هرکی پرنده بشه پرنده می شه، هرکی پرنده نشه می باخه!*

از آن روزی که آراز ده ماهه بود و اولین بازی زندگی اش را سر و سامان داد، چهارسالی می گذرد. اما در این مدت پسرکم همچنان مشغول طراحی بازی های تازه ای بوده است و بیشترشان را هم روی جفت موش های آزمایشگاهی صبورش (که من و پدرش باشیم) امتحان کرده است. ظاهرا حیطه افرادی که این بازی ها رویشان پیاده می شود محدود به خانه هم نیست و طبق گزارش معلمانش، پسر ما طراح بازی های گروهی است و در جمع دوستانش هم دیگران را وادار می کند که بازیگر بازی هایی باشند که دم به دقیقه از کله کوچولویش تراوش می کند. خدا آخر و عاقبت ما و همه همشاگردی ها را به خیر کند!

1. ماشین و تاس: یک عدد ماشین اسباب بازی، یک تاس، یک قالی یا پارچه گلدار.

هریک از بازیکنان یکبار تاس را می اندازد و به عدد تاس روی گلهای قالی که دورتادور آن نقش بسته اند پیش می رود (مثلا اگر تاس عدد سه را نشان داد، فردی که تاس را انداخته است سه گل قالی جلو می رود) و بعد نفر بعدی تاس را می اندازد. اولین نفری که یکدور کامل قالی را زده باشد برنده است. این بازی با دو ماشین هم قابل اجرا است. 

2. چسب قلقلی: یک عدد چسب بزرگ.

همبازی ها چسب را به طرف هم قل می دهند. این بازی را می توان با دو عدد چسب هم انجام داد به این ترتیب که هرنفر یکی از چسب ها دارد و همزمان این چسب ها به طرف هم قل داده می شوند. 

3. تئاتر بازی: دو نفر آدم بیکار ولیکن علاقمند!

یک نفر قصه ای را تعریف می کند و یا آوازی می خواند و نفر دوم باید آن قصه را به صورت تئاتر اجرا کند.

4. ماربازی: بندکفش

بندکفش ها نقش مار را بازی می کند. مارها از سر و کول هم بالا می روند، دیگران را نیش می زنند و یا باهم مشغول گفت و شنود می شوند.

5. بولینگ ماشینی: ماشین اسباب بازی سایز کوچک، چند تکه چوب.

چندین چوب کنار هم در فاصله معین چیده می شوند. چند ماشین با سرعت از خط پایان شروع می کنند، هرماشینی که بتواند تعداد بیشتری چوب را در پایان مسیر بیندازد برنده است.

6. مجسمه بازی: دو نفر.

یک نفر جلو حرکت می کند و نفر دوم پشت سرش. هر موقع نفر اول به پشت سرش نگاه کرد، نفر دوم باید منجمد شود و وانمود کند که مجسمه است!

7. اسباب بازی های مورد علاقه: سنگ، چوب (هر نوع شاخه درخت، هرچی بزرگتر بهتر)، برگ، کفشدوزک، مورچه، حشره، قاصدک، پر، گوشماهی.

* آخرین جمله ای که آراز بعد از توضیح قوانین بازی و قبل از شروع بازی بر زبان می آورد و احتمالا کاربرد انگیزشی دارد! پرنده هم همان برنده است...

مرگ میرا

از دستم عصبانی بود. این روزها خیلی پیش میاید که از دست هم عصبانی باشیم. اما برای اول بار گفت:

- می خوام بکشمت!

جدی نگاهش کردم و گفتم:

- مطمئنی؟

- آره. دیگه بمیر.

- باشه، پس می میرم.

دراز کشیدم و خودم را زدم به مردن. صدایم کرد. سعی کرد پلکهایم را باز کند. بوسیدم و بعد... چنان گریه ای کرد آن سرش ناپیدا. تا نیم ساعت بازوهایش را دور گردنم حلقه کرده و گلوله گلوله اشک می ریخت. همچنان در میان بهت و حیرت از بی تابی و گریه ای که هیچ و هرگز انتظارش را نداشتم سعی کردم درباره طول عمر و پیری و جوانی چیزهایی به هم ببافم که سیل اندوهش را بند بیاورد. در دنیای پنج سالگی جادویی اش تصور کرده بود که میان «آرزو کردن» و «برآورده شدن آرزو» حجاب و حایلی نیست. شاید هم ساده تر فکر می کرد اگر دفعه بعد نسیم چنین آرزویی از دلش بگذرد و واقعا برآروده شود چه؟

با بغض سنگینی که هرگز در چهار و اندی که آشنایی به هم رسانده ایم شبیهش را ندیده ام گفت:

- آخه چرا مُردی؟ آخه چرا اذیتم کردی؟ بزنم بکشمت؟ :)

در برزخ میان چهار و پنچ...

یکسال طول کشید. یکسالی که ما پدر و مادر خوشبخت یک کودک بودیم که باران بهانه جویی ها و سلطه طلبی های دو (و شاید سه سالگی) از چهره اش فرو لغزیده بود و چشمان مهربان چهارسالگی از ورای روح بلندش به ما لبخند می زد. من لحظه های ناب این یکسال را انگار در عسل روان منطق و هوش و شیرین زبانی اش شنا کردم و دل به دل آفتاب خوش خویی اش سپردم. روزهایی که به سختی به یاد می آوردم هم صحبتم موجودی است که پنجاه و اندی ماه بیشتر در این دنیا زندگی نکرده است و تنها تجربه، حایلی میان ارواح ما بود. 

من از همه آن روزهای به یاد ماندنی به شیرینی یاد می کنم. روزهایی که با فلسفه بافی های سقراط کوچولو شروع می شد و این جمله که: «صبح به خیر! دیشب چی دیدی تو خواب مامان جون؟» و با بحث هایی دلنشین در باره جهان، خدا، آدمها و علم ادامه می یافت. لحظه هایی جاودانی که طعم دل آویز صحبت هایمان بر تارک روحم می تابید. دانای کوچولویم که پیش رویم می نشست و با جدی ترین سر و روی شسته نشده دنیا به آسمان و ریسمان بافتن هایم گوش می کرد و نظراتش را ابراز می کرد که: «اما من یه فکر دیگه ای دارم...». این یکسال که همه مشکلات مابین ما می توانست با منطقی که برایش معنادار باشد حل شود و با یک «خوب» یا «چشم» یا «قول می دم و دیگه نمی کنم مامان جون» به پایانی افسانه وار برسد (و خدا می داند که این چشم گفتن ها می توانست از سوی من و پدرش باشد و به خواست منطق مردافکنش). یکسالی که هیچ چیز در دنیا، حتی بدخوابی و گرسنگی کودکانه هم نمی توانست خشی به جلوه بلورینش بیفکند.

اما انگار آفتاب این چهار سالگی رو به افول است، نمی دانم! جای آن یکی پسرک را انگار کودک دیگری گرفته است که نمی شناسم. لحظه های یگانگی ما با باد بهانه جویی ها به کام فنا می رود و بدخلقی و نارضایتی در هوای خانه مان پرسه می زند. هیچ دو جمله گفتگویمان نیست که به کجراهه بهانه های عجیب و غریب نرسد و هیچ دم خوشی نیست که با تنبیه وقفه و گریه و خشم به پایان نرسد. از اینکه این بهانه های پوچ برایش به قیمت خون آدم اهمیت دارند سخت در عجبم و اشک هایی را که به چشم می آورد (با اینکه می بینمشان) باور نمی کنم. کوچکترین تغییر در روند اتفاقات اطرافش که با آنچه در ذهنش می گذرد همخوانی نداشته باشد، حتی اگر طرف مقابل بی گناه باشد و کاملا از خواست پسرک بی خبر، سرآغاز یک کشمکش بزرگ است. بدخلقی های بعد آن ساعت ها به طول می انجامد و با متهم کردن مادر به اینکه «تو مادر بدی هستی، دیگه باهات دوست نیستم من هیچ کاری نکردم» و بازگویی مکرر و مکرر آن به اوج می رسد و اگر خوش شانس باشیم به فرود! از هم دل چرکین می شویم و قلب مادرانه ام از حرفهایی که می دانم از ته دلش نیست خون می چکد، و احتمالا برای او هم چنین است. این روزها به یک اندازه شیدای این موجود کوچکم و به همان اندازه از یافتن آرامشی که انسان تنها در وجود کودکش می تواند سراغ کند ناتوانم. آوخ که انگار بغضی به گرانی البرز گلوی مادرانگیم را می فشارد....

ناخودآگاه شاید دنبال مقصر می گردم. شاید نباید از پنج سالگی گلگی کنم. شاید این دل اوست که به نحوی فاجعه بار برای همه خویشاوندان خونیش که از سفر ماه قبلمان به ایران جا گذاشته است می تپد. شاید هم مقصد بیماری هفته گذشته باشد که سرمنشا آن ویروسی بود که مهمان دستگاه گوارشش شده بود و روزها پسرکم را گریان و بینا در رختخواب بیماری وا گذاشت. شاید باید از «روکه-بلو»، هم مدرسه ای و هم مهدکودکیش برنجم که لحظه های خوش را از او گرفته و هر روز پسرک کوله باری از ترس و تهدیدهای او را به خانه می آورد که: «من از روکه بلو می ترسم، می خواد منو بزنه!». نمی دانم! فقط این را می دانم که دلم پر است و هوای باران دارد. بارانی بهاری که کدورت هایمان را بشوید و ما را ببرد به بهشت مادر فرزندیمان. بهشتی که نمی دانم به گناه کدامین سیب نیم خورده از آن رانده شده ایم....  

جواب دندان شکن

من: عزیزم مهد کودکت رو دوست داری؟

فکر می کند و بعد می گوید: اگه بگم نه، اونوقت می تونم نرم؟

من (بسیار متعجب): راستش رو بخواهی نه! فقط می خواستم نظرت رو بدونم!!

اون: آهان... خوب پس آره!!!