از قورت داده شدگی های قورباغانه
قورباغه ام را قورت دادم. قورباغه گنده ای بود با دو تا چشم قلنبه و پوست لزج. بگذریم که چند سالی می شد که از تاریخ مصرفش هم گذشته بود و بوی گندش همه زندگیم را برداشته بود. در نهایت خجالت باید اعتراف کنم که در این قورت دادگی ذره ای جرات و جسارت و برنامه ریزی دخیل نبود و همه اش از روی ناچاری صورت گرفت.
قورباغه طعم عجیبی داشت. هنوز هم که هنوز است و بعد این چند روز دل به هم خوردگی امانم را بریده است. خوب می دانم که بعد از خورده شدنش دیگر هیچ چیز به عقب بر نمی گردد. می دانم که خیلی چیزها برای همیشه تغییر کرده است. می دانم که قورت دادنش به کنار هضمش تا سال ها طول خواهد کشید و شاید موهای دراز زیر چانه اش تا ابد در زندگیم بماند و البته خاطره چشم های درشت سبزش. می دانم و هنوز هم یک چیز هست که احتمالا یکروز فرصت خواهد شد از آن لذت ببرم، وقتی که خورده شدنش را باور کردم. یک چیز که به همه دردسر و آنچه که بابتش از دست دادم می ارزید: آسودگی خیال.
پی نوشت: سعی خواهم کرد بیشتر بنویسم و خوب می دانم که کمتر فرصت کامنت گذاشتن خواهم داشت. لطفا نگذارید به حساب کم محلی. این وبلاگ اگر می ارزد جز به ارزش خوانده شدن خوانندگانش نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 22:4 توسط لیلی
|
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.