گفتمان 23: ای که شیرینی تو شور در آفاق افکند...

تاریخ هر سری از گفتمان ها از تاریخ انتشار گفتمان قبلی است تا ضبط و ربط گفتمان کنونی. رمز هم همان رمز قبلی است. لطفا اگر رمز ندارید و خواهان رمز هستید برایم آدرس بگذارید، حتی اگر آشنای چندین ساله اید که با پیوستن ریدر عزیزم به زباله دانی تاریخ همه را یکان یکان گم کرده ام.


ادامه نوشته

گفتمان 22: توان گفتم به مه مانی ولی ماه، نپندارم چنین شیرین دهان هست...*

آقا آراز پنج ساله و یک ماه و نیمه خانه ما:


این طوری در ذهن خودش فلسفه می بافد

یک لحظه وقت بازی دو نفره به فکر فرو رفته ام.

- آنا داری چیکار می کنی؟

- داشتم فکر می کردم مامان جون. 

- نه... فکر نمی کردی... می خواستی من برم پایین شما بمونی اینجا بعد گرگه بیاد شما رو بخوره بعد من تو دنیا تنهایی بمونم! (با گریه از ته دل!!!)


این طوری رجز می خواند 

بعد از کشتی با بابا:

- من خیلی قویم. اسپایدرمن بتمن هستم. دیدی شکستت دادم؟ خرد و خمیر شدی؟ خرد خشیر2 شدی؟


این طوری انتقام می گیرد

- مرسی پسرم در خمیر دندون رو باز کردی برای من.

- بله من به شما کمک می کنم... ولی به آقا گرگه و آقا دزده و میکروبها اصلا کمک نمی کنم ها... در خمیر دندون رو باز نمی کنم دندوناشونو کرم بخوره، درد کنه. اصلا برن بمیرن!


این طوری کرکری می گوید

- امروز دیگه من اول میشم ها از الان گفته باشم...

- ببینیم و تعریف کنیم مامان خانوم!!


این طوری تشویق موثر می کند

بابا: پسرم فکر کردم امروز باهم بریم مزرعه حیوانات. 

- آفرین آتا چه فکر خوبی کردی. شما این فکر های خوب رو از کجات می آری؟!


این طوری زندگیش را اولویت بندی می کند

- مامان وقتی خیلی بزرگ شدم 3 hunderd jaar شدم مدرسه رفتم همه چی یاد گرفتم ( آخه می دونی 4 school om te leren) بعدش هم با لوییس عروسی کردم (!) بعدش میرم 5 kanker رو می زنم اینجوری لهش می کنم می کشمش. آخه خیلی بد و بدجنسه، مامان شما را کشته.


این طوری خودش را لوس می کند

من - پسرم. من عاشق شمام. آخه شما چی شد که اینقدر عسل شدی؟

- صبر کن الان می گم. من تو گلها نشسته بودم یه هو یه زنبور اومد منو عسل کرد!


و این طوری برای آینده اش با منطق برنامه ریزی می کند

- پسرم بزرگ شدی می خوای چیکاره بشی؟

- می خوام دکتر بشم بعد هم که خیلی بزرگتر شدم پلیس بشم.... بعدشم که خیلی خیلی خیلی بزرگ شدم Brandweerman6 بشم...

- به به چه فکر خوبی کردی. چه شغل خوبی...

- بعله ... می دونم. دنیز هم می خواد دزد دریایی بشه اگه بزرگ شد. ولی من می خوام دکتر بشم...

- به به ... حالا چطور شد تصمیم گرفتی دکتر بشی؟

- اینی مینی موته7 کردم!!! 


* سعدی

2 خاکشیر

3 صدساله

4 مدرسه برای یادگیری است، مدرسه میریم که یاد بگیریم

5 سرطان

6 آتشنشان

شعری همسان با آن مان نواران فارسی خودمان.

 Iene miene mutteTien pond grutten, Tien pond kaas: Iene miene mutte is de baas  

گفتمان 21: قیامت می کنی بدین شیرین سخن گفتن...*

1

- من برای ایران خیلی خیلی تنگ شدم....

2

- پسرم این کارتون مناسب شما نیست

- چرا؟

- آخه خشنه...

- خوب باید خشن باشه دیگه، مگه نمی دونی من «یونگه»** هستم، یونگه ها کارتون خشن دوست دارن دیگه، من «میشه»*** نیستم که کارتون پرنسس نگاه کنم، باید چیزهای خشن نگاه کنم، می دونستی؟

3

- چرا این آدم های توی کتاب، همشون این ور رو نگاه می کنن و هیچوقت پشتشون به ما نیست؟ 

4

از عمه اش یک بسته کادو گرفته است که توی آن بلوزی است به رنگ مورد علاقه اش. آن را می پوشد و وقتی می بیند که شلوار پایش نیست دوباره کاغذ کادوی خالی رو بر می دارد و تویش را نگاه می کند:

- این کادو توش شلوار نداره؟

5

- پسرم این مورچه خیاطی می کنه، این گورخر هم نجاره. حالا می تونی بگی شغل مامان چیه؟

- بله که می تونم...

- آفرین پسرم، چیه؟

-دزدی!!!!

6

دستش خورده و یک عنکبوت نانومتری را کشته است... با سر و روی پکر مشغول بررسی و تراژدی سرایی است.

- می دونم نباید می کشتمش... حالا بچه اش می آد منو می زنه؟

- نه فکر نکنم...

- آهان، پس خودش بچه بوده... ای وای من، مامانش! به مامانش چطوری بگم حالا؟

7

یک ماشین عروس می بینیم و از تماشای گل هایش ذوق می کنیم.

- مامان این ماشین چه خوشگله. مال کیه؟

- واسه عروس خانومه. 

- آنا منم می تونم عروس بشم؟

- نه عزیزم شما می تونی داماد باشی، چون پسر هستی... می تونی با یه عروس خانوم ازدواج کنی، عروس خانوم رو سوار این ماشین کنی. 

- آنا اجازه می دی من داماد بشم، عروس خانوم داشته باشم؟

- البته عزیزم...

با حرارت مرا بغل می کند و می بوسد: وای آنا شما چقدر مهربونی، ممنونم که اجازه می دی عروس داشته باشم...

- خواهش می کنم عزیزم... اما حیف که شما هنوز که عروس نداری، باید بزرگ بشی، دانشگاه بری...

- نه... من خودم یه عروس خوشگل پبدا می کنم، اصلا دارم...

- واقعا؟ کی هست؟

- بابا لوئیس**** دیگه... عروس منه!

- آنا من اگه این قرص رو بخورم چی میشه؟ قل می خوره میره پایین تو انگشتم، وقتی راه میرم صدا می ده؟

9

- مامان میشه برم؟

- نه...

- ببین شما فکر نکردی. یه ذره فکر کن، زود باش فکر کن دیگه، قشنگ فکر کن شاید بشه!

10 

در حال خواندن کتاب می می نی: 

مامان جون، بیا و محکم بزن به پشت دلم! 

....

خوب دیگه منم برم شامو بپخم! *****

11

با سر رو روی عصبانی: 

- من باهات قهرم مامان، اصلا دیگه اجازه نمی دم با بابا ازدواج کنی، خودم باهاش ازدواج می کنم، شما هم پاشو برو اصلا!


* قیامت می کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن --- مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی

** یونگه: پسر

*** میشه: دختر

**** لوئیس: دوست آراز

***** اصل در کتاب: بزن به پشت دستم، شامو بپزم.

جواب دندان شکن

من: عزیزم مهد کودکت رو دوست داری؟

فکر می کند و بعد می گوید: اگه بگم نه، اونوقت می تونم نرم؟

من (بسیار متعجب): راستش رو بخواهی نه! فقط می خواستم نظرت رو بدونم!!

اون: آهان... خوب پس آره!!!

گفتمان 20: شیرین لبی شیرین تبار*

- اسم پنج تا چیز رو بگو که می تونن بپرن.

- کفشدوزک، پروانه، هلی کوپتر، هواپیما، مامان کفشدوزک!


- مامان، امروز شما باید نون منو کره بمالی، مربا بزنی و شیر برام بریزی.

- همه کارها رو من بکنم، اونوقت شما چیکار می کنی مادر؟

- منم می خورم دیگه!


- بابا شما مثلا تلویزیون باش منم مثلا بشینم تلویزبون نگاه کنم.

- باشه.

بعد از چند دقیقه که با جدیت صورت بابا را تماشا می کند می گوید:

- ای بابا امروز چقدر تلویزیون کارتون بابا نشون میده!!!


یک تکه آینه گرفته توی دستش و با آن خودش را می بیند و آسمان بالای سرش را.

- من می ترسم آخه الان افتادم تو ابرها، اون بالا سرم گیج میره!


چشمهاش رو تنگ کرده و داره به انعکاس نور خورشید روی شیشه نگاه می کنه:

- آنا می دونستی وقتی چشمهامو اینجوری می کنم خورشید تیز میشه؟


- امروز عمو «پ» میاد خونمون.

- خوب این عمو «پ» به چه دردی می خوره؟


یک کالباس پیدا کرده که گوشت یک نقطه اش تیره تر از بقیه جاهاست... می گوید: 

- نگاه کن کالباس اوف شده!


یک توت فرنگی لهیده روی بوته پیدا کرده: 

- مامان کمک! یه توت فرنگی اینجا خفه شده... (عمق تصورش از اینجا نشات می گیرد که می داند توت فرنگی بیش از مقداری که نیاز دارد آب خورده است!)


- مامان جان قصه بگو، قصه «یوفس» و «نُه» رو بگو!!! (یوفس: یوسف، نه: نوح)


- یه قصه بگم؟ یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود... یه خرگوش بود... به خونه اش نرسید!!!!


می گوید: 

گیلگیلک: به جای قلقلک

دو ببقه: به جای دو طبقه

زلولق: به جای زرورق

میرچه: به جای مورچه

وشنهاک: به جای وحشتناک


* شیرین لبی شیرین تبار، مست و می آلود و خمار - همای پرواز

گفتمان 19: خسرو شیرین من*

من - آراز جون لباسهاتو بپوش می خواهیم بریم دندون پزشک.

آراز - مامان می تونم این دمبل ها رو هم ببرم به دمبل پزشک نشون بدم؟


دارد با آهنگ آخرین غزل مولوی (اینجا) همخوانی می کند. من هم یواشکی می شنوم

آهنگ می گوید - رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

آراز (آهنگین بخوانید) می خواند - برو دیگه ولم کن بابا!


در راستای این تصور که مادر همه جواب ها را دارد، نصفه شب از خواب بیدار شده و می پرسد:

آنا من چرا از خواب بیدار شدم؟


دارم به آقای پدر ابراز ارادت و محبت کلامی می کنم. بدو بدو می آید که:

- مامان جون من هم بابا هستم! 


- مامان جون می دونستی آرزوم اینه که سبیل دربیارم رانندگی کنم!


من -امروز نمیریم مدرسه، امروز میریم ورزش کنیم.

آراز - آخ جون، نرمش، ورزش، سمالتی**!!!!


یک قاشق از غذایش را آورده است و به من نشان می دهد:

- آنا، من اینو نمی خورم!

- چرا پسرم؟

- چون این غذا نیست، قورباغه است!!

نگاه می کنم. توی قاشقش فقط برنج است.

- مامان جان این که فقط برنجه؟

می خورد و با قیافه جدی مکث می کند و نگران شروع می کند به درجا پریدن...

- مگه صدبار نگفتم قورباغه است؟ حالا که خوردمش داره می پره. حالا چیکار کنم؟ چجوری بیاد بیرون؟؟!!!


- مامان امروز دوچرخه نداریم با پیاده می ریم؟


من - پسرم زنبور رو اذیت نکنی ها. 

آراز - نه می خوام نازش کنم. اگه اذیتش کنم  kaput *** بشه، دیگه بچه هاش تو خونه شون مامان ندارن؟

من - آفرین پسرم؛ دقیقا همین طوره که می گی.

آراز - آهان... برا همین بود... عیب نداره غصه نخور، اون وقت اگه مامان بابا نداشته باشن میرن ایران، اونجا مامان بزرگ دارن!!


* باز برآمد زکوه خسرو شیرین من -- باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من ---- دیوان شمس - مولانا

** سمالتی: سلامتی

***  kaput: خراب شده، از بین رفته در زبان داچ. در فرهنگ آرازی یعنی انچه که مرده.

اخترفیزیک به زبان آراز

آراز - مامان جون چرا شب میشه؟

من - برای اینکه زمین هم دور خودش و هم دور خورشید می چرخه.

آراز - چه جوری زمین دور خورشید می چرخه؟ 

من - این جوری مامان جان (توضیح نمایشی با دو تا توپ).

آراز - پس چرا زمین این جوری نزدیک خورشید می چرخه و نمی ره اون دور دورها بچرخه؟ (توپ ها را از من می گیرد و نشان می دهد که منظورش چیست)

من - برای اینکه خورشید خانوم جاذبه داره یعنی مثل اینه که زمین رو خیلی دوست داره، همش دوست داره زمین پیشش باشه انگار که دست هم رو گرفته باشن.

آراز - خوب اگه دست های هم رو گرفته باشن که دیگه زمین نمی تونه دور خودش بچرخه!!! چه جوری دستشو گرفته که می تونه بچرخه؟


پی نوشت - فقط چهل هفته طول کشید دگردیسی معجزه وار یک توده سلولی به انسانی... چهار سال دیگر لازم بود که از موجودی که لبخند زدن هم نمی دانست، اندیشمندی حاصل آید که نیوتون وار درباره مدار ثابت کره زمین پرس و جو کند. حیرانم کوچولوی متفکر من، از دانه توانایی نهفته در ضمیر آدمی، و اینکه چه باری می دهد در چهل سال اگر باورش کنیم...

قصه گو قصه می گوید (1)

رودخانه من، گاهی زیر لب برای خودش یا عروسکش یا مردم اطرافش قصه می بافد. مدل قصه گویی اش هم این طوری است که در آنی از همه دنیا منفک می شود، چشمها به زیر و زیر لب به پچپچه بافه های قصه را وا می کند:

1 - یه روز سنتر کلاس و اسبش داشتن می رفتن Spanje1، یه هو اسبه گفت، وای من خیلی گشنمه... سنتر کلاس گفت: حالا چیکار کنیم Amicolo2؟ آمیکولو گفت: بیا برگردیم من می دونم آراز برام Wortelje3 گذاشته تو کفشش... آخه آراز خیلی به فکر من هست، منو خیلی دوست داره... بعد برگشتن، آمیکولو دید آره دو تا Wortelje گذاشته آراز تو کفشش خیلی خوشحال شد، اونها رو خورد و گفت: وای چقدر گشنم بود! مرسسسی آراز مهربون...

2 - یه روز گرگه می خواست آراز رو بدزده، در زد و گفت آراز! من اومدم شما رو بدزدم!!!! آراز گفت، نه من نمی ترسم، من خیلی قوی ام (ژست بازو گرفتن مدل رامبو) اما می دونی می خوام چیکار کنم؟ گرگه گفت نه!!! آراز گفت: الان een twee een4 می زنم Brandweerman sam5 میاد تو رو می بره. گرگه گفت آخه چرا؟ آراز گفت: برا همین دیگه؛ برا اینکه شما منو ندزدی. بعد زنگ زد، براندویرمان سام اومد گرگه رو برد!

1- Spanje: اسپانیا، کشوری که به زعم مردم این کشور سنت نیکلاس از آنجا می آید.

2- Amicolo: آمریکو کلمه اصلی است، اسب سنت نیکلاس.

3- Wortelje: هویج.

4- شماره پلیس و اورژانس که یکی از رقمهایش را جابجا می کند گاهی. در واقع یک-یک- دو است.

5- Brandweerman Sam: آتش نشان سام، شخصیت کارتونی مورد علاقه پسرک و سمبل همه آتش نشان های دنیا.

:( یا :) ؟

صحنه اول:

زمان - پریروز

مکان - دم در مدرسه

آراز - مامان جون، من «Pasta» شکلاتی* می خوام. چرا شما برای من پاستا شکلاتی درست نمی کنی تو مدرسه بخورم؟

مامان - عزیز دلم، برای اینکه میوه بهتره و برای بدنت مفید تره.

آراز - نه!! من دلم نمی خواد ماهیچه هام قوی بشه، خودم بزرگ بشم، من پاستا دوست دارم :(

مامان - چی شده امروز که شما یه هو هوس پاستا کردی گل من؟

آراز (با بغض) - آخه امروز «پیتر» پاستا آورده بود، همه شو خودش خورد به من یه ذره هم نداد!

مامان - هممم، می فهمم سخته پسرم... که دوست آدم یه چیز خوشمزه بخوره که آدم دلش می خواد... ولی خوب میان وعده خودش بوده، اگه به شما می داد گرسنه می موند....

آراز - سکوت.


صحنه دوم:

مکان - همان مکان

زمان - دیروز

آراز - وای مامان جون خیلی ممنونم امروز واسه من پاستا گذاشته بودی... خیلی خوشمزه بود... امم... به «بونه» هم دادم... اونم گفت خیلی خوشمزه است....

مامان - چه عالی! چه حس خوبی داره آدم کنار دوستش چیزهای خوشمزه بخوره...

آراز - آره...


صحنه سوم:

مکان - همان مکان

زمان - امروز

آراز - مامان باز هم تو خونه «koekje»** داریم؟

مامان - نه پسرم نداریم. (توضیحات مبسوط مربوط که در جواب اینکه چرا نداریم)، مگه بیسکوییتی رو که امروز برات گذاشته بودم نخوردی؟

آراز - نه.... نخوردم. دو تا توش بود، یکیشو دادم به «بونه» و یکیشم دادم به «پیتر». خیلی گشنمه...

مامان - پسرم، خیلی خوبه آدم خوردنی هاشو با دوستاش قسمت کنه، به شرطی که واسه خودش هم نگه داره.

آراز - مامان جون... خوب عیب نداره من بیسکوییت هامو دادم به دوستهام. آخه گشنه بودن، دلشون بیسکوییت خواسته بود.... عیب نداره.... ناراحت نباش... خیلی خوشحال شدن آخه....

مامان - سکوت!


* Pasta شکلاتی: شکلات صبحانه

** Koekje : بیسکوییت

گفتمان 18 : دلارام و خوش خوی و شیرین سخن*

فلسفه دگرگونگی انسانها

من - پسرم از این پیتزا بخور، خیلی خوشمزه است.

آراز - ببین مامان جون، بعضی بچه ها میرن تو کول باباشون، بعضی نمی رن. بعضی بچه ها نارنگی دوست ندارن، ولی وفتی شما گفتی آراز نارنگی می خوری، من گفتم آره!! بعضی بچه ها هم پیتزا دوست ندارن، مثل من!!!


استدلالات آقای کیک!

آراز نقش یک کیک را بازی می کند و من نقش یک خریدار و خورنده کیک را! بعد از فوت کردن شمع ها شروع می کنم به خوردنش. همچنان که به قهقهه می خندد می گوید:

- یک کمی هم واسه مهمون ها نگه دار!

- نه من گشنمه می خوام همه تو بخورم...

- همه منو نخوری ها! چاقالو میشی!


یامان آیریلیخ**...

پدر رفته است سر کار. بعد از خداحافظی و بستن در:

- آنا، دوست داری بشینیم گریه کنیم که چرا آتا رفته؟


انتخاب

آراز جان این بیسکوییت سفیده رو می خوری یا اون قهوه ای رو؟

- خوب، اول با سفیده شروع می کنیم!!!!


قربان صدقه

آراز - مرسی آنا جونم به من موز دادی.

من - خواهش می کنم پسرم.

آراز - قربون خواهش می کنمت برم!!!!


مفتخر

آراز با ماشینش از دست-شو-یی خارج می شود و با صدای نازک از طرف ماشین به خودش می گوید:

- من به تو افتخار می کنم که رفتی پو-پ کردی!


سرشماری

مهمان داریم. چندتا می روند و دو تا هنوز نشسته اند. با سر و روی غمگین و شکست خورده توی اتاق دور می زند.

من - چرا غمگینی عسلم؟

آراز - آخه حالا دیگه فقط دو تا مهمون دارم!


وقتی مهمان ها حاضر غایب می شوند...

در خانه مهمان داریم. باید برویم جایی. موقع برگشتن می پرسد:

- هنوز تو خونه خاله «ی» و عمو «ح» داریم؟


معذور دار ما را

پدر - اگه شما این جوری پاتو بزنی به من، دستم یه هو تکون می خوره و چایی می ریزه روی پام.

آراز - خوب من دوست دارم چایی بریزه رو پات، پات اوف بشه بری بارمستان***، خوب پیش میاد دیگه!


ژانر وحشت در دستش-ویی

- آنا بیا پیش من بشین قصه کربروس**** رو بگو همون که سه تا سر داشت!


محدودیت های انسانی موثر در دوست یابی

دو تا بچه مهمان ما هستند. آراز دو تا لیوان برمی دارد و برای خودش و یکی از دوستانش آبمیوه می ریزد.

یک میهمان بزرگسال - آراز پس اون یکی دوستت چی؟ چرا بهش آبمیوه ندادی؟

آراز - خوب آخه من فقط دو تا دست دارم!


واژه های جدید خوشمزه:

چوخلخه : دوچرخه

ترم مرغ : تخم مرغ


پی نوشت: از همه دوستان ممنونم بابت تبریک تولد آراز... متشکرم!


* فردوسی : یکی سروقدی و سیمین بدن --- دلارام و خوش خوی و شیرین سخن

** یامان آیریلیخ: بد دردی است جدایی، آهنگ فولکلور آذری

*** بارمستان: بیمارستان

**** کربروس: سگ سه سر نگهبان دوزخ در اسطوره یونان

گفتمان 17: تو بگو ای گل و ریحان سخنت

وقتی اشتباه می کنی و می گویی: «عیف (!) نداره مامان جون، غصه نخور، درست میشه»

وقتی ما حواسمان نیست بگوییم عافیت باشد، و خودت تذکر می دهی: «من عبسه* کردم ها!»

وقتی سر صبحانه یادت می افتد که یکی از اون چیزهایی که باید می آوردی سر سفره از قلم افتاده و با دو دستت می زنی روی صورتت که : «وای! خاک عالم! گردو یادمون رفت!»

وقتی همه روز و شب عروسک مورد علاقه ات (ببعی) را می خوابانی پشت موتورت و موتورت را پارک می کنی وسط خانه، و وقتی ما حرفی می زنیم که به مذاقت خوش نمی آید می گویی : «هیس! دیگه هیچ چی نگو، مگه نمی بینی ببعی خوابیده!»

وقتی که گاهی وقت ها منطق کلامی ما توی چهارساله را راضی می کند و با لحن کشدار می گویی: «باشه مامان جون، دیگه این کارو نمی کنم!»

وقتی گاهی وقتها می گویی: «حالا با من دوستی؟»

وقتی با بغض توی گلویت برای دیگران تعریف می کنی: «من خیلی ناراحتم، برای همین دیگه، برا اینکه بابا (یا مامان) اجازه نمیده، حالا دلم پر غصه است!»

وقتی چیزی می خواهی و به جای گریه و لجبازی بی اغراق هزار بار حرف خودت را تکرار می کنی: «من اینو می خوام»، «دیگه هیچ چی نمی خوام، چیز دیگه نمی خوام»، «مگه خودت نگفتی از اینها می دی؟»، «اگه منو دوس داری باید بدی دیگه!»، «من فردا اینو نمی خوام، من امروز می خوام!» و...

وقتی موقع خداحافظی جلوی مهد با چشمهای گریزان از چشمهایم می گویی: «من دوست ندارم برم مهد، برا همین دیگه، برا اینکه آخه شما میری، دور میشی، دیگه صدای منو نمی شنوی، من می گم آنا من شما رو دوست دارم، اما شما دیگه نیستی.»

وقتی صحنه ای از فیلم یا کارتون را مناسب خودت احساس نمی کنی: «من اینو دوست ندارم، آقا می خواد خانوم رو بزنه»، یا «من نمی خوام اینو نگاه کنم، آخه موشه باباش میره غصه می خوره».

وقتی بعد از کنار آمدن با حسهایت می گویی: «آنا، ببین من دیگه خوشحالم، دارم می خندم، شما هم خوشحال باش! خوشحال باش دیگه!»

وقتی می گویم: «پسرم این کار رو که کردی خیلی از دستت ناراحت شدم» می گویی: «اهم، می فهمم، خیلی سخته!!»

وقتی بی حوصله هستی و می گویی: «فهمیدم دیگه!» 

....

آن وقت ته دلم را قند و غنج می روبد، معبود کوچولوی من.


* عبسه: عطسه

گفتمان 16: یار شیرین سخن نادره گفتار من است*

1- افتاده و لبش زخمی و خونالود شده است، به جای این که گریه کند می گوید:

بیا بریم به آتا نشون بدیم چی شده، اون وقت آتا میگه قربونت برم لب و لوچه ات چرا این طوری شده؟؟!!!


2- سرش گیج می رود:

آخ سرم گیر کرده!


3- آنا ببین، آتا روی من لحاف کشید، یعنی منو دوست داره، آتا منو دوست داره نمی خواد من سردم بشه... دیدی؟ دیدی چقدر منو دوست داره؟ تشکککککککر، مرسسسسسسسسسسی آتا که لحاف کشیدی من سردم نشه، مرسی که منو دوست داری آتا!


4- من - چه کتابی می خوای بخونم؟ شما انتخاب کن!

آراز - نه... خودت انتخاب کن... بالاخره خودت باید انتخاب کنی!


5- با لبخندی به لب بعد از چند ساعتی که از اصل ماجرا گذشته به من می گوید:

آنا چرا وقتی در رو باز کردم و گفتم شما بفرمایید، خندیدی؟ خنده نداره که یعنی برو تو دیگه!


6- می خواهد مهمان دعوت کند:

- الهان جون، اجازه می دی بیایی خونمون؟


7- سگ همسایه را می بیند که زیر باران ایستاده است

- آخی آنا طفلکی رو ببین! Kleine arme Hond! (سگ کوچولوی بیچاره!)


8- من - واییییی، سرده ها!

آراز - نه، Lekker weer! (هوای مطبوعیه!)


9- اسب پلاستیکی خیلی گنده اش را کشان کشان می آورد تا با خودمان ببریم.

من - پسرم این خیلی بزرگه رو دوچرخه جا نمیشه.

آراز - خوب آخه غصه می خوره ابسه. ای بابا. باشه باهاش صحبت می کنم.

آراز توی گوش اسب - عزیزم من زود زود برمی گردم. باشه؟


10- همراه با شکیلا می خواند:

- بسوزانم، بسوزانم، بسوزان**... آخ اوف شدم که!


11- آراز یک تکه چوب سبز را که از روی زمین پیدا کرده است، برای من هدیه آورده.

من - وای خیلی ممنون که به یادم بودی نازنینم. حالا این کادو رو برای چی به من می دی عزیزم؟

آراز - برای اینکه شما دختر خوبی بودی، منو نزدی، خندیدی، با آتا شاد بودی برای همین دیگه!!!


12- آراز - آنا من خیلی غصه دارم تو دلم. آخه سنت نیکلاس*** که میاد کادوهای من خیلی سنگینه، نمی تونه با خودش بیاره نکنه یه هویی بیفته تو آب!


دهم مهر آراز توانست حرف «ر» را همان طور که هست تلفظ کند، چیزی که با اینهمه آدمهایی که «ر» لطیف را «غ» تلفظ می کنند انتظارش را نداشتم و کلی هیجان زده ام می کند یاد آوریش. گرچه هنوز  کلمه های زیادی هستند که باید اصلاح شوند، ولی هر یکی که اصلاح شود یعنی یک هدیه.

از افاضات آرازی: بیمارستان---با مارستان!


* آنکه در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است : حافظ

** خداوندا به پاکان تو سوگند - اگر که بگسلی بند من از بند - ز خاک من دمد گلهای لاله - به هر برگش زند نام تو لبخند - بسوزانم، بسوزانم، بسوزانم، بسوزان....

*** در افسانه های این کشور بابا نوئل یا همان سنت نیکلاس با کشتی از اسپانیا می آید.


گفتمان 15: یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است *

قبل از فرار از حتمی بودن خطر اطمینان حاصل کنید

دارد با دختر خاله اش پشت کامپیوتر چت صوتی می کند:

دختر خاله - آراز بخورمت؟

آراز (دل به شک) - اگه می خوای منو بخوری من فرار کنم!


ز ورزش بود مرد را راستی

پا به پا می کند و نیاز فوری به دستشویی رفتن دارد.

من - پسرم مثل این که جی-ش داری. می خوای بری دستشویی؟

آراز (در حال پا به پا کردن حرکت دست هایش را هم اضافه می کند) - نه بابا، دارم ورزش می کنم!


سازمان حمایت از حیوانات، دایره حشرات

بابا دارد مگس را کیش می کند

- آتا چی کار می کنی؟ ولش کنه بره. دوست داره ناهار بخوره دیگه! باید ولش کنی بره!


بدیهیات

یک رهگذر داچ  - "Manneke, jij kan heel goed praten" 

آراز  - 1"Ja, Natuurlijk" 


قید دیگری نبود؟

من - پسرکم غذا می خوری؟

آراز - نه من فعلا دوست ندارم.

من - پس بریم برات کتاب بخونم. کدومشو می خوای؟

آراز - احتمالا این یکی رو می خوام!!


کاتالوگ انتخاب حوادث جاده ای

نشسته کتاب ماشین های سنگین را ورق می زند. یکی را که بزرگتر از همه است انتخاب کرده و یواشکی با خودش می گوید:

- خدا نکنه با این تصادف کنیم!

 

بوی چی؟؟

از جلوی مزرعه ای پرکود رد می شویم:

آراز - آنا بوی بوفالو می آد!

 

مادر یا دیو دو سر؟

خاله سین - آراز جان چرا تو فکری؟

آراز - برای اینکیه2 دلم می خواد بیام خونه شما.

خاله سین - خوب بیا عزیزم ما خوشحال می شیم!

آراز - آخه فکر نکنم مامان اجازه بده...

 

وقتی که از مادر بودن خلع می شویم

با لحاف و تشک خانه ای ساخته بوده است که من ندانسته خرابش کرده ام. همچنانکه بغلش کرده ام به پهنای صورت اشک می ریزد:

من - پسرم من که عذرخواهی کردم، حالا دیگه چرا گریه می کنی؟

آراز - چون که تو خونه منو کاپوت3 کردی لیلی!!!

 

ثبات نظر

من - پسرم نمی تونی الان بستنی بخوری. الان وقت ناهاره.

آراز (دست ها را چلیپا می کند روی سینه و با قیافه اخمو) - اَه. من خیلی عصبانیم!

من (بعد از چند دقیقه) - پسرم عصبانیتت تموم شد؟ می خوای ناهار بخوری؟

آراز - هنوز نه، ولی اگه نَوَرم4 عوض شد می خورم!


طنز پنهان

آراز بعد از تماشای ماشینی که پشت یک کامیون قرار گرفته است:

مامان ماشین رو دیدی؟ خیلی خندیدنی دار بود!


تکرار مکررات ممنوع!

من - آراز جان بیا دستهاتو بشور.

آراز - ای بـــــــــــــــــــابا! شنیدم دیگه... چقدر می گی!!!


از افاضات آرازی:

راننده: رادنگه

رانندگی: رادنگی

قورباغه: قوغابه

آشپزخونه: آپسخونه


* یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است         خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است

1- رهگذر : «آقا کوچولو، خیلی خوب حرف می زنی ها!»  آراز - «خوب بدیهیه!!»

2- برای اینکیه : برای این که

3- کاپوت (داچ) : خراب

4- نورم عوض شد: نظرم عوض شد

دوم دوم

اگر از آن دسته پدران و مادران ایده آل گرای صلح طلب هستید که بچه دار نشده اید، باردارید یا سن بچه تان را هنوز با ماه هایش شمارش می کنید...

اگر یکسال است که در خانه خود تلویزیون ندارید و پیش فرض تان این است که فرزندتان را از بن تن، مرد عنکبوتی، سوپر من، بت من و خشونت فیلم ها و کارتون ها دور نگه داشته اید و خشن ترین صحنه ای که بچه شما در رسانه های ارتباط جمعی دیده و شنیده و خوانده، آمپول زدن دامپزشک به بز بوده است...

اگر واژه های تفنگ، شمشیر، اسلحه، فشنگ، توپ، تانک، مسلسل و جنگ در یک کیلومتری کودک شما بر هیچ زبانی جاری نشده است...

اگر هرگز هیچ کدام از اسباب بازی های یاد شده از درگاه خانه شما عبور نکرده است...

اگر هنوز هم فکر می کنید که خانواده می تواند نقش فیلتر را بین کودک و جامعه بازی کند...

بدانید و آگاه باشید که مامان و بابای آراز هم تا همین چند روز پیش که این صحنه را دیدند در خواب خرگوشی مشابهی بوده اند. با اینهمه اگر خواب نیستید یا از آن دسته آدم هایی هستید که به خوابهای خوش و ناخوششان می خندند، تبسمی که با دیدن این عکس لب هاتان را آذین می بندد، عیدانه آینده باشد به شما!


وسیله ای که می بینید: اسلحه!

دسته تفنگ: گوشت کوب!

لوله تفنگ: همزن دستی!

مخترع: آراز کوچولوی خانه ما.

اسم ابداعی خیالباف کوچولو: دوم دوم!!!! (مامان یه لحظه بیا! بیا ببین، "دوم دوم!" درست کردم... دوم!! دوم دوم دوم!!!)

چهار و دیگر هیچ (2) : زبان دوم

وقتی آراز حرف زدن شیرینش را به زبان مادری آغازیدن گرفت، تصمیم گرفتیم که همزمان با دو زبان دیگر که هریک را به دلیلی باید می آموخت پیش برویم و نترسیم از مشکلات احتمالی اش. منابع علمی و تجربه جمعی همه آدم هایی که پیش از ما شرایط زندگی این چنینی را تجربه کرده بودند موید درستی تصمیم مان بود. راهکارهای خاصی را به کار گرفتیم، همچون شرکت در گردهمایی های مادران و فرزندان داچ، کلاسهای هفتگی کودکان چندزبانه و یا حضور بابرنامه «اما»ی دوست داشتنی در خانه مان.

امروز من فکر می کنم زبان در کودکی نقشی دارد که از مرزهای منجمد یک دانستنی، یا آموزه به درد بخور فراتر می رود. زبان دوم یا چندم به خصوص برای کودکی که از بن و ریشه و خاک از سویی و اقوام و فرهنگ و سنت هایش از سوی دیگر جدا افتاده است، ابزار مهمی است که او را در خودشناسی و تعریف من جدید در فضایی جدید کمک می کند. کودک باید در محیطی متفاوت از پدر و مادر رشد کند و با فرهنگی دیگرگون همفاز شود.  تفاوت شگرف خانواده با محیط جامعه و شاخ و برگ حاصل از این تفاوت ها بار سترگی است بر دوش یک خردسال. معتقدم که در این میان زبان نخستین - یا شاید تا مدت ها - تنها ابزار پی ریزی و تثبیت «من»1 است. نمی دانم اگر دو سال قبل هم تجربه امروز را داشتم برای آموزش زبان سوم سرمایه گذاری معنوی می کردم یا خیر.

پسر من، همچون بیشتر کودکان ایرانی، موجودی است سرشار از سودای رابطه های عاطفی و تک تک انسان های دنیا را از صمیم قلب دوست دارد. از نخستین روزی که پا به زندگی ام گذاشته، به ندرت دیده ام که از کسی (هرچقدر غریبه و ناشناس) بترسد و خورشید مهربانی و لطف ناب لبخندش را از مردمان دریغ دارد. چنین موجود نازنینی، در دنیایی که ساکنان آن به زبان دیگری سخن می گویند، ناهمواری های نامنتظری را تحمل کرده است.

قلبی که آتشفشانی از گدازه های عشق باشد و زبانی که به لفظ دیگران نچرخد ترکیب خطرناکی است. نتیجه آن شاید کودکی باشد که با همه شایستگی اش نتواند جایگاهی مناسب اشتیاقش در جمع دوستان بیابد، پایان این داستان جز سرخوردگی، ناامیدی و استرس مدام چه می تواند باشد؟ کودکی که از رفتن به مهدکودک ابا خواهد کرد، یا به خوب بودن خودش شک خواهد آورد: فکر می کند که مشکلی در کار است که دیگران دوستش ندارند و نمی خواهندش یا وگرنه چرا باید محبت های بی دریغش بی جواب بماند. کودکی که وقتی عصرها به منزل بر می گردد مدام نمایشنامه ای را بازی می کند که در آن ماشین قرمز دوست ندارد با ماشین زرد بازی کند و خدا می داند که انگشتان کوچک غمزده کودک روی ماشین زرد چه آهنگ غمی بر چنگ دل مادر کوک می کند! کودکی که سعی می کند ماشین قرمز به خاطر همه آن عدم پذیرش غیرمنصفانه ای که به ماشین زرد تحمیل کرده است پرتاب کند به کناری...

آن روزهای دردناک و سخت، امروز که روز نوشتن این پست وبلاگ آینده است طی شده اند. ما این روزها پسری در خانه داریم که برای رفتن به مهد کودک و بازی با دوستانش حقیقتا لحظه شماری می کند. به من گفته شده است که کاین و آراز دوقلوهای به هم چسبیده مهد هستند و گاهی با سخاوت اجازه می دهند که «برام» و «ایلان» هم با آنها بازی کنند! خوشحالم از این که پسرم نخستین یار مهدی اش را خود با شاخصه های هدفمند انسانی اش انتخاب کرده است و روزهایی که از مهدکودک برمی گردد به شیرینی برایمان تعریف می کند که چطور دست در دست دوست دنبال کلاغ ها کرده اند یا با مگس دوست شده اند. اشک شوق چشم هایم را پر می کند وقتی از پشت پنجره آراز و دوستانش را تماشا می کنم که با صفای خردسالی بازی های کودکانه بامزه اختراع می کنند و خنده های شادشان تا آبی آسمان بر می جهد. این روزها ماشین های آراز در صلح و صفا برای هم بوق می زنند و شادمانه تنگ هم پارک می کنند تا جا برای دیگران هم باشد.

این توفیق عاطفی در محیط ناهمزبان مشخصا بی ارتباط نیست با جمله های رضایت بخشی که در آخرین روز از کودکستان مونته سوری و پیش از آغاز تعطیلات تابستانی درباره پیشرفت قابل توجه و تحسین برانگیز زبانی آراز از معلمانش شنیدم. به من گفته شد که در یکی دو ماه گذشته آراز گام های محکمی در زبان داچ رو به جلو برداشته است و تعداد کلمه هایی که می تواند در جمله هایش به کار ببرد از حد شمارش فراتر رفته است. هرروز حرفهای تازه ای می زند طوری که گاهی لازم می شود به لغت نامه مراجعه کنم، و چند وقتی می شود که پسرک روند معکوسی در زبان پیش گرفته است یعنی به جای استفاده از کلمه های فارسی در جمله های داچ؛ واژه های داچ را به خانه و صحبتهایمان می آورد به خصوص زمانی که از تجربه های اجتماعی خارج از خانه اش بحث می کند. این نشان می دهد که چطور زبان محیط توانسته است خود را تا حد زبان مادری آراز بالا بکشد و خود را در ادبیات شفاهی او جایگزین کند. جمله هایی مثل این را اگر پشت در خانه ما فالگوش بایستید زیاد می شنوید:

- «مامان من مس2 دوست دارم. میشه اونو بدی؟»

- «یعنی اگه فوتبالن3 کنیم و اسلاپن4 کنیم، بعدش عمو میاد پیشمون؟»

- «این ببعی من کوش نو5؟»

پیش از مادر شدن فکر می کردم روزی که جگر گوشه ای کاپ المپیکی را بالای سر می برد یا کاشف دارویی نایاب می شود، بهترین لحظه های زندگی والدینش را رقم می زند. شاید هم بزند، اما مطمئنا این شادی بی نظیر که مهمان دلم شده است هیچ کم ندارد از شادی هایی که ابعاد اجتماعی بزرگتری دارند. من بی نهایت خوشحالم که عاقبت دل مهربان پسرکم سد زبان را پشت سر گذاشته و اکنون او را به سوی آینده روشن عاطفی اش رهنمون است، گیریم از راهی چنین پر نشیب و فراز.

1 ego من: یکی از بخش های شخصیتی انسان از دیدگاه فروید که پس از تولد و در ارتباط منطقی فرد با واقعیت جهان شکل می گیرد و در بزرگسالی همچو رابطی میان خود ایده آل (سوپر اگو، وجدان) و نفس (نهاد، ای دی) عمل می کند.

2 Het mes: چاقو

3 voetballen: فوتبال بازی کردن

4 slapen: خوابیدن

5 nu: حالا، اکنون 

پ.ن: کاربرد واژه های یک زبان در زبان دیگر در کودکان دو و چندزبانه یک لغزش زبانی عادی است و با روش های ساده ای قابل حل است که جای بحث آن در این پست و وبلاگ نیست.

گفتمان 14 : شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود*

  سوررئالیسم1 در انتخاب:

آراز - آنا من می خوام سوار اتوبوس بشم.

من - کدوم یکی رو دوست داری؟

آراز - اونی رو که بالاش پایینشه!


انسان حیوانی است سخن گو:

آراز - آنا باز هم بریم باغ وحش.

من - کدوم حیوونها رو دوست داری ببینی؟

آراز - اولیفانت2، گورخر، بوفالو، آقا شیره، کاکل به سر، مورچه خوار، بعدشم اون خانومه!


حرف حق:

آراز (اتاق 1) - آتا بیا پیش من.

آتا (اتاق 2) - پیش شما هستم پسرم.

آراز (اتاق 1) - آخه پس من شما رو نمی بینمت!


خاله سوسکه و دلیل سفرش:

آراز می خواند: دارم می رم تا ممدون3 خونه عمو رمضون --- نون گندم بخورم، ملّت4 مردم نکشم!


نقشه می کشیم در حد ناپلئون بناپارت:

قوطی شیر را از اتاق برده ام.

آراز (اتاق) - آنا، آنا!!

من (آشپزخانه) - بله عزیزم.

آراز (اتاق) - آتا شیر دلش می خواهد! دوست داری شیر رو بیاری؟

آتا (اتاق) - نه پسرم من کی شیر خواستم؟ من شیر نمی خوام.

آراز (با صدای آروم رو به آتا)  - ای بابا. بگو می خواهی دیگه!


مصائب کودکان دو زبانه:

با بابا بستنی می خورند.

آتا - آبیه طعمش آناناسه.

آراز (در حال اشاره به من) این آناناس؟؟؟


صدای ما را از جنگل های آمازون می شنوید:

از وسط یک جاده پر دار و درخت رد می شویم:

- من جنگل انبوه خیلی دوست دارم. اینجا انبوس! ببین! همه جا تاریکه. آتا اینجا خرس داره؟ خرسه! خرسه! خرسه جون! بیا دیگه...

کمی جلوتر...

- انبوه تموم شد... ببین؟ روشن شد... اینجا دیگه تُنُکه!


آیا می دانید چرا مادرها باید به بچه هایشان کمک کنند؟

با لحن خیلی متقاعد کننده: مامان... مامان جون! می خوای منو تو شنا کمک کنی؟ آخه شما مامان منی. من تو شکم شما بودم!


ابر و باد و مه و خورشید در کارند ...

آراز - آنا بیا ببین! این زنبوره... طلایی است... داره واسه من عسل درست می کنه!


ای حشرات! ای حضرات! بیایید که بهشت شما اینجاست!

آراز (با لحن خوشحال) - وای آنا بیا ببین چی پیدا کردم.... می خواد بیاد رو دستم...

مامان آراز پس از دیدن موجود و قورت دادن آب دهان - اه اه!!! منظورم اینه که به به!!! چه سوسک خوشگلی. 

آراز - می خوای چیکار کنی؟

مامان آراز و یک عدد دستمال کاغذی - می خوام بندازمش تو باغچه...

آراز - نههههههههههه!!! نکنی ها! گناه داره بذار راه بره....!!!


امان از کارهای تکراری:

آراز - آنا بریم پیش آوا من باهاش کراوپن5 کنم؟

من - باشه پسرم ج-ی-ش تو بکن بریم.

آراز - اه..... دیروز جیش کردم دیگه!


نظر من استانداردتر است!

آراز (در حال اشاره به مرکب اسباب بازیش) - مامان جون، اسم این چیه؟

من - اسمش اسبه پسرم.

آراز (بعد از چند دقیقه تفکر) - این اسمش اسبه مامان جون، اما خودش الاغه!


از افاضات آرازی:

آقا مرغه!


* شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود / نرگس او که طبیب دل بیمار من است ---- حافظ

1 سورئالیسم: فراواقع گرایی؛ وهم گرایی، بیان دیدگاهی که متاثر از وابستگی، پسزمینه، تلقین های فکری و مکاتب هنری قبلی نباشد.

2 اولیفانت : فیل

3 ممدون : همدون

4 ملت: منت 

5 Kruipen: چهار دست و پا رفتن

گفتمان 13 : قلم شیرین و خط شیرین، سخن شیرین و لب شیرین*

۱. آقای زمان سنج

 من - آراز چرا اینو می خوای بپوشی؟

آراز - آخه خیلی وقته نپوشیدمش!


۲. آقای خاطره

یادته آنا رفتیم با چوخخهa از اونجا، پیش بُ بُسbکه شاخ داره،  نومc دادم خورد خوشحال شد گفت بع بع؟؟؟؟


۳. آقای ضرب المثل

من - قبل از صبحونه که بستنی نمیشه خورد پسرم.

آراز - پس که بستنی، که بستنی؟ d


۴. آقای ریاضی دان

آتا - آراز، کلاغ ها رو ببین...

آراز - کو؟

آتا - اونجا... چهارتا هستن.

آراز - آهان، اونها رو می گی؟ خوب، یکی مال آنا، یکی مال شما، دوتا هم مال من باشه. آخه من زیاد کلاغ دوست دارم، می خوام باهاشون بدو بدو کنم!


 

۵. آقای مخالف گفتمان

من و پدر داریم باهم صحبت می کنیم.

آراز - نه شما با هم صحبت نکنین، همکاری کنیم اتاخe رو جمع و جور کنیم!


۶. آقای ماشالله

آراز - من می خوام هولوکوپتل سوار بشم!

پدر - پسرم یه کم که بزرگتر شدی حتما یه روز سوار میشیم.

آراز - ای بابا! ماشالله بزرگ شدم دیگه!!


۷. آقای صبور

عمو "الف" - آراز جون عجله نکنی ها.

آراز - نه... من دارم آروم عجله می کنم!


۸.  آقای عشق اتوبوس

آراز - آنا بریم مرکز شهر!

من - اون جا چی کار داری پسرم؟

آراز - می خوام برم به اتوبوس تو ایستگاه بگم اتوبوس جون بیا بغلم خوشگلم، این جوری (موچ موچ) بوسش کنم!

 

۹. آقای همه چیز دان

آراز - داری چی کار می کنی مامان جون؟

من - با کاترینا صحبت می کنم.

آراز- مگه میشه؟ آتا باید با کاترینا صحبت کنه!

 

۱۰- آقای مدلل

من - پسرم مگه نمی خوای دستهاتو بشوری؟ چرا زیر دستشویی قایمشون کردی؟

آراز - من قایم نکردم که! دست چپ رفته اون زیر خوابیده. گوش کن، خاااام پیش.... خااااام پیش... 

من - پس حداقل دست راست تو بشور.

آراز - نه... آخه دست راست دست چپ رو نگه داشته که نیفته!


* قلم شیرین و خط شیرین، سخن شیرین و لب شیرین ---  خدا را ای شکر پاره مگر طوطی قنادی : شهریار ملک سخن

a چوخخه: دوچرخه

b ب بس: بز بز

c نوم: نون

d که بستنی، که بستنی: بستنی بی بستنی!!!!!

e اتاخ: اتاق

گفتمان 12 : لب شیرین تو را دادند تا شکر بیفشانی*

۱. آقای رجز خوان 

آراز و دوستش در حال بازی:

مهبد (با صدای کلفت) - من اژدها هستم الان میام آتیشت می زنم!

آراز (با صدای کلفت) - خوب من هم آتیش می گیرم!!

۲. آقای قاطی کن

من - آراز جان، یه ذره آرومتر!

آراز - نه! می خوام مثل کرگدن همه چی رو قاطی کنم!

۳. آقای منتقد از خود

آراز - آنا! بیا ببین چی درست کردم!

من - چی درست کردی عزیزم؟

آراز - هولولوپتل! (هلی کوپتر)

من - وای چه ترکیب رنگی داره!

آراز - نه... نمیشه که...  اگه هولولوپتله پس بالش کو؟

۴. آقای حواس جمع

در مسیر مهد کودک حرکت می کنیم. برایش به داچ شعر می خوانم : ga je mee, ga je mee naar Amsterdam... (معنی: بیا باهم بریم آمستردام....) به فارسی می گوید:

- بریم آمستردام؟ مگه نمی ریم مهد کودک؟؟؟

۵. آقای جوگیر

روی دوچرخه نشسته ایم و من برایش در مزمت تصادف سخنرنی غرایی کرده ام که اگر خدای نکرده تصادف کنیم چه می شود... ظاهرا به نظرش هیجان انگیز آمده است. دو دقیقه دیگر که یک ماشین از روبرو می آید:

- آنا می خوای لفطا با این ماشین تصادف کنی؟

۶. آقای خودپسند

من - آراز می آی لباسهاتو عوض کنی؟

آراز - نه، من این جوری هم خوشگلم! ببین عکس ماشین داره لباسم؟

۷. آقای منتقد بهاری

یک درخت را که شکوفه ندارد نشانم می دهد:

آراز - آنا چرا بهار این درخت رو بیدار نکرده؟

۸. آقای منتخب

آراز - شما برو کنار من خودم انطباق کنم! (انطباق = انتخاب)

۸. آقای بی قرار

آراز - بی قلالم، بی قلالم، بی قلالم.... سر ز مستی می پلستی بر ندارم !! (برای فهم بیشتر لام ها را با ر جایگزین کنید)

 من - پسرم شما چرا بی قراری؟

آراز - نه من بی قرار نیستم که! همای** بی قراره!

۹. آقای زیباپرست

من دامن پوشیده ام. از دور سر می رسد:

آراز - آنا بگرد! (دور خودم می چرخم و با دقت نگاه می کند)

آراز - چه خوشگل شدیییییییییییی! و در ادامه بغلم می کند و می بوسدم....

۱۰. آقای گوش به زنگ

سر کلاس آراز هستیم. مربی صحبت می کند. من می خواهم حرف بزنم که:

آراز - آنا گوش بده مربا چی می گه!!!

 

* لب شیرین تو را دادند تا شکر بیفشانی ---  پس آنگه جان شیرین را به شکر خنده بستانی : فروغی بسطامی

** همای، گروه مستان

گفتمان 11: شیرین تر از این لب نشیندم که سخن گفت*

1. به داچ می پرسم که:

Mag ik je eten؟  (میشه بخورمت؟)

جواب می دهد:

Ja, maar je moet boland eten!!!    (آره، ولی باید بلند بخوری!!! بلند در زبان آرازی : با شدت و حدت!)


2. آراز - واییییییی! الان خرگوش می آد منو می خوره...

من (در راستای به رسمیت شناختن رویاها) - آخ آخ می ترسم...

آراز - نه بابا، منو می خوره، تو نترس!


3. من - پسرم بدو بیا.

آراز - زود تند سعید بیام؟


4. من - آرازم ماکارونی می خوری؟

آراز - نه ... من بز بزم، باید علف بخورم... ماکارونی هم مثل علفه دیگه... حالا می خورم!


5. من - یه لحظه میایی پسرم؟

آراز -  بزار برم یه ذره با باس*نم پیانو بزنم، کارم که تموم شد میام!


6. من - وای وای! شلوارت خیس شده... آبروم رفت! حالا می خوای بری جی*ش کنی؟

آراز - نه! آخه اگه جی*ش کنم آبروت میاد!


7. جایی مهمان بوده و دارد مهمانی را ترک می کند، منتظر میزبان است که باز هم تعارف به آمدن کند که نمی کند:

آراز-  پس من بازم بیام خونتون؟؟؟


8. من- میایی بازی کنیم؟

آراز- آره، ولی باید قلقلتم بیاد ها!


9. آراز (به مهمان): خوش آمدید، بفرمانید!!!


10. تپلویم تپلو، صورتم مثل پنیر!!!


11. یک توپ دارم گلگیه، سرخ و سفید و قهوه ایه!!!


12. حبیبم اگر خوابه، حبیبم رو می خوام... اومده حالتو، احوالتو، سیه روی تو (!!) ببیند برود!!


13. گل گل می خوره زمیهین ورزش!! (توضیح: حرف اضافه «تو» را حذف کرده و برای این که وزن شعر ربه هم نخورد آن هین(!) را اضافه کرده است).


14. من- تو آخه عسلی؟

آراز- نه... من آراز هستم!


پی نوشت: این نوشتار حاوی سخنان آراز است از زمان ثبت گفتمان پیشین (10) تا کنون.

* شیرین تر از این لب نشیندم که سخن گفت ---------- تو خود شکری یا عسلست آب دهانت : سعدی، غزلیات

گفتمان 10 - پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو*

یک پست بیات یکی دو ماهه دارم. داشتم آرشیو تکانی می کردم که برخوردم به آن. دستی به سر و رویش کشیدم و چند نکته کمرنگ را که از سفر ایران به یاد داشتم نوشتم آخرش. من خواندن این پست ها را سیری ناپذیر دوست دارم...


۱- آقای ترتیبی 

آتا سر می رسد و می گوید: آراز از شکلات هایت به من می دهی؟ 

«آره، ولی اول برو جیشتو بکن...!!»

۲- آقای نظافت

بابا بلوز بافتنی اش را پوشیده که از نقطه های رنگینی از کاموا دارد. آراز می بیند و اعتراض کنان می گوید: «وای این چیه! آتا ببین چه کثیف شده، آنا دستمال بیار پاکش کن!».

۳- آقای توانایی

«آنا آراز کوچولوست، نمی تونه خودش بپوشه! شما خودت کمک کن»

عزیزم! می تونی!

«نه نمی تونم بتونم!»

۴- آقای مرکزی

آراز جون دوست داری بریم مرکز شهر؟

«آره! آخ جون بریم مرکز ظرف!!!!»

۵- آقای ظاهری

قطارت رو پیدا کردی؟

«ظاهرا نیست!»

۶- آقای تکلم کتابی

آراز کجایی؟

«اینجایم!»

۷- آقای تکلم کتابی دیگر

پسرم باز هم از اینها می خوری؟

«آره، ولی آخریست!!!»

8- آقای طرفی

می خواهد درجه فر را روشن کند: «این طفر بگردونم؟»

9- آقای گرسنه

آراز باید دست هایش را بشوید تا بتواند غذای مورد علاقه اش را بخورد ولی نمی خواهد بشوید. بدون شستن دست نمی تواند غذا بخورد. می گویم که هر وقت نظرش تغییر کرد مرا صدا کند. دو دقیقه بعد:

«آنا بیا نفرم عوض شد!!»

10- آقای قانون گزار

دارد با خودش حرف می زند:

«آوا این جوری ذوق می کنه مامانشو می زنه. نه!!! می گم آوا نزن، من خودم می گم، قانون می گه، من خودم قانونو می گم!»

11- آقای انسان دوست

نگران و نفس زنان پس از اولین ملاقات با نوزاد 6 ماهه می دود طرف من:

«آنا آرین دندون نداره، می خواهی بریم آقای ز... براش دندون بخرییییییییم؟!!!!» (آقای ز... سوپری محله!!!)

12- آقای متوجه

با اصرار که «منو بغلم عمو!» می رود بغل عمو! هنوز نرسیده آن بالا می گوید:

«اگه خسته شدی منو می زاری زمین خودم می رم، باشششششششششششه؟»


* پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو، سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو----- مولوی، دیوان شمس

پوست نارنگی ترسو و ماشین آتش نشانی روی صحنه رفت!

تئاتر آراز تقدیم می کند

صحنه آرایی: دو تکه پوست نارنگی سوار نردبان آتش نشانی شده اند و رفته اند آن بالا. آتش نشانی روی چرخهایش عقب و جلو می رود.

پوست نارنگی، صدای نازک هشدار دهنده: چیکار می کنی؟ وااااای! آلوم آلوم!! (آروم...)

ماشین آتش نشانی: صدای کلفت بی توجه: من برم دیگه دوباره. ترسیدی؟

پوست نارنگی، صدای نازک: آره خیلی ترسیدم. می افتی ها!

ماشین آتش نشانی، صدای کلفت: دیگه دارم میرم دیگه، قام قام...

پوست نارنگی، صدای نازک وحشتزده و صدای فریاد: واییییییی.... دیدی افتادم، دیدی؟

ماشین آتش نشانی: باز هم بیا!!!!!

روزهای زوج و فرد، اتاق پذیرایی، نمایشنامه نویس، کارگردان و بازیگر: آراز کوچولو.  

گفتمان 9: این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس*

1- پای راستش به جایی خورده و درد می کند. من هم دستم بند است و نمی توانم پایش را بوسه ای بدهم تا خوب شود. خودش هم دست هایش پر است. فکری می کند بعد پای چپش را می برد نزدیک پای راست و صدای بوسه در میاورد. خوشنود می گوید:

- «این یکی پا اون یکی رو بوسید، خوب شد!»


2- می گوید: «عینکت رو درآوردی؟»

می گویم بله عزیزم. می گوید:

- «نه! بزن سردت میشه!»


3- داریم دسته جمعی اجرای یک موسیقی را از رایانه تماشا می کنیم من و محمد باهم تبادل نظر می کنیم. می فرمایند:

- «صدا نکنین، می خواهیم نگاه کنیم!!!!»


4- من و آتا محمد می خواهیم مسیر کوتاهی را طی کنیم که آراز خسته اصرار می کند برای اینکه برود به آغوش پدر: «آتا بغلم!!!». محمد می گوید: «می بینی که دستم بنده پسرم». به یکی از کیسه هایی که توی دست اوست اشاره می کند و می گوید:

- «اول اینو بده آنا، بعد منو بغلم!»


6- «آنا بریم پیش ادوارد؟»

توضیح کوتاهی می دهم درباره دیروقت بودن و اینکه نمی شود.

انگشتان پایش را تکان می دهد. بعد رو به من می کند و می گوید:

- «آنا دیدی؟ پای راست می گه بریم پیش ادوارد!»


7- من و آتا داریم صحبت می کنیم. انگار به این نتیجه رسیده که به او بی توجهی شده می گوید:

- «آراز هم اینجاست، آراز تو ماشینه!»


8- «آنا ببیییییین اتوبوسه!»

می گویم عزیزم دیدم. چون ادامه نمی دهم خودش می گوید: «آراز، دوست داری سوار اتوبوس بشی؟» و به خودش جواب می دهد :«بله، خیلی دوست دارم!»


9- آراز جان، دیگه وقت شستن دست ها است.

- «از این به بعد نمی شورم ها!»


10- بدو بدو آمده می گوید: «آنا، کتری خود به خود خاموش شد!».


11- می خواهد برود جایی، عروسک پلنگ صورتی اش را می سپارد به من. می گذارمش گوشه ای. بر می گردد و می بیند حسابی هم بهش بر میخورد:

- «وای الان می افته، دیدی چی شد؟ گریه کرد پلنگ صولتی! بغلش کن، بوسش کن خوب بشه.»


12- پدر با سرش به توپ می زند و آراز به قهقهه می خندد. من وارد می شوم برایم تعریف می کند:

- «دیدی؟ آتا توپو زد کلتش!!!» (کله ات+اش)

بعد رو به پدر «آتا باز هم بزن کلتت!!!» (کله ات+ت)


13- پدر تشنه نیست. برای خودم چایی و برای پسرک شیر می آورم. آراز با اخم رو به من:

- «آنا آتا مونده! برای آتا چایی چایی** بیار بخوره!»


14- داریم فوتبال داخل اتاق (!) بازی می کنیم. من و آراز یک تیم هستیم و آتا دروازه بان تیم مقابل. توپ را پاس می دهد به من و بدو می دود طرف پدرش:

- «برو کنار آنا می خواد گل بزنه!»


15- برای ابراز محبت هایش می زند کانال داچ! بدو می آید و سرش را قایم می کند توی دامنم و با احساس می گوید:

- "mij mama" (مادر من!)


16- بریم خرید پسرم؟

- «آخه شاید بسته باشه!»


17- دارد برای خودش پازل می چیند، یکی را می خواهد بگذارد و شک دارد، زیر لب:

«فکر نکنم این باشه!»

 

چند وقت دیگر از این آخرین بازمانده های نادرست ولی لذت بخش که در حال انقراضند از گویش شیرین آرازی،  اثری نخواهد ماند....

بفرمایین: بفرمانین

صندلی: صندنی

برچسب: برچبس

شفق: سبد

هپی بیرس دی: هتوبوس دی!

پنگوئن: کام نام نا

ربکا: رکبا

مرغ: مخ!

خروس: خانوم خلوسه!

ستاره دریایی: درباچه

سوسمار: سوبسار

* گفتم که مکن، گفت مکن تا نکنم---- این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس: مولانا جلال الدین محمد بلخی

** چایی چایی: نماهنگی از آص-ف

گفتمان 8: موش جونت!

1. در مزرعه حیوانات باید از کوچه تنگی بگذرد که یک طاووس دارد آنجا می چرخد و دانه بر می چیند. انگار می ترسد ولی نمی خواهد به رویش بیاورد. کمی فکر می کند و بعد رو به پرنده:

- «طاووس جون اول شما برو بعد من بیام!»


2. شیرش را می ریزد روی اتوبوس اسباب بازی و بعد با محبت اضافه می کند:

- «موش جونت عزیزم!»


3. ناراحتم. نگاهم می کند:

- «چیه بازم غم داره دلت؟»


4. روی دوچرخه باباش نشسته است. من هم روی دوچرخه خودم همراهی شان می کنم. آتا محمد با من حرف می زند و حوصله شازده کوچولوی ما سر می رود:

- «حرف نزن آتا، پا بزن!»


5. داریم از بین کارتون های موجود در یوتیوب یکی را انتخاب می کنیم: می گم کدوم رو می خوای عزیزم؟ یکی را انتخاب می کند که میکی موس دستش را گذاشته روی صورتش و چهره اش ناراحت است.

- «اونی که نیکی موس میگه ای وااااااااااای حالا چیکار کنیم!»


6. از کنار یک ماشین رد می شویم که کمی بزرگتر از حد معمول است:

- «ماشاالله ماشین!!!»


7. باز هم دارد دستمال از لوله می کند که بیندازد داخل توالت فرنگی. اندازه کوچکش کنده می شود. می گویم خوب آراز جان کافیست.

- «نه!!!!! بزرگتر باشه...»


8. از خواب بیدار شده و خلقش تنگ است. ظاهرا خواب بدی دیده است... می پرسم چه دیده است. می گوید:

- «تکی کی دیدم!» (تکی کی: بیل مکانیکی).

- خوب عزیزم بیل مکانیکی که بد نیست..... با اخم و تخم می گوید:

- «آخه کاری نداشت بکنه!!!»


9. یک کامیون را دارد تعقیب می کند. کامیون می ایستد پشت چراغ قرمز.

- «وای، آنا کامیون داره نمی ره!»


10. نشسته است یک گوشه. یک نخ نیمه کلفت را به زور وارد سوراخ مکعب های چوبی اش می کند و در همان حال زیر لب غر غر هم می کند. یواشکی گوش می کنم، دارد با خودش می گوید:

- «چرا دارم این ها رو فرو می کنم آخه، آراز کوچولو؟»


پی نوشت: این گفته ها از یک ماه پیش روی هم تلنبار شده اند تا به حد نصاب یک پست برسند... شیرینی شان موش جون شما.

گفتمان 7: اندر کرامات شیخ ما

آقای متحمل:

می گوید: «آنا بیا باهم کتاب بخونیم».

می گویم: «خوب عزیزم، صبحونه ام تموم بشه میام.»

می چرخد و میرود توی اتاقش. پنج دقیقه بعد برمی گردد توی آشپزخانه.

- «سلام آنا جونم!»

- «سلام آراز گلم!»

- «خوب خوابیدی آنا؟؟؟!!!»

- «ممنونم عزیزم!»

- «صبحونه خوردی عزیز جونم؟ یه ذره مونده؟»

- «نه پسرم تموم شد!»

- «آاااااااافرین! حالا لفطن کتاب بخون دیگه!»

آقای لرزان:

بستنی خورده است و سردش شده و شروع کرده به لرزیدن.

- «آنا جونم، چرا آراز می ترسه؟؟!!!»

آقای جهت سنج:

با دوستان و آشنایان نشسته ایم توی دو ماشین مختلف. دوست عزیز آراز مریم جان توی ماشین بغلی است. اشاره می کند به اتومبیل و می گوید:

- «آنا ببین! اون مریمه تو ماشین نقره ای!»

ماشین نقره ای سبقت می گیرد از ماشین ما:

- «باز هم مریمه تو ماشین نقره ای، از پشت!»

آقای ملاحظه کار:

پدر و پسر کنار هم خوابشان برده است. می روم سروقتش. نمی خواهد پدرش را بیدار کند. اشاره می کند به خودش و بعد به در! یعنی من بروم بیرون؟ سرم را تکان می دهم که بله. به پدرش اشاره می کند بعد دست هایش را زیر سر جفت می کند و چشمهایش را می بندد که یعنی بابا خوابیده!!!

آقای گفتمان با بندپایان:

رو به عنکبوت که روی تارش نشسته می گوید:

- «عنکبوت جون برو خونتون، حرف بزن با باباتون!!» (سو-سن خان که معرف حضور همه هست؟)

آقای معتمد به نفس:

دارد آوازی می خواند که نه از آهنگش سر در میاورم و نه از شعرش. فقط مثل یک مادر ذوب شده در فرزند نشسته ام و سراپا گوشم! آوازش ظاهرا تمام شده و من متوجه نشده ام که رسیده ایم به آخر خط! همچنان که منجمد شده و ژست گرفته و چشمهایش با حالتی رمانتیک متوجه سقف است و یک لبخند مصنوعی روی لب دارد از لای دندانهایش می گوید:

- «تشویق کن دیگه!!!»  

آقای ضایع کن:

دارد کارتون *"Rupsje nooitgenug" را تماشا می کند. می پرسد:

- «آنا چرا کرمه رفته اون تو **Cocon چیکار کنه؟»

با خودم فکر می کنم یک کرم در آن تاریکی چکار می تواند بکند: «رفته اون تو لا لا کرده پسرم»

سگرمه هایش می رود تو هم:

- «نههههههههههههه! نه لا لا کنه، الان میاد بیرون پرنده*** می شه این جورو پر می زنه (با حرکت دست)، صبر کن، صبر کن ببین، اوووومد!!!! دیدی؟»

آقای کلمه ساز:

یک هولا هوپ خریده ام.

- «چیکار می کنی آراز جان؟»

- «الاغوپ بازی می کنم!»

- «ساندویچ می خوری؟»

- «نه! سان می میچ دوست ندارم!»

آقای عطوفت:

دارد با تراکتورش صحبت می کند:

- «من برم دستهامو بشورم شما بمون این جا، جایی نرو، همین جا صبر کن، آففففرین توختر من!»

آقای آداب دان:

بعد از دستشویی کردن اجازه دارد یک دستمال کاغذی بیندازد داخل توالت فرنگی و سیفون را بکشد. در حین این کار:

- «خداحافظ سمال، باز هم بیا!»

آقای مغروز:

می خواهد بیاید به آغوشم غرورش اجازه نمی دهد. می گوید:

- «آنا من جفت پا بپرم افتادم بعد شما بیا بغلم!» (نگفتم جفت پا می پرد؟ :))
 

*Rupsje nooitgenug=کرمی که سیر نمی شد

**de Cocon=پیله کرم ابریشم

*** آراز به پروانه می گوید پرنده و فعل ها را با آوردن یک نه به اول جمله به روش داچ منفی می کند!

آخر نوشت: سعی کردم پاسخ تمام دوستان را در کامنتدانی پست قبل بدهم. ممنون از همدلی تان.

گفتار درمانگر

تا چند وقت دیگر، آراز کوچولوی ما می شود دانش آموز کلاس اول در سیستم آموزشی اینجا. با اینکه در سال های نخست، هدف آموزش علوم به بچه های دبستانی نیست و بیشتر رفتارهای اجتماعی مورد توجه است، ولی ذهنمان مدتی طولانی درگیر برهم کنش چندزبانگی و کیفیت آموزشی بود. در همین راستا جلسه خیلی مفیدی داشتیم با یک گفتار درمانگر با تجربه. دوست عزیزی که وقتی برای ما کنار گذاشت تا آراز کوچولو را از نزدیک ملاقات کند و توانایی ها و کاستی های احتمالی اش را بسنجد.

خانم «میکه پ» مدیر یک آموزشگاه تربیت مدرس است. هدف اصلی این مجتمع آموزشی تربیت معلمانی است که با کودکان دارای مشکلات زبانی و ذهنی (همچون دیسلکسیا و لکنت) سر و کار دارند. همچنین خود مولف کتابی است که در دانشگاه های این کشور تدریس و برای آموزشیاران توصیه می شود و مجموعه جامع و کاملی است درباره تکامل زبانی کودک از تولد تا بلوغ.

خوشبختانه میکه بر مبنای مصاحبه و گفتگویش با آراز، پیشرفت های زبانی اش را در حد خیلی خوب یا فراتر از حد انتظار توصیف کرد و گفت که نگرانی مان برایش بی مورد است. برای نتیجه گیری سه دلیل عمده آورد: توانایی آراز در درک مفهوم مکان، اشخاص و امکان پیش برد مکالمه ای ساده در زبان داچ. میکه از ما خواست که روشی را که در پیش گرفته ایم ادامه دهیم (من همیشه به زبان فارسی و پدرش معمولا به ترکی صحبت می کند. ترکی زبان مشترک خانواده است و داچ زبان جامعه و مهد کودک آراز است) و موفقیتمان را بسته به استمرارمان دانست. او این امر را طبیعی تلقی کرد که آراز با اختیار خودش زبان فارسی را برای گفتگو انتخاب کرده است. میکه می گفت دقیقا به همین دلیل است که زبان اصلی انسان زبان مادری نامیده می شود، چرا که مادر شخص اول در یادگیری زبان است و بیشترین تعامل زبانی را با بچه دارد.

این پست برداشت های من از کمک های فکری «میکه» عزیز است که ممکن است به درد همه بچه های دوزبانه بخورد:

1. در حدود چهارسالگی کودک این توانایی را پیدا میکند که بین دستورهای گرامری چند زبانی که همزمان در حال آموزش آن است فرق بگذارد و همچنین در این زمان است که تارهای صوتی و پیوندهای عصبی-زبانی اش تکامل لازم را پیدا می کنند برای تفکیک اختیاری آواهای زبانی.

2. در حدود سن نه سالگی کودکان چندزبانه توانایی بالاتری در آموزش زبان های دیگر و ریاضیات از خود نشان می دهند.

3. برای آموزش زبان دوم بهترین راه، کمک گرفتن از کسانی است که آن زبان، حکم زبان مادری را برایشان دارد. بهتر است پدر و مادر به زبانی با کودک صحبت کنند که به چگونگی و تلفظ آن آشنا هستند در غیر این صورت لهجه نادرست والدین به نوآموز منتقل می شود. این خطر تا 4 (در برخی موارد تا 7) سالگی که گوش کودک هنوز به اندازه کافی با نواهای درست نواخته نشده است و آماده پذیرش همه شنیده ها است، بیشتر است.

4. کودکانی که با برخورد شدید و نادرست پدر و مادر در نحوه صحبت مواجه می شوند با خطر بیماری های تکلمی مانند لکنت مواجه هستند. گوشزد کردن مستقیم یک اشتباه زبانی روش درستی برای یادگیری نیست. بهتر است کلمه نادرست در جواب به صورت درست تکرار شود. (مثال: آراز می گوید: من تُلُپ نمی خوام!، من می گویم: فهمیدم، پس شما تُرُب دوست نداری.) گوش و هوش شنوایی کودک به تدریج خود کلمه ها را به شیوه طبیعی صیقل داده و وارد دانش گویایی اش می کند.

5. یکی از بهترین راه های فراگیری برای بچه ها استفاده همزمان از شنوایی و بینایی (و بقیه توانایی های بشری احتمالا!) است یعنی همان کاری که با کتاب ها می شود انجام داد. در این روش کودک شکل ها را می بیند و نام آن را از طریق بزرگتری که کتاب را می خواند می شنود و هر دو جمله هایی درباره آن شی رد و بدل می کنند که به تعمیق کلمه و فهم آن کمک می کند.

6. در راستای مورد پنجم، تماشای تلویزیون هم می تواند راهی برای آموزش زبان دوم باشد ولی شرایط خاصی باید بر آن حاکم باشد. می توان گفت که رها کردن کودک در جلوی تلویزیون تاثیری بر یادگیری زبان ندارد زیرا زبان با تعامل و به کار گیری مستمر و در ارتباط با اشخاص انسانی آموخته می شود. به این منظور لازم است یک بزرگسال هنگام تماشا کنار کودک بنشیند و تصویر دیده شده را حلاجی کند و با کودک دراین باره گفتگوی دو جانبه برقرار کند. (این مطلب تنها درباره آموزش زبان مطرح است و سایر جنبه های مفید یا مضر تماشای تلویزیون اینجا مطرح نیست.)

7. ارتباط نزدیک بین توانایی های گفتاری و هوش کودکان امری ثابت شده ولی یکجانبه است. به این معنی که کودکی که در سن دبستان بهره هوشی و توانایی های کمتری نسبت به همسالان خود دارد، معمولا تاخیر در شروع صحبت را در تاریخچه زندگی خود دارد و بزرگسالان باهوش، معمولا کودکانی باهوش از نظر زبانی بوده اند ولی چنین توانایی به هیچ عنوان نمی تواند معیاری برای قضاوت در نوپایان باشد چرا که به غیر از هوش ده ها عامل موثر در گفتار وجود دارد، همانند کیفیت و کمیت برقراری ارتباط با محیط، پرحرف بودن پدر و مادر، حضور خواهر و برادر دیگر در خانه، جنسیت (دخترها از هر دو نیمکره مغز خود برای صحبت استفاده می کنند، همچنین هورمون تستسترون در پسرها کلیه شاخصه های رشد را به تاخیر می اندازد). چه بسیارند کودکان باهوشی که دیر زبان باز می کنند.   

8. این کشور تنها در سال های اخیر است که برنامه های مدونی را برای افزایش توانایی های کلامی معلمان پیریزی کرده است و بنابراین در حال حاضر همه معلمان این امکان را ندارند که با کودکانی که دارای کاستی هایی در زبان هستند برخورد مناسب و به جا داشته باشند. نکته بارز مثبتی که می تواند این کمبود را جبران کند، حضور مربیان intern begeleider در سیستم آموزشی است. وظیفه این فرد (یا افراد) زیر نظر گرفتن تک به تک بچه ها و فرایند یادگیری آنها، نحوه برقراری روابط اجتماعی و احساسی و همچنین چگونگی صحبت در دانش آموزان چندزبانه است. گزارش های منظم مربی اینترن بخلایدر به معلم و والدین می تواند کمک موثری در برطرف کردن نارسایی های ارتباطی بچه ها باشد.

پی نوشت: مهدیه عزیز مادر آلینا جان، پستی درباره مهاجرت گذاشته است. (بلاگفا امکان پیوند گذاری را دربراوزری که کار می کنم فراهم نمی کند).

شيرين بیان*  

آقای متوکل علی الله------------------

رفته توی اتاقش قورباغه اش را بیاورد، پیدایش نیست. یواشکی از لای در نگاه می کنم. می گردد و با لحن متاثری زیر لب می گوید:

- «خدایا!!! قوباله کجاست پس؟»

آقای متوکل علی المعصومین-----------------

آراز جان پا می ش بیای اینجا؟

- «بله! یا علی!»

آقای بابایی-------------------------------------

دارم آتا محمد را ماساژ می دهم. در قسمت شانه ها ضربه های آرامی می زنم برای جریان انداختن خون. می گوید:

- «این چیه مثلا، چکش می زنی؟ قشنگ ماسای بده!!!» (ماسای: ماساژ در فرهنگ آرازی)

آقای ترتیب----------------------------------

- آنا بیا بازی کونیم!

- اول نون پنیر، بعد بازی!

- «نه! اول بازی، نوم پیین بعدم! حالا بدو بیا!» (نوم: نون، پیین: پنیر، بعدم: بعدا در زبان آرازی)

آقای محبت--------------------------------

از اتاق بغلی می رسم. دارد دور اتاق می دود.

- چیکار می کنی آراز جونم؟

-  «بگردم دنبال آنا، پیدا کنم، بوس کنم!»

آقای اختیار------------------------------

در دنیای خیالیش نیمرو می پزد.

- به منم می دی بخورم عزیزم؟

- «آیه! نیگاه کن، از اینا می خوای؟ اونو می خوای؟ کدوم؟؟!!!» (آیه: آره. حروف "ر" را "ی" تلفظ می کند. موج هایمان با موج های ایلیا کوچولوی اردیبهشت تداخل پیدا کرده است!)

آقای تمییز------------------------------

نشسته ام از پنجره آسمان را نگاه می کنم.

- «چیه نشستی نگاه می کونی بالا! فکر می کونی؟؟؟»

آقای سحرخیز-------------------------

- «آتا کوجایی؟نمی آی؟»

- نه پسرم.

- «چیا نه؟» (چیا: چرا)

- آخه خوابیدم.

- «نه بخواب آتا! خواب تموم شد! لالا بسه. صبح شده. پاشوپ پاشوپ کوچولو!» (آراز فعل ها را با آوردن یک نه به اولشان منفی می کند بدون برداشتن ب امری!، پاشوپ: پاشو)

آقای دانا---------------------------------

دوستش ضربه های کاراته برای آراز نمایش می دهد. بعد رو به مامانش:

- مامان، آراز چرا کاراته نمی کنه؟

- خوب عزیزم اون کوچولو ست، هنوز کاراته نمی دونه.

آراز حق به جانب:

- «نه... می دونم!»

آقای راه حل--------------------------------

در حین بازی آراز زمین می خورد. گریه کنان رو به دوستش:

- «می زنی؟ نه بزن! همو نه بندازیم!»

آقای متعجب---------------------------

یک کامیون با اسباب و ابزار نامانوس ساختمانی از کنارمان می گذرد.

- «این چی بودم؟ جالب بودم، عجیب بودم ها!»

آقای طمانینه-------------------

داریم توپ بازی می کنیم. توپ را کمی محکم شوت می کنم.  با لحن جدی و با ژست دست:

- «این جولو نه بکن، محکم! آلوم باش آنا!!!» (این جولو: این جوری، آلوم: آروم)

آقای احساساتی----------------

حباب هوا می کنیم.

- «وایییییییی! دیدی چی شد! یوکّشه!» (یوکش: خوشگل در زبان آرازی)

آقای سلیقه-------------

- توت فرنگی می خوای آراز؟

- «نه اصاَ نخوام! حالا اصاَ دوست ندالم! بخور شما! فقط شیر می خوای!!!! » (اصّا: اصلا، ندالم: ندارم، می خوای: اینجا استعاره است از می خوام!)

آقای فکور-------------------

روی سرسره مورچه را نشان می دهد:

- «آنا آخه چیا؟؟؟؟ چیا فوچه رفته اون بالا ویژ ویژ سر بخوره رو موج ها؟ فوچه برو دیگه، نوبت آرازه!» (فوچه: مورچه)

آقای متلک انداز------------------------

آراز روی صندلی کودک دوچرخه آتا نشسته است. من کمی جلوتر حرکت می کنم تا ماشین پشتی سبقت بگیرد. سرجایم که بر می گردم داد می زند:

- «سلام خانوم! خوبی؟»

آقای قدردان-----------------------

کف می زنم برایش و آفرین می گویم.

با لحن جدی جواب می دهد: «فیسی آنا تشویق می کونی!» (فیسی: مرسی!)


پی نوشت گرد1: نخستین بازی نیمه نهایی جام جهانی 2010 برگزار شد. گمان نکنم با اینهه بوق و کرنایی که می دمند و فشفشه و موشکی که هوا می کنند و بزن و بکوبی که در خیابان ها برقرار است امشب خوابمان ببرد. اما بودن میان اینهمه آدم خوشحال و خندان، و بخشی از شادی آرزویشان بودن حس نابی با خود دارد، حتی اگر نقطه تقاطع میان ما پنجره آشپزخانه باشد.

پی نوشت گرد2: فوتبال!


* بجاي چنين دلبر مهربان ------ که زيباسرشت است و شيرين بیان ----- نظامی

گفتمان 6: رقص درخت

رفته پشت پنجره نشسته و درخت های محوطه پشت خانه مان را تماشا می کند. صدای باد می آید و درخت ها تکان می خورند. با هیجان صدایم می کند:

- آنا بیا ببین! این بخ آواز می خونه، اون بخ دنس می کنه!

(بخ: لغتی که آراز برای برگ+ درخت به کار می برد. دنس: رقص به داچ)

*

خوانده ایم که باید در برابر هر واژه ای که کودک به کار می برد صفتی قرار دهیم تا کاربرد آن را یاد بگیرد. این هم نتیجه اش: یک برنج پخته و خشک شده پیدا کرده است. بدو بدو می آورد و می پرسد: (تا آخر به لحن سوالی بخوانید)

- آنا!!! این چیه سفته، محکمه، سپیده، قویه، عجیبه؟؟؟؟!!!!!

*

نشسته است به خوردن بستنی در آغوش پدر. هر از گاهی به محمد عزیزش تعارف می کند. محمد هم وانمود می کند که از بستنی چوبی می خورد. یکبار که به من هم تعارف کرده است وسوسه می شوم و یک گاز بزرگ می زنم. با ابروهای درهم کشیده نگاهی به من می کند و نگاهی به بستنی کاهیده و بعد به لحن سرزنش آمیز می گوید:

- دا بونی یمه ها!!! (ترکی: دیگه اینو نخوری ها!!!)

*

یک مهمان عزیز داریم که شب را خانه ما مانده است. صبح خروس خوان، آراز بیدارش می کند...

- آستالا (آزاده در زبان آرازی) پاشو!

- چرا پاشم عزیزم، مگه چی شده؟

- بیین، قورباغه هست، گوفی، اسباب بازی!!! (خدا بیامرزد سهراب سپهری را که گفت: زندگی خالی نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست، آری تا شقایق هست زندگی باید کرد!)

فردا مهمان رفته است. آراز با یک دنیا غم توی اتاق خالی می گردد و می پرسد:

- آستالا کجا فلا کرد؟! (فرار کرد در گویش آراز)

*

یک گردی از نور خورشید از ناکجا آباد منعکس شده و افتاده روی دیوار. کشان کشان برده و نشانم می دهد:

- آنا خورشید کوچولو اومده خانوشون!  (خونمون در مجاز آرازی)

*

همانروز نیم ساعت بعد. سایه کیفش افتاده روی دیوار. انگشتانش را جلوی سایه تکان می دهد و سایه انگشتانش روی دیوار با سایه کیف ترکیب می شود و ظاهرا به نظرش رسیده که سایه یک حیوان شاخ دار را دیده است. با هیجان می گوید:

- این چیه سایه، شاخ داره تیزه! خییییییییییییلی عجیبه، ترسیدم!!!!!!

 *

توی مزرعه حیوانات می چرخیم. محو تماشای یک طاووس نر شده که چتر دمش را باز کرده است. بعد از چند لحظه طاووس دمش را می بندد. آراز با لحن نگران:

- ای وای!!!! آنا طاووس خبا شد! (خبا: خراب در زبان آرازی)

*

توپش را شوت می کند به طرف پدرش. توپ تا مسیری می رود و بعد در جا تکان می خورد. محمد می خواهد ضربه بزند که آراز داد می زند و توپ را نشان می دهد و با ذوق می گوید:

- اِ... صبر کن صبر کن! توکن می خوره!

*

به تنهایی و بی همراه شعر خواندن را چند وقتی می شود که شروع کرده است... البته بعضی کلمه ها را دو در می کند: تاب تاب عباسی (تاب تاب عباسی، دُخا نونو نندازی!!!)، عمو زنجیر باف، Visje in het water، Ik heb en pony. حظی دارد نشستن و گوش سپردن به نغمه های نازکش.

گفتمان 5: در وهم نیاید که چه شیرین سخنی*

1. دارد لوسیون آبله مرغانش را می زند به قورباغه اش.

من: چیکار داری می کنی پسرم؟

اون: مٍی می زنم!!!**

2. غمگین و دلشکسته آمده پیش من و می گوید بادکنکش از نرده های تراس گذشته و رفته.

من: خوب چی شد که بادکنکت رفت عزیزم؟

اون: آتدیم خورشیده! (ترکی، ترجمه: پرتش کردم به خورشید!)

3. دوتایی در حال تماشای تلویزبون و تبادل افکار:

من: آراز جون! به نظرت اون آقاهه داره چیکار می کنه؟

اون: قلپ قلپ می خنده!***

4. پدر آراز در اتاق بغلی دارد ترانه "حسنی در شلمرود" را زمزمه می کند. بعد از چند دقیقه تفکر عمیق و با لبخند:

آتا شلوغ دی ها! (ترکی، ترجمه: بابا هم شیطونه ها!)

5. دارد جورابش را می پوشد. جور نمی شود و حوصله اش سر می رود.

اون: آنا، جولاب نشد!

من (با لحن تشویقی): میشه عزیزم....

اون: (رو به پای چپش و با لحن بزرگوارانه) دوباله تلاش کن پای چپ!

6. روی بلوز من یک نوشته هست: 9 8 و تی انگلیسی. با انگشت نشان می دهد و شروع می کند به خواندن:

 آخت (داچ : عدد هشت) ، نیخن (داچ : عدد نه )، چکش!

7. این هم تکمیل رباعی سروده شده توسط شاعر با قریحه ما در مذمت جدایی و فراق که به صورت آهنگین اجرا می شود:

آتا لفت داسگنگاه، آنا لفت داسگنگاه، baba is weg ، آراز کوچولو وای وای وای!!!!

ترجمه: بابا رفت دانشگاه، مامان رفت دانشگاه، بابا دور شده (داچ)، آراز کوچولو وای وای وای.

8. کلمه نامه:

تکمه: تکم (Tokem)

صورتی: سوده ای

روشن: سوسن

بعدا: بعدم (قبلا بود اعدم!)

9. کلمه ترکیبی: دستمال + سیلماخ (پاک کردن به ترکی): سما.

10. دارم نیمرو درست می کنم. آراز می زند زیر آواز: «تخم مخ ها را بشکنید....!!!» ****

11. سر ناهار

اون: آنا سه تا نخود بده، لفطا!!!

چندتا نخودفرنگی می گذارم تو قاشقش. سه تا از انگشتانش را باز می کند و دو تا را می بندد و نشان من می دهد و با لحن آزرده می گوید:

اون: نه آنا... سه تا بده!!!!


* در وهم نیاید که چه شیرین سخنی   این است که دور از لب و دندان منی: سعدی

** می می زنم، می می زنم، جام پیاپی می زنم.... همای - گروه مستان

*** مامان می خوام بخوابم، ترجمه شکوه قاسم نیا، درباره ماهی، "خوابهای خوش می بینه، قلپ قلپ می خنده!"

**** اصل شعر که آراز از سی-دی شنیده این است که : توبه ها را بشکنید آمد بهاران.... همای - گروه مستان

ریاضی پنهان در آبله مرغان

من که خیلی زود از شمردن و آمارگیری آنها دست کشیدم. جوش ها را می گویم. آنقدر تعدادشان زیاد بود و محل ظهورشان غیرقابل پیش بینی که این قرتی بازی های مادرانه را گذاشتم کنار. این چند روزه حالم خوش نبود. من اعتراف می کنم که نتوانستم تجربه آبله مرغان پسرم را خوب مدیریت کنم. نتوانستم از دیدن غمش غمگین نباشم. همین به زور اگر وحشتم را پنهان می کردم از اینکه پشت هر تار موی سرش یکی از آن مردابهای میکروبی پنهان بود، و درون دهان و گوشهای نازنینش.... می گذاشتم اشک هایم پشت اتاق های دربسته بچکد.... حتی بدخلق هم نبود که از دستش کلافه شوم. خسته بود و ارام و بی نهایت غمگین. اشکهای از سر دردش که در میامد دو قطره اش سر می خورد و لای چین درگیر گردن نازنینش گم می شد، بغض می کرد. دلم کباب می شد.... از تنهایی مطلقی که داشتم و پژواکش در آن سکوت، هزار بار می شکست و تازه می شد سخت بی تاب و رنجیده بودم. به خود می پیچیدم. خدایا آیا تنهایی ام را می بینی و چنین آزمونی برایم می فرستی؟ خدایا آیا می دانی؟ خدایا آیا حس می کنی؟ یکی از چشمانش که درگیر شد، شال و کلاه کردیم برای بیمارستان. دارویی را که داده بودند به هیچ عنوان نپذیرفت. با همه توانایی اش، با چنگ و دندان با آن حال خسته و نزار جنگید تا نتوانیم چشمش را باز کنیم. زار می زد. بعد از مشورت با دکتر راه حل دارویی را کنار گذاشتیم. هنوز هم قرمزی چشمش باقی است. بیشتر آن دانه های پوستی اما حالا قهوه ای شده اند. ویروس ها بار و بندیل بسته اند برای سرپناهی دیگر و زاد و ولدی دیگر.... آبله مرغان بیماری سختی نیست. صبر می خواهد و حمام آب ولرم و کنار آمدن با بچه بیمار و خود را نباختن. حالا دیگر می دانم. نمی دانستم. حالا یک تجربه دیگر را چیده و انداخته ام در کوله بار دانسته هایم. یک هفته دیگر از زندگی ام را پشت سر گذاشته ام. یک ذره بیشتر پسرم را شناخته ام. یک کمک دیگر اعتماد به نفس پیدا کرده ام به توانایی هایم و یک قدم دیگر نزدیک شده ام به شناخت خدایم.

سخت که بود. اما غیرممکن نبود. 

پی نوشت: آبله مرغان یک حسن خیلی بامزه برای ما داشت. من نشمردم اما آراز شمرد. اعداد و فلسفه شان را شناخت. هر روز سرشماری هایش را اعلام می کند: «دو تا دوش.... سه تا این بر.... یکی اون بر!» حالا دیگر اعداد جزوی از زندگی اش شده اند. همه چیز را می شمارد: رشته های توی سوپ، نخودفرنگی ها، گوش هایش را توی آینه... درخواست می کند که سه تا برایش اسباب بازی بخرم... دو تا آلو را یکجا بخورد.... البته تا چهار بیشتر را نمی شمارد (با اینکه به اسم می داند).... همین را هم مدیون آبله مرغان هستم!!! اگر جوش هایتان زیاد نباشد که نمی شماریدش.... نه؟

دیگر نوشت: پدربزرگ طاها کوچولو رفت. غم دل کوچکش را کاش می شد درمانی باشیم.

آراز زمستانی

توضیح تصویر: پیست اسکیت روی یخ، آراز لذت وافر برد از سرسره بازی با کفش های اسکیت.

آراز این روزهای ما:

» بیشتر شکل های هندسی را به اسم می شناسد مثل دال له (دایره) و منن نس (مثلث) و ... اما به شکل مربع می گوید عسل کره!!! (چون فکر می کند مربع و مربا نسبتی با هم دارند!)

» کفش های مادر و پدر را دم پایشان جفت می کند.

» شلوار عروسک قورباغه اش را می کند و کرم می زند و پوشک می بندد.

» وقتی یکی از پاچه های شلوارش را می پوشد، پای دیگرش را با زاویه 180 درجه باز و دور می کند و با قیافه حق به جانب می پرسد: ابیسی پا کو؟؟؟ (اون یکی پا کو: ترکی). برماست که بگردیم و دست و پا را پیدا کنیم!

» لباس های خیس را از لباسشویی برای مادرش می آورد برای پهن کردن و جزییات تک به تکشان (حتی جوراب ها) را باز گو می کند که کدام یکی مال پدر است و کدام یکی مال مادر و این یکی حوله استخر است و آن یکی شلوارک آبی مهمانی.

» به بلوزش که نقش چندین ستاره روی سینه اش دارد به خاطر این که استعاره "یک جنگل ستاره" یک شعر مشهور را به یادش می آورد می گوید: جان جان جان!

» گاهی می زند زیر آواز و ضرباهنگ و ریتم هرچه را که بخواهد بخواند درست اجرا می کند. پشت بند آن شعرش را خودش می گوید.... مثل این یکی "آتا ممود جون لفت لفت لفت وای وای وای!!!" (بابا محمد رفت!)

» موقعی که می رق-صد با شوق می گوید: حالا حالا حالا دستها به بالا! (این هم تاثیر آهنگ های بند تنبانی که گوش می دهیم. با موسیقی کلاسیک که نمی شود رق-صید، می شود؟)

» عاشق رنگ سفید است یا به قول خودش سپید!

» هرجا که باشد و نغمه ای از نغمه های همای گروه مستان را بشنود بدو بدو و همای همای گویان خودش را می رساند و چنان با دقت و علاقه تا کلمه آخرش را گوش می کند، چشم هایش را می بندد و کله اش را با ضرباهنگ موسیقی تکان می دهد طوری  که ادم خیال می کند با یک عارف هشتاد ساله طرف است....

» موقع خرید وقتی آبنباتی یا شکلاتی برای خودش انتخاب می کند و خودش هم روی نقاله می گذارد، هنگامی که برایش توضیح می دهم که نمی خواهم ان را بخرم با قیافه جدی در جواب مادرش و با جمله های توضیحی منطقی می گوید: "ابات منه.... ابات آرازه!!!" (این آبنبات مال منه!)

» وقتی مادر یا پدر برایش کتاب می خواند یکی دیگر را دم دستش نگه می دارد و دیگری را زیر بغلش که مبادا بعد از تمام شدن کتاب اولی لحظه ای از باهم بودنشان به بطالت بگذرد!

» وقتی مراسم کتاب خوانی قبل از خوابشان تمام می شود آه می کشد و با متاسفترین سر و رویی که بشود به خود گرفت می گوید: کتاب تموووووو شد!

» سولو پیانوی فورالیزه (Fur Elise) بتهوون را که می شنود بدو بدو می آید که "آنا تومنه!!!" (مامان بتهوونه!!)

» پازل های خیلی مشکل را به بهترین نحو ممکن سر جایشان می چیند (پازل های واقعی مقوایی چند تکه). اگر یکی جا نیفتد به خودش می گوید: نشد!!! و می کند و یکی دیگر را با چفت کردن نر مادگی و چرخاندن درست سر جایش می گذارد و آنقدر این کار را تکرار می کند که تکه پازل مناسب را پیدا کند.

» وقتی مادر به حرفش خوب گوش نمی کند با کمی تمرکز اخم می کند و بعد با همان نگاه چپ چپ می گوید: عصمیمم! (عصبانی ام!)

» وقتی والدینش او را برای بار اول به کسی معرفی می کنند، درخشانترین لبخند ممکن را می زند و در جواب احوالپرسی می گوید: "سلام خالی/عمو"!

» وقتی کسی کاری برایش انجام می دهد، می گوید: ویسی (مرسی) یا مموم (ممنون).

» شعر خوانی تنها را دوست ندارد اما وقتی مادر/پدر برایش کتاب شعری که دوست دارد می خوانند (مثل کتاب مامان می خوام بخوابم، یا قصه رنگها...) زودتر از نقال، جمله ها را پیش پیش می گوید.

» پوشکش را در می آورد و بعد بدو بدو می آید و می گوید: "آراز خراب شد!"

» موقعی که می خواهد سربخورد سر راهش روی سرسره یک برگ زرد می بیند و به او می گوید: "بخ چکیل!" (برگ برو کنار!: ترکی)

» پوتین هایش را خودش می پوشد.

» هنوز هم گاهی جای پانسمان دست و پایش را خالی می کند می پرسد "پاساننا کو؟"

» به جای پیچی که کامیونش را به تریلر پشتش وصل می کند و کمی فرو رفته است می گوید: ناف ماشین!

» وقتی با مادر حرفشان می شود به قلبش اشاره می کند و همچنان که اشک می ریزد می گوید: اوف شد!

» این هم جمله معروف که هنگام ورود به خانه اعلام می کند: "کبش، مموم! با کبش بدو بدو niet doen!" یعنی که داخل خانه پوشیدن کفش ممنوع است و نمی شود بدو بدو کرد! تیکه آخر هم که داچ است...

پی نوشت تصویری: اسکیت روی یخ سراییدن شعر ظریف تعادل و تمرین است. آنقدر در جلسه های اول آموزشی خانوادگی از آن لذت بردیم که فوری دلمان خواست پسرمان بی بهره نماند از آموزش اصولی آن. ولی دلایل منطقی زیادی وجود داشت برای منصرف شدنمان.

یک: با اینکه آراز از مدت محدودی گشتن روی یخ و بودن کنار ما فوق العاده خوش خوشانش می شد ولی به نظر من هنوز آنقدر از راه رفتن و دویدن لذت می برد که انگیزه لازم را برای یادگیری نداشته باشد. دو: کلاس آموزشی فقط بچه های شش سال به بالا را ثبت نام می کند سه: خود ما هنوز یک جفت مبتدی هستیم و به درد معلمی اسکیت نمی خوریم. چهار: پیست اسکیت از دو هفته دیگر تا سپتامبر آینده تعطیل است.

وقتی تایم ما تمام شد گفتیم: انشاالله سال بعد.

پی نوشت خواننده ای: مامان مارتیا جان تحقیقاتی عملی داشته در مورد کلاس های آموزشی اسکیت برای بچه های دوساله و مامان آرمان عزیز پست جالبی نوشته درباره آموزش اسکی. شما هم اگر شاید علاقمند باشید و بخوانید.

گفتمان 4

 

نگویید

بگویید

تلفظ

توضیح

1

کامیون

کامی نون

Kami non

 

2

انگشت

اگنشت!

Agnosht

 

3

پانسمان

پاسننا

Pasanna

 

4

پنجره

پسننه

Passanne

 

5

لودر

یودر

yoodey

 

6

بانان

بانای

Banay

داچ، موز

7

د خروته بانان

د خوماما!!!

De khomamama

داچ، موز بزرگ

8

شتر

شتی!

Shotoy

 

9

خونشون

خنوشود

Khanooshood

 

10

خراب شد

خ با سک

Khabasok

 

11

خرگوش

خرچو

Kharchoo

 

12

گلابی

گبالو!

Gobaloo

 

13

صندلی

صنی نین

Saninin

 

14

چشم

چبش

Chabsh

 

15

شجاع

شوتا

Shoota

 

16

قوی

کاوی

Kavi

 

17

خانم

خامم!

Khamem

 

18

خامه

همون بالایی!

Khamem

 

19

تصادف

تباصد

Tabasod

 

20

چیخ

چیک

Chik

ترکی، برو بالا

21

تنبیه

تنمیم!!!

Tanmim

 

22

افتاد

اافاد

Ofat

 

23

ربکا

رب با

Rebeba

 

24

حلزون

حزلون

Hazallon

 

25

لیوان

لیمان

Liman

 

26

خلبان

خبلان

Khabalan

 

 *** رفته روی شکم پدرش دارد بپر بپر می کند. هراز چند گاهی می ایستد و به خودش نهیب معکوس می زند:

- المه آتا، آراز کوچولو پاتای!!! (نکن آتا، آراز کوچولو می ترکه!)

و دوباره ادامه می دهد!

*** دارد با داشا دوست روسی اش بازی می کند. چند بار از دور می گوید "داشا بیا!" و جواب نمی گیرد. می آید و تو روی داشا و خیلی جدی می گوید:

- بیا یعنی kom maar! (بیا به زبان داچ)

*** تقسیم بندی کردیم حرفهایمان را. من فارسی حرف می زنم و پدرش ترکی. پیشرفتش در زبان فارسی شگفت انگیز است.

*** بیشتر صفت ها و اضافه های ملکی  را که از آنها به صورت انتزاعی در فارسی استفاده می کند بر اساس دستور زبان های داچ و ترکی پیش از اسم می آورد! حیرانم چطور به او بگویم که "آراز کفش افتاده" درست نیست و  کفش آراز است که افتاده!

*** گاهی جلوی کلمه های فارسی حرف تعریف داچ می گذارد...!

پی نوشت: به کمک احتیاج دارم. می خواهم از به روز شدن لیست وبلاگ هایم مطلع شوم. به یک راهنمایی دقیق نیاز دارم. هل من ناصر ینصرنی؟ اجرکم عندی و عندالله!

کلیددار اسرار

امروز آمدی، این را که بین دو انگشت کوچولویت گرفته بودی نشانم دادی و برای اولین بار پرسیدی: "این چیه؟"

عزیزم. برای همه مردم دنیا شاید این فقط یک تویی فلزی چرخ ماشین اسباب بازی باشد که از گوشه ای پیدا کرده ای. برای من مادر اولین قدم شهودی تو در کشف و شناخت جهان هستی است. دانشمند کوچولوی من. معرفتت به سوال و آگاهی مبارک.

گفتمان 3

 

نگویید

بگویید

تلفظ

توضیح

1

تراکتور

توتخ

Tootakh

 

2

آبمیوه

آب وی وی

Abvivi

 

3

اتوبوس

ابوتوس

Obutus

 

4

آلبرت هاین

ابطحی!!!

Abtahi

داچ - نام فروشگاه

5

موتور

هوتور

Hotor

قبلا بود پوتور

6

آمبولانس

آبیداس

Abidas

 

7

یومورتا

یوبا

Yubba

ترکی - تخم مرغ

8

نردبان

یوبابا

Yubaba

 

9

اویناماخ

ایویو

Ayoyo

ترکی - بازی کردن

10

پلیس

بولیس

Bulis

 

11

میکی موس

مینی موس

Minimouse

عروسک میکی

12

گوفی

کوفی

Koofi

عروسک میکی

13

پولوتو

پویوت

Pyot

عروسک میکی

14

خاله

خالی

Khali

 

15

صبا

صوپا

Supa

 

16

نارنجی

ناجی جی

Najiji

 

17

بنفش

بنمس!

Banams

 

18

قهوه ای

کافی

Kafi

 

19

آنه مارتا

آبی تا بی تا

Abitabita

دوست مهد کودکی

20

سنت نیکلاس

قیدی قیداس

Gidigidas

داچ - بابا نوئل

21

خطرناک

هوتوتو

Hototo

 

22

خورشید

هورشیج

Khorshij

 

23

اردک

اردخ!

Orkakh

 

24

فک

فخ

Fokh

قبلا بود کف

 

1- خیلی وقت است که تعداد کلمه هایی که آراز می گوید از امکان شمارش فراتر رفته است. اما این جدول چکیده ای است از آنهایی که از نظر کلمه سازی جذاب و شنیدنی است. البته شنیدن کی بود مانند خواندن.

2- آراز ما در راستای به تنگ آمدن از تعدد کلماتی که باید یاد بگیرد تعدادی ترکیب جدید اختراع و به گنجینه واژه های فارسی و ترکی و داچ اضافه کرده است. این لغت ترکیبی به جای هر دو لغت قبلی به کار می رود!

تمساح + دایناسور: تمساسور

شامپو + صابون: صامبون

 3- آراز ما اعضای بدن را به زبان فارسی یاد گرفته و خیلی وقت است که مثل همه دو ساله های دیگر تک به تکشان را می گوید و می داند. ما هم هر موقع بخواهیم در مورد این اعضا مبارک صحبت کنیم به اسم فارسی شان اشاره می کنیم. لازم است یادآوری کنم که به جز من و پدرش هم کسی این دور و برها زبان ترکی بلد نیست. امروز وقتی عمه اش پشت گوشی تلفن گفت: «گوزل گوزلرینه قوربان»* و آراز به چشم هایش اشاره کرد فکر کردم اشتباه دیده ام. بعد، من شروع کردم به پرسیدن و وقتی فهمیدم همه اعضا بدنش را به ترکی می داند و همزمان با نشان دادن اسمشان را هم می گوید و همه را هم درست، چشم هایم قد نعلبکی شد. بعد برای تکمیل شگفت زدگی همه را از نو به داچ پرسیدم. باز هم بیشتر شان را می دانست و نام می برد. اول چهارتا شاخ خوشگل روی سرم سبز شد. بعد اوقاتم تلخ شد که چقدر بد است برای من که از توانایی های بچه ام بی خبر باشم! قدرت درک و توانایی تجزیه و تحلیل زبانی کودکان به نحو شگفت انگیزی با بزرگترها فرق دارد. این موجودات دوست داشتنی شگفت انگیز!

 * فدای چشم های قشنگ تو!

 4- این روزها صبح که می شود صدای نازک دل انگیزی به این ترتیب ما را از خواب خوش بیدار می کند:

- «محمد جون!!! دور!» که به فارسی می شود: محمد جون پاشو!

 5- چکاپ دوسالگی آراز کوچولو در مطب دکتر همراه شد با تلاش پزشک متخصص کودکان برای کشف توانایی های زبانی پسرک. دکتر تاکید کرد که با توجه به تلاش آراز برای یادگیری سه زبان مختلف توانایی اش در به کار بردن لغت ها نه تنها قابل قبول بلکه تحسین برانگیز است.

 6- این روزها پسر ما خواب های بد زیاد می بیند. گریه کنان از خواب می پرد و فقط یک چیز می گوید: «هاپوی سیاه!». اگر از این بی خوابی های شبانه و نگرانی و دلشوره ترس عجیب آراز بگذریم (عجیب، چون پسرک من پیش از این نه از تاریکی می ترسید، نه از تنهایی و نه صداهای نامتعارف )، از این که یاد گرفته از صفت ها در گفتگوهای روزانه استفاده کند مشعوفم. صفت هایی مثل : بزرگ، کوچولو، لطیف، بلند، داغ، mooi ( داچ: خوشگل، دلپذیر)، lekker (داچ: خوشمزه)، بش (ترکی: خالی)، یاش (ترکی : خیس).

7- این هم چکیده ای از گشت و گذار من در نوشته های علمی مربوط به کودکان دو یا سه زبانه.

به گفته متخصصین گفتار، انسان از دوره جنینی شروع به یادگیری آهنگ زبان می کند و از بدو تولد توانایی تشخیص زبان مادری خود را دارد، به این زبان گریه می کند و آن را ترجیح می دهد. بچه ها از یک و نیم سالگی شروع به درک ساختارهای متفاوت زبان می کنند. از دو تا سه سالگی مغز انسان در بهترین شرایط برای پذیرش یک زبان جدید قرار دارد به شرطی که روش یادگیری مناسب سن کودک طرحریزی شده باشد. بهترین راهکار، قرار گرفتن در محیط زبان مورد نظر و یا تکلم مستمر یکی از نزدیکان کودک به آن زبان است. بر خلاف عقیده رایج، قرار گرفتن در معرض دو یا سه زبان نه تنها موجب دیرکرد شروع گفتار و  اختلال در امر یادگیری کودکان نمی شود بلکه به آن ها کمک می کند که با استفاده درست و به موقع از نیمکره های مغزی توانایی های خود را بسط داده و تسبیط کنند. کودکان دو یا سه زبانه معمولا از سایر کودکان دقیقتر هستند و توانایی تمرکز و تحلیل بالاتری دارند. همچنین کودکان دوزبانه در سنین بالاتر درک صحیح تری از زبان پیدا می کنند و در آینده زبان های دیگر را با سرعت بالاتری فرا می گیرند.

دیده شده است که بچه های دوزبانه جملاتی می سازند که کلمه هایی از هر دو زبان در آن به کار رفته است. این مساله از سوی عده ای به اشتباه به عنوان نشانه ای از عدم توانایی تفکیک زبان در نظر گرفته می شود. در حالیکه تحقیقات سال های اخیر نشان می دهد که بچه ها با این کار قدرت بالای خود را در درک زبان هاب مختلف نشان می دهند و با پیشرفت مهارت های خود خواهند توانست یک منظور را با همه زبان ها و بدون گیج شدن برسانند. توجه داشته باشید که کودکان نوپا علاوه بر زبان آموزی همواره در حال سنجیدن مرز های خود در همه زمینه ها هستند و می خواهند بدانند که کلمه هایی که می دانند تا کجا برای دیگران قابل شناسایی است. کما اینکه بزرگسالی هم که دو زبان می داند در صورتی که طرف مقابل آمادگی فهم زبان های مشابه را داشته باشد جمله های مختلط را در گفتگوهای خود به کار می برد. بچه ها به دلیل روش تحلیل مغزی متفاوتی که از بزرگسالان دارند (و بیشتر مبتنی است بر لحن، فنوتیک و آهنگ کلام که کاملا در زبان های گوناگون متفاوت است) توانایی تشخیص زبان ها را از هم حفظ می کنند.

ولیکن یک نکته را نباید از نظر دور داشت. زبان و یادگیری آن امر بغرنجی است و کودک (حتی کودک تک زبانه) در حدود سه سالگی تازه به آن مرحله از توانایی می رسد که یک گفتگوی هوشمندانه را با انسانهای دیگر پیش ببرد. برای آموختن زبان لازم است که برای مدت زمان بسیار طولانی، کودک نحوه تکلم دیگران را بشنود و پاسخگو باشد. یک محیط سرشار از گفتگوی دوجانبه با کودک می تواند کمک موثری در این زمینه محسوب شود.

و بالاخره چند نکته مهم:

  1. اجازه بدهید که کودک همه زبان هایی را که باید یاد بگیرد به صورت مداوم و در شرایط مختلف بشنود. غنی سازی گنجینه لغات او با کتابخوانی و گفتگو و آوازخوانی به همه زبان ها قدم بزرگی است که به کمک والدین و معلمان برداشته می شود.
  2. سعی کنید زبان های مورد نظر را به موقعیت ها و شخصیت ها مرتبط کنید. مثلا یکی از بهترین روش ها جداسازی زبان در افراد (به خصوص والدین) است. پدر و مادر می توانند به زبان های مشخص و پیش تعیین شده ای با کودک صحبت کرده و انتظار پاسخ به همان زبان را داشته باشند.
  3. آموزش زبان را نباید به یکباره شروع کرد. اگر ناگهان زبانی را که کودک به آن عادت دارد متوقف کرده و زبان دوم را شروع کنید برای او شوک آور و ناراحت کننده خواهد بود. سعی کنید در مراحل اولیه هر دو یا سه زبان را به ملایمت و همزمان پیش ببرید.
  4. اگر پدر و مادر به دو زبان با کودک تکلم می کنند کودک باید یاد بگیرد که به زبان خاص هریک با آنها گفتگو کند. در سنین بالاتر می توان از کودک انتظار داشت که درخواست خود را به زبانی که والد طرف گفتگو به آن صحبت می کند تکرار کند.
  5. آموزش زبان را به یک موضوع برای جنگ و جدل در زندگی کودک تبدیل نکنید و هرگز کودک را برای صحبت کردن یا نکردن به زبان خاصی تنبیه نکنید.

گفتمان 2

توضیح: قانون خانه ما این است: ترکی در محاوره، فارسی در کتابخوانی و مهمانی و بازی، داچ در مهد کودک و شعر و موسیقی

کلمه ها در گذر زمان!

آراز کوچولو در همین هفته ای که گذشت یکروز از خواب بیدار شد گفت "آسانسور!" وبعد هم شروع کرد به کامل گفتن کلمه های دو و سه سیلابی. مثلا این طوری:

 

می گفت

می گوید

که هست

1

می

میمو

میمون

2

بب

ببی

ببر

3

ما

ماهی

ماهی

4

خ

خوخ!

خوک

5

قو

قوقا

قورباغه

حرف های "ر" و "ل" که هنوز خوب در دهان نمی چرخند ولی "گ" ترکی که نسبت به گاف فارسی به مخرج جیم نزدیک تر است یا آواهای خیلی مشکل داچ را خوب و صحیح تلفظ می کند. فنوتیک های درستی که به کلمه های فارسی و ترکی می دهد برایم جالب است، و اینکه کاملا می داند این با زبان های مختلفی سر و کار دارد. اگر کتاب خوبی می شناسید که در مورد بچه های دوزبانه راهگشا باشد، ما را هم بی نصیب نگذارید.


لغت نامه آنلاین:

1- من (به ترکی): آراز جان ببین این گاوها چه قشنگ هستن؟

او (خیلی با احساس به زبان داچ): Ja, Dat is mooi  ..................معنی: بله! خیلی قشنگه!

2- من (به ترکی): اردک ها رو ببین آراز؟ دیدی؟

او (با لحن تاییدی به زبان داچ): Kijk ens, ana, Endjes .......... معنی: نگاشون کن مامان! اردکها رو ببین!

3- من (به ترکی): عزیزم لطفا برو به آتا بگو بیاد.

او از همان راه دور (به داچ):  Ata! ata, kom maar ............معنی: بابا! لطفا بیا!

دو دقیقه بعد هنوز آتا نیامده....

او (به فارسی): آتا بدو بیا!

بعد از چند لحظه دست پدرش را گرفته و کشان کشان می آورد و پشت سر هم می گوید: آتا گل!!!! ........معنی: بابا! بیا!! (به ترکی)

4- من (به ترکی): آرازم بیا و برای خودت قاشق ببر.

او (داخل آشپزخانه می شود و با لحن طلبکار به فارسی): قاشق کوش؟؟!!!!

5- من: این سه چرخه خوشگل مال کیه؟

او (به داچ): Voor mij ............ معنی: مال منه!


پلیس راهنمایی و رانندگی:

اگر تند بپیچم یا ترمز کنم صدایی سرزنش آمیز از پشت سر می گوید: pas op! ...........معنی: مراقب باش! (داچ)

هر زمان لازم باشد پشت در بسته ای باشیم دراز می کشد و از زیر در گوش می دهد. هر وقت بخواهیم در را باز کنیم زود می گوید: pas op!

آراز رنگ های سبز و قرمز را به هر دو زبان فارسی و داچ می داند. از چندین متر مانده به تقاطع و وقتی که سوار بر دوچرخه می رسیم به چهارراه و پشت چراغ قرمز، شروع می کند به صدا کردن رنگ سبز. انگار اگر صدایش کند زودتر سبز می شود وقتی هم سبز می شود نفس راحتی می کشد که :سسسسسسسسبز!

گاهی که حوصله ایستادن نداشته باشد می گردد و لابلای چراغهای مختلفی که برای مسیرهای دیگر در چهارراه سبز یا نارنجی شده است یکی را نشان می دهد و اصرار می کند که رد شویم!


ترکیب های آرازی:

kom (یعنی بیا به داچ) + گل (یعنی بیا به ترکی) = گم!!!

قوقولی قو (صدای خروس) + قد قدا (صدای مرغ) = قودی قودی!


آراز سواد دار:

پسر دقیق من شروع کرده است به خواندن. کتابی دارد که در هر صفحه اش یک عدد نوشته شده و یک بیت شعر که با همان عدد شروع می شود. معمولا این طور بود که من می خواندم و او گوش می کرد. امروز که من یک لحظه در خواندن تعلل کردم صبرش سر آمد و خودش شروع کرد به اسم بردن عددها. به آنها اشاره می کرد و اسم شان را می گفت. سه، چهار، پنج و هفت یا ففت به زبان آراز!!!

عددهای داچ را هم شفاهی می داند. در ترتیب شمارشی سه و پنج (Drie en Vijf) را به موقع می گوید. این پنج هلندی عدد مورد علاقه کوچولوی ما است و همه چیزهایی که زیادند حتما پنج تا هستند...


بزرگمرد کوچک:

همه اشیا دنیا در ذهن پسر من زیر مجموعه دو گروهند: کوچک و بزرگ. اسم ها بدون این صفت ها در گفته های پسرم ظاهر نمی شوند. صدایش را کلفت می کند و می گوید: تاتوخ (تراکتور) بزرگ... کامیون بزرگ... قاشق بزرگ! یا دو انگشت دوست داشتنی اش را به هم می چسباند و گردن نحیفش را کج می کند و با مهربان ترین لحن ممکن تاکید می کند: کوچولو!!! مثل حباب کوچولو... نی نی کوچولو!

یک قابلمه پر از خنده

آراز قهرمان بی آنکه تعمدی در کار بوده باشد رفته قاطی بچه های سه زبانه. خوشحالم از بابتی که اگر عمری باقی باشد براي من و پدرش كه چنين دم فرخنده اي را ببينيم، روزي مي رسد كه پسرمان کلید درک و معرفت سه ملت را توی جیب هایش داشته باشد و شاید این گرهی از کارش باز کند و فرصت های بیشتری برای تعالی در اختیارش بگذارد. از طرف دیگر دلم خون است چون طبيعي است كه تلاش بيشتري لازم دارد براي اينكه با این زبان ها کامل و فصیح صحبت کند. گسترش شگفت انگیز گنجینه واژه هایش به همه زبان ها در این مرحله عالي است ولي وقتي اشتياقش را براي برقراری ارتباط عمیق تر با انسانهای دیگر مي بينم نمي توانم يا نمي خواهم دست روي دست بگذارم...

چند وقتي است كه شروع كرده ام به ياد گرفتن داچ. وقتي كه شب مي رسد،‌ نيم ساعت از آرامش گرانبهاي شكننده ام را صرف كتاب جلد سبزم مي كنم تا يك فعل بي قاعده را صرف كنم يا دو كلمه جديد ياد بگيرم. يكي از بزرگترين شرمندگي هاي بشري اين است كه كوچولوي بيست و يك ماهه ات حرفي بزند كه تو براي درك آن مجبور باشي از لغت نامه كمك بگيري! اما من از چنين يادآوري گسي بهره مي گيرم تا انرژي ادامه راه را كسب كنم... همكاري مسالمت آميز سالمي هم باهم در اين راه برقرار كرده ايم. آراز تلفظ هاي درست را يادم مي دهد و من برايش كتاب به زبان جديد مي خوانم.

براي پيشرفت زبان هاي مادري ما دقیقه هاي كوچك را هم ارج می نهیم و اجازه نمی دهیم بی خیال از کنارمان رد شوند. با هم حرف می زنیم و شعر و سرود می خوانیم تا بلکه پربارتر بگذرد این روزهایی که خواست پسر پرتلاش و دوست داشتنی ام براي ارتباط عميق با دنيا جوانه کرده و توانایی اش هنوز دانه پنهان زیر خاک است. تازه در این راستا کلی از استعدادهای کشف نشده خود من هم محک می خورد... چند تا از خوشمزه هايش را نقل مي كنم تا حال و هواي اين روزهاي آراز برود زير دندان خواننده.

۱. در آشپزخانه مشغول پختن سوپ هستم. آراز نشسته روی صندلی غذا و مشرف است به روی میز. کنجکاو است بداند چه می کنم. به جای توضیح معمول همیشگی می زنم زیر آواز و این هم دوئت فی البداهه  ما:

هویج و پیاز رنده شد ---- قابلمه پر از خنده شد

سیب زمینی ناز نکن! ---- نگاه به آراز نکن!

مهمون سوپ ما شو --- پیش رشته رها شو!

پ.ن: شعرهای مربوط به آش و ته چین و لوبیا پلو بعدا در فرصت مناسب خواهد آمد.

پ.ن: نمايش رقص توسط آراز كوچولوي ما روي صندلي و ميز آشپزخانه پيوست تصوري! است.

۲. داریم به طرف مهد کودک حرکت می کنیم. وقتی هر دو روی دوچرخه ایم تا جایی که نفسم بکشد شعر و آواز می خوانیم. شعر البته باید موضوعیت داشته باشد چه درباره آسمان و زمین و باران و ماشین باشد چه راجع به وطن و حافظ و آخرت و فال. از کنار مزرعه گاوهای آراز رد می شویم. این هم شعر بندتنبانی ما در مورد این موجودات دوست داشتنی که باید با صدای بلند برایشان داد بزنیم. خوشبختانه گاوهای این دور و بر فارسی بلد نیستند!

من گاوم و دم دارم، مو مو! --- فایده به مردم دارم، مو مو!

خالخالیم و قهوه ای، مو مو! --- چهار تا پا و سم دارم، مو مو!

پ.ن: این مو مو ها را آراز می گوید.

3. گاهي براي اينكه از حال و هواي كلاسيك خارج شويم مي زنيم مي زنيم به سيم آخر و موسيقي دامبول ديمبول! بعد آراز كوچولوي دقيق من همانطور كه رقص مي كند (يا به قول خودش دانس!) كلمه هايي را بيشتر دوست دارد تكرار مي كند. امروز ترجيع بند يكي از همان شعرها اين بود كه :"آره! آره!" پسركم با خوشحالي آرنجش را گرفته و رقص كنان نشانم مي دهد و مي گويد: "آنا!‌ آرنج، آرنج!".

                                              

توضیح تصویر: آراز و تمرین پدری با محبوب ترین اسباب بازی این روزها یعنی کالسکه عروسک!

با پسرم: نمونه های آزمایشگاهی مان را باکتری زده است. یکی از باكتري ها را انتخاب کردم و جست و خیزش را به نظاره نشستم. وقتی جنب و جوش شادمانه اش را زیر چشمی میکروسکوپ دیدم ناخودآگاه تشابه عجیبش با انسان به ذهنم خطور کرد. وحشت برم داشت. از خودم پرسیدم کدامین چشم خدایی در این لحظه مرا گذاشته زیر لنز و نگاهم می کند! چه معنی می دهد این من ناچیز نادیدنی در میان میلیونها آدمی که دسته دسته زاده می شوند و  می میرند و آن وقت چنین رقص شادمانه و بی خبرانه ای را در مستی کوتاهشان به نمایش می گذارند؟ چه ناچیز است توانایی شان و وجودشان و هستی شان! و با اینهمه کوادریلیون موجود همانند من این افسانه نخ نمای ازلی "زایش و مرگ" را از نو تکرار می کنند.

یادم آمد که تا زمانی که تعداد باكتري ها اندک بود اصلا متوجه حضورشان نشده بودم. به این نتیجه رسیدم که هیچ کدام از این جنبنده های میکرومتری تک تک و به تنهایی به حساب نمی آیند. هیچ کس از دیدن یک باکتری در نمونه ای کهنه شگفت زده نمی شود. اما وقتی همه شان با همند منِ غول را (از دیدگاه تک سلولی ها!) وا می دارند که ببینمشان. بهشان توجه کنم. چاره ای برایشان بیندیشم یا تئوری وجودیشان را به بحث بگذارم و در موردشان فکر کنم.

انسان ها هم اگر تنها باشند هیچند. ولی با هم بودنشان پیکره فوق العاده جالب توجهی می سازد که جهان هستی و آفریننده اش را هم به چالش می خواند. تو پسرم شانه به شانه من و همه دیگران آجری کوچک از این سازه عظیمی که بی تو امکان بنیان نهادنش نبود. تار و گرهی تک افتاده هم شاید در نگاه نخست بی معنی و ناچیز به نظر برسد اما هیچ ناظر عاقلی نقشش را در این گلیم زربفت تماشایی انکار نخواهد کرد. آدمی بدون همه هیچ است و با همه، همه چیز.

همه آفريده هاي اين جهان

* اين آخر هفته رفتيم به مزرعه حيوانات. شبيه يك باغ اهل (!) بود با حيواناتي كه معمولا در مزرعه زندگي مي كنند. چشمگيرترين تفاوتش اما امكان دسترسي حيوانات و آدم ها به هم بود! يعني مي توانستي بزها را نوازش كني و با مرغ ها از نزديك گپ بزني و يا پايت را بگذاري روي تاپاله اسب! خرگوش و خوك و طوطي و جوجه و طاووس و الاغ هم بازارشان روبراه بود. با خودمان طبق عادت اين چندساله كمي نان و تنقلات گوسفندي برده بوديم. بزها محمد را محاصره كردند و تا دانه آخر نان ها را خوردند و در آن گرد و خاكي كه به هوا بلند شده بود كم مانده بود خودش را هم يك لقمه چپ كنند! اين مزرعه كه ايده اوليه آن به نظرم خيلي جالب آمد پذيراي يك عالم بچه بود در سنين مختلف و حتي محلي هم وجود داشت كه كودكان مي توانستند از ماكت بز و گاو شير بدوشند. البته حيوانات از آزار بچه هاي دبستاني در امان نبودند ولي با توجه به حس آرامش و دوستي كه نسبت به انسان در آنها ديدم به نظرم آمد كه خاطره هاي بد ذهنشان معدود است. اين مزرعه بهشت آراز ما شد با علاقه اي كه به حيوانات دارد. فقط آخر كاري از سماجتي كه يكي از بزها براي جويدن كاپشنش از خود نشان مي داد خوشش نيامد و ترجيح داد تا آخر بازديد توي آغوشم بماند. يك زمين بازي براي نوپاها هم همان نزديكي بود كه آراز كلي از همه ميله هاي افقي اش آويزان شد!

* ناگفته پيداست كه آراز ما چقدر عاشق حیوانات است. تک تکشان را به اسم می شناسد. مجسمه پلاستيكي كه از حيوانات دارد از محبوب ترين اسباب بازي هاي اوست. هر روز سر سفره به چند تا از نورچشمی هایش غذا می دهد یا توی لیوان شیر غرقشان می کند! حیواناتش اما همه باهم مهربانند. همدیگر را به هر مناسبتی می بوسند و ناز می کنند. گاهي هم البته پيش مي آيد كه در خدمت كنجكاوي هاي صاحبشان قرار مي گيرند و به اين سو و آن سو پرتاب مي شوند. از دیدن مهارتی که در تشخیص عکس و تصویر و شكل کارتونی شان (حتی در اولین برخورد) از هم دارد فوق العاده مشعوف می شوم. به خصوص از این که فرق اردک و غاز و قو را می داند و اسب آبی را با کرگدن اشتباه نمی کند به خودم می بالم! اعتراف می کنم که تا سالهای دبستان من اینهمه را نمی دانستم.

 

نگویید

بگویید

تلفظ

توضیح

1

فيل

فيل

Fil

 

2

ميمون

مي

May

 

3

ببر

بب

Bab

 

4

ستاره دريايي

د

ِDa

 

5

بعبعي

ب ب

Baba

 

6

ماهي

ما

Ma

 

7

گورخر

گي غا

Gigha

 

8

گاو

گاف - مو مو- كو

Momo- Gaf - Koe

Koe is Dutch

9

خوك

خ...

X…

 

10

جوجه

جوجو

Jojo

 

11

مرغ

قيدا قيدا

Gidagida

 

12

گربه

پيشي

Pishi

 

13

دلفين

د

Do

 

14

كوسه

كوسو

 koosoo

 

15

غاز

گاس

Gas

 

16

اردك

اقيدو - eendjes

Agidoo

 Eendjes is Dutch

17

گوزن

عوض

Avas

 

18

خرس

خس

Xes

 

19

فك

فك

Fok

 

20

اسب

ابس

Abs

 

21

لك لك

كا كا

Ka ka

 

22

عنكبوت

عنكي

Akii

 

23

مگس

ويز ويز

Vis vis

 

24

كانگرو

كاگ

Kago

 

25

نمس هندي

نمس

Nams

 

26

طوطي

طو

Too

 

27

قورباغه

قوووو

Goo

 

28

بز

بس

Bos

 

29

پشه

پش

Pasha

 

30

اسب آبي

ابسا

Absa

 

31

شتر

ش

Sho

 

32

سگ

هاپو

Hapoo

 

33

خروس

قولي قولي

Gooli gooli

 

34

سنجاب

س

Sa

 

35

زرافه

وس

Vas

 

36

شير

شيي

Shie

 

37

قو

گو

Ghoo

 

38

دايناسور

داس

Dass

 

39

قارقا

قاقا

Gaga

 تركي

40

خرچنگ

-

-

به محض شنيدن اين كلمه مثل خرچنگ شروع به حركت به طرفين مي كند و و دست هايش را مثل چنگال هايش را باز و بسته مي كند!

* می شنوم که آراز دارد با کسی صحبت می کند. یواشکی توی اتاقش سرک می کشم. روی صحبتش با مگسی است که روی اسباب بازی اش نشسته است. با صدایی که تحکمی پر از ادب در آن موج می زند برایش سخنرانی می کند و پنجره را نشانش می دهد. هر بار خودش به طرف پنجره می رود تا مگس کاملا خرفهم شود که چه می گوید... در پایان هر جمله پر آب و تاب می گوید: گئد!!! (ترکی: یعنی برو دیگه!)

* مدتی است با پسر کوچولویم جلسه های گفتگو برگزار می کنیم. این طوری که روبروی هم می نشینیم. سر صحبت این طور باز می شود که من می پرسم: "پسرم نظر شما در مورد فلان نکته چیه؟" بعد می نشینیم به بحث: سیاسی، فرهنگی، ادبی، هنری، روزمره! دست هایش را تکان می دهد. کله اش را متناسب با لحنش. کف دست هایش را نشانم می دهد. لحنش حس های مختلفی را منعکس می کند. نا امید، خوشحال، منطقی و عصبانی. متاسف مي شود و نیشخند می زند. گاهی سرش را به طرفین تکان می دهد و مایوس می شود که چرا نمی فهمم! بعد منتظر جواب می ماند. من هم كاملا جدي حرف های خودم را می زنم! آخرش اين اوست كه مجابم می کند! توی جمله هایش دو تا کلمه را حتما می شنوم: اردک و گاو!!!

* چند وقتی است که آراز کوچولوی ما دچار عارضه تلویزیون زدگی شده است... آنهم برنامه های حیات وحش! اصلا اگر کوسه و فیل و عقاب نبیند روزش شب نمی شود. نمی دانم چه سحری در این تصاویر متحرک هست که در آستانه یکسال و نه ماهگی پسرم را به دام انداخته است. هر کاری از دستم ساخته است انجام می دهم که از این پدیده نامیمون دورش کنم. حواسش را پرت می کنم، کنترل تلویزیون را از دم دست دور نگه می دارم و خودم تقریبا هرگز بازش نمی کنم. اما در نهایت هیچ تاثیری بر روی علاقه اش نداشته است. اگر کسی راه حلی می داند مشتاقانه آماده شنیدنش هستم.... 

* درباره پست قبل شايد توضيح كوتاهي لازم باشد. از ديدگاه من نه هر كسي كه بچه اي را به دنيا آورده پدر/مادر است و نه الزاما هركسي كه بچه اي داشت در گروه والدين تحت فشار قرار مي گيرد. كما اينكه من هم اميدوارم بعد از چند سال كه پسرم دوران خردسالي را پشت سر گذاشت زمان بيشتري براي فعاليت هايي كه ذكر كردم داشته باشم.

آنچه که می خواستم بگویم نیازی است که بخشی از جامعه انسانی (یعنی آن بخشی که پدر/مادر بچه های خردسال هستند) به درک و حمایت سایر انسانها دارند. یک مثال: کسی که به هر دلیلی مسئولیت نگهداری از یک کودک را به عهده ندارد زمانی که در یک اتوبوس نشسته است ممکن است از صدای بهانه گیری بچه بغل دستی اش عصبانی شود. ممکن است فکر کند که سکوت و آرامش حق اوست. شاید هم حق داشته باشد. اما چه بخواهد و چه نه بچه ای که کنارش نشسته است آینده ساز است و بخشی از جامعه ای که همان انسان هم در آن خواهد زیست.
هیچ کدام از ما حق نداریم خود را منفک از بخش های دیگر جامعه بدانیم، به این بهانه که در شرایط موجود انسان همسایه مان دخیل نبوده ایم. سرنوشت ما به هم وابسته است. كج خلقي هاي آن كودك همانقدر كه به مادرش مربوط است به همه آدم هايي كه در آن اتوبوس نشسته اند هم ارتباط پيدا مي كند. من به عنوان یک مادر خسته و کلافه دلم می خواهد بغل دستی ام خود را در سرگرم نگه داشتن بچه من سهیم بداند و به جای اخم و تخم کمکم کند که آن چند دقیقه طولانی برای همه مان آرمش بخش شود.

تو کز محنت دیگران بی غمی ---- نشاید که نامت نهند آدمی

گفتمان 1

  • اين شعر ها را مي خوانيم:

چتر قشنگ من کو؟ --- چه رنگيه زود بگو -----  دورنگ سرخ و آبي ---- با دسته اي كوتوكو!

عمو زنجیرباف؟ بَ!!! زنجیر منو بافتی؟ بَ!!! پشت کوه انداختی؟ بَ!!! بابا اومده.... چی چی!!!

کلماتی که زیرشان خط کشی شده از فرموده های ایشان است.

  • پیش پای من نشسته و تاب را (کتاب در فرهنگ آراز) ورق می زند و اسم شکل هایی را که می بیند به صورت خود جوش! بازگو می کند.

- کاچ (قارچ)... ف ف (فلفل)... آناس (آناناس)... گوجو (گوجه)... سيب (سيب) ... ايو (انگور)... خس (خرس)... کوسو (کوسه)... کاگ (کانگرو)... دُ (دلفين).... مي (ميمون)... خو (خوك) ... في (فيل) ... فك (فك)... ابسا (اسب آبي) ... ويز ويز (مگس) ...  نمس (نمس هندي) ... طو ... (طوطي) ... قور (قورباغه) ... بس (بز) ... پَشَ (پشه) ... عکی (عنکبوت) ... عَوَض!!!

کلمه به نظرم عجیب می رسد. نگاه می کنم و می خندم. توی کتاب عکس یک گوزن است!!!   

  • با آتا محمد صحبت می کنیم. انجام کاری را ازمن می خواهد که می گویم: OK . دو دقیقه دیگر این گفتگو بین من و آراز رد و بدل می شود:

- پسرم بیا اینجا ...

- Ok!!!!

منتشر شد!

صد واژه ای شدیم! جلد دوم فرهنگ واژه های آراز در ۶۰ واژه منتشر شد:

نگویید

بگویید

تلفظ

معني و توضیح

افراد حقيقي و حقوقي

محمد

ممد

Mama

كلي عشوه بياييد. سر و روي آدمهاي جدي را بگيريد. همراه با گفتن اين كلمه قر و غمزه را هم روبراه کنید... كارتان راه مي افتد!  

آپاپا

آه پاپا

Ahpapa

پدربزرگ مادري. به كنايه به تمام مردهاي سبيل دار گفته مي شود. از صبح تا شب گوشي موبايل پدر يا مادر را برداشته و راه برويد و با آپاپاي خيالي درد و دل كنيد، بخنديد و ذوق كنيد. اگر احيانا آپاپاي واقعي تماس گرفت اصلا با او صحبت نكنيد!

سوده

سو سو

Soosoo

 

دايي

دا دا

Dada

 

عمو

عمه!!!

ame

با شنيدن اين كلمه كلي خوشحال شويد و به طرف در بدويد. اگر عمه!!! نيامد غصه بخوريد.

Baby

Baby

-

(داچ) همه بچه ها به خصوص آنها كه كوچكتر از شما هستند.

خارخاري

خاخا

xaxa

يك موجود پلاستيكي با خارهاي فراوان.

اصلاحيه: در جلد يكم به نحو ديگري تلفظ مي شد

ابرو

ابزو

abzoo

 قبلا بود آبجي.

الاکلنگ

اتيكي

atiki

قبلا بود تيژ.

آراز

آياس

َayas

قبلا بدون سين آخر گفته مي شد.

مكان ها

استخر

استك

Estak

 اين مكان عشق ديرين شما محسوب مي شود. پس آن را با لذت فراوان تلفظ كنيد و ذوق را چاشني اش نماييد.

حمام

آمام

Amam

 

اميز

ابيز

Abiz

خانه ما (تركي)

سرسره

س س

soso

 

تاب

تا تا

tata

 

حيوانات

فيل

في

Fi

هنگام بازگويي كلمه صداي خود را حتي الامكان كلفت كرده و دستتان را به دو طرف دراز كنيد.

ميمون

مي

May

 

ببر

ب

Ba

 

بز

بس

Bos

 

بعبعي

ب ب

Baba

 

ماهي

ما

Ma

شامل  بيشتر موجودات دريايي مي شود.

گورخر

گيغ

Gigha

تلفظش شنیدنی است. شنیدن کی بود مانند خواندن! 

گاو

مو مو

Mo

از آنجايي كه عاشقانه اين موجود را پرستش مي كنيد هر روز بارها صدايش كنيد. به اين ترتيب مادرتان مجبور مي شود هر چند روز يكبار به ديدن آنها در مزرعه هاي اطراف ببرد.

خوك

خ...

x…

 

جوجه

جوجو

Jojo

 

مرغ

قيدا قيدا

Gidagida

 

گربه

پيشي

Pishi

 

دلفين

د

Do

 

پوشيدني ها

شلوار

ش

Sha

 

جوراب

جياب

Jiab

روي حرف ب به اندازه هشت عدد تشديد تاكيد كنيد. به محض اين كه حس ششم شما خبر از اين داد كه ممكن است شانسي براي خارج شدن از منزل داشته باشيد دويده و جورابهايتان را بياوريد. اگر دلتان يكذره گرفته بود يك جفت؛ اگر خيلي تمايل به رفتن داشتيد شش جفت. هر عدد ميان اين دو عدد نشان دهنده ميزان جدي بودن درخواست شماست. براي نشان دادن علاقه خودمي توانيد جورابهايتان را به افراد ديگر هم تعارف كنيد. اگر آن فرد نپذيرفت جوراب ها را پيش چشمش نگه داشته و اصرار كنيد و مجبورش كنيد آنها را بپوشد. به طور كلي جوراب يكي از اركان مهم زندگي شماست.

بلوز

بلوس

Bloos

 

عينك

عنا

Ana

 

اشيا بي جان

اتو

اتو

Atoo

 

اتوبوس

اتو

Atto

 

كاميون

كا

Ka

 

قلب

ق

Ga

يعني تو در قلب مني. در همان حال دستتان را روي سينه قرار داده و چند بار به حالت سينه زدن بكوبيد و با پدرتان كه در حال ترك خانه است خداحافظي كنيد.

صندلي

ص

Sa

 

ميز

ميس

Mis

 

بالن

با

Ba

 

ياغيش

ياييش

Yayish

باران (تركي) در هنگام باريدن باران اين كلمه را تكرار كرده و مصرا از پدر يا مادر خود بخواهيد برايتان آوازهاي مربوط به بارش باران را بخوانند مثل "ياغير ياغيش اينانيرام ياريم گوزلير مني" و در همان حال پشت پنجره بايستيد و دست هايتان را زير قطره هاي باران بگيريد و جو گير شويد.

گل

گ

Go

 

گندم

گ

Ga

 

كليد

كي

Key

 

كتاب

تا

ta

روزي هشتاد و نه بار اين كلمه را تكرار كنان بدويد و كتاب را بياوريد. جرات ندارد كسي نخواند!

ني

ني

ney

 

خوردني ها

عسل

عس

Asa

 

پنير

پ

Pa

 

آبميوه

آبه

Aba

 

بستني

بس

bas

به محض ورود به فروشگاه زنجيره اي بزرگ اين كلمه را با صداي بسيار بلند و هيجان زده تكرار كنيد و همچنان كه روي سبد خريد نشسته ايد با انگشت اشاره مادر يا پدرتان را از مسيرهاي پيچ در پيچ راهنمايي كنيد و تا لحظه اي كه آن را به دست نگرفته ايد از پا ننشينيد. تا خانه بسته بستني را توي دست عاشقانه نگه داشته و جويدن جعبه مقوايي اش را پيشاپيش آغاز نماييد. برايش تا رسيدن به خانه شعر بگوييد و ذوق كنيد. اين كلمه را هر روز بارها تكرار كرده و فريزر را به دليل در خود داشتن اين معبود يخزده بپرستيد. دقت كنيد كه هيچ چيز را به اين اندازه دوست نداشته باشيد!

هلو

الو

alo

 

موز

موس

 

 

فعل ها

گوي

گو

Go

بگذار (تركي)

چيخ

چي

Chi

برو بالا (تركي)

بدو

قدو

Gidoo

بدون شرح

كو

كو

Ko

پشت جوراب، انگشتان، پرده يا هر چيز ديگري كه دم دست باشد پنهان شده و همين كلمه را داد بزنيد. افراد موظفند شما را نديده و دنبالتان بگردند.

ايلش

اي

Aya

بنشين (تركي)

آپار

آپا

apa

ببر (تركي). با گرفتن پوشك كثيفتان در دست و تكرار اين كلمه، پوشك را برده و در سطل آشغال بيندازيد و منتظر تشويق پدر يا مادرتان بمانيد.

يو

يووي يووي

yoovi

شستن (تركي)

مفاهيم

سنگين

سكا

Seka

 

بلند

ب

Bo

معمولا به لگوهاي برج شده يا خطوط نقاشي اطلاق مي شود.

سلام

س

Sa

 

هالو

آلو

alo

 سلام (داچ)

Nej

Nej

-

نه (داچ).

پاورقی ۱: همچنان آراز را پاس بداریم!

پاورقی ۲: دندان شانزدهم دارد مي آيد. بعد از اين يكي فقط چهار دندان آسياب مي ماند آن پشت ها.

 

تازه های نشر

فرهنگ واژه های چهل گانه آراز منتشر شد:

نگویید

بگویید

معني و توضیح

چشم

چش

 در همان حال یا پلک چشم خود را در نهایت دقت و احتیاط لمس کرده یا چشم فرد گوینده را دربیاورید.

دماغ

دَ

 

گوش

گوف

 

لپ

لُف

 

پا

پا

 

ابرو

آبجی

 

هاپو

آپو

 

شیر

شی...

 

فک

کف

بعد از گفتن اين كلمه خجالت بكشيد. چون آن را آنقدر بامزه گفته ايد كه هربار پدر و مادرتان شما را در آغوش گرفته اند و بوسيده اند.

اسب

ابس

بعد هم اضافه كنيد پيتيكو پيتيكو!!!

قارقا

قاقا

کلاغ (ترکی)

الاکلنگ

تیژ!!

تلخیصی از شعر الاکلنگ و تیشه. هر روز اين كلمه را آنقدر بگوييد تا دل مادرتان به رحم آمده شما را به پارك ببرد.

كتاب

تا

در همان حال كتاب به دست به سمت مادر يا پدرتان برويد تا برايتان بخواند.

توپ

تو...

 

گار

گا...

برف (ترکی)

دو

دو

بعد از يك حتما بايد بگوييد. حتما بگویید ها!!!

سه

سس

 

نه

نو....

 

ده

د

 

ساعت

عت

 

آتا

آدا

پدر (ترکی)، با حداقل 100 لحن متفاوت. بهترين آن زماني است كه پدرتان از در داخل مي شود. همزمان بايد با سرعت چند کیلومتر بر ثانيه به طرف در بدويد.

آنا

آنا

مادر (ترکی)، با حداقل 100 لحن متفاوت. دل نشين ترين آن صبح بعد از يك خواب دبش است.

آراز

آیا

به كنايه به مونيتور هم گفته مي شود كه تصوير دسك تاپ آن يك آراز كوچولو است.

shake

shey

تكان دادن (انگلیسی)، همزمان باید خودتان را تکان بدهید

Oops

Aaps

همان ای وای وطنی خودمان (انگلیسی)

داخ داخ

دا دا

خداحافظ (به زبان مردم اين كشور)، بعد از گفتن اين كلمه اگر مادرتان در حال ترك مهد كودك بود به معناي واقعي كلمه گريه كنيد.

اوف

هوف

زخمي، در همان حال بايد بدويد و كف پاي پدرتان را كه يك ماه قبل يك تاول زده بود نشان دهيد و ببوسيد. اگر پدر و مادرتان چندين بار شما را از بوسيدن كف پا منع كردند، مي توانيد وقتي حواسشان نيست زود اين كار را بكنيد. اگر نشد کف پا را نوازش کرده و بگویید نا... (به معنی ناز)

موز

مو...

 

سوت

هوف

شير پاستوريزه (ترکی)

يورد

نو...

ماست (ترکی)

ماكاروني

ما...

به محض شنيدن اين كلمه بي توجه به اين كه كجا هستيد روي زمين بنشينيد تا بشقاب ماكاروني پيش رويتان ظاهر شود. در ادامه مي توانيد تا جايي كه دلتان خواست رشته ها را به سر و صورت خود بماليد.

آچ

آچ

باز كن (ترکی)، در همان حال بايد بارها در را ببنديد و از نو باز كنيد تا بتوانيد اين كلمه را بازگو نماييد

آت

آت

بينداز (ترکی)

توشدی

توش

افتاد (ترکی)

گئدی

دئدی

رفت (ترکی)

گل

د...

بیا (ترکی)

قديخلا

قدي

قلقلك بده (ترکی)

مين

مي...

سوار شو (ترکی)، در همان حال حتما بايد پدرتان در حالت چهارزانو جلوي شما باشد و شما سوارش شويد.

ايچ

ايچ

بنوش (ترکی)

من

م....

اشاره به خودتان بكنيد و خودتان را به ديگران يادآوري كنيد كه مثلا من را بغل كنيد يا به من هم بدهيد.

آبروم رفت!

آب!

همزمان با دست به صورت خود بزنيد و لب زيرين خود را گاز بگيريد.

 

پاورقی ۱: در صورت تمایل برای خرید با نویسنده وبلاگ تماس بگیرید.

پاورقی ۲: آراز را پاس بداریم!

خواهم آمد... راه خواهم رفت، نور خواهم خورد، دوست خواهم داشت....

مادر!

پسرم در يازدهين ماهگرد زندگي اش در اين دنيا راه رفت و پروسه راه افتادن را كه از ده ماهگي و با برداشتن قدم نخست شروع كرده بود سر و سامان داد. حالا ديگر در هر گوشه از خانه و هر جا كه باشي سر و كله يك وروجك هفتاد-هشتاد سانتي متري پيدا مي شود يا يك لبخند بزرگ به معني مغرورانه "من مي توانم" (اين لبخند هر دو تا دندان و لثه بالايي كه يك دندان تازه را باردار است نشان مي دهد و باعث مي شود كناره هاي دماغش چين بخورد) و بازوهايي تا شده از آرنج و توي هركدام از دستها يك شي سنگين يا نيمه سنگين مثل دسته جاروبرقي، ماهي تابه دسته دار، ماژيك رنگي يا سطل زباله. حتي گاهي كه چيزهاي توي دستش سنگين است و راه رفتنش را مشكل مي كند، كله اش را به حالت تاييد تكان مي دهد و خودش را تشويش مي كند و مرتب به خودش مي گويد بيا!!!

مرد كوچولوي من صداي جوجه و گربه را هر موقع كه لازم شد (مثلا وقتي كه بخواهد مامان و بابا را شيفته خودش كند) تقليد مي كند، دماغ را نشان مي دهد، و تعداد كلماتي كه ادا مي كند به ده رسیده است. (مي مي، ماما،‌ آتا (پدر)، ناي ناي، جيز(روشنايي)، پيشي، قاقا،‌ گل(بيا)، توشدي(افتاد)،‌ دردر(گردش،‌ بيرون). جاي اشيا را مي داند و انسانهاي آشناي اطرافش را به اسم مي شناسد و با گفتن اسمشان به سمتشان نگاه مي كند. از ميان عكسهاي توي كتاب ولي، فقط گربه را مي شناسد و نشانمان مي دهد آنرا هم واقعا دل به شكم كه آيا مي داند همان گربه اي است كه در كوچه و خيابان مي بينيم يا نه.... به راحتي از ما تقليد مي كند (بايد ببيني وقتي را كه به كمك لبها و انگشتانش حركت ما را تكرار مي كند)، باي باي مي كند، انگشت اشاره اش را به حالت گفتن "نه" تكان مي دهد. دستورات ساده را مي فهمد و همكاري مي كند. و بيني هر كس را كه خيلي دوست داشته باشد گاز مي گيرد!

دردسر هفته گذشته ما همان دندان سوم بود كه هيچ قصد در آمدن ندارد ولي از همان پشت پرده حضورتوانسته پسرك خنده روي ما را به موجود غرغروي بد اخلاقي تبديل كند. طفلكم در رنج بود و ما هم از بدي حالش در عذاب.... عاقبت چند قطره داروي "هومئوپاتي" به كمكمان آمد. هنوز هم وابسته اين داروي بي ضرر گرفته شده از طبيعت هستيم: هر 4 ساعت يكبار.

بازهم مادرم، داريم بار و بنديل مي بنديم براي رفتن. خيلي زود ايران را دوباره و اين بار براي مدت طولاني تري ترك مي كنيم. باز هم مثل هميشه نگرانم و از آينده نامطمئن. خدا را شكر مي كنم به خاطر فرصتي كه به من اعطا شده براي ديدن جهاني نو و انسانهايي نو و ديدگاههايي فراتر از حجم كنوني ام. و روحم در تب و تاب است و نگران از هم گسيختن رشته هايي كه حتي هم اكنون پسرم با سرزمين پدري و مادري اش به هم بافته است. نگران جشمهای منتظری که باقی می گذارم. آنها که دوستشان دارم و با دنیا دنیا دارندگی و افتخار عوضشان نمی کنم... اگر همه چيز چنانكه بايد پيش برود يكروز بازهم بر مي گردم تا با ذهني دیگرگون به وطن محبوبم ياري رسانم. يكروز عاقبت بر مي گردم و اميدوارم آن روز پر دور نباشد...

پسرم: مادرها دو دسته اند. يك دسته مادراني كه دوست داشتن فرزندانشان بوي خودخواهي مي دهد. آنها اين موجودات كوچولوي فوق العاده را دوست دارند چون عاشق شخص شخيص خودشان هستند! (با آنها بازي مي كنند، ازروزگار انتقام مي گيرند، غرورشان را ارضا مي كنند، نسلشان را ادامه مي دهند، حرص و جوششان را خالي مي كنند،‌ پدر گريزپا را پابند مي كنند يا خانواده شان را تحكيم مي بخشند!) و براي همين هم هست كه هرجا منافع خودشان و بچه هايشان در تعارض باشد بي شك خودشان را انتخاب مي كنند. دسته ديگر آنهايي هستند كه فرزنداشان را صرفا به خاطر خود آنها دوست دارند و جز سعادت آنها هيچ نمي خواهند. از نشانه هاي اين مادران متعالي همين بس كه در دايره تقسيم منافع هرگز سخني از خودشان مطرح نيست يا زحمات بي پاياني كه كشيده اند!! از وقتي كه راه رفتن را شروع كرده اي نگراني در دلم لانه كرده، به جاي آن خوشحالي كه انتظارش را مي كشيدم. به نحوي حس مي كنم كه حالا به تعريفي كه از انسان مستقل و بالغ دارم نزديكتر شده اي و بيشتر قابل احترامي و در نتيجه خيلي نزديك است روزي كه بخواهي از پيشم بروي، با همين قدمهاي نامطمئنی كه امروز حاضرم جانم را فدايشان كنم! كمي مي ترسم. ترسم از اين است كه نتوانم مادر ايده الي باشم و دوري ات را تاب بياورم! و نتوانم خودخواهي ام را جدا كنم از دوست داشتنت؛ همانطور كه گاهي نمي شود همه ريگها را از برنجي پاك شده جدا كرد! همان يك ريگ نه تنها پلوي خوشمزه ات را زهر مي كند به كامت، ممكن است دندانت را هم بشكند! اما پسركم! من سعي ام را مي كنم. قول مي دهم.

پي نوشت: بالاخره آمد! دندان محترم سر سنگين شماره 3را مي گويم.... بالا سمت راست. ما منتظر چهارمي اش هستيم....

عنوان مطلب: "و پیامی در راه" ،سهراب سپهری

گل!

مادرم!

"گَل!" من و محمد همین که شنیدیمش با تعجب به هم نگاه کردیم یعنی که: شنیدی تو هم؟ که خوب هردومان شنیده بودیم! آراز کوچولو توی کالسکه اش نشسته بود، حوصله اش سر رفته بود و دستهایش را دور مچ می چرخاند و نگاهمان می کرد که چرا مرا بغل نمی کنید! چون هر وقت که بخواهیم در آغوشش بگیریم می گوییم: "بیا پسرم..." که ترکی اش می شود همین "گَل". نوه ات وقتی دید که همان طور خشکمان زده و نگاهش می کنیم دوباره شروع کرد که: "گَل!" و دستهایش را تکان داد... معجزه بود مامان... حرف زدن با هدف و منظور معجزه است. خستگی مان ته کشید... پسرمان اولین کلمه با منظورش را گفته بود... اصلا فراموش کردیم که آمده ایم پیاده روی! آینده و نابسامانی های احتمالی اش یادمان رفت! نمی دانم می شد خدا به من هدیه قشنگ تری بدهد؟ 

شاید هم داده. آن مروارید تیز سفید را می گویم که بعد از ماهها انتظار مهمان دهان کوچولوی پسرمان شده. آدرسش هست همان جلو جلوها، پایین، سمت راست! اعتراف می کنم که برای دیدنش سوی چشمت باید ده از ده باشد. نیمه شفاف است و هنوز رنگی نداده به خنده های پسرکم! اما خوب چشیده ام طعم گازهای حریصانه اش را. کم مانده بود امروز نصف دماغم قربانی یک خارش بیموقع لثه شود... هنوز جایش ذق ذق می کند: آخ!

مامانی، آرازت دست دسی می کند. خاله فاطمه این طور یادش داده که اگر کف دستت را بگیری روبرویش با کف دستش روی دستت می کوبد. این کوچولو هنوز غوره نشده مویز شده! دستش را به هر جا بند کند بلند می شود. البته اغلب نمی تواند ولی همین تلاش خستگی ناپذیرش برایم دلنشین است. 

مامان جان به گمانم شده ام یکی از همان مامانهایی که صبح تا شب کاری ندارند جز اینکه بنشینند ور دل بچه هاشان و از قد و بالایش تعریف کنند. باورت می شود؟ بازنشسته شده ام دیگر. شده ام زن خانه و زندگی. بدم نمی آید هیچ! با پسرت آنقدر بازی کن تا سیراب شود. هر روز اِن بار پوشک عوض کن! اِن بار بچه در حال افتادن را بگیر، اِن بار شیر و غذا بده. از غذاهای خوشمزه نی نی به بهی برایش درست کن. کتاب بخوان. وبگردی کن. برو خرید و پیاده روی. وقت پی پی کردن جگر گوشه ات برایش کف بزن و آواز بخوان تا بداند کار خوبی کرده! کارهای خانه را با حوصله و نظم انجام بده. قبل از شستن لباسهای بچه ات بویشان کن تا دلت بلرزد. پاها را روی هم بینداز و بستنی یخی بخور! با همسرت وقتی که هست بحثهای تاریخی بکن و وقتی که نیست دلتنگش باش. کالسکه را هل بده و مرکز خرید بزرگ را گز کن که فصل حراجش تمام شده و بوی روزهای اول مدرسه گرفته که چند هفته دیگر شروع می شود. به فلسفه فکر کن و به فردا و برای دلت شعر بخوان. فیلمهای صد تا یک غاز و برنامه "سوپرننی"را ببین و بگذار باران بیرون پنجره راه خودش را برود همچنانکه پسرکت در آغوشت لم داده و خوابش برده. می بینی؟ بد هم نیست. فقط گاهی دلم برای آن لیلی که همیشه خدا بدو بدو می کرد و با هر دستش هفده تا هندوانه بلند می کرد تنگ می شود. نمی دانم تا کی می توانم دست به سرش کنم و به خودم بگویم بعد از اینهمه سال نوبتی هم باشد نوبت استراحت است!

با پسرم: عزیزم، سبک زندگی کن! سقف مجاز بار برای هر نفر در سفرهای بین المللی هوایی ۳۵ کیلوگرم است. روز اولی که فهمیدم همین جمله ساده به این معنی است که باید نود درصد از زندگی ام را همین جا بگذارم و بروم غمباد گرفتم... آنچه را که می شود با پول دوباره خرید و جایگزین کرد مایه ناراحتی ام نیست. برای اتو و قالی و شبچراغ غصه خوردن کودکانه است. اما لباسهایی که برایت کوچک شده و من هنوز تو را در آنها می بینم، ساعت رومیزی که یادآور روزهای خوش هشت سال زندگی من و پدرت است، کالسکه ات که آنهمه دوستش داری و دوستت دارد، کتابهای عزیزم که همچون گنجینه کوچکی همین جا گردآوردمشان... باورم نمی شد! فهمیدم حتی گاهی آنچه بار معنوی دارد ممکن است انسان را سنگین کند! بعضی چیزها را باید در خاطره و عکس و ذهن زنده نگه داشت. دیگر سبکم! همه داشته ها و نداشته هایم را می توانم توی چند چمدان جا بدهم. دوستی هایم را می ریزم توی حافظه ام و کینه ها را همراه با وسایل کهنه می گذارمشان در اتاق زباله! یادت باشد که هرکسی در زندگیش سقف مجازی نامرئی ای دارد برای داشته های دنیوی. اجازه نده گذشته ات تو را سنگین کند و مانع سفرت شود... سبک زندگی کن!