قصه گو قصه می گوید (1)
1 - یه روز سنتر کلاس و اسبش داشتن می رفتن Spanje1، یه هو اسبه گفت، وای من خیلی گشنمه... سنتر کلاس گفت: حالا چیکار کنیم Amicolo2؟ آمیکولو گفت: بیا برگردیم من می دونم آراز برام Wortelje3 گذاشته تو کفشش... آخه آراز خیلی به فکر من هست، منو خیلی دوست داره... بعد برگشتن، آمیکولو دید آره دو تا Wortelje گذاشته آراز تو کفشش خیلی خوشحال شد، اونها رو خورد و گفت: وای چقدر گشنم بود! مرسسسی آراز مهربون...
2 - یه روز گرگه می خواست آراز رو بدزده، در زد و گفت آراز! من اومدم شما رو بدزدم!!!! آراز گفت، نه من نمی ترسم، من خیلی قوی ام (ژست بازو گرفتن مدل رامبو) اما می دونی می خوام چیکار کنم؟ گرگه گفت نه!!! آراز گفت: الان een twee een4 می زنم Brandweerman sam5 میاد تو رو می بره. گرگه گفت آخه چرا؟ آراز گفت: برا همین دیگه؛ برا اینکه شما منو ندزدی. بعد زنگ زد، براندویرمان سام اومد گرگه رو برد!
1- Spanje: اسپانیا، کشوری که به زعم مردم این کشور سنت نیکلاس از آنجا می آید.
2- Amicolo: آمریکو کلمه اصلی است، اسب سنت نیکلاس.
3- Wortelje: هویج.
4- شماره پلیس و اورژانس که یکی از رقمهایش را جابجا می کند گاهی. در واقع یک-یک- دو است.
5- Brandweerman Sam: آتش نشان سام، شخصیت کارتونی مورد علاقه پسرک و سمبل همه آتش نشان های دنیا.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.