پایانه - 1

زندگی مان اتوبوسی است که در پیچاپیچ جاده سفری را می تند. گاه اما می رسد به پایانه ای که در آن قرار بر این است جاده ای دیگر در خمشی نو، چشم انداز بس دیگر گونه ای به تماشا بگذارد. ما همه مسافران اتوبوس های سرنوشت هامان، بارها از این پایانه ها گذشته ایم، مایه تسلی خاطر باشد این شاید.

از بین همه آن چیزهای ارزشمند که آراز با با آنها خداحافظی می کند «سیلیا» را نام می برم. دوستی نابی با آراز دارد سیلیا که کمتر بین بزرگسالان و کودکان دیده و دانسته ام؛ به خصوص که در غربت، هژمونی فاصله های جغرافیایی بر ابعاد رابطه های فامیلی امری بدبهی است. همیشه با خودم فکر کرده ام که چه چیز از «سیلیا»ی دوست داشتنی یک دوست بی مانند برای پسرک ساخت، اندوخته معنوی، توانایی ذاتی، عشق زلال به کودکان یا آن دانش ملکه ذهن شده که خواسته یا ناخواسته از والدین روانشناسش آموخته است؟

سیلیای عزیز هرچه بود، دلمان برایت بی نهایت تنگ می شود، با این که همیشه در قلبمان ماندگاری. تویی که دوستی ات یکی از برگ های زرین کودکی آراز بود... این قلب مادرانه ام سخت متشکر توست و همه لحظه های شیرینی که به پسرکم هدیه دادی، گرچه همیشه در جواب این تکرار بگویی که : «من ممنونم از تو برای داشتن چنین پسری. بودن با او بی اندازه لذت بخش است».

قصه گو قصه می گوید (1)

رودخانه من، گاهی زیر لب برای خودش یا عروسکش یا مردم اطرافش قصه می بافد. مدل قصه گویی اش هم این طوری است که در آنی از همه دنیا منفک می شود، چشمها به زیر و زیر لب به پچپچه بافه های قصه را وا می کند:

1 - یه روز سنتر کلاس و اسبش داشتن می رفتن Spanje1، یه هو اسبه گفت، وای من خیلی گشنمه... سنتر کلاس گفت: حالا چیکار کنیم Amicolo2؟ آمیکولو گفت: بیا برگردیم من می دونم آراز برام Wortelje3 گذاشته تو کفشش... آخه آراز خیلی به فکر من هست، منو خیلی دوست داره... بعد برگشتن، آمیکولو دید آره دو تا Wortelje گذاشته آراز تو کفشش خیلی خوشحال شد، اونها رو خورد و گفت: وای چقدر گشنم بود! مرسسسی آراز مهربون...

2 - یه روز گرگه می خواست آراز رو بدزده، در زد و گفت آراز! من اومدم شما رو بدزدم!!!! آراز گفت، نه من نمی ترسم، من خیلی قوی ام (ژست بازو گرفتن مدل رامبو) اما می دونی می خوام چیکار کنم؟ گرگه گفت نه!!! آراز گفت: الان een twee een4 می زنم Brandweerman sam5 میاد تو رو می بره. گرگه گفت آخه چرا؟ آراز گفت: برا همین دیگه؛ برا اینکه شما منو ندزدی. بعد زنگ زد، براندویرمان سام اومد گرگه رو برد!

1- Spanje: اسپانیا، کشوری که به زعم مردم این کشور سنت نیکلاس از آنجا می آید.

2- Amicolo: آمریکو کلمه اصلی است، اسب سنت نیکلاس.

3- Wortelje: هویج.

4- شماره پلیس و اورژانس که یکی از رقمهایش را جابجا می کند گاهی. در واقع یک-یک- دو است.

5- Brandweerman Sam: آتش نشان سام، شخصیت کارتونی مورد علاقه پسرک و سمبل همه آتش نشان های دنیا.

قلب قندیلی

تابستان بی نهایت سردی داشتیم که از بی خورشیدی، به پاییز رو به افولی می مانست. وقتی تمام شد زمستان ملایم پربارانی آمد و دلمان را خوش کرد... دو هفته ای می شود که ننه سرما از خواب خرگوشی اش بیدار شده است اما... هوا به قدر اعداد دورقمی منفی است. حساب کرده ام ده دقیقه بیشتر اگر توی خیابان راه بروی و کمتر از سه جفت جوراب داشته باشی، نیم ساعت بیشتر طول می کشد که باز هم پاهایت را بخشی از وجودت بدانی. با خودم فکر می کنم که اگر راست باشد که دویست و اندی از سرما مرده اند، چرا این سرما اثر نمی کند روی موجودات ریزی که دو سه ماهی می شود در ریه های من و آراز زندگی می کنند و به سرفه می اندازندمان...

امروز هم سرد بود. قلبم هم قندیل بست وقتی دکتر برای پسرکم کفش طبی تجویز کرد. نمی دانستم خوشحال باشم که عاقبت توانستم این سیستم درمانی ناکارمد را متقاعد کنم برای گرفتن کفش ها بعد این همه سال کش و قوس، یا اینکه گلوله گلوله اشک بریزم برای همه آن سالهایی که باید این کفش ها را تحمل کند... هیچکدام. شکر کردم که دکتر اول آیه جراحی خوانده و بعد خودش همین راه حل ساده  تر را پیش کشیده است... شاید می خواست کمی یخ دلم را آب کند وقتی گفت: «شما پسر فوق العاده ای دارین خانوم... »

:( یا :) ؟

صحنه اول:

زمان - پریروز

مکان - دم در مدرسه

آراز - مامان جون، من «Pasta» شکلاتی* می خوام. چرا شما برای من پاستا شکلاتی درست نمی کنی تو مدرسه بخورم؟

مامان - عزیز دلم، برای اینکه میوه بهتره و برای بدنت مفید تره.

آراز - نه!! من دلم نمی خواد ماهیچه هام قوی بشه، خودم بزرگ بشم، من پاستا دوست دارم :(

مامان - چی شده امروز که شما یه هو هوس پاستا کردی گل من؟

آراز (با بغض) - آخه امروز «پیتر» پاستا آورده بود، همه شو خودش خورد به من یه ذره هم نداد!

مامان - هممم، می فهمم سخته پسرم... که دوست آدم یه چیز خوشمزه بخوره که آدم دلش می خواد... ولی خوب میان وعده خودش بوده، اگه به شما می داد گرسنه می موند....

آراز - سکوت.


صحنه دوم:

مکان - همان مکان

زمان - دیروز

آراز - وای مامان جون خیلی ممنونم امروز واسه من پاستا گذاشته بودی... خیلی خوشمزه بود... امم... به «بونه» هم دادم... اونم گفت خیلی خوشمزه است....

مامان - چه عالی! چه حس خوبی داره آدم کنار دوستش چیزهای خوشمزه بخوره...

آراز - آره...


صحنه سوم:

مکان - همان مکان

زمان - امروز

آراز - مامان باز هم تو خونه «koekje»** داریم؟

مامان - نه پسرم نداریم. (توضیحات مبسوط مربوط که در جواب اینکه چرا نداریم)، مگه بیسکوییتی رو که امروز برات گذاشته بودم نخوردی؟

آراز - نه.... نخوردم. دو تا توش بود، یکیشو دادم به «بونه» و یکیشم دادم به «پیتر». خیلی گشنمه...

مامان - پسرم، خیلی خوبه آدم خوردنی هاشو با دوستاش قسمت کنه، به شرطی که واسه خودش هم نگه داره.

آراز - مامان جون... خوب عیب نداره من بیسکوییت هامو دادم به دوستهام. آخه گشنه بودن، دلشون بیسکوییت خواسته بود.... عیب نداره.... ناراحت نباش... خیلی خوشحال شدن آخه....

مامان - سکوت!


* Pasta شکلاتی: شکلات صبحانه

** Koekje : بیسکوییت