اولین روز مدرسه، هفتم دسامبر 2011 میلادی، 16 آذز یکهزار و سیصد و نود هجری خورشیدی

یک روز بارانی. آبشار از آسمان می بارید. روز اول مدرسه با یکربع تاخیر... مثل همیشه  وقت رفتن که شد گریه و گلایه ای در کار نبود، جز همان رنگ پریده ماه چهره و نگاه غمگین گریزان از چشمهایم. و چه خوشحال شد از باز آمدنم و لبخندی که بر لبها نشست، به سبکی پر. انگار برای من و پدر بیشتر سنگین بود این روز نخست...

گاهی واژه ها را باید کنار گذاشت، ناتوانند از کشیدن بار معنایی آنچه گفتنی است.

با پسرم: پسرک بال بگشا که آسمان دیگری در انتظار توست. یکروز عاقبت باید از آشیانه کوچ کرد، آن یکروز بگذار که امروز باشد. قسم به همان قلم که یاور پرواز تو می مانم: تا روزی که پرواز را می پرستم.

*ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ