باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران*

پسرک! 

روزی خواهد رسید که نباشم. بدان گنج من که داشتنت مایه شادی قلبم بوده است. بدان که همه خوشبختیم بوده ای. چه اندوهی باقیست اگر مرا در خود بازیابی، که من به تمامی توام. 

.

.

.

مادرم... می دانم که اگر بودی همین را می گفتی. هنوز اما هنوز و هنوز سرگشته و دلتنگ توام. 

* سعدی

پی نوشت: پاسخ های دوستان در کامنت دانی پست قبل محفوظ است.

یکساعت در مدرسه ابتدایی

همیشه دلم می خواست بدانم که روزهای طولانی پسرم بدون من چطور می گذرد. مدرسه رو شدنش پیش از هرچیز البته به معنی دوری های روزانه و شرکت جبریش در کلاسهای درس است: کنجکاو بودم که بدانم در آن لحظه هایی که از دوریش بی تابم و برایش ته دلم دعا می کنم کجاست و چه می کند. خوشبختانه آرزویم پنجشنبه یکی از هفته های گذشته برآورده شد.

***

والدین اجازه داشتند یکساعت اول را حضور فیزیکی داشته باشند و روی صندلی های کوچولوی آخر کلاس بنشینند. ده پدر/مادر بودیم که به زور خودمان را بین میز شن بازی و گوشه بازی کلاس جا کردیم. از آنجا که نشسته بودم، دلم می خواست بروم و بغلش کنم و برش گردانم به دنیای بی خیالی کودکی هایش، جایی که در آن قرار نباشد به هیچ «باید»ی تن بدهد. خدا می داند که شانه های چهارسال و چند ماهه اش (و شانه های خردسال همه شان) برای کشیدن بار «امانت» درس زندگی نحیف بودند. البته، نرفتم و همان جا بین دو مادر کنجکاو دیگر نشستم و گوش دادم و بسنده کردم به لبخند پسرک که از همین یکساعت کوتاه استثنایی هم غرق لذتی ناگفته بود. 

***

کلاسشان فضای پنج در پنجی است که یک دیوار شیشه ای اش به حیاط خلوت پشتی و یک در البته همیشه بسته شیشه ای به راهروی دیگر مدرسه دارد. هر روز موقع ورود به کلاس خوراکی های میانوعده شان را در یک کمد چوبی که شباهت عجیبی به جاکفشی گنده ای دارد می گذارند، با معلم دست می دهند، توی چشم هایش خیره می شوند و سلام می کنند. بعد دقیقا یکربع ساعت فرصت دارند تا با والدینشان بازی (یا کتاب) کم حجم و ساده ای را از قفسه اسباب بازی های آموزشی انتخاب کنند و به پایان برسانند.

***

همهمه حدود سی دانش آموز بین چهار تا شش سال در آن صبح زود در فضای هنوز سرد کلاس می پیچید. هر روز در ساعت معینی دانش آموزی زنگ نقره ای کوچکی را که روی میز معلم است به صدا در می آورد و این زنگ شروع درس است و علامتی برای مادر و پدرها تا خداحافظی کنند و آخرین بوسه ها را قبل از خداحافظی روی لپهای کوچولو بکارند. آن روز ده نفر از همین پدر و مادرها اجازه داشتند که یکساعت بیشتر بمانند و من هم یکی از آن ها بودم. از والدینی که می ماندند با چای و قهوه پذیرایی شد.

***

چینش کلاس درس عبارت است از پنج میز نسبتا بزرگ و شش صندلی به گرد آن که به این ترتیب کل کلاس تشکیل می شود از پنج گروه. «یوف» یه همان خانم معلم با همراهی همه بچه ها یک شعر می خوانند و بعد بچه ها اجازه دارند نزدیک ترین دوستشان را انتخاب کنند و با دستشان به او اشاره کنند و بگویند که «چه خوبه که دوست منی، قول میدم امروز باهات مهربون باشم و کلی کارهای جالب و بامزه باهم انجام بدیم» و می توانند همین کار را با چندین دوست تکرار کنند. معمولا دوست ها کنار هم نمی نشینند. این معلم است که با سلیقه خودش تعیین می کند که صندلی کجا باشد و معمولا هر چندماه یکبار جای صندلی ها عوض می شود، بنابراین خیلی پیش می آید که بچه ها با دوستانشان پشت یک میز نباشند. برایم دل انگیز بود شنیدن آوای حلقوم های کوچک که اسم پسرکم را صدا می زدند، تا به یادش بیاورند که با هم دوستند و آن روز قرار است روز فوق العاده ای برای هم بسازند. بعد از آن «یوف» از همه خواست که انگشتها را جلوی دماغهای کوچولو بگیرند و خودشان و بغل دستی شان را به سکوت دعوت کنند.

***

در آن یکساعت سه تا از بچه ها که به عنوان کمک معلم انتخاب شده بودند به سوالهایش جواب دادند، سوالهایی درباره روزهای هفته، ترتیب انجام فعالیتهای روزانه و رنگها. اگر کمک معلم ها (که به نوبت و هفته به هفته عوض می شوند) جواب ها را نمی دانستند، دیگران دست بلند می کردند برای پاسخگویی و معلم انتخابشان می کرد. 

***

طبق برنامه بچه ها آن روز زنگ ورزش داشتند و می بایست لباس ورزشهایشان را بپوشند. آنهایی که زودتر تمام می شدند اجازه داشتند توی کلاس قدم بزنند و به دیگرانی که هنوز تمام نشده بودند کمک کنند. پسرک با لپهای گل انداخته و چهره مفتخرش جزو آنهایی بود اواخر وقت تعیین شده، لباسهای تاشده مدرسه اش روی میز بود و لباس ورزشهایش را به تن داشت و از بغل دستی اش می پرسید که آیا نیازی به کمک دارد یا نه. 

***

من، پرورده مدارس دهه شصتم. مدرسه مبصرها و نیمکتهای چوبی پرخش و خط و تنبیه های بدنی. نمی دانم امروز چه می گذرد. اما مدرسه های امروز این کشور هم چالش هرروزه ای برای ذهن منتقد من است. هنوز هم نمی فهمم چطور می شود از کودک چهار (گیریم پنج!) اننظار داشت ساعتها بی حرکت پشت میز بنشیند و گوش کند؟ چهار سالگی سن عمل و حس و اشراق و اکتشاف است، نه نشستن و هضم پسمانده های علم. غصه بدنهای کوچک زندانی پشت میزهای چوبی که مدام در جنب و جوش رهایی بودند، چشم روحم را خنج کشیده است. من هنوز هم فکر می کنم هیچ سوپر معلمی در دنیا نیست که بتواند بیست و اندی دانش آموز پنج ساله را همزمان مدیریت کند و حس می کنم آن شور و شوق کنکاشی که در جان پراشتیاق کودک خردسال شعله ور است در چنین روش آموزشی بی تحرکی به کجراهه خواهد رفت. من معترض، منتقد و نگرانم، از بابت نظم دقیقی که از یک کودک انتظار می رود، که پیش از هرچیز باید بتواند ساعت های متمادی خودش را کنترل و با نظم اجتماعی هماهنگ کند. 

***

آن یکساعت گذشت... 


بازیگوش

وقتی کوله پشتی زندگی ام را وارسی می کنم، بین همه خرده ریزها (!) قلبم را باز می یابم. 

***

این را گفته بودم، تکرار مکررات است: قلبم، موجود عجیبی است. جز این که در هیچ چهارچوب آدم بزرگانه ای نمی گنجد، سر به هوا و بازیگوش و غیرقابل پیش بینی هم است. صاحب چنین دارایی پردردسری بودن (شاید هم در تصاحبش بودن، کسی چه می داند؟) یکی از غیرقابل تکرارترین تجربه های زندگی من است (و خدا را شکر!).

***

این روزها که باید دوازده ساعت در روز فعالیت مربوط به کار داشته باشم، این که بیایم و درباره همراه سرخی که در سینه ام مامن دارد داد سخن بدهم، ناپرهیزی بی دلیل (و حتی مسخره) ای است. اما کیست که نداند همین هم جز از اندیشه های نامفهوم دوست تپنده ام سرچشمه نمی گیرد. هوس کرده بود باز هم بر خامه قلم جاری شود، به همین سادگی! یکریز بهانه می گرفت...

***

من هم البته بی تقصیر نبوده ام. مدتی است از فراز و فرودهای عجیب و غریبش، از شما چه پنهان سخت در عذابم و  فکر کردم بد نیست غرکی هم زده باشم، جایی که چند جفت گوش کرکی آشنا، «غروارید» ها را آویزه گوشهای نازنین می کنند... جایی که آدم ها به جای سردرآوردن از کنه آنچه می نویسی، بر واژه هایت می غلتند و رویا می بینند. جایی که مردم قصد سرک کشیدن به پستوهای تار بسته خانه ات را ندارند، از تماشای رخت های سفید نیم-تری که شسته، بر طناب رخت حیاط پشتی آویخته ای لذتی دوستانه و پنهانی می برند...

***

اما غرولندی که به قصد نوشتنش آمدم ام... آه! گیریم که پیچ و تاب های معنوی ام را هم همین قلب رهنما است. گیریم هرچه از غنای روحی سرشته ام، در دار و تار همین موجود گرم و بی تاب بوده است. راستش خسته ام کرده این روزها بس که در آسمان رنگین پاییز پر زده و گل بلال با فالوده خورده و قهر کرده است. کلافه می شوم از بی خردی هایش، گرچه آبشخور اشراق ژرفش باشد. گرچه قرار بر این باشد که از مجاز جهان بافته در حقیقت او درسکی بیاموزم. 

***

بس است همراه کوچکم، کله شقی نکن، می دانم این روزها که سخت دل مشغولم هیچ کنار تو و رنج ها و کودکانگی هایت نبوده ام، اما راه بیا، بسا سوداهای ناپسوده و بسا خواب های نیاسوده که در پیشند. رخت بربند... باید رفت... مبادا جا بمانی ...