مادر!

پسرم در يازدهين ماهگرد زندگي اش در اين دنيا راه رفت و پروسه راه افتادن را كه از ده ماهگي و با برداشتن قدم نخست شروع كرده بود سر و سامان داد. حالا ديگر در هر گوشه از خانه و هر جا كه باشي سر و كله يك وروجك هفتاد-هشتاد سانتي متري پيدا مي شود يا يك لبخند بزرگ به معني مغرورانه "من مي توانم" (اين لبخند هر دو تا دندان و لثه بالايي كه يك دندان تازه را باردار است نشان مي دهد و باعث مي شود كناره هاي دماغش چين بخورد) و بازوهايي تا شده از آرنج و توي هركدام از دستها يك شي سنگين يا نيمه سنگين مثل دسته جاروبرقي، ماهي تابه دسته دار، ماژيك رنگي يا سطل زباله. حتي گاهي كه چيزهاي توي دستش سنگين است و راه رفتنش را مشكل مي كند، كله اش را به حالت تاييد تكان مي دهد و خودش را تشويش مي كند و مرتب به خودش مي گويد بيا!!!

مرد كوچولوي من صداي جوجه و گربه را هر موقع كه لازم شد (مثلا وقتي كه بخواهد مامان و بابا را شيفته خودش كند) تقليد مي كند، دماغ را نشان مي دهد، و تعداد كلماتي كه ادا مي كند به ده رسیده است. (مي مي، ماما،‌ آتا (پدر)، ناي ناي، جيز(روشنايي)، پيشي، قاقا،‌ گل(بيا)، توشدي(افتاد)،‌ دردر(گردش،‌ بيرون). جاي اشيا را مي داند و انسانهاي آشناي اطرافش را به اسم مي شناسد و با گفتن اسمشان به سمتشان نگاه مي كند. از ميان عكسهاي توي كتاب ولي، فقط گربه را مي شناسد و نشانمان مي دهد آنرا هم واقعا دل به شكم كه آيا مي داند همان گربه اي است كه در كوچه و خيابان مي بينيم يا نه.... به راحتي از ما تقليد مي كند (بايد ببيني وقتي را كه به كمك لبها و انگشتانش حركت ما را تكرار مي كند)، باي باي مي كند، انگشت اشاره اش را به حالت گفتن "نه" تكان مي دهد. دستورات ساده را مي فهمد و همكاري مي كند. و بيني هر كس را كه خيلي دوست داشته باشد گاز مي گيرد!

دردسر هفته گذشته ما همان دندان سوم بود كه هيچ قصد در آمدن ندارد ولي از همان پشت پرده حضورتوانسته پسرك خنده روي ما را به موجود غرغروي بد اخلاقي تبديل كند. طفلكم در رنج بود و ما هم از بدي حالش در عذاب.... عاقبت چند قطره داروي "هومئوپاتي" به كمكمان آمد. هنوز هم وابسته اين داروي بي ضرر گرفته شده از طبيعت هستيم: هر 4 ساعت يكبار.

بازهم مادرم، داريم بار و بنديل مي بنديم براي رفتن. خيلي زود ايران را دوباره و اين بار براي مدت طولاني تري ترك مي كنيم. باز هم مثل هميشه نگرانم و از آينده نامطمئن. خدا را شكر مي كنم به خاطر فرصتي كه به من اعطا شده براي ديدن جهاني نو و انسانهايي نو و ديدگاههايي فراتر از حجم كنوني ام. و روحم در تب و تاب است و نگران از هم گسيختن رشته هايي كه حتي هم اكنون پسرم با سرزمين پدري و مادري اش به هم بافته است. نگران جشمهای منتظری که باقی می گذارم. آنها که دوستشان دارم و با دنیا دنیا دارندگی و افتخار عوضشان نمی کنم... اگر همه چيز چنانكه بايد پيش برود يكروز بازهم بر مي گردم تا با ذهني دیگرگون به وطن محبوبم ياري رسانم. يكروز عاقبت بر مي گردم و اميدوارم آن روز پر دور نباشد...

پسرم: مادرها دو دسته اند. يك دسته مادراني كه دوست داشتن فرزندانشان بوي خودخواهي مي دهد. آنها اين موجودات كوچولوي فوق العاده را دوست دارند چون عاشق شخص شخيص خودشان هستند! (با آنها بازي مي كنند، ازروزگار انتقام مي گيرند، غرورشان را ارضا مي كنند، نسلشان را ادامه مي دهند، حرص و جوششان را خالي مي كنند،‌ پدر گريزپا را پابند مي كنند يا خانواده شان را تحكيم مي بخشند!) و براي همين هم هست كه هرجا منافع خودشان و بچه هايشان در تعارض باشد بي شك خودشان را انتخاب مي كنند. دسته ديگر آنهايي هستند كه فرزنداشان را صرفا به خاطر خود آنها دوست دارند و جز سعادت آنها هيچ نمي خواهند. از نشانه هاي اين مادران متعالي همين بس كه در دايره تقسيم منافع هرگز سخني از خودشان مطرح نيست يا زحمات بي پاياني كه كشيده اند!! از وقتي كه راه رفتن را شروع كرده اي نگراني در دلم لانه كرده، به جاي آن خوشحالي كه انتظارش را مي كشيدم. به نحوي حس مي كنم كه حالا به تعريفي كه از انسان مستقل و بالغ دارم نزديكتر شده اي و بيشتر قابل احترامي و در نتيجه خيلي نزديك است روزي كه بخواهي از پيشم بروي، با همين قدمهاي نامطمئنی كه امروز حاضرم جانم را فدايشان كنم! كمي مي ترسم. ترسم از اين است كه نتوانم مادر ايده الي باشم و دوري ات را تاب بياورم! و نتوانم خودخواهي ام را جدا كنم از دوست داشتنت؛ همانطور كه گاهي نمي شود همه ريگها را از برنجي پاك شده جدا كرد! همان يك ريگ نه تنها پلوي خوشمزه ات را زهر مي كند به كامت، ممكن است دندانت را هم بشكند! اما پسركم! من سعي ام را مي كنم. قول مي دهم.

پي نوشت: بالاخره آمد! دندان محترم سر سنگين شماره 3را مي گويم.... بالا سمت راست. ما منتظر چهارمي اش هستيم....

عنوان مطلب: "و پیامی در راه" ،سهراب سپهری