ادیبانه

THERE is something in the autumn that is native to my blood 

Touch of manner, hint of mood;  

And my heart is like a rhyme,  

With the yellow and the purple and the crimson keeping time.  

  

The scarlet of the maples can shake me like a cry      

Of bugles going by.  

And my lonely spirit thrills  

To see the frosty asters like a smoke upon the hills.  

  

There is something in October sets the gypsy blood astir;  

We must rise and follow her,   

When from every hill of flame  

She calls and calls each vagabond by name.


Bliss Carman


چیزی در پاییز هست که برای قلبم آشنا است...

...

در اکتبر چیزی هست که خون کولی وش را در حرکت نگاه می دارد

باید برخیزیم و دنبالش کنیم

زمانی که از هر بلندای شعله ای

او هر خانه به دوشی را به نام می خواند و می خواند...

ای کاروان آهسته ران....

حس عجیبی دارم، حس تعلیق و تعلق. یکجای کار اشتباه است. 

***

می دانم، می دانم. همه آدم ها در رنجند. می دانم که رنج های من هم دانه شنی است که رهایش کنم گم می شود لابلای درد باقی آدمها، رنگ رنگ و گونه گون. اما مشکل اینجاست که رهایش نمی توان کردن، چون این رنج من است، این را به قامت من دوخته اند. 

***

بازهم زمین دارد زیر پایم دهان باز می کند. دستی از غیب دارد تکه های وجودم را ذره ذره می کند. عزیزی هست که شاید قرار بر ماندنش نباشد، شاید رفتنی باشد. نمی داند و من وحشتزده از لرزش صدایم هستم که مبادا مرا واگو کند پشت تلفن. مبادا بو ببرد. آخ که خنجر می کشد بر جانم این بازی ها.

***

این مهم نیست که قلبم از هراس دوری و جداییش خون گریه می کند. این که حتی جرات نمی کنم برایش دعا کنم. انگار تا باور نکنم این بی عدالتی بر او نخواهد رفت. این که من این داستان را یکبار خوانده ام، و نمی فهمم چرا زندگی دارد برایم دوباره می خواندش. نمی فهمم چرا گذشته ام دارد دوباره تکرار می شود. چرا محکومم که همچون پرومته جگرم را به مبارکباد هر صبح از نو بدرند. شاید کابوس باشد.... آخ کاش که باشد. هنوز امیدوارم. هنوز!

درد و دوایم از توست ....

دردم دهی به فصلی 

درمان دهی به وصلی 

ماندم که بر چه اصلی 

درد و دوایم از توست ....