در طلیعه سی و چهار ماهگی من مادر تماشایش می کنم، قشنگ تر است از هر فیلم دیگری این شاهکار آفرینش جهان از نگاه من. دلم سر می رود برایش مثل همه مادرهای دیگر. این مرد کوچک دوست داشتنی شخصیت منحصر به فرد جذایی دارد برای خودش.
برای من مراسم پیش از خواب همیشه با تصویر پسرکی در لباس خواب عجین است همراه با دو تا از آخرین اسباب بازی هایی که با آنها بازی کرده است زیر بغل، تا با خود به رختخواب ببرد: عروسک پلنگ صورتی، نقشه جغرافیا روی سلولوئید، یک تکه روزنامه، چوب چرخدار، ملاقه، چتر، هولاهوپ، دکمه کنده شده پیراهن، آگهی تبلیغاتی بیمه بازنشستگی (!)، سینی، گیره کاغذ، گورخر، طناب بازی (از این رشته درازی که یکطرفش را به دست می گیرد و توی خانه می چرخد و آن ظرف دیگر که از دو متر آنطرفتر مشتاقانه دنبالش می دود جور خاصی خنده ام می گیرد.)
در مراسم پیش از خواب ما مسواک کوچولویی حضور دارد به رنگ سبز و زرد که صاحبش اول خمیر دندانش را می جود و با شوق کودکانه فریاد برمی آورد که تمام شد! اما بعد یا اجازه می دهد یک دقیقه مادر آن را در دهانش بچرخاند (با همه دل به هم خوردگی) و یا با کمک هم بالا و پایینش کنند... و بعد آب در دهان چرخاندنی که تازه در آن استاد شده است. در مراسم پیش از خواب ما این صدای فرشته گون پیش از ورود به تاریکی اتاق خواب آواز می خواند: «شب بر همه خوشت(!) تا صبح فردا....» و من چه خوشحالم که عاقبت آرزوی دیرینه ام به تحقق پیوسته است و پسرم برای خوابیدن دیگر به هیچ چیزی وابسته نیست. حتی به من!
پسرکم، این روزها روی تخت سپید جدیدش می خوابد که دو گوسفند نشسته دارد در سوی بلندترش و خیلی وقت است که افتخار خوابیدن روی تخت بزرگ را به ما نمی دهد. اگر از او خواهش کنیم می گوید: «نه! رو تخت خودم بخوابم!». خودش سر ساعت می رود و با من چک و چانه کم می زند. یادآوری می کنم که «وقت خواب است». بعید نیست کمی غر بزند با سر و روی جدی و بعد غر غر کنان بی آنکه منتظر یادآوری بعدی باشد راه می افتد طرف رختخواب. چراغ را روشن می کنم و او به شکم دراز می کشد روی بالش (همیشه همین طور می خوابید پسرک، از لحظه تولد!). برایش «قصه های من و بابام» می خوانم. گاهی علاقمندتر است و نزدیک تر می آید که عکس ها را ببیند و گاهی به شنیدن بسنده می کند. معمولا سه تا قصه می خواهد و با دقت هم گوش می دهد.
ماساژ پیش از خواب را خیلی دوست دارد... یا اینکه «پاهامو تکون بده آنا!». گاهی هم به سوالم که آیا می خواهد که تنها بماند برای خواب، پسرک جواب مثبت می دهد: به خواب تنها در تاریکی!
من اما دوست دارم که پیش از خواب رفتن شبانه کنارش باشم و نفس هایش را بشنوم که همچون رنگین کمان بعد از روزی بارانی بر بازی های پرجنب و جوش روزانه اش فرود می آید. این لحظات جادویی که اجازه دارم لمسش کنم و به غرور عالی جناب کوچولویم برنخورد و حتی از من بخواهد که ماساژ را ادامه بدهم.... انگار این آرامم می کند: تخدیرم می کند، انگار تاریکی روز و روح را از گردم می پراکند. این مراسم بعضی وقت ها آمیخته است با صدای نازکی مثل عطر ناقوس که مدام قصه ای از من طلب می کند که آقا گرگه داشته باشد یا در آن لی لی، لارس یا ادوارد نقشی بازی کنند (دوستان صمیمی و حقیقی اش).
به سوال هایی از این دست که «آیا اجازه می دهی ببوسمت؟» جواب سربالا می دهد و نوازش های مادرانه ام را خوش نمی دارد. تعاریف خودش را برای محبت های جسمانی دارد. این محبت ها حتما باید با اجازه خودش باشد و در اندازه های از پیش تعریف شده (یعنی هربار می پرسم که آیا اجازه می دهد که ببوسمش و غالبا جوابم منفی است. اگر نپرسم دلخور می شود از من). شبی پیش آمد که کنارش نبودم. با متانت بسیار با آن کنار آمد و حتی وقتی که برگشتم تظاهر می کرد به اینکه آنچه بوده و پیش آمده هیچ مهم نبوده است. با این حال آن روز از من تقاضای بازی هایی می کرد که تماس های مهرآمیز جسمانی در خود داشت، گاهی می خواست قلقلکش بدهم و گاهی هم کتابی را می آورد که عادت دارد در هنگام خواندنش در آغوشم بنشیند... آنقدر نزدیکی خود خواسته اش به من چسبید که خستگی دوری از او از جانم رفت...
مردم را عاشقانه دوست می دارد نفر اولی است که سلام می کند و هرگز از آدم های جدید و موقعیت های جدید نمی هراسد (حیف آن بوسه های با میل و رغبت نیست که به اولین رهگذرکوچه می دهد؟). با منطق و گفتگو راضی می شود و با همین روش هم آدم ها را راضی می کند (به من می گوید: آنا گوش کن چی می گم!!!). دنیا را به چالش می طلبد و تجربه های جدید را دوست دارد اما حد و حدود خودش را خودش تعیین می کند و اگر میل به انجام کاری نداشته باشد، هیچ کس در دنیا نمی تواند ترغیبش کند به انجام آن. از آدمها و بچه های اطرافش تقلید نمی کند و روش خودش را دارد و سلیقه خودش را برای هر کاری. غم آدم های دیگر اندوهگینش می کند و از شادیشان شاد می شود.
تا همین چند ماه قبل پسرکم از برخوردهای فیزیکی با کودکان را دوست نداشت و از صدای بلندشان کناره می گرفت یا متعجب می شد و جا می ماند. اما امروز اگر مورد زور واقع شود، و حس کند که هدف زورگویی بوده است، تسلیم نمی شود. هرگز وسیله ای را ندیده ام که به زور بگیرد و اگر به زور بخواهند از او بگیرند، می دانم که نخواهند توانست (گاهی از تصور آنچه در این چند ماه در مهد کودک بر او رفته تا به این مرحله از توانایی برسد به خود می لرزم، اما می دانم که برای آموختن چنین برخوردهایی راهی جز این تجربه ها متصور نیست) برایم عجیب است که بداخمی بچه های کوچکتر از خودش را تا آنجا که بتواند تحمل می کند. نوزادان را می بوسد و نوازششان می کند. همین چند وقت پیش دوستی با کالسکه نوزادش وارد جمعی شد که چند کودک همسن و سال پسرم در آن حضور داشتند. مادر کالسکه را در حیاط پارک کرد و وارد خانه شد. پسرک نوزاد را نوازش کرد و تا وقتی که در آن جمع حضور داشتیم شوالیه وار اجازه نداد کودک دیگری کالسکه را لمس کند و هر بار با چهره جدی توضیح می داد: «نه... این مال نی نیه!». خود این شوالیه اما قلبی بی نهایت بزرگ دارد، تا آنجا که به ندرت دیده ام اسباب بازی هایش را از دوستان و مهمانانش دریغ کند. منصف است و اگر شوتی به توپی بزند حتما اجازه می دهد که دوستش نفر بعدی باشد....
خوب تمرکز می کند و برای رسیدن به خواسته هایش نقشه می کشد. اشیا برای او همان چیزی هستند که می خواهد، نه همان چیزی که هستند: طناب ورزشی قلاب ماهیگیری است، آبکش فرمان ماشین، دسته مبل اسب. سوالهای فراوان می پرسد که حاوی جواب هایی است که قبلا به سوال مشابه شنیده است تا اطلاعات بیشتری کسب کند و دفعه بعد بچسباند آخر سوالش (اون چیه چراغ ماشین آقای پلیسه، چی کار می کنه، می چرخه و می گرده و رنگش چیه، قرمزه؟؟؟؟؟!!!!!) این طوری سوالهایش انشا می شود پسرکم.
پسرم!
یادم نرود که وقتی به جای راه و جاده از توی چمن و دار و درخت می روی، تشویقت کنم نه دلسرد؛ چون انسان های شجاعند که از پیش گرفتن راه های تازه نمی هراسند.
یادم نرود که وقتی موز را قبل خوردن قلفتی پوست می کنی و کیف خوردنش را به یکباره می بری برایت دستورالعمل آداب غذاخوری ننویسم؛ چون آدم هایی که تابع روش های کهنه اند، از لذت کشف زندگی تازه ای که به ایشان اهدا شده است بی بهره اند.
یادم نرود وقتی به جای لگن توی لباس زیرت دستشویی می کنی، مشتاقانه منتظر فرصت بعد باشم بی اخم و تخم؛ چون فقط آن کسی پیروز می شود که در شکست های قبلی اش جا نماند.
یادم نرود که وقتی توپت را داوطلبانه و با کمال میل به کوچولوی یکساله ای می بخشی و از شادیش شاد می شوی، متعجب نباشم، چون تنها آنهایی که از صمیم قلب ایثار می کنند همچون نور پراش خورده در تکه های آینه، در قلب دیگران تقسیم می شوند.
یادم نرود وقتی که به احترام دوستی که مادرش تنبیهش کرده است پشت پنجره اتاقی که دخترک لحظه های وقفه اش را می گذراند می مانی و دلداریش می دهی - تا جایی که مادر آن دوست از تنبیهش صرف نظر کند - صدایت نکنم که: «پسرم بیا، به ما ربطی ندارد»؛ چون انسانی که توانایی درک غم دیگران را نداشته باشد انسان نیست.
یادم باشد وقتی که بودن در کنار دوستان را به ماندن پیش من ترجیح می دهی غمی به دل راه ندهم؛ که وابستگی آفت عشق است.
یادم باشد وقتی که روی دوچرخه ات در راهروی باریک گیر می کنی و کمک می خواهی، در آمدن تعلل کنم؛ چون که پنجه در پنجه انداختن با مشکلات است که می آموزاند.
یادم باشد این چالش های پنهان و ظریف هر روزه است که خمودگی روح راکد را می تاراند و صفای تازه کوهساران را بر آن می دمد.