مامان خیلی خیلی عزیزم:
بالاخره سه شنبه ای که اینهمه انتظارش را کشیده بودم از راه رسید: با یک پگاه صورتی و دلپذیر.... ساعت ده دقیقه به یک ظهر بود که دوان دوان به کلینیک رسیدیم: یک اتاق انتظار با صندلی های حصیری تیره، تابلوهای باسمه ای روی دیوارها و میز چوب گردویی وسط اتاق. اسم "دکتر یوهانس لارسون، متخصص زنان" روی یک پلاک نقره ای حک شده و کنار در اتاق نصب بود. کسی سر ساعت یک از راه رسید و وارد اتاق شد، به خودم گفتم: "این دیگه خودشه!" و این نظر وقتی تایید شد که ۲ دقیقه دیگر با لباس سفید بیرون آمد که : "خانم لیلی..." و مرا به داخل اتاق راهنمایی کرد. اتاق کوچولوی نورگیری بود با یک عالمه گل و گلدان و یک کتابخانه نقلی و یک دستگاه سونو گرام. برای دکتر که چشمهای آبی و گوشهای بزرگ داشت و فورا برایت حسی از اطمینان ایجاد می کرد توضیح دادم که فقط به زبان انگلیسی صحبت می کنم. خوب جریان چیست؟ "مشکلی پیش آمده... من فکر می کنم که باردارم!" به گمانم خیلی رنگ پریده و مستاصل به نظر می رسیدم : خوب این که یک مشکل نیست! مگر این که نخواهم بچه را نگهدارم... "خوب به گمانم بخواهمش!" پس اولین کاری که باید انجام شود یک آزمایش سرپایی است و این طور بود که نمونه مایعات بدنم گرفته شد و من توی اتاق نشستم تا پزشک برگردد. وقتی دوباره آمد لبخندکی به لب داشت که:
!If you are searching for an answer, yes! You are pregnant. congratulations
نمی دانم چه سری در این خبرهست که انسان را منقلب می کند. در آن لحظه خاص انگار برای یک لحظه قلبم از جا جهید! و خون به صورتم هجوم آورد... مامان جان وقتی شنیدی که قرار است به دنیا بیایم چه حسی داشتی؟ وقتی کسی به دانسته درونی ات صحه گذاشت چطور؟ آیا همه همان وجد بی حد و حصری را که من احساس کردم حس می کنند؟ نمی دانم!
دکتر یوهانس به چند سوال کوتاهم پاسخ های طولانی داد، دارویی را که نادانسته در روزهای اول بارداری مصرف کرده بودم چک کرد و کله اش را تکان داد که: کاملا برای جنین بی ضرر است. نه ویتامینی برایم تجویز کرد و نه مرا از کاری منع کرد! کلی تعجب کردم وقتی گفت: "اگر این بارداری طبیعی بوده و اگر تو کسی بوده ای که قبل از حاملگی مثل همه انسانها تغذیه نرمال و صحیح داشته ای، به هیچ مراقبت خاصی نیار نداری"، در مورد ورزش چطور؟ "هر کاری که فکر می کنی احساس بهتری به تو می دهد انجام بده و هرچیزی را دوست داری بخور، حتی اگر این کار دویدن باشد. یاد بگیر که به زبان بدنت گوش کنی. بدنت به تو می گوید که چه چیزی خوب است و چه چیزی نه. فقط خودت را خسته نکن و اگر می توانی بیشتر استراحت داشته باش." و بعد طبق یک اصل کلی مرا به یک درمانگاه مخصوص مادران ارجاع داد.
توی درمانگاه که مثل یک خانه با اتاقهای متعدد به نظر می رسید، ۶ مسئول خانم حضور داشتند که با لباسهای آبی یکدست و لبخندی به لب این طرف و ان طرف می رفتند. یکیشان به کمکم آمد: لیزا. خانم موبور مهربان و ۵۰ ساله ای که با محبت فراوان خودش را معرفی کرد و من کلمه مناسبتری از "ماما"برای معنی لغتی که به کار برد پیدا نمی کنم. اما در واقع وظایفی را که برایم تشریح کرد، نشانگر بار سنگینی بود که به دوش داشت و به نحوی عمق رابطه ای را که قرار است در این هفت ماه با او داشته باشم به من یادآوری کرد. گویا هر زنی لازم است که در طی بارداری زیر نظر مستقیم یک ماما باشد. این ماما مسئول چک آپ و کنترل شرایط عمومی بیمار است و در ضمن همه آزمایش ها و قرارهای ملاقات مادر با پزشک و بیمارستانی که نهایتا محل تولد کودک خواهد بود با نظارت و هماهمنگی او انجام می شود.
لیزا مرا به اتاقش برد و بعدا محمد را هم دعوت کرد. به همه سوالاتم با آرامش و مهرخند جواب داد و برای تهوع و بیماری صبحگاهی ام دارویی را تجویز کرد (که به هر حال تصمیم گرفته ام تا زمانی که تحملم را از دست نداده ام، نخورمشان). گفت که تولد بچه همزمان را میلاد مسیح و در بیمارستان "ک" خواهد بود که بگویی نگویی مایه مباهاتم شد: آخر این بیمارستان از بزرگترین و مجهزترین بیمارستان های شمال اروپا است.
وقتی برایش تعریف کردم که بر خلاف همه مردم عصرها دچار تهوع می شوم، آنرا به خستگی و فشار احتمالی نسبت داد که به بدنم وارد می کنم. در جواب سوالم که چرا با اینکه عمیقا احساس تشنگی می کنم نمی توانم آب بخورم از من خواست که وعده های آب و غذایم را به قسمت های کوچکتر تقسیم کنم تا شاید بهبودی حاصل شود. مامانی عزیزم قرار ملاقات بعدی ما ۵ ژوئن (نیمه دوم خرداد) خواهد بود! تا آن موقع نه آزمایشی، نه چک آپی و نه حتی ویتامینی! وقتی محمد ابراز تعجب کرد لیزا با یکی از همان لبخندهای مشهورش گفت که همه چیز چنانکه باید پیش می رود و این روند یک روند روتین است! نمی دانم شاید هم حق با اوست و نگرانی ما بی مورد.
راستی مامان جان بالاخره طبق قرار قبلی آمدن کوچولو را به خانواده هایمان گفتیم، البته تو که از خیلی پیشتر همه چیز را می دانستی... وقتی محمد گوشی تلفن را به دستم داد تا با مادرش صحبت کنم، از اینکه شنیدم صدای مامان محمد پشت خط تلفن می لرزد یکه خوردم! یعنی این خبر تا این حد می توانست برایش مهم باشد و من بی خبر بودم؟ نمی دانم شاید هنوز مادر نشده ام که بدانم. آبجی لاله هر روز برایم اس.ام.اس می زند و داداش ها و بابا زود به زود جویای احوالم می شوند، اگرچه اصلا به روی هم نمی آوریم که چیزی می دانیم! به هر حال آنها از من خیلی دورند مادر جان و نه می خواهم و نه اصلا امکان پذیر است که شریک مشکلاتم باشند. تا پایان هم جز این که "حالم خیلی خوب است" و "هیچ مشکلی ندارم" هیچ حرف دگری از من نخواهند شنید: مطمئن باش!
مامانی عزیزم دلم، نگران من اصلا نباش چرا که محمد شده همه خانواده و همه کسم که علاوه بر درس خواندن و کار کردن، همه کارهای خانه را مردانه به دوش کشیده و به جز آن، ناز مرا هم می خرد تا بلکه لقمه ای غذا بخورم...به گمانم تو راست می گفتی که محمد نجیب ترین مرد دنیاست، همیشه حق با توست مادر.
شروع کرده ام به خواندن و دوره کردن درسها و تا کمتر از ۱۴ روز دیگر با اولین شان روبرو می شوم. حالم برای درس خواندن مساعد نیست، به نظرم چند کیلویی هم لاغر شده باشم، از همه غذاهای دنیا متنفرم... اما مامان من دختر توام! تو همان کسی هستی که ماه ها درد را تحمل کردی و خم به ابرو نیاوردی فقط برای اینکه عاشق تحصیل علم بودی... ناخلف باشم اگر... من همه تلاشم را می کنم قول می دهم که سرافکنده ات نکنم... راستی درس امروز عصرمان را پروفسور لارس ازدانشگاه برکلی آمریکا و از طریق تله کنفرانس تدریس می کند. با اینکه این مبحث خاص را دوست ندارم ولی از نوع درس ارائه شده که پر از نکات جدید است لذت می برم...
مامان جان دوستان جدید وبلاگی ام را که حتما می شناسی. چه دوستشان دارم! آنها با مهر دوردستشان شرمنده ام می کنند... بگذار شعری را از نویسنده ای که دوست دارم تقدیمشان کنم:
" بزن بزن مرا
همچو الماس سختم من
و از آن نمی شکنم.
بکش بکش مرا
همچو ققنوسم من
که از خاکستر خود می زاید
و از مرگ خود زندگی می یابد
که از آن نمی میرم..."