نیستان رفتند و هستان می رسند*

اندک اندک جمع مستان می رسند --- اندک اندک می پرستان می رسند

دلنوازان ناز نازان در رهند --- گلعذاران از گلستان می رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست --- نیستان رفتند و هستان می رسند


پی نوشت --- تاج قلب مادری کوچولوی من!

تقریر شد به تاریخ هفدهم دسامبر دو هزار و یازده سنه میلادی.

* مولانا

دوستدار دوستی هایت

پسرک!

مادر به فدای قلب با صفای تو، و دوست کوچولویت که هنوز عادت دارد سر کلاس درس انگشتش را بمکد. همان که مادر مهربانش صبح آمد و سلامم گفت و از تو تشکر کرد، که اولین دوست پسرش شده ای در این دوماهی که وارد کلاس اول شده است...

دوستدار دوستی هایت: مادر


پی نوشت 1: پسرم، امکاناتی که تو در مدرسه ات داری، از ده ها سه چرخه که تو حیاط پارک شده اند برای استفاده در زنگ تفریح و سرسره و زمین بازی شنی و سه کامپیوتر برای چهارده دانش آموز کلاس اول و دوم و صفحه نمایشگر شصت و پنج اینچی روی دیوار کلاس گرفته تا وسایل کمک آموزشی فوق العاده موثر و زیبا، ساعت های آموزش یوگا و دست ورزی و ژیمناستیک و زبان انگلیسی، یا حتی سه چهارپایه نقاشی خیلی بزرگ با قوطی های رنگ و قلموهای تمیز که گوشه ای از آن اتاق بزرگ به بچه ها چشمک می زند برای مادرت که سالهای کودکی اش را در دهه شصت گذرانده است مثل یک رویا می ماند. من مشقهایم را توی دفتری می نوشتم که کوچکترین گذر پاک کن روی آن رد سیاه نازدودنی به جا می گذشت و پشت نیمکتهایی می نشستم که از فرط فرسودگی هر حرکت کوچک کودکانه ام را بر گرده اش با صدای ناله ای بلند در کلاس منعکس می کرد.

اما باور می کنم، که سختی روزهایی که امروز برتو می گذرند از آنچه بر من و پدرت رفته است سنگین تر است. کاش می توانستم تو را برای آموزش به محیطی بسپارمت که در آن بتوانی فارغ از سیاهی گیسوان و پسزمینه خاورمیانه ای والدینت، فارغ از نژاد و زبانت با دیگران رقابت کنی کوچولوی من. آوخ از این درد که من با دیگر گونه بودنم در این جامعه بر شانه های نحیفت گذاشته ام!

پی نوشت 2: دو ماهی می شود که ضرباهنگ زندگی ام انگار کوبش پای اسبی است که چهارنعل می دود و عرق از سر و رویش می بارد. پایان سال میلادی است که معمولا زمان پر ترددی است. جز آن از هرنظر مادر بی تجریه ای هستم و قصه زندگی من و پسرم شده داستان آن دزدی که «شب اول دزدی اش مقارن شد با  نور ماه شب چهارده!»*.

خیلی ها را می خوانم و بی کامنت می گذرم، می دانم رسم ادب و مردانگی نیست این. شما چونان نوازنده های چیره دست که آواز زندگیتان را به گشاده دستی در کوی و برزن دنیای مجازی ساز کرده اید،آنوقت این آواز-نوشته ها را یواشکی نوشیدن و حتی سکه خسته نباشیدی در کلاهتان ننهادن! شرمنده ام دوستان! چه کنم که روز-شب هایم همین بیست و اندی ساعت بیشتر نیست... تلاشم این است شاید که چراغ خانه آبی آینده خاموش نشود... مبادا کسی دل بسته باشد به نانوشته هایش...

پی نوشت 3: پی نوشت هایم از خود نوشته هایم طولانی تر بوده اند قبول. اما ژرفای مطلب احترام دار پهنای آن است، مگر نه؟

* اورلوغون اولی توشوب آی ایشیغینا - ضرب المثل ترکی، کنایه از بی تجربگی و تقارنش با اتفاقات پیش بینی نشده.

و قسم به قلم...*

اولین روز مدرسه، هفتم دسامبر 2011 میلادی، 16 آذز یکهزار و سیصد و نود هجری خورشیدی

یک روز بارانی. آبشار از آسمان می بارید. روز اول مدرسه با یکربع تاخیر... مثل همیشه  وقت رفتن که شد گریه و گلایه ای در کار نبود، جز همان رنگ پریده ماه چهره و نگاه غمگین گریزان از چشمهایم. و چه خوشحال شد از باز آمدنم و لبخندی که بر لبها نشست، به سبکی پر. انگار برای من و پدر بیشتر سنگین بود این روز نخست...

گاهی واژه ها را باید کنار گذاشت، ناتوانند از کشیدن بار معنایی آنچه گفتنی است.

با پسرم: پسرک بال بگشا که آسمان دیگری در انتظار توست. یکروز عاقبت باید از آشیانه کوچ کرد، آن یکروز بگذار که امروز باشد. قسم به همان قلم که یاور پرواز تو می مانم: تا روزی که پرواز را می پرستم.

*ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ

به من بیاموز تا دنیا را کشف کنم (4): خداحافظ کودکستان!

پنجم دسامبر آخرین روز حضور پسرک در کودکستان بود. چه زود نه ماه گذشت! امروز پسرم پیله را درید و بالهای پروانه ای اش را باز کرد برای پروازی تا بی نهابت. وقتی به گذشته نگاه می کنم، انگار اخگر همه تردیدها و نارضایتی ها خاموش شده و تنها گرمای رضایتی عمیق و دوست داشتنی باقی مانده از آن تلاش آتشین. خوشحالم از درستی راهی که انتخاب کردیم و پشتکارمان در مسیری که پیموده شد. بی تردید حضور در کودکستان مونته سوری «زخلت» یکی از پربارترین دوره های زندگی آراز بود و تاثیر غیر قابل انکاری در رشد شخصیتی، اجتماعی و توانایی های او داشت... شاید بد نباشد به نقش حمایت کنندگی پررنگشان اشاره کنم در دوره هایی از رشد پسرکم، که جز با دلگرمی شان نمی توانست پایان خوشی چون این داشته باشد....

با «ریتا» ارزیابی رشد آراز را بر روی کارنامه نهایی اش بررسی کردیم. درباره کارنامه پایانی پیش از این در پست های قبلی آموزشی اشاره کرده ام.

در این بین کسب بالاترین امتیاز برای برخی توانایی ها به عنوان مادر آراز برایم قابل پیش بینی بود و قبل از این هم در جلسه اولیا و مربیان مهد کودک پیش درآمدی از آن را شنیده بودم. امتیاز عالی برای مواردی همچون حضور در جمع، بازی با کودکان، تعامل با بزرگسالان، تمرکز بر موضوع بازی یا آموزش، توانایی کنار آمدن با تغییرات محیط و همانند سازی با شرایط، عدم دلبستگی به یک اسباب بازی ویژه، و بازی کردن به تنهایی و سرگرم کردن خود، هارمونی و موسیقی و رق-ص.

برخی دیگر را نمی دانستم و دانستنشان را قدر دانستم مثل کسب نمره فوق العاده در خلاقیت، رویاپردازی و فانتزی، بازی های خیالی، مدیریت کارهای شخصی و اعتماد به نفس در انجام کارها و امتیاز خیلی خوب در جمله بندی، کاربرد کلمه های واضح، کاربرد زمان، درخواست کمک در صورت نیاز، میمیک چهره و فعالیت های فیزیکی ظریف مثل گرفتن مداد و نقاشی.

به این ترتیب از میان همه چندین ده مورد بررسی و بازبینی شده هیچ امتیاز کمتر از خیلی خوب نداشت پسرم. این نخستین کارنامه کارشناسی و تخصصی آراز بود ... حیف که والدین تنها حق مرور کارنامه را دارند و نه حق داشتنش را.

راه

آرامم می کند...

و تنها از تو می خواهم، و تو ای تنها یاورم و باورم... مرا به «راه» درست هدایت فرما، مسیر آنانی که لذت رستگاری را برآنها چشانده ای. ای یگانه راهنما...

و چه شروع برگزیده ای دارد در نص قدردانی و حمدش. انگار شکی نیست که در پایان لذت این «راهنمایی شدن» نصیب گوینده خواهد شد. چه شکی وقتی که می دانی او به یک اندازه پروردگار مهربان عوالم گمرهان و راه یافتگان است....

برای لیلی موسپید

لیلی عزیز!

نکند روزی برسد که پسرت را «عصای دست پیری» ات بخوانی.

چه گناهی بزرگتر از تراشیدن عصا، از نهالی که رو به روشنای بالندگی دارد؟