يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي

يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي
پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من
 
-----

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو

ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست

اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من

بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا

بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

کجای این قصه لنگ می زند؟ + گپ و گفت کامنتی

دخترک ده دوازده ساله پرناز و ادایی بود آن روزها که در جمع های عروسی و عزا به هم برمی خوردیم. چیزی که از او هنوز به روشنی به یاد دارم، استعداد ذاتی اش در موسیقی بود. بعد ها که پیش آمد که با مادرش در یک مهمانی زنانه همکلام بشوم، دانش آموز دبیرستان بود. مادرش می گفت: «چند تا خواستگار داره. می گه که می خواد با پول دار ترینشون عروسی کنه». یکی دوبار هم بعد عروسی دیدمش. پدر شوهرش یکی از بازارای های به نام شهر بود و همسرش با یکی دو سال سواد ابتدایی مدیر یک فروشگاه جواهرات. خود بیست ساله اش را محو و مبهم از ورای آدم ها و مراسم ها به یاد می آورم، با چهره ای سیاهپوش و افسرده که انگار گرد میانسالی بر آن نشسته باشد، از کنار مادر شوهرش تکان نمی خورد. می گفتند شوهرش «بدقلب» است و اجازه نمی دهد چشم آفتاب و مهتاب به زنش بیفتد.

همین پریروز بود که عکس دختر دو ساله اش را توی «فیس بوق» دیدم، با همان صورت نازنینی که از کودکی مادرش به یاد دارم و کر و کرشمه دخترک در آن سال های دور. پیراهن ارغوانی به تن نشسته بر صندلی یک ب.ام.و از چرم سفید. این عکس به نحو عجیبی برایم حکم تیر خلاص داشت. انگار داشتم پایان زندگی کسی را در کتابی می خواندم. 

این زندگی خوب و شرافتمندانه است، ثروتمند بودن بد نیست. بی سوادی عار نیست. قرار نیست همه موهایشان را پشت نیمکت های دانشگاه سفید کنند. حتی انتخاب همسر از روی ارقام حساب بانکی کار نابجایی نیست. آدم ها می توانند هدف های مختلفی در زندگی داشته باشند و هیچ کدام از اینها به تنهایی نه خوب است و نه بد. اما چیزی که در این داستان سرگیجه ام می دهد چرخه بیهودگی زندگی یک زن است. این که به دنیا می آییم و می میریم و در این میان و سر در پی غریزه ها می گذاریم برای «خور و خواب و خشم و شهوت»، قبول. اما برای آدمی - آدمی که فلسفه وجودی اش قطعا ماورای این مدار ناگزیر تولد و غریزه و مرگ است - چیز دیگری هم باید باشد، فلسفه ای، دلیلی، طغیانی. یک زندگی نمی تواند و نباید به این نحو باشد. هیچ زنی نمی تواند در بیست سالگی تمام شود. آدم ها نمی توانند خودشان را، استعدادهایشان را، هدفی را که برای آن به دنیا آمده اند به این ترتیب نادیده بگیرند. این ظالمانه است. این ناعادلانه است.

هی دارم فکر می کنم که کجای این قصه لنگ می زند؟

ممنون از همه دوستانی که نظر دادند. من جوابم را گرفتم. به عنوان قدردانی، کامنت ها هم در کامنت دانی جواب دارند. کشتی کج هم با خواننده ها داشته ایم! شاید تماشای لیلی که با پاچه های بالا زده و جارو به دست دم در داد و قال می کند مطبوع نباشد، اما به فهم مطلب کمک می کند! گفتم که نخوانده نماند :)