، می بوسمت، می بویمت؟ بگو کی صدایم می کنی که " بیا ببوسمت عزیزم؟". بگو که اینهمه رنج را فقط در کابوسی دیده ام که تو خیلی زود من را از آن خواهی کند، "لیلی ، ببین صبح شده، چرا بیدار نمی شوی؟"

مامان، فقط یکبار دیگر صدایم کن! زودتر از آنچه فکرش را بکنی بیدار می شوم، من منتظر یک تلنگرم، به خدا قسم که بیدار می شوم! آنوقت شاید به همه آدمها بگویم که زندگی در کنار عزیزان چقدر شیرین است و اینکه هیچ لذتی را بالاتر از این نشناخته ام. بگویم که حاضرم برای اینکه یکبار دیگر تو برای سرما نخوردنم رویم را با چادر نمازت بکشی، آماده ام از هزار مدرک تحصیلی که به خاطر آن ترکت کرده ام بگذرم.... و همه اینها هست اگر یکبار دیگر بشنوم که صدایم کرده ای.. شاید هم نگویم مامان جان. شاید حوصله اش را نداشته باشم، شاید فقط بغلت کنم و همه قلبم را برایت گریه کنم، اصلا ما را چه به مردم دنیا؟ همین عشق مادری و فرزندی ما را بس!