گفتمان 28: مفرحي ده ازين لعل شکرين جان را *

یک سال بی تو

برآ ای آفتاب، ای توشه امید!

برآ، ای خوشه خورشید!

تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب

برآ، سر ریزکن تا جان شود سیراب

***

چو پا در کام مرگی تند خو دارم،

چو در دل جنگ با اهریمن پرخاشجو دارم،

به موج روشنایی شستشو خواهم،

ز گلبرگ تو، ای زرینه گل: من رنگ و بو خواهم

***

شما ای قله های سرکش خاموش،

که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید،

که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی

که سیمین پایه های روز زریزا به روی شانه می کوبید

که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید

 ***

غرور و سربلندی هم شما را باد!

امیدم را برافرازید،

چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید

غرورم را نگه دارید،

بسان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.

***

پیش می آیم،

دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند.

***

راه جویانی که می جستند، آرش را بروی قله ها، پی گیر،

باز گردیدند.

بی نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی تیر.

آری، آری جان خود در تیر کرد آرش.

کارها صدها صدهزاران شمشیر کرد آرش...

 سیا*وش ک*سرایی

زندگیت، تولدت، بیماریت حتی هجرتت را که از نو می خوانم، تو را مبارز نستوهی می یابم که نهراسید، که خواست که رفت، که شد. زندگی ات قصه ای است پرخم اما بی خدشه، که هرشب و روز به گوش دردهای خود واگویه می کنم. این همان ارثیه ارزشمندی است که برایم واگذشتی پدر. هرکجا که هستی عزیز دلاورم، شاد باش. پروازت به سوی قله های جاودانگی مستدام.

دندانی که افتاد

طی یک عملیات گیس و گیس کشی، دندان بالایی اش افتاد، یا بهتر است بگویم کشیده شد. هم از خون روی انگشتانش می ترسید و هم اصرار داشت خودش در بیاورد این دندانی را که چند روزی بود با هر لقمه ای که توی دهانش می رفت اشکش را در می آورد. 

این سومین دندان بود، اما دو تای پایینی موجودات کنجکاو و عجولی بودند و قبل از افتادن شیری ها آمده بودند و  سنگین و رنگین جلوس کرده بودند سرجایشان. بنابراین وقتی شیری ها رفتند و زیر بالش و از آنجا تبدیل شدند به هدیه فرشته دندانی، آب از آب تکان نخورد. حالا ما عادت نداریم به دیدن این جای خالی دوست داشتنی و سین های نوک زبانی. 

این درست که از چند ماه قبل و با بزرگ شدن فکش دندان ها از هم فاصله گرفته و نظم و زیبایی شان را از دست داده بودند. اما این نشانه آشکار از شکوفندگی دانه کوچولوی زندگی ام مثل هر سقلمه دیگری همزمان که شادم کرد، به فکر واداشتم. او  هیچ نمی داند که این دندانی که امروز توی قوطی آبی است، وقت شکافتن لثه چنان بی تابش کرد که قلب ما را هم درید... * نمی داند که این دندان فقط تکانکی است رو به جلو از عقربه ثانیه شمار زندگی و اگر برای او مژده فردا و طلایه جوانی است این منم که در سراشیبی ناگزیرش این موهای سپید را در بناگوش می پرورم...

 

* «... دندان انديس دو هم كه در همسايگي دندان نخستين بالاخره رخ از نقاب بركشيد و به لبخندهاي پسركمان حلاوتي خرگوشي! داد. اما از آن يك هفته اي كه در گير و دار در آوردنش بوديم و بي تابي هاي آراز و فريادهاي بي دليل و حرص خوردنهاي عجيب و جاي گازهايش روي سر و صورتمان اصلا نپرس كه فراموش شدنش بهتر است. .. » نوشته شده به تاریخ یکشنبه چهارده مهر 87