بازی روزگار

برای او؛ که آقای «کاف» باشد، اول از یک حادثه ساده اسکی شروع شد، اسکی که بلد بود، چوب اسکی های اصل به پا داشت و سراشیبی ساده با وقاری بود با یک عالمه مبتدی که سرتاپایش را باسمه زده بودند، پس ذره ای گمان نمی توانست برده باشد که حتی ممکن است که دو دقیقه دیگر روی هوا باشد با یک دو جین دنده شکسته. 

بعدش هم که کم کمک توانست راه برود و بی درد نفس بکشد گلایه های پدر پیرش پشت تلفن شروع شد که «مادرش غذا نمی خورد» که البته یک پرس غذای مورد علاقه مادرش را گرفت و همه اتوبان تا مسیر رسیدن به خانه کودکی اش را در فکر دیدن لبخند مادرش رفت. آن دلواپسی ساده از اینکه مادر به سوپ پنیر نه گفته باشد یکی دو هفته دیگر شد سردرگمی آن سر ناپیدایی که در آن تنها نکته ساده اش تشخیص دیرهنگام سرطان معده بود و پیچیده ترینش تصمیم سختی که باقی خواهرها و برادرها به عهده اش گذاشتند و او مجبور شد از پسش بربیاید و آن البته دادن سر کلاف به دست مادرش بود که: «همین طوری هم 3 ماه بیشتر از عمرش باقی نیست و آیا می خواهد در مدت باقیمانده مرفین بگیرد و در خانه آلبومهایش را ورق بزند یا دوست دارد در بیمارستان بستری شود و موهای سفید تنکش بریزد و بین خواب و بیداری 6 ماه به جای 3 ماه زنده بماند». مادرش 3 ماه شیرین و بی شیمی درمانی خود خواسته بود اما آیا این ذره ای از درد هولناکش را کم می کرد وقتی زنجموره های مادر را می شنید؟ شاید خوبی اش آن بود که مادر تا خود مرگ هم لای آن همه درد قربان صدقه هایش را فراموش نمی کرد و اگر دهانش به گریه و کمک خواهی باز نمی شد و مسکنش تازه تزریق بود فدای پسرش می رفت.  

مادرش را روز اول سال نو و با آن لبخند مهربان سپرد به خاک و وقتی درخت توی حیاط شکوفه هایش را ریخت و یکی دو روز قبل از اینکه از بازی روزگار سردربیاورد رهگذری شماره تلفن همراهش را گرفت که همسرش توی خیابان از حال رفته است. خدا را شکر که البته هیچ جاییش نشکسته بود و یکی دو کوفتگی ساده بود که خوب می شد جز این حقیقت که دلیل سرگیجه اش غده ای سرطانی بدخیمی بود که از سینوس های صورتش سردرآورده بود و دکتر را واداشته بود بگوید :«متاسفم، شاید بهتر باشد به گزینه در منزل نگهداشتنش فکر کنید، امید زیادی نیست». 

امروز دیدمش داشت می رفت، فردا همسرش را می برد زیر تیغ جراحی و تا همین نیمه شب وقت دارد به سه بچه اش بگوید که تا چند ماه دیگر یتیم خواهند بود. گمان می کنم خوشبختانه فرصت زیادی ندارد برای غمگین بودن و فکر کردن به آنچه در حال به سرش می رود و آینده اش... گاهی وقتها زندگی بازی های خنده داری با آدم ها می کند که اتفاقا اگر نگاه کردن بلد باشی هیچ خنده ات نمی گیرد.

بیایید برای همه آدم های دردمند دعا کنیم: از ته دل.

از قورت داده شدگی های قورباغانه

قورباغه ام را قورت دادم. قورباغه گنده ای بود با دو تا چشم قلنبه و پوست لزج. بگذریم که چند سالی می شد که از تاریخ مصرفش هم گذشته بود و بوی گندش همه زندگیم را برداشته بود. در نهایت خجالت باید اعتراف کنم که در این قورت دادگی ذره ای جرات و جسارت و برنامه ریزی دخیل نبود و همه اش از روی ناچاری صورت گرفت. 

قورباغه طعم عجیبی داشت. هنوز هم که هنوز است و بعد این چند روز دل به هم خوردگی امانم را بریده است. خوب می دانم که بعد از خورده شدنش دیگر هیچ چیز به عقب بر نمی گردد. می دانم که خیلی چیزها برای همیشه تغییر کرده است. می دانم که قورت دادنش به کنار هضمش تا سال ها طول خواهد کشید و شاید موهای دراز زیر چانه اش تا ابد در زندگیم بماند و البته خاطره چشم های درشت سبزش. می دانم و هنوز هم یک چیز هست که احتمالا یکروز فرصت خواهد شد از آن لذت ببرم، وقتی که خورده شدنش را باور کردم. یک چیز که به همه دردسر و آنچه که بابتش از دست دادم می ارزید: آسودگی خیال.

پی نوشت: سعی خواهم کرد بیشتر بنویسم و خوب می دانم که کمتر فرصت کامنت گذاشتن خواهم داشت. لطفا نگذارید به حساب کم محلی. این وبلاگ اگر می ارزد جز به ارزش خوانده شدن خوانندگانش نیست.