یافت می نشود، جسته ایم ما؟ (1)
این جا یکی از بهترین مدرسه های شهر است: این طور می گویند. کم کم این که بالاترین درصد قبولی را برای دبیرستان های «و.و.او»* دارد. مدرسه ای است نیمه خصوصی در قلب شهر. از زمین و آسمان ماشین می جوشد. جابجا مسیر همین ماشین ها را ترام های عجول قطع می کنند. ساختمان مدرسه درست پشت یک موزه سرشناس است و دم به دم یک هتل 5 ستاره داده است. زیبایی خیابان های سنگفرشش را حجم غیرقابل پیش بینی ماشین ها و آدمها روفته است. مدرسه حیاط ندارد. بنایی قدیمی که شاید یکی دو دهه دیگر خود موزه شود! بچه ها در سالن طبقه اول درس باله می گیرند. اتاق مدیر اما در طبقه آخر است، درست در آخرین نقطه از یک سری پله های تنگ لابیرنتی. آقای مدیر که دست بر قضا مرد موقر جاافتاده ای است برایمان قهوه سفارش می دهد. پسرک که حوصله اش از اتاقک تنگ و تاریک مدیر سررفته است با پدر می رود تا توی راهروها نفسی تازه کند. آقای مدیر به من می گوید که پسرمان می تواند چهل و نهمین نفر در لیست انتظار ورود به مدرسه باشد و جزوه راهنمای مدرسه را به دستم می دهد. صفحه آخر جزوه درباره کارهایی که از والدین انتظار انجامشان می رود اگر فرزندشان در مدرسه گم شود..! دلم هری می ریزد از یادآوری هزاران غریبه ای که هر روز از جلوی مدرسه بی حیاط رد می شوند تا به موزه برسند. راستی «امنیت» کجای لیست اولویت هاست؟
مدرسه 2:
خود مدیر در را به رویمان باز می کند. روی دماغ درازش یک عینک کائوچویی نشسته است. از راهروهای دور و دراز می بردمان تا اتاق شیشه ای اش تا همان طور که دارد از سیستم تربیتی جدید مدرسه اش دفاع می کند، ما هم فضای خلوت پشت مدرسه را تماشا کنیم. برایم جالب است که چطور روی هوش اقتصادی دانش آموزان سرمایه گذاری کرده اند و خود بچه ها توانسته اند سال گذشته صرفا با کاشت سبزیجات و درست کردن کاردستی و پخت غذا دویست یورو درآمد داشته باشند. با هم می رویم تا دوری در کلاسها بزنیم. زنگ ناهار است و راهروها پر رفت و آمد. کلاس سوم اما قیامتی است، باقی کلاس ها هم. هیچ چیز سرجایش نیست. کاغذ و مداد و دفتر زیر دست و پا رژه می روند. کیف ها در هوا پرواز می کنند. وقتی بیرون می رویم خیلی مواظبم که پایم نرود روی بچه ها! «نظم» این جا گمشده است.
مدرسه 3:
بدون قرار قبلی آمده ام. مدرسه در حیاط نقلی اش یک سرسره نقره ای دارد. سازه آلومینیومی اش زیر نور آفتاب درخششی فضایی به خود گرفته است. در فلزی باز می شود و راهم می دهد. روی هره ها به رسم مدرسه های مونته سوری گلدان های گل گذاشته اند و دستگیره های نقره ای از تمیزی می درخشند. زنگ درس و مشق است اما مدرسه ساکت ساکت است. خانم مدیر توی اتاقش نشسته و غافلگیر از دیدار نابهنگامم سعی می کند برای قرار ملاقات آینده مان جایی در تقویم کاریش پیدا کند. هی فکر می کنم که آخر کجای کار می لنگد. وقتی از مدرسه بیرون می زنم تازه سوال بزرگ می آید توی ذهنم: عجیب نیست که با دویست و پنجاه دانش آموز قد و نیمقد حتی یک اثر انگشت هم روی میزها پیدا نباشد و صدای خنده یک بچه هم گوش را آذین نبندد؟ آهی می کشم و توی ذهنم می نویسم: «شادی»....
مدرسه 4:
دقیقا نیم ساعت طول می کشد که متوجه بشویم مدرسه مورد نظر همین ساختمان چوبی است که ده بار از جلوی آن رد شده ایم. داخل می شویم. خانم مدیر ما را سردرگم و انگشت به دهان پیدا می کند. اینجا مدرسه خصوصی «خ» است. هیچ خبری از سیستم درسی نیست. خانه بزرگی است با اتاق های متعدد در یک باغ پهناور. چند پسربچه توی باغچه با چوب به دنبال خرگوشی می دوند. دو تای دیگر در اتاق بزرگی که میز عظیم وسط آن زیر بار ده ها کتاب و جزوه و وسایل آشپزخانه کمر تا کرده است پشت لپ تاپی نشسته اند و با سیستم عامل لینوکس ور می روند. مدیر، خانومی دوست داشتنی است و آرام و مدبرانه توضیح می دهد که اولین و مهمترین نکته این مدرسه آزادی بچه ها است. خبری حتی از سیستم آموزشی این کشور در آن نیست. آن ها آزادند تا هرچیزی را که دوست دارند بیاموزند به شرطی که بیش از سه بچه در کل مدرسه خواهان آموزش آن باشند و این که همین حالا کلاس اسب سواری و گیتار و رقص برای بچه ها دایر است. این جا می تواند بهشت بچه ها باشد، اما پس یادگیری سیستماتیک چه جایی در زندگی این بچه ها دارد؟ گوشه ذهنم یک کلمه ساده رژه می رود: «آموزش».
مدرسه 5:
یک مدرسه خصوصی دیگر. تعداد دانش آموزان هر کلاس زیر ده نفر است. مدرسه خود را موظف به نگهداری بچه ها و تغذیه و استراحتشان می داند. دو زبان خارجی به انتخاب والدین و با توجه به استعداد هرکس برای بچه ها تدریس می شود. شیوه های تربیتی استاندارد و پیشرفته آموزش زیر نظر متخصصان امر پیاده می شود. فضا بزرگ و شاد و پرنور است و بچه ها شاد و بی غم. نظارت دقیق و مستمر بر جزییات سلامتی بچه ها وجود دارد. شیر و میوه توزیع هماهنگ توزیع می شود. امکانات نقاشی و طراحی و مجسمه سازی و تئاتر وجود دارد. موسیقی جز جدانشدنی برنامه های درسی است. بسته های آموزشی ریاضیات و ادبیات زبان داچ با معلم های متخصص امر پیاده می شود. فقط یک ایراد خیلی خیلی کوچک وجود دارد و آنهم شهریه پنجاه میلیون تومانی سالانه آن است، ایرادی که البته ورای غیرقابل پرداخت بودنش برای ما، نوعی فاصله طبقاتی بر اساس سطح درآمد با خودش به ارمغان می آورد...
مدرسه 6:
مدرسه بی ادعایی به نظر می رسد با حیاط خلوتی رو به یک پارک. مهد کودک بعد از ساعات مدرسه بخشی از ساختمان مدرسه است. زنگ تفریح است و بچه ها با شادی طناب بازی می کنند و با گچ روی زمین نقاشی می کشند. ورودی مدرسه با درخت کاج بزرگی تزیین شده و یک آهوی پارچه ای با خال های درشت کنار هدیه های کریسمس زیر درخت زانو زده است. طنین آوازهای سنتی کریسمس در دالان می پیچد و تار و پود موسیقیایی خلسه نوازشمان می کند. حرف های مدیر اما به فکر می بردمان. البته همه بچه هایی که وارد این مدرسه کاتولیک می شوند آزادند دین خود را داشته باشند، اما مباحث مربوط به دین به صورت هفتگی تدریس می شود. شاگردانی که زمینه مذهبی متفاوتی دارند از دعا خواندن و سایر آیین های دینی معافند اما هنگام اجرای این آیین ها توسط دیگران باید سکوت و احترام را رعایت کنند. در طی سال چندین بار دانش آموزان به کلیسا برده می شوند و جشن های کلیسایی با فر و شکوه فراوان برگزار می شود... یاد درخت باغچه مان می افتم. وقتی کوچکتر بودم و او هم نهالی بیش نبود، طنابی دورش بسته بودم که با گذر سالها روی تنه درخت جا انداخت. سال ها بعد طناب را البته باز کردم اما رد آن روی تنه درخت به صورت فرورفتگی جا ماند و هیچ وقت هم این زخم پینه بسته بهبود نیافت. هیچ جور نمی توانم خودم را راضی کنم که خدایی را که قرار است پسرم بشناسد به روش طناب و درخت به او حالی کنم. فکر می کنم زمان برخی از آموزه ها ورای دوران کودکی است و باید با سطح درک کودک و قطر تنه فکریش هماهنگی داشته باشد.
این داستان ادامه دارد....
پی نوشت: امان از ضیق وقت! به زودی با زمان بیشتری به خانه هایتان برمی گردم. این روزها زندگی روزمره با من مهربان نبوده است...
* سیستم آموزشی اینجا را قصد توضیح ندارم: از حوصله عام بیرون است. شاید اگر کسی علاقمند باشد بتواند کمی از وقتش را با اطلاعات گوگل تاخت بزند! سنگ مفت و گنجشک مفت...
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.