پایانه - 1
زندگی مان اتوبوسی است که در پیچاپیچ جاده سفری را می تند. گاه اما می رسد به پایانه ای که در آن قرار بر این است جاده ای دیگر در خمشی نو، چشم انداز بس دیگر گونه ای به تماشا بگذارد. ما همه مسافران اتوبوس های سرنوشت هامان، بارها از این پایانه ها گذشته ایم، مایه تسلی خاطر باشد این شاید.
از بین همه آن چیزهای ارزشمند که آراز با با آنها خداحافظی می کند «سیلیا» را نام می برم. دوستی نابی با آراز دارد سیلیا که کمتر بین بزرگسالان و کودکان دیده و دانسته ام؛ به خصوص که در غربت، هژمونی فاصله های جغرافیایی بر ابعاد رابطه های فامیلی امری بدبهی است. همیشه با خودم فکر کرده ام که چه چیز از «سیلیا»ی دوست داشتنی یک دوست بی مانند برای پسرک ساخت، اندوخته معنوی، توانایی ذاتی، عشق زلال به کودکان یا آن دانش ملکه ذهن شده که خواسته یا ناخواسته از والدین روانشناسش آموخته است؟

سیلیای عزیز هرچه بود، دلمان برایت بی نهایت تنگ می شود، با این که همیشه در قلبمان ماندگاری. تویی که دوستی ات یکی از برگ های زرین کودکی آراز بود... این قلب مادرانه ام سخت متشکر توست و همه لحظه های شیرینی که به پسرکم هدیه دادی، گرچه همیشه در جواب این تکرار بگویی که : «من ممنونم از تو برای داشتن چنین پسری. بودن با او بی اندازه لذت بخش است».
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.