هيچ راهي نيست كان را نيست پايان...
دیروز برف بارید. چنان با دل پر که آدم را به یاد دی های سرد و بهمن های یخبندان ایران می انداخت. با اینکه روزهاست دیگر برگی به درختان حیاط خلوت دانشگاه نمانده و پاییز مدتهاست کوله بارش را بسته و رفته، جور غیر قابل توصیفی غافلگیر شدم. هزاران دانه برف تب زده كه در نور تيرهاي برق ديوانه وار مي رقصيدند و شتاب آلود براي فرودشان از هم پيشي مي گرفتند.
براي من كه هفته گذشته شبانه روز درگير پروژه، كلاسهاي زبان و ۷.۵ واحد درس اختياري بودم عجيب نبود كه تقريبا نيمي از روز نخستين تعطيل به خواب بگذرد، جز اينكه شب پيش از آن هم به مناسبت هالوين تعطيل رسمي بود و جمع دوستان به نظر دلچسبتر از هر زمان ديگر مي رسيد و اين بود كه تا دير وقتمان به گفتگو و تماشاي فيلم گذشت. براي همين هم بود كه اينهفته ديرترك آمدم براي ديدنت مامان!
گاهي براي آراز دلم مي سوزد،نمي دانم آيا زمان كافي براي استراحت و رشد دارد، آيا آسوده تر نبود اگر مادرش همچون هزاران مادر ديگر در شرايط مشابه در خانه مي ماند؟ نمي دانم ولي هر چه هست همسفر كوچكم را در هر طيف قابل تصوري همراز و همراه خود مي يابم! انگار او هم شريك پركاريهاي من در ماه ۸ باشد... وول مي خورد، تيك و تيك سكسكه مي كند، هولم مي دهد، مشتهاي بسته اش را به سويم پرتاب مي كند - و من اين مشتها را از وراي پوست مي بينم! - و لگد مي زند. انگار سرشار از انرژي غير قابل توصيف و عجيبي است. گويي خسته نمي شود از اينهمه درجا زدن و رقصيدن و كش و قوص رفتن! تنها زماني آرام مي گيرد كه غمگين مي شوم و دلخور. گوشه اي آرام ميگيرد و قلبش گنجشك وار مي تپد، انگار ترسيده باشد پسرم... از درك اين كه اين گوي توان ناب در درون مي بالد من هم توانايي بيشتري مي گيرم... جاي من در اين دنيا از او تنگ تر نيست و امكانات فرارويم از او كمتر. اويي كه در من ريشه دارد... به اين ترتيب ما دختر و نوه ات در كار رشد و فعاليت از هم پيشي مي گيريم! نمي دانم تا كي مي توانم به اين ترتيب ادامه بدهم...





ماماني من، اينكه هر شب خواب تو را مي بينم عجيب نيست، ديگر براين عادي شده كه انتظار خوابهاي تو را بكشم و به اميد ديدارت به خواب بروم. اما چندي است كه آراز هم به جمع ما پيوسته و انگار هر بار با او براي ديدنت قدم پيش مي گذارم. پسركي است ۳-۴ ساله بلند و نازك، با موهاي مواج و چهره اي جدي، كه نظاره گر ما است. گاهي هم مي شود نوزادي باشد... به اين ترتيب من با يك تير دو نشان مي زنم، دو عزيزم را كه به گونه اي در آرزوي ديدارشانم ملاقات مي كنم....
با پسرم: عزيزم. به زودي زود جهان تو تغيير مي كند. گمان نكنم تصوري از آن داشته باشي. اما چيزي كه هست و براي تو بي تغيير خواهد ماند و به گمانم تو در همين لحظه بيش از من از آن شناخت و آگاهي داري خداست! آنكه انگشتانش بر روحت لغزيده و حكمتش در ازل تو را آفريده است. هنوز بوي اش در مشام تو و صدايش پيچيده در گوش توست. روزهاست كه تلاش مي كنم براي شناختنش شتاب كنم. اما عزيزم عاقبت دانستم كه جز از راه عشق و اشراق راهي را به سويش نخواهي جست، اگر مي خواهي بدانيش. در بودنش شكي نيست اما راهي را كه ديگران كوبيده اند و پيموده اند براي تو توصيه نمي كنم... اين راه اعرابي است كه به تركستان مي رسد! بگذار دلت تو را به سويش رهنمون شود، دوستش داشته باش و دستان توانمندش را بگير و به هيچ مسيري جز اين اعتماد نكن، مبادا كه از حقيقت دور شوي...
گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور...
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.