یکسال طول کشید. یکسالی که ما پدر و مادر خوشبخت یک کودک بودیم که باران بهانه جویی ها و سلطه طلبی های دو (و شاید سه سالگی) از چهره اش فرو لغزیده بود و چشمان مهربان چهارسالگی از ورای روح بلندش به ما لبخند می زد. من لحظه های ناب این یکسال را انگار در عسل روان منطق و هوش و شیرین زبانی اش شنا کردم و دل به دل آفتاب خوش خویی اش سپردم. روزهایی که به سختی به یاد می آوردم هم صحبتم موجودی است که پنجاه و اندی ماه بیشتر در این دنیا زندگی نکرده است و تنها تجربه، حایلی میان ارواح ما بود. 

من از همه آن روزهای به یاد ماندنی به شیرینی یاد می کنم. روزهایی که با فلسفه بافی های سقراط کوچولو شروع می شد و این جمله که: «صبح به خیر! دیشب چی دیدی تو خواب مامان جون؟» و با بحث هایی دلنشین در باره جهان، خدا، آدمها و علم ادامه می یافت. لحظه هایی جاودانی که طعم دل آویز صحبت هایمان بر تارک روحم می تابید. دانای کوچولویم که پیش رویم می نشست و با جدی ترین سر و روی شسته نشده دنیا به آسمان و ریسمان بافتن هایم گوش می کرد و نظراتش را ابراز می کرد که: «اما من یه فکر دیگه ای دارم...». این یکسال که همه مشکلات مابین ما می توانست با منطقی که برایش معنادار باشد حل شود و با یک «خوب» یا «چشم» یا «قول می دم و دیگه نمی کنم مامان جون» به پایانی افسانه وار برسد (و خدا می داند که این چشم گفتن ها می توانست از سوی من و پدرش باشد و به خواست منطق مردافکنش). یکسالی که هیچ چیز در دنیا، حتی بدخوابی و گرسنگی کودکانه هم نمی توانست خشی به جلوه بلورینش بیفکند.

اما انگار آفتاب این چهار سالگی رو به افول است، نمی دانم! جای آن یکی پسرک را انگار کودک دیگری گرفته است که نمی شناسم. لحظه های یگانگی ما با باد بهانه جویی ها به کام فنا می رود و بدخلقی و نارضایتی در هوای خانه مان پرسه می زند. هیچ دو جمله گفتگویمان نیست که به کجراهه بهانه های عجیب و غریب نرسد و هیچ دم خوشی نیست که با تنبیه وقفه و گریه و خشم به پایان نرسد. از اینکه این بهانه های پوچ برایش به قیمت خون آدم اهمیت دارند سخت در عجبم و اشک هایی را که به چشم می آورد (با اینکه می بینمشان) باور نمی کنم. کوچکترین تغییر در روند اتفاقات اطرافش که با آنچه در ذهنش می گذرد همخوانی نداشته باشد، حتی اگر طرف مقابل بی گناه باشد و کاملا از خواست پسرک بی خبر، سرآغاز یک کشمکش بزرگ است. بدخلقی های بعد آن ساعت ها به طول می انجامد و با متهم کردن مادر به اینکه «تو مادر بدی هستی، دیگه باهات دوست نیستم من هیچ کاری نکردم» و بازگویی مکرر و مکرر آن به اوج می رسد و اگر خوش شانس باشیم به فرود! از هم دل چرکین می شویم و قلب مادرانه ام از حرفهایی که می دانم از ته دلش نیست خون می چکد، و احتمالا برای او هم چنین است. این روزها به یک اندازه شیدای این موجود کوچکم و به همان اندازه از یافتن آرامشی که انسان تنها در وجود کودکش می تواند سراغ کند ناتوانم. آوخ که انگار بغضی به گرانی البرز گلوی مادرانگیم را می فشارد....

ناخودآگاه شاید دنبال مقصر می گردم. شاید نباید از پنج سالگی گلگی کنم. شاید این دل اوست که به نحوی فاجعه بار برای همه خویشاوندان خونیش که از سفر ماه قبلمان به ایران جا گذاشته است می تپد. شاید هم مقصد بیماری هفته گذشته باشد که سرمنشا آن ویروسی بود که مهمان دستگاه گوارشش شده بود و روزها پسرکم را گریان و بینا در رختخواب بیماری وا گذاشت. شاید باید از «روکه-بلو»، هم مدرسه ای و هم مهدکودکیش برنجم که لحظه های خوش را از او گرفته و هر روز پسرک کوله باری از ترس و تهدیدهای او را به خانه می آورد که: «من از روکه بلو می ترسم، می خواد منو بزنه!». نمی دانم! فقط این را می دانم که دلم پر است و هوای باران دارد. بارانی بهاری که کدورت هایمان را بشوید و ما را ببرد به بهشت مادر فرزندیمان. بهشتی که نمی دانم به گناه کدامین سیب نیم خورده از آن رانده شده ایم....