بیقرار
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی
آن من بودم که بی قرارت کردم
مولانا
رونده باش، زنده باش*
امروز، هیچ کس در آن مسیر پر آب نبود. در خیابان، تنها و بی چتر و بی یاور، دل مادر نخست از تصور پاهای لرزان پسرک می لندید، ماشین ها در گذر بی اعتنایشان حجم سنگین آب آسفالت را می دریدند.
اما دری از جنس شعور باز شد، دری که لابد پیشتر هم باز بود اما دیدنش پشت آن ابرهای نمدار و سنگین همیشه کار مشکلی است، به خصوص وقتی که ابرهای تیره سینه ها را هم گرفته باشد*. آنجا کسی بود که باران فقط دست های نوازشگرش بودند. مادر و پسر قامت الهی او را شناور بر آفتاب قلبشان دیدند.
امروز پسری و مادری زیر باران تند آواز خواندند و پاکوبیدند. از روی چاله های گل-آبی پریدند و اجازه دادند که باران صورت هاشان را قلقلک دهد. امروز مادر و پسری با انگشتهای سر از سرما، سرمای نیم ساعت راه رفتن زیر باران یخی، از یک ناچاری سرد، یک عصر سعید، یک ساعت خوشی ناب ساختند. در این شهر سرمازده آنها، از نداشته هایشان، از هیچ، یک خاطره به یادماندنی آفریدند. حالا که پسر، خیس و خس و خسته خوابیده، مادر فکر می کند که روز کم چترش هیچ روز بدی نبوده است.
***
یکی از شخصیت های انیمیشن Ice age 4 از شخصیت کارتونی دیگر می پرسد: «تو چرا حتی در بدترین شرایط که مایه ترس و ناراحتی دیگران می شود خوشحالی؟» آن موجود در جواب می گوید: «دلیلش این است که من خیلی خیلی خیلی احمقم!».
کاش درس های بهتری به بچه هامان می دادیم. کاش شمشیر دلشان را به آتش دیگری می آختیم. دلم می خواهد بیدارش کنم و به او بگویم، این که آدم بتواند در منظره زمستانی یک درخت به برف نشسته، شکوه شکوفه را به خنده بنشیند، این که آدم بتواند در ناشادی های انبوهش شور زندگی را باز پیدا کند، این که کسی در دقیقه های گریه دارش جسارت لبخند، جرات لذت بردن را داشته باشد حماقت نیست، این عین «شجاعت» است.
* هوا بد است تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره های گرفته سینه تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود...
به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی به مرده نیست، زنده باش!
هوشنگ ابتهاج
یافت می نشود، جسته ایم ما؟ (2)
مدرسه 7:
به جلسه آشنایی اولیا و مربیان دعوت شده ام. دانشم از زبان این مردم مثل ساقه نازک گیاهی به سوی آفتاب سر بر می کشد و دستم را می گیرد تا بتوانم بفهمم که آقای مدیر چه می گوید. برایمان چای و شیرینی می آورند که رسم ساده چنین جلسه هایی است. سمت چپم زنی با کودک شش ماهه اش نشسته تا با زبان بی زبانی به من بفهماند که برای ثبت نام بچه ام چقدر دیر آمده ام، حتی اگر دلیل دیرآمدنم اسباب کشی ام از کیلومترها دورتر باشد. مدرسه بزرگ است -هفت کلاس اول دارد که قرار است هشت تا شود- و سه طبقه که رهگذر به زور از پله هایش رد می شود. معلم های خوب؟ قول می دهد. سیستم آموزشی فلان روانشناس آلمانی؟ قسم و آیه می آید. معدل خوب دانش آموزان؟ این که حتمی است! وقتی می گوید که حتی آموزش زبان اسپانیایی جزو دروس پایه خواهد بود، لبخند گذرایی بر لب تک تکشان می شکفد. نمی دانم چرا کسی نمی پرسد که چطور پانصد دانش آموز می توانند در حیاط چهل متری اش گرگم به هوا بازی کنند؟ پس «فضا» چه؟
مدرسه 8:
این جا نزدیک خانه است، خیلی نزدیک. کتابخانه اش اما دو قفسه کتاب است که کتاب هایش از بوی کهنگی و زردآب می دهند. حیاط مدرسه فضای چهارگوش کسل کننده ای است با نرده های رنگ و رو رفته. گوشه گوشه سقف هایش را تار عنکبوت تزیین کرده است. مدیر، فرم ها را دستم می دهد که دست کم هفتاد صفحه ای می شوند: رویهم. تاکید می کند که هیچ امکاناتی اضافه بر آنچه دولت ارائه داده است وجود ندارد، چون پولی برای آن نیست و و الدین همینقدر باید خوشحال باشند که کل سازه برپاست! خوب خدا را شکر، اما من دلم کمی تازگی می خواهد، جایی که هوای خنک فکر جریان داشته باشد.
مدرسه 9:
این یکی را از دور می بینیم. دور حیاط چرخ می زنم و از منشی تقاضای گفتگوی تلفنی می کنم، چون ایشان برای ملاقات حضوری وقت ندارند. مدیر سرما خورده اش پشت تلفن فین فین می کند. مشکل من را درک می کند ولی مساله این است که مدرسه شان بهترین مدرسه دنیا است، و همه بچه های دنیا بزرگترین آرزویی که دارند همین است که فقط و فقط توی همین مدرسه کذایی درس بخوانند و همه پدر مادر ها برای ورود نورچشمانشان به این مدرسه در زاری و فعان هستند. یک جورهایی به این نتیجه می رسم که بزرگترین لطفی که در حق بچه خودم و این مدرسه می توانم انجام دهم این است که تعداد زاری کنندگان و حاجتمندان مدرسه بکاهم و شر خودم را بکنم!
مدرسه 10:
بازهم یک مدرسه مونته سوری دیگر. بعد از ساعت مدرسه آمده ام و صندلی های پا در هوا خودشان را از میزهای خالی آویزان کرده اند. روی جارختی ها، عکس بچه های خندان میخکوب شده است. حیاط خلوتش را اما علف های هرز تسخیر کرده اند. دو صندلی راحتی کتابخانه چنان پر از گرد و خاکند که محض رد شدن از کنارشان دماغم به هوس عطسه می افتد. دستشویی ها بو می دهند و گله گله خاک آشغال ربز در راهروها روانند. مانده ام که آیا کسی این جا به فکر سلامتی کودکان هست؟
مدرسه ان ام:
مدرسه «ب» همان مدرسه ای است که پسرک سه ماه مهمانش بود. مدیری داشت که خوش فکر و مودب و همراه بود و حیاط پهناوری که می شد در آن گرگم به هوا بازی کرد. در همسایگی حیاطش یک مزرعه پرورش اسب داشت که باد بر اندام علفهایش می پیچید. معلمی داشت بهتر از برگ درخت، آگاه به مسوولیت خطیر، صبور و بسیار علاقمند به شغلش. کودکستانی* که آراز کوچکم هرروز از من می پرسید که آیا اجازه دارد بعد از مدرسه مهمانشان شود و معدود روزهایی که جوابم مثبت بود پاداشم آغوش کوچکش بود و بوسه ای از که سرحقشناسی حواله ام می کرد و صدای نازکش که می گفت: «مرسی مامان جون مهربون که اجازه می دی»: کودکستان دوست داشتنی «ستاره»...
این مدرسه اما در دراز مدت کاستی هایی داشت که توصیفش از حوصله بیرون است. گل سرسبدش آموزش زبان انگلیسی با آموزگار غیر انگلیسی زبان است و معلم دوم** که عاقبت نتوانست اعتماد پسرک (و در نتیجه اعتماد مرا) جلب کند.
آراز من برای سومین بار در طی هفت ماه گذشته باید محیط آموزشی جدیدی را تجربه کند. مدرسه ای که نه خصوصی است و نه آموزش زبان انگلیسی برای کودکان دارد، فقط قلبم می گوید که می توانم که کوچولویم را با خیالی آسوده به دست هایشان بسپارم.
برای پسرک و این روزهایش سخت نگرانم. گمان نمی کنم برای هیچ بزرگسالی هم تجربه ای این چنینی آسان باشد... برای آرازم که دوستهایش برایش از آب و غذا مقدمند این البته سخت تر هم خواهد بود. تازه همین هفته بود که با چهره درخشانش برایم مژده آورده بود که «ساویولا» گفته است که برای مهمانی تولدش او را دعوت خواهد کرد و «یسه» توی گوشش خوانده است که آراز صمیمی ترین دوستش است.... قلبم از سنگینی آنچه بر او خواهد گذشت به تلخی می زند... پسرک ببخش اگر بی تجربگی هایم را بار شانه هایت کرده ام....
* Naschoolopvang مرکز نگهداری کودکان در خارج از ساعات رسمی مدرسه: من اینجا کودکستان نامیدمش!
** رسم است که معلم ها سراسر هفته را تدریس نمی کنند و معمولا دو روز از هفته کلاس درس توسط معلم دیگری اداره می شود که من معلم دوم می خوانمش.
یافت می نشود، جسته ایم ما؟ (1)
این جا یکی از بهترین مدرسه های شهر است: این طور می گویند. کم کم این که بالاترین درصد قبولی را برای دبیرستان های «و.و.او»* دارد. مدرسه ای است نیمه خصوصی در قلب شهر. از زمین و آسمان ماشین می جوشد. جابجا مسیر همین ماشین ها را ترام های عجول قطع می کنند. ساختمان مدرسه درست پشت یک موزه سرشناس است و دم به دم یک هتل 5 ستاره داده است. زیبایی خیابان های سنگفرشش را حجم غیرقابل پیش بینی ماشین ها و آدمها روفته است. مدرسه حیاط ندارد. بنایی قدیمی که شاید یکی دو دهه دیگر خود موزه شود! بچه ها در سالن طبقه اول درس باله می گیرند. اتاق مدیر اما در طبقه آخر است، درست در آخرین نقطه از یک سری پله های تنگ لابیرنتی. آقای مدیر که دست بر قضا مرد موقر جاافتاده ای است برایمان قهوه سفارش می دهد. پسرک که حوصله اش از اتاقک تنگ و تاریک مدیر سررفته است با پدر می رود تا توی راهروها نفسی تازه کند. آقای مدیر به من می گوید که پسرمان می تواند چهل و نهمین نفر در لیست انتظار ورود به مدرسه باشد و جزوه راهنمای مدرسه را به دستم می دهد. صفحه آخر جزوه درباره کارهایی که از والدین انتظار انجامشان می رود اگر فرزندشان در مدرسه گم شود..! دلم هری می ریزد از یادآوری هزاران غریبه ای که هر روز از جلوی مدرسه بی حیاط رد می شوند تا به موزه برسند. راستی «امنیت» کجای لیست اولویت هاست؟
مدرسه 2:
خود مدیر در را به رویمان باز می کند. روی دماغ درازش یک عینک کائوچویی نشسته است. از راهروهای دور و دراز می بردمان تا اتاق شیشه ای اش تا همان طور که دارد از سیستم تربیتی جدید مدرسه اش دفاع می کند، ما هم فضای خلوت پشت مدرسه را تماشا کنیم. برایم جالب است که چطور روی هوش اقتصادی دانش آموزان سرمایه گذاری کرده اند و خود بچه ها توانسته اند سال گذشته صرفا با کاشت سبزیجات و درست کردن کاردستی و پخت غذا دویست یورو درآمد داشته باشند. با هم می رویم تا دوری در کلاسها بزنیم. زنگ ناهار است و راهروها پر رفت و آمد. کلاس سوم اما قیامتی است، باقی کلاس ها هم. هیچ چیز سرجایش نیست. کاغذ و مداد و دفتر زیر دست و پا رژه می روند. کیف ها در هوا پرواز می کنند. وقتی بیرون می رویم خیلی مواظبم که پایم نرود روی بچه ها! «نظم» این جا گمشده است.
مدرسه 3:
بدون قرار قبلی آمده ام. مدرسه در حیاط نقلی اش یک سرسره نقره ای دارد. سازه آلومینیومی اش زیر نور آفتاب درخششی فضایی به خود گرفته است. در فلزی باز می شود و راهم می دهد. روی هره ها به رسم مدرسه های مونته سوری گلدان های گل گذاشته اند و دستگیره های نقره ای از تمیزی می درخشند. زنگ درس و مشق است اما مدرسه ساکت ساکت است. خانم مدیر توی اتاقش نشسته و غافلگیر از دیدار نابهنگامم سعی می کند برای قرار ملاقات آینده مان جایی در تقویم کاریش پیدا کند. هی فکر می کنم که آخر کجای کار می لنگد. وقتی از مدرسه بیرون می زنم تازه سوال بزرگ می آید توی ذهنم: عجیب نیست که با دویست و پنجاه دانش آموز قد و نیمقد حتی یک اثر انگشت هم روی میزها پیدا نباشد و صدای خنده یک بچه هم گوش را آذین نبندد؟ آهی می کشم و توی ذهنم می نویسم: «شادی»....
مدرسه 4:
دقیقا نیم ساعت طول می کشد که متوجه بشویم مدرسه مورد نظر همین ساختمان چوبی است که ده بار از جلوی آن رد شده ایم. داخل می شویم. خانم مدیر ما را سردرگم و انگشت به دهان پیدا می کند. اینجا مدرسه خصوصی «خ» است. هیچ خبری از سیستم درسی نیست. خانه بزرگی است با اتاق های متعدد در یک باغ پهناور. چند پسربچه توی باغچه با چوب به دنبال خرگوشی می دوند. دو تای دیگر در اتاق بزرگی که میز عظیم وسط آن زیر بار ده ها کتاب و جزوه و وسایل آشپزخانه کمر تا کرده است پشت لپ تاپی نشسته اند و با سیستم عامل لینوکس ور می روند. مدیر، خانومی دوست داشتنی است و آرام و مدبرانه توضیح می دهد که اولین و مهمترین نکته این مدرسه آزادی بچه ها است. خبری حتی از سیستم آموزشی این کشور در آن نیست. آن ها آزادند تا هرچیزی را که دوست دارند بیاموزند به شرطی که بیش از سه بچه در کل مدرسه خواهان آموزش آن باشند و این که همین حالا کلاس اسب سواری و گیتار و رقص برای بچه ها دایر است. این جا می تواند بهشت بچه ها باشد، اما پس یادگیری سیستماتیک چه جایی در زندگی این بچه ها دارد؟ گوشه ذهنم یک کلمه ساده رژه می رود: «آموزش».
مدرسه 5:
یک مدرسه خصوصی دیگر. تعداد دانش آموزان هر کلاس زیر ده نفر است. مدرسه خود را موظف به نگهداری بچه ها و تغذیه و استراحتشان می داند. دو زبان خارجی به انتخاب والدین و با توجه به استعداد هرکس برای بچه ها تدریس می شود. شیوه های تربیتی استاندارد و پیشرفته آموزش زیر نظر متخصصان امر پیاده می شود. فضا بزرگ و شاد و پرنور است و بچه ها شاد و بی غم. نظارت دقیق و مستمر بر جزییات سلامتی بچه ها وجود دارد. شیر و میوه توزیع هماهنگ توزیع می شود. امکانات نقاشی و طراحی و مجسمه سازی و تئاتر وجود دارد. موسیقی جز جدانشدنی برنامه های درسی است. بسته های آموزشی ریاضیات و ادبیات زبان داچ با معلم های متخصص امر پیاده می شود. فقط یک ایراد خیلی خیلی کوچک وجود دارد و آنهم شهریه پنجاه میلیون تومانی سالانه آن است، ایرادی که البته ورای غیرقابل پرداخت بودنش برای ما، نوعی فاصله طبقاتی بر اساس سطح درآمد با خودش به ارمغان می آورد...
مدرسه 6:
مدرسه بی ادعایی به نظر می رسد با حیاط خلوتی رو به یک پارک. مهد کودک بعد از ساعات مدرسه بخشی از ساختمان مدرسه است. زنگ تفریح است و بچه ها با شادی طناب بازی می کنند و با گچ روی زمین نقاشی می کشند. ورودی مدرسه با درخت کاج بزرگی تزیین شده و یک آهوی پارچه ای با خال های درشت کنار هدیه های کریسمس زیر درخت زانو زده است. طنین آوازهای سنتی کریسمس در دالان می پیچد و تار و پود موسیقیایی خلسه نوازشمان می کند. حرف های مدیر اما به فکر می بردمان. البته همه بچه هایی که وارد این مدرسه کاتولیک می شوند آزادند دین خود را داشته باشند، اما مباحث مربوط به دین به صورت هفتگی تدریس می شود. شاگردانی که زمینه مذهبی متفاوتی دارند از دعا خواندن و سایر آیین های دینی معافند اما هنگام اجرای این آیین ها توسط دیگران باید سکوت و احترام را رعایت کنند. در طی سال چندین بار دانش آموزان به کلیسا برده می شوند و جشن های کلیسایی با فر و شکوه فراوان برگزار می شود... یاد درخت باغچه مان می افتم. وقتی کوچکتر بودم و او هم نهالی بیش نبود، طنابی دورش بسته بودم که با گذر سالها روی تنه درخت جا انداخت. سال ها بعد طناب را البته باز کردم اما رد آن روی تنه درخت به صورت فرورفتگی جا ماند و هیچ وقت هم این زخم پینه بسته بهبود نیافت. هیچ جور نمی توانم خودم را راضی کنم که خدایی را که قرار است پسرم بشناسد به روش طناب و درخت به او حالی کنم. فکر می کنم زمان برخی از آموزه ها ورای دوران کودکی است و باید با سطح درک کودک و قطر تنه فکریش هماهنگی داشته باشد.
این داستان ادامه دارد....
پی نوشت: امان از ضیق وقت! به زودی با زمان بیشتری به خانه هایتان برمی گردم. این روزها زندگی روزمره با من مهربان نبوده است...
* سیستم آموزشی اینجا را قصد توضیح ندارم: از حوصله عام بیرون است. شاید اگر کسی علاقمند باشد بتواند کمی از وقتش را با اطلاعات گوگل تاخت بزند! سنگ مفت و گنجشک مفت...
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.