هست گل هایی...

یگانه نازنینم! یکی دو روز دیگر مادر تو بودن را برای ششمین بار جشن خواهم گرفت. 

***

شش سال پیش همین روزها، هر دو در در آرزوی اکسیژن-سوی امیدی نفس نفس می زدیم. همین روزها بود که قلبم در شب های دراز عمر سرزمین بی بهار شمالی تو را کم داشت و تو در بی تابی و تنگنا، با انگشتان کوچکت مرا از درون نوازش می کردی و من آرزوی نوازشت را داشتم. میان دستهای جستجوگرمان، حجابی از جنس من آویخته بود. و دردی می باید می بود و جهشی به سوی ابدیت و نامیرایی، تا بشود از نو آغازید. شکر که آمدی. تو نورچه ام! قربان قدم های شکوفایت. بمان و بتاب. 

***

من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت

من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قیام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه از سنگ

با سلام دلپذیر صبح

با گریز ابر خشم آهنگ

سینه ام را باز خواهد کرد

همره بال پرستوها

عطر پنهان مانده ی اندیشه هایم را

باز در پرواز خواهم کرد

...

هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی میرد

وندرین افسرده شب هرگز

عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد

سیاوش کسرایی 

یک برش از یک روز

آخر هفته است، مهمان دوستی هستیم. میزبانانمان دختر ناز ده دوازده ساله ای هم دارند: «ماری» نام. ماری خدا را شکر در سن و سالی است که هنوز هم می تواند نقاب پرطمطراق نوجوانانه اش را کنار بزند و یکی دو ساعت از بازی های بچه گانه لذت ببرد. یک خانواده دیگر هم مهمان آنهاست، با یک کودک یازده ساله که به بیماری سندرم داون مبتلاست. دخترکی با موهای ابریشمین و نگاه صاف و ساده: «صوفی». بزرگترها دور میز عصرانه می نشینند و بچه ها در اتاق پذیرایی همدیگر را محک می زنند.

صوفی آرام ترین بچه ای است که دیده ام. گوشه مبل نشسته است و با کتاب رنگ و وارنگی که ورقش هم نمی زند کاملا راضی و آرام است. آراز اما گمانم دلش رضا به بازی تنها با ماری نمی دهد. زیر جلکی نگاهش می کند. با یک کلاه بابانوئل که کنار درخت کاج کریسمس پیدا کرده است یک نمایش ترتیب می دهد، طبق تجربه می داند که خوب جواب می دهد و بچه ها تماشای نمایش هایش را دوست دارند. هو هو گویان هدیه های خیالی را برای آدم های خیالی می برد و یواشکی چک می کند تا ببیند آیا صوفی خوشحال است یا نه. اما اگر پسرک فکر می کند که می تواند دل صوفی را به این راحتی به دست بیاورد خوب، اشتباه کرده است، صوفی به نگاه های ساده ای از پس کتاب اکتفا می کند. 

دو دقیقه که غافل می شوم، سر و کله پسرک پیدا می شود. چوب شور می خواهد و یکی هم می گیرد. لب و لوچه اش آویزان می شود: پس دوستم چی؟ کدام دوستت مادر؟ اشاره می کند به صوفی. صوفی رفته گوشه دیگر کاناپه نشسته و هنوز در قلعه تنهایی اش غرق کتاب است. از مادر صوفی می پرسم. می گوید دخترش هرگز چوب شور دوست نداشته است. من اما یکی دیگر می دهم به پسرک. چوب شور را برای صوفی می برد. صوفی که انگار منتظر بوده می گیردش، اما چوب شور را نمی خورد، می گذاردش روی میز. عین همین داستان برای شکلات و شیرینی و ده تا خوردنی دیگر هم تکرار می شود. مادر صوفی ناباور و بدگمان است. می گوید صوفی از تنهایی لذت می برد. 

بار دیگر که آراز می آید آبمیوه می خواهد و توضیح می دهد: برای خودم و دوستم! پدر دوستش می گوید که خودش آبمیوه را خواهد برد، پسرک هنوز ناامید نیست و ظاهرا حق با اوست. نیم ساعتی گذشته است. از اتاق صدای خنده می آید. نگاه که می کنم صوفی را می بینم که با دو بچه دیگر نشسته روی زمین و لبخند می زند. 

اما هیچ کدام از این صحنه ها مرا آماده نکرده است برای دیدن آنچه که یکربع دیگر در پارک می بینیم، درست بعد از اینکه به پیشنهاد صاحبخانه شال و کلاه می کنیم برای قدم زدن در پارک نزدیک خانه شان: آراز و صوفی یک کپه کاه پیدا می کنند و از آن بالا سر می خورند. کاه روی سر و کله شان می ریزد و مثل دو بچه خیلی معمولی غش غش می خندند. انگار جایشان عوض شده است، آنکه به سن و سال بزرگتر به نظر می رسد آراز است. مثل یک برادر بزرگتر مراقب صوفی است. دستش را گرفته است و با متقاعد کننده ترین و مهربانترین لحنش می گوید: صوفی جون بریم یه دوری بزنیم؟ صوفی جون دستت رو بده به من. صوفی بازی چی دوست داری بکنیم؟ مادر صوفی ناباورانه نگاه می کند و زیر لب می گوید صوفی معمولا دوست ندارد با بچه های دیگر به این زودی همبازی شود... دیگر چیزی برای گفتن نیست به گمانم. چشمهای درخشان صوفی به تنهایی گویا است.

با پسرم: بزرگمرد کوچولوی من، کم نیست دفعاتی که به من یادآوری می کنی به عنوان یک مادر بی خبرم از توانایی های تو. دلم می خواهد لبخندی را که در گذری شهابوار از زندگی بر لب های صوفی کوچولو کاشتی بگذارم در آلبوم خاطره هایت و بگویم که به تو افتخار می کنم، نه برای مدرک و دیپلم و نمره و پول، برای انسان دوستی و قلب مهربانت که ارزشمندترین دارایی جهان است.

در آرزوی همدم

آقای راسل را با افتخار و یکی دو چندک ترس ته دل خدمتتان معرفی می کنم.

***

قضیه از این جا شروع شد که پسر کوچولوی ما بهانه داشتن یک اسب را گرفت، اسبی با یک کره اسب که «تازه بشود سوارش شد و رفت مسافرت». یک جورهایی شاید بشود گفت تقصیر «دیه گو»* بود برای کاشتن دانه چنین آرزویی در دل او که حالا خودش را به غیر از «بت من» و «اسپایدرمن»، در فردای بزرگ شدنش Dieren verzorger** می بیند.

***

کوچولویی که پسر ما باشد یا بهانه چیزی را نمی گیرد یا اگر گرفت هیچ جوری نمی شود این خواسته را از او گرفت. هنوز هم اسب جایگاه ویژه ای در آرزوهای پسرک دارد، اینکه آخر و عاقبت آرزو و پیامدهای آن چه خواهد بود خدا داند. اما این اسب برای پسر ما حیوان خانگی نشد که نشد. 

***

بعد نوبت سگ و موش و گربه و فیل شد و حتی کار به خواهر کوچولو و برادر بزرگ رسید که هیچ کدام از این خواسته ها محقق نشد. به هرکدام از موجودات سر و روی افسرده و لب و لوچه آویخته و اشک های درشت را اضافه کنید و عذاب وجدان مادرانه را و بچشید آش پخته خانه ما را. 

***

شکر خدا برای تخیلی که دارد و خلاقیت که یکی از صفت های بارز اوست و عاقبت این راه حل عجیب و غریب که پیدا کرد. راه حلش مراقبت از یک حیوان خانگی بود که مراقبت روزانه و غذای مخصوص و واکسن و حمام نخواهد، قفس نداشته باشد و انقدر کوچولو باشد که در خانه ما جا بگیرد. چنین حیوان خانگی خودکفا را شاید بگویید که کیست که نخواهد. احتمالا حق با شماست، در این حالت، اگر شما عنکبوت دوست داشتید و خواستید، خلاصه رودروایسی نکنید. 

***

و این طور بود و هست که راسل وارد خانه ما شد. راسل یه جایی درست پشت پنجره پذیرایی تار تنیده است و شکم برآمده نخودی هم دارد که شاید یک دلیلش مگس و مورچه هایی مرده ای باشد که آراز برایش پیدا می کند و به خوردش می دهد. پدر بزرگ و پدر و عمه هم که دارد که این ور و آنور خانه تار تنیده اند و البته تحت حمایت همه جانبه حافظ کوچولوی محیط زیست قرار دارند و وای به روزی که یک تار مو از مژه های یک چشم از آن هشت تا چشم قلنبه شان کم شود! 

***

طفلک مامان لیلی که دچار آراخنا فوبیا است و نمی داند باید برای تماشای صحنه های عنکبوت نوازی پسرکش دندان روی جگر بگذارد، یا گریه کند به حال خودش که قرار است با یک لشکر عنکبوت (فک و فامیل آقای راسل که بر تخم چشممان جا دارند) زندگی مسالمت آمیز شروع کند.

* Diego: شخصیت یک سری کارتونی به اسم «برو دیه گو برو» که محبوب دل آراز است.

** Dieren verzorger: مراقب کننده حیوانات، این نزدیک ترین اسمی است که برای این شغل پیدا کردم، یعنی کسی که مراقب و مواظب حیوانات است یا به نوعی بشود گفت جنگلبان. 

خسته مشو دلا دلا....*

دور و برم که خلوت شد سالن خالی شده بود. دیگر وقت رفتن بود. پیش از اینکه برسم به در خروجی اما کسی صدایم کرد، به داچ صحبت می کرد: 

« می بخشید... فقط یه نکته رو می خواستم بهتون بگم. من هیچی از چیزهایی که خوندین نفهمیدم.... یعنی زیون شما را رو نمی دونم. اما گرما و حس خوبی که با خوندنش بهم دادین هنوز هم تو وجودمه. می خواستم خیلی ازتون تشکر کنم... ای کاش حداقل می دونستم که در مورد چی بود.... »

دلم می خواهد پسرکم بدانی که تا وقتی که بتوانی کورسوی امیدی در دل تاریکی بکاری و لبخندی بر جانی بنشانی زندگی بیهوده نیست. نترس و واپس ننشین اگر هربار پادآوای سلامت در دل بی صدایی ها فرومرده باشد! همیشه انسانهایی هستند که شاید نشناسی شان اما کرمک شبتابی که با خود از باغ ابدیت آورده ای در آینه دل های ناشناسشان هزارباره منعکس خواهد بود. بکاو اعماق معنی را معدن کار کوچکم و الماس را برایمان به ارمغان بیاور. یکنفر اگر از آن میان به چشم روشنی آورده ات گرمای تن بازیابد تو را جهان معنی مند خواهد شد.

خسته مشو دلا دلا موسم کار می رسد ---- سی---مین یه--- بهانی

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!*

نازنینم، 

لحظه هایی هست، که سینه سرشار می شود از ناباوری. ناباوری نامردمی های کمرشکن، و هیهات که  بی گناهیت بر خودت آینه وار آشکار است ( آخر واگذشته ای از آتش سیاوش ها)، و خدا می داند که این نمی تواند پژواک کردار تو باشد. اما انگار دانه ای که کاشته ای در بیابان جان های نالایق بوده است...

روزهایی که بغض با تو همزاد می شود، مثل کیف دستی ات، تا همچو فاخته چاقی در گلویت لانه کند و نخواهد که بخواند. لحظه هایی که دلت فریاد بخواهد و دادستان و مهر، و نصیبت از همه آدمها سکوت باشد و بیداد و جور و حسادت و کینه ورزی و دروغ. روزهایی که حتی پرواز هفتی پرندگان مهاجر پاییزی هم قلب خشکیده و فقیرت را شاد نکند... 

روزهایی که جانت را ناهمواری زندگی بخراشد، و روحت خون ببارد و دم برنتوانی آورد. روزهایی «ناجوانمردانه سخت و سرد». روزهایی که دلت می خواهد سر راه مردم را بگیری و بگوییشان:

نه از رومم نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در، بگشای دلتنگم...

لحظه هایی که دلت گشادگی می خواهد، و اجر و آغوش گرم خداوندی را و آنچه نصیبت می شود، سردی است و بی سامانی و گره های کور.

آخ، پسرک! روزهایی چنین (روزی مثل امروز!) دلم یک جرعه زندگی می خواهد... 

***

روزهایی مثل این، تنهای دارایی ام را سپر می کنم. ایمان... یکروز عاقبت خورشید می آید. در راه است. دیر یا زود، برخواهد دمید. آن روز جان زندگی را روحم لاجرعه سرخواهد کشید...

***

پسرکم، سختند این روزها برای همه مان، تحمل کن. بخواه، صبر کن و از خود بودنت ذره ای عقب منشین. خون جگر که بریزد، سنگ های زندگی لعل گشته اند: «ور جز اینمان» چاره ای نیست....


* اخوان

منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر*

همه روزها پرکار و سنگین و حجیمند. انگار زندگی هم در این شهر آهنگ تندتری دارد. وقتی دانه به دانه دقیقه هایش را به نخ کار می کشم به همه تمرکز و تفکرم نیاز دارم اما پس زمینه همه این دوری های ده ساعته رد پای ناب اوست که از صبح های خداحافظی مدرسه در روحم جا می ماند. 

خورشید که نم نمک پا و لب برمی چیند، من همه آن روز طولانی را پشت درهای چرخان جا می گذارم می دوم و می پرم. چنان می دوم که انگار همه جانم به لحظه ای بند است. می پرم. چنان می پرم که انگار دو بال سفید و بزرگ روی شانه هایم روییده باشد. عضله هایم کش می آیند و ششهایم را مشتی سوزن و سنجاق پر می کند، اما دلم که لبریز اوست همه نور باقیمانده روز را می نوشد... می دوم و دلم را چونان بادبادکی رقصان به دنبال خود می کشم. 

وقتی از در مهد کودک می آید، دنیایم آذین می بندد. برگچه غصه هایم را باد می برد. روز طولانی تمام می شود. زانو می زنم. در آغوش می گیرمش. او هم. دست های زخم خورده اش را می بوسم. گوش های سرخ از خستگی اش را نوازش می کنم. او بغضش را می خورد و من لبخندش را می نوشم. 

کنار هم می نشینیم... ما از روزهای طولانی مان حرف نمی زنیم. ما از قلوه سنگ ها و نا همواری های راهمان نمی گوییم. او در جبهه دیگری جنگیده و من سرباز جنگ دیگری بوده ام. حالا که در سنگر قلب یکدگر پناه جسته ایم، بازگویی دردها برای چه؟ شاید او اشاره ای  سربسته کند که: «مامان جون امروز خیلی گشنم بود» یا من در بیایم که: «امروز خیلی خسته شدم مامان جان» اما همه شان، همه آن ناگفته های دیگر هم زود در گرمای جان های عاشقمان ذوب می شود.

من لحظه ای از آن عصرهای هرچند لاغر را، شام های خورده یا نخورده از فرط خستگی، کتاب خوانی های دوتایی، قایم موشک ها و کشتی های مادر-پسری (بخوانید به فتح کاف در گویش پسرک)، قطار و ماشین و بادکنک بازی، تئاترهایی با نمایشنامه هایی به سبک بدیهه (که گاهی من بز می شوم و گاهی او نان سوخاری)، من بوی تن نازک و کودکانه اش را قبل خواب؛ با هیچ چیز دیگری در دنیا عوض نمی کنم... 

من خیلی بیش از آن که باید نیستم، اما همه آن لحظه هایی را که هستم، هستم... سعی می کنم که باشم...

با پسرم: می ترسم. می ترسم یکروز از همین روزها که بزرگ شدی بیایی و از من بهای این عشق مادرانه را بطلبی. که بگویی : «زندگی ات را، لیلی بودنت را مدیون منی مادر، بدون من و عشقی که به من داری نمی توانستی چنین باشی که هستی». ترسم از این است که خوب می دانم که راست می گویی و من سخت وامدار و مقروض توام پسرم! و خوب می دانم که اگر همه دارایی های جهان را هم گرد بیاورم نخواهم توانست ذره ای از این وام را باز بپردازم... اگر بعد عمری از بین ما دو نفر یکی به دیگری بدهکار باشد، آن یک نفر من خواهم بود پسرک.

* مولانا می گوید: 

من از این خانه پرنور به در می نروم --- من از این شهر مبارک به سفر می نروم

منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر --- من از او گر بکشی جای دگر می نروم

گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر --- من به جز جانب آن گنج گهر می نروم

غباری در باد

چشم هایم را می بندم،

تنها برای لحظه ای، و بعد لحظه رفته است...

همه رویاهایم از برابر چشمان کنجکاوم می گذرد

همچون غباری در باد...

همه آنها غباری بر بادند، همچون آوازی از اعصار... همچو قطره ای آب در اقیانوسی بی پایان

هرچه می کنیم به زمین فرو می لغزد، همچو غباری که در باد برود، گرچه ما نمی پذیریم که چنان است....

ما همه غباریم در باد،

هیچ چیز ابدی نیست، جز زمین و آسمانی که بر آن سایه می افکند...

همه چیز رفتنی هست و همه پول تو هم نمی تواند دقیقه ای دیگر برایت بخرد...، همه چیز غبار است، غباری در باد...

پی نوشت 1: آخرین پست اردیبهشت مرا با این اشراق همراه کرد.... موسیقی و آهنگ از کانزاس...

با پسرم: پسرک، غبار هم عاقبت به خاک می رسد... خاک توانمند مانا! تا غبار بودن را نچشی رفتنت را رسیدنی نخواهد بود.


I close my eyes
Only for a moment, then the momen't gone
All my dreams
Pass before my eyes, a curiosity
Dust in the wind
All they are is dust in the wind Same old song
Just a drop of water in an endless sea
All we do
Crumbles to the ground, though we refuse to see
Dust in the wind
All we are is dust in the wind, ohh Now, don't hang on
Nothing lasts forever but the earth and sky
It slips away
And all your money won't another minute buy
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
All we are is dust in the wind Dust in the wind
Everything is dust in the wind
Everything is dust in the wind
The wind

نود و یک

نود رفت. سال نود سال دانه هایی بود که عاقبت به بار نشستند، اما خدا می داند که هنوز جانم خسته ناامیدی ها و نامرادی های فراوان آن است... برایت سالی آرام و خوشحال از مجموعه سال های پربار زندگی ات می خواهم که شاید من و پدرت هم در سایه آن به خوشدلی بیارامیم و کمی تن به تن آسانی آفتاب بسپاریم. برایت در سال جدید قلبی می خواهم که برنزه شادی ها و شادکامی ها باشد، جوانه نوبهارم.

توضیح تصویر: آراز و اولین اجرای گروهی موسیقی به همراه استاد سه تارش در سالی که گذشت.


نیستان رفتند و هستان می رسند*

اندک اندک جمع مستان می رسند --- اندک اندک می پرستان می رسند

دلنوازان ناز نازان در رهند --- گلعذاران از گلستان می رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست --- نیستان رفتند و هستان می رسند


پی نوشت --- تاج قلب مادری کوچولوی من!

تقریر شد به تاریخ هفدهم دسامبر دو هزار و یازده سنه میلادی.

* مولانا

دوستدار دوستی هایت

پسرک!

مادر به فدای قلب با صفای تو، و دوست کوچولویت که هنوز عادت دارد سر کلاس درس انگشتش را بمکد. همان که مادر مهربانش صبح آمد و سلامم گفت و از تو تشکر کرد، که اولین دوست پسرش شده ای در این دوماهی که وارد کلاس اول شده است...

دوستدار دوستی هایت: مادر


پی نوشت 1: پسرم، امکاناتی که تو در مدرسه ات داری، از ده ها سه چرخه که تو حیاط پارک شده اند برای استفاده در زنگ تفریح و سرسره و زمین بازی شنی و سه کامپیوتر برای چهارده دانش آموز کلاس اول و دوم و صفحه نمایشگر شصت و پنج اینچی روی دیوار کلاس گرفته تا وسایل کمک آموزشی فوق العاده موثر و زیبا، ساعت های آموزش یوگا و دست ورزی و ژیمناستیک و زبان انگلیسی، یا حتی سه چهارپایه نقاشی خیلی بزرگ با قوطی های رنگ و قلموهای تمیز که گوشه ای از آن اتاق بزرگ به بچه ها چشمک می زند برای مادرت که سالهای کودکی اش را در دهه شصت گذرانده است مثل یک رویا می ماند. من مشقهایم را توی دفتری می نوشتم که کوچکترین گذر پاک کن روی آن رد سیاه نازدودنی به جا می گذشت و پشت نیمکتهایی می نشستم که از فرط فرسودگی هر حرکت کوچک کودکانه ام را بر گرده اش با صدای ناله ای بلند در کلاس منعکس می کرد.

اما باور می کنم، که سختی روزهایی که امروز برتو می گذرند از آنچه بر من و پدرت رفته است سنگین تر است. کاش می توانستم تو را برای آموزش به محیطی بسپارمت که در آن بتوانی فارغ از سیاهی گیسوان و پسزمینه خاورمیانه ای والدینت، فارغ از نژاد و زبانت با دیگران رقابت کنی کوچولوی من. آوخ از این درد که من با دیگر گونه بودنم در این جامعه بر شانه های نحیفت گذاشته ام!

پی نوشت 2: دو ماهی می شود که ضرباهنگ زندگی ام انگار کوبش پای اسبی است که چهارنعل می دود و عرق از سر و رویش می بارد. پایان سال میلادی است که معمولا زمان پر ترددی است. جز آن از هرنظر مادر بی تجریه ای هستم و قصه زندگی من و پسرم شده داستان آن دزدی که «شب اول دزدی اش مقارن شد با  نور ماه شب چهارده!»*.

خیلی ها را می خوانم و بی کامنت می گذرم، می دانم رسم ادب و مردانگی نیست این. شما چونان نوازنده های چیره دست که آواز زندگیتان را به گشاده دستی در کوی و برزن دنیای مجازی ساز کرده اید،آنوقت این آواز-نوشته ها را یواشکی نوشیدن و حتی سکه خسته نباشیدی در کلاهتان ننهادن! شرمنده ام دوستان! چه کنم که روز-شب هایم همین بیست و اندی ساعت بیشتر نیست... تلاشم این است شاید که چراغ خانه آبی آینده خاموش نشود... مبادا کسی دل بسته باشد به نانوشته هایش...

پی نوشت 3: پی نوشت هایم از خود نوشته هایم طولانی تر بوده اند قبول. اما ژرفای مطلب احترام دار پهنای آن است، مگر نه؟

* اورلوغون اولی توشوب آی ایشیغینا - ضرب المثل ترکی، کنایه از بی تجربگی و تقارنش با اتفاقات پیش بینی نشده.

و قسم به قلم...*

اولین روز مدرسه، هفتم دسامبر 2011 میلادی، 16 آذز یکهزار و سیصد و نود هجری خورشیدی

یک روز بارانی. آبشار از آسمان می بارید. روز اول مدرسه با یکربع تاخیر... مثل همیشه  وقت رفتن که شد گریه و گلایه ای در کار نبود، جز همان رنگ پریده ماه چهره و نگاه غمگین گریزان از چشمهایم. و چه خوشحال شد از باز آمدنم و لبخندی که بر لبها نشست، به سبکی پر. انگار برای من و پدر بیشتر سنگین بود این روز نخست...

گاهی واژه ها را باید کنار گذاشت، ناتوانند از کشیدن بار معنایی آنچه گفتنی است.

با پسرم: پسرک بال بگشا که آسمان دیگری در انتظار توست. یکروز عاقبت باید از آشیانه کوچ کرد، آن یکروز بگذار که امروز باشد. قسم به همان قلم که یاور پرواز تو می مانم: تا روزی که پرواز را می پرستم.

*ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ

ظرف امروز، پر از بودن توست*

آخ پسرک!

زندگی همین است، همین چالش بی پایان که به آن معنی می بخشد، حل المسائل که ندارد، اگر هم داشت نوشتن از روی دستش بی فایده بود بس که آدم ها تکند و مساله هاشان را یکی یکی جدا نوشته اند، اما اگر هم می بود، اصلا همین مداد به دهان گرفتن است، همین عرقی که به پیشانی می نشیند، تپش قلب، همین نوشتن. آنچه می نویسی مهم نباشد شاید به اندازه نحوه نوشتنت، نحوه نگاهت، پنجره باز بغل دستت.

پسرک خوشحال باش، اگر زیر بارانی، که هنوز آفتابی پشت ابر هست، بخند از این چاله چوله های سر راه و سکندری هایت، که هنوز پایی هست که بر آن راه بروی، همین یکذره خورشید بور را ارج بنه، حتی اگر تابستانی که داشته ای یخ های زمستانی قلبت را آب نکرده است. شاد باش که اگر هوای یخالود نفست را به بخار می آلاید، اصلا «ممد حیات»ی می آید و می رود به قول سعدی؛ اگر جیبی بر کت فرسوده ات هست که دست بی حس در آن پنهان کنی...

باور کن، این دردها را هر روز نقاش زندگی با رنگی دگر خواهد اندود و رنج هایت پوست خواهد انداخت. اگر دل به امید پایان بسته ای، بیهوده است، نقطه آخر را می ترسم که فرشته مرگ هم توانا بر نهادنش نباشد. تو که دل به دریا زده ای، پس بازوانت را بگشا برای شیرجه ای دیگر... همین است زندگی...

*تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست

سهراب سپهری

رو به کمال

پسرک،

گاهی فکر می کنم که انگار برای همین آمده ایم، که مگر جور دیگری برویم. انگار سراسر زندگی مان نیست مگر رودررویی با بخشی از وجودمان که مطابق میلمان نیست. 

این جنگ انگار در بطن دقایق زنده بودنمان جاری است...

این مبارزه مستمر با آینه ای است در تالار آینه ها. آدم ها آینه می شوند و ما در ظاهرشان منعکس و منکسر. شمشیر را نه بر آنها که بر فرق ضعف های درون باید کوبید. آدم ها، همه شان، از پدر و مادر و دوست گرفته تا همسایه و دشمن و فرزند پیامبرانند، آمده اند که ما را در مسیر سخت ارتقا خود کمک کنند حتی اگر ندانیم...

انگار هر روز باید این آدم ها با دشنه ای بیایند و از در ضعف وجودمان وارد شوند و روح و غرور و شورمان را به خاک و خون بکشند تا بلکه ضعفهامان را بفهمیم و بشناسیم و درمان کنیم... بلکه چاره ای جوییم و بهتر شویم...

مبادا آغوش مان بسته باشد به این فرصت رحمت الهی، به این روشنایی رو به کمال*، به این فرصت بهتر شدن...

ممنونم از آخرین پست وبلاگ گاهی مرا به نام کوچکم بخوان که جام آگاهی ام داد.

* انس-ان از من-ظری دی-گر، محم-دعلی ط-اهری

یوتوپیای برشت: جایی که مادران بی اشکند...

خانه ها نباید سوزانده شوند
انسانها نباید بمب ها را بشناسند
شب باید برای آرامش یافتن باشد
زندگی باید بدون جنایت سپری شود
مادران نباید اشک بریزند
هیچ کس نباید حق کشتنت را داشته باشد
همه باید بسازند
و انسانها باید بتوانند به هم اعتماد کنند
جوان ها باید آرزو کنند و دست یازند
و پیران نیز به همین ترتیب...

برتولد برشت - شاعر آلمانی قرن بیست


Die Häuser sollen nicht brennen
Bomber sollte man nicht kennen
Die Nacht soll für den Schlaf sein
Leben soll keine Straf sein
Die Mütter sollen nicht weinen
Keiner sollt müssen töten einen
Alle sollen was bauen
Da kann man allen trauen
Die Jungen sollen erreichen
Die Alten desgleichen

پسرم، نازنینم، هیچ تک یاخته ای به تنهایی خوشبخت نیست. روزی که چنین دنیایی را برافراشتی، در نهایت سعادت در آن خواهی زیست. بکوش، دعای من بدرقه راهت.

سرمشق

پسرم!

بیش از هرچیز معلم است روزگار. سخت گیر اما صبور. تاول کف پاهایم را مخفی نمی کنم از تو. چه فلکی می کندم (و نه فقط من که همه را) با همین ترکه نازکی که از نهال جهل جوانیم می کند. محال است فرار از این چشم های بینا، از این قلب سنگی بی انعطاف. درسی را که لازم دارد به روش خودش حالی ام میکند. معلم بزرگی است روزگار پسرم.

شب روزی که قرار بود متولد شوی سوال بزرگی داشتم توی ذهنم. می خواستم بدانم که چرا مادر شدن مهم است؟ آخر من مادر چه گلی می زنم بر سر این دنیا با مادر شدنم که این همه ادعا دارم؟ کجای این غریزه و مهر مادری-فرزندی ارزشمند است که شعر شعرا و نثر عرفا را اشغال کرده است؟ از خودم می پرسیدم آخر این چه عشقی است که معشوقم را پیش از این که با همه وجودم در آغوش بکشمش یکبار هم ندیده ام!

جواب را همان روز میان هذیان های بیمارگونه ام گرفتم، همان دمی که ندیده عاشقت پسرک شدم. شکوه این عشق به همین است که هیچ از خودخواهی محض انسانی را در حریم آن راه نیست. من مادر هرکسی می توانستم باشم... بلند یا کوتاه، بور یا سیه چشم، دختر یا پسر. فرزند هر مادر تکه ای از بشریت است. برپای این عشق می توان و باید عقل را به قربانگاه برد، بس که خاکسار است و شیرین و نیک. بس که معنی مند است و والا. وقتی مادر شدن را پذیرفتم؛ پذیرفتم که یکی از همین آدم های کره خاکی را ندیده و نخواسته و نپسندیده دوست بدارم. آن روز من شرافت انسانیت را خریدم پسرک.

روزی که مادر شدم، روزگار برگ دیگری از دفتر سیاه مشقش را برایم گشود. من هر روز مشق هایم را می نویسم. من گاهی شب ها از درد انگشتان بی حسم اشک می ریزم. من مشق مادرانگی می کنم. روزهاست. اما معنی این سرفصل نه خلاصه شده در این کارِ مدامِ جسمِ خسته است.

مبادا فراموش کنم که روزگار این دفتر و دستک را گشوده که من یاد بگیرم بی غرض و خودپسندی دوست بدارم. مبادا وقتی چشم در چشم دشمن خیره می شوم یادم بروم که بچه من می توانست همین آدمی باشد که رودررویم ایستاده است. مبادا نفهمم که هدف از مادر بودنم همین بوده که عشق به همه آدم های دنیا را بدون چشمداشت یاد بگیرم و تمرین کنم. مبادا یادم بروم که هر بچه ای بچه من است؛ که من مادر همه دنیا هستم.

خدایا یاریم کن یادم نرود... که مردود مدرسه روزگار نشوم.

مراقب جدی ها و شوخی هایت باش!

نشسته بودیم روی صندلی سیرک. هنوز چند دقیقه ای مانده بود به آغاز برنامه و من و آراز داشتیم باهم اختلاط می کردیم. داشتم می گفتم: «این قفس ها برای اینه که شیرها توش نمایش بدن. فکر کن! چقدر بامزه می شد اگه آقا شیره به جای اینکه توی اون قفس باشه، می اومد اینجا و می نشست پیش ما و بعد با احترام می گفت: عزیزانم میشه من شما رو برای دسر بخورم؟ بعد...»

در کسری از ثانیه آراز از جایش پرید و از همان راهرویی که وارد جایگاه شده بودیم شروع به دویدن کرد. چنان با سرعت می رفت که پنجاه متر جلوتر دم در ورودی به زحمت توانستم بگیرمش. سردرگم مانده بودم که چه اتفاقی افتاده است. همچنان که داشت توی دست هایم تقلا می کرد تا بگریزد می گفت: «نه!!! ول کن می خوام برم... آخه من نمی خوام آقا شیره منو بخوره! می خوام فلا (فرار) کنم! نه نه!!!»

***

بعدتر وقتی برنامه سیرک به خوبی و خوشی تمام شده بود و با لبخند می گفت: «شوخی کردیم ها!» :)

با پسرم: از این که در تصمیم گیری های حیاتی زندگی ات به تایید هیچ کس نیازی نداری خوشحالم. عاشق تصمیم گیری های قاطعانه ات: مادر.

من جور دیگر

اشتباه چاپی دارد اسمم. یک "I" اضافه در بخش اول و یک "E" نادرست در هجایی دیگر. اما اسم من، اسم من است. هنوز انگار رایحه جادویی مرا در خود دارد. هرچند جور دیگر، ولی آن منم روی کاغذ.

تو پسرم، من نیستی. اما خواهی نخواهی ژن های مرا با خودت داری، و می بریشان به هزاره های دیگر، به جهان هایی که دور از منند و آینده ای که از من گذشته است. من جایی در تو پنهانم، در شکل ابروان طلایی، در انحنای طاق لب، در گردی دماغت موقع خندیدن، در پیچ و تاب گیسوانی که به هیچ راه شانه ای سربه راه نخواهند ماند. هیچ بعید نیست که لاله گوش یا رنگ پوستم را هم یکروز بر نوه پسری ات ببینی! می بینی که من یواشکی در روزگار فردایت جاری شده ام.

تو من جور دیگری.

ما آدم ها همه به طرز منحصر به فردی جور دیگر یکدگریم.

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست*

مدتی است که لیلی آینده، خانه داری پیشه کرده است.

کاری که دوسال پیش آغاز کردم، عاقبت تمام شد. دو سال از سال های عمرم که در آن اتاق دوازده متری تیز-تاریک گذشت با پنجره ای نیم گشوده به اعماق اسرار هستی. من بودم و شیدایی کشف و شهود علمی. روزهای رکاب زدن روی یخ در تاریک مطلق برگشت از سرکار و جاده لغزان و هر چند متر یکبار پیاده شدن برای هو کردن دست های مسافر کوچولویم در مسیر رسیدن به محل کار. روزی که اول بار کودکم را به آغوش ناآشنایی سپردم و پشت در ایستادم تا با هر اشکش هزار اشک بریزم. و همه عصرهایی که به شوق دیدارش و به امید آغوش منتظرش مسیر 15 دقیقه ای را یکنفس  می دویدم و می دویدم... دمادم بغض و نا امیدی وقتی کارم به کامم نبود. شب های دیرسوز که وقتی از نیمه فرو می غلیتد تنها سایه نفس های یک کودک و کلیک کلیک صفحه کلید سکوت و آرامشش را اندکی خنج می زد و چشم هایم از خستگی به هم می آمد. بیگاری های سخت و لذت های سهل. لحظه های شعر و شعور و پرواز بر بلندای توانایی که صعود بر آنها ممکن نمی بود مگر با سختی های کار. دوستی و درستی گاه گاهانه انسان هایی که با آن ها همکار بودم. منظره هکتار هکتار سبزی بارانی بار گرفته از سینه سینه ابر گوریده از طبقه دهم بلندترین ساختمان محل کار. تمام آن چند شبی که چشمم را نور لیزری آزرده بود و از نگرانی خوابم نمی برد. من خاطره های بسیار نادری از این روزها دارم. یادگارانی که از این پس وارد بایگانی زندگی ام می شوند تا گرد زمان بر گرده شان نشیند...

یکی از خاطره های نزدیک بر می گردد به روزهای آخر کار. سر میز ناهار، مثل هر روز دیگری، گروه برای چاشت میانروز گرد هم آمد و بحث های دوستانه پا گرفت. موضوع بحث چه بود نمی دانم، اما دکتر "الف" شروع کرد به نقل اولین برخورد با پدرزن آینده اش در کلیسای محل که کلی مایه خنده حاضران شد. همچنانکه داشت سوسیس و نان سبوس دارش را می خورد، اشاره کوتاهی کرد که به شغل پدر زن جدی اش که از قضا وزیر کابینه دولت وقت است. موضوع بدون این که مهم تلقی شود سرسری رد شد و بحث آهسته به سمت دیگری لغزید. از میان آن جمع، فقط من بودم که تعجبم را پشت ظرف ناهارم به طرز مودبانه ای مخفی کردم. دو سال تمام پشت یک میز با داماد وزیر نشسته بودم و سوسیس و نان و پنیر خوردنش را تماشا کرده بودم. دامادی که نه صرفا آن صندلی که بر آن نشسته بود از صندلی من بلندتر بود، نه هرگز شنیده بودم که صدایش از صدای من بلندتر باشد و نه در یک گفتگوی عادی سخنش از سخن من ارج و قرب بیشتری داشت. دامادی که صرفا یک مقام علمی برای معلمی دارد و آن مقام علمی هم بی شک کمتر از آن دانش عمیقی است که در او سراغ داشتم و دارم.

پسرم. می خواهم بدانی که به عنوان یک تماشاچی، این نمود ناچیز همان زیبایی معنوی بود که من در این جامعه دوست داشتم.

*در کلبه ما ، سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست

در حلقه ما ، جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست

ما مطرب عشقیم ...

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...

همای - گروه مستان

دو هفته با پای برهنه بر لبه بام

از خیلی وقت پیش درباره چنین علامت هایی خوانده بودم. از علامت های مشابهی که در خودم دیدم خوشم نیامد. دکتر هم همین طور. هردوی ما می دانستیم که که نشانه ها در هشتاد درصد موارد، علائم بیماری هستند. می خواستم وانمود کنم که مساله مهمی نیست. اصلا آدمی که یک مسیر ده دقیقه ای از میانه جنگلی در آغوش بهار می گذرد نمی تواند نگران بماند. وقتی به مطب رسیدم لبخند هم می زدم حتی! اما زمانی که دکتر سه بار پشت سر هم گفت: « خانم، این علائم مهم هستن اما خواهش می کنم نگران نباشید. بعد از گرفتن نتیجه آزمایش تصمیم می گیریم که چیکار کنیم» آن وقت بود که فهمیدم باید نگران باشم!

به من گفت که نتیجه آزمایش ها تا دو هفته دیگر معلوم خواهد شد. و این طور بود که من دوهفته آن بالا بودم، با چشم های گشاد در حدقه، دست و پای سٍر: مبهوت و گیج. 

زندگی ما آدم ها، درست مثل راه رفتن روی لبه بام است، با چشم های بسته. نه می خواهیم و نه می توانیم تصور کنیم که زندگی مان به یک تار موی نازک بند است. نه آن منظره شگرف را می بینیم زیر پا، و نه حاضریم بال های تنبل مان را تکانی بدهیم. روی لبه بام برای گربه ها خوشرقصی می کنیم و بال گنجشککان را به تیر کمان دستی نشانه می رویم. تا این که بادی می وزد یا تنه مان به هم می خورد و پف! دیگر نیستیم، سقوط کرده ایم به عمق نیستی....

یکی آمد و شوخی شوخی چشم بندم را برداشت. مرگ داشت همان جاها می پلکید. چطور خیال کرده بودم که سراغ مرا نخواهد گرفت؟ کدام رویای باطل بود که اینهمه به خود مطمئنم کرده بود آخر؟ عید در می زد. زاغکی سیاه پر و نارنجی منقار بر تپش شکوفه ای درخت هلو می نشست. بهار در هوا می خرامید و من بالای بام نشسته بودم باپاهای یخزده... داشتم این زندگی را ترک می کردم: به همین راحتی.

می ترسیدم، درست. اما اگر قرار بر مردن بود اقلا با چشم های باز می مردم.

شیشه ها را شستم. با پسرک تخم مرغ رنگ کردیم. سفره هفت سین چیدم. به نگرانی های پیش پا افتاده پیش از اینم خندیدم. نگرانی هایی که اگر چشم هایم بسته بود، اگر خبر احتمال بیماری بدخیم نیامده و در خانه ام را نکوبیده بود، جای هیچ خنده نداشت البته. شعر خواندم. زیر نور خورشید خواب دیدم. و پسرم را تماشا کردم و از خودم پرسیدم که  رشید شدنش را خواهم دید آیا؟ روز فارغ التحصیلی اش یا نوه هایم را؟ سوالی که نکرده بودم و جواب های آغشته به تردیدش برایم تازگی تلخی داشت. سعی کردم اشک هایم را قورت بدهم همچنانکه هر شب با دلهره و آرامش به خودم می گفتم، یک روز دیگر تمام شد...

روز اول عید، من عیدی عجیبی گرفتم: زندگی را! آن عیدی که را که شاید خیلی از آدم ها گرفته بودند سر سفره هفت سین، اما با چشم بند. برای همین هم نمی دانستند... دو هفته همزبانی با مرگ اما بیدارم کرده بود. یکم فروردین، دکتر پشت گوشی تلفن آهی از سر آسودگی کشید و این یعنی خطر از بیخ گوشم جسته بود: می توانستم باز هم بمانم همان بالا!

با پسرم:

نازنین! مرگ هرگز ما آدم ها را ترک نمی کند: با ما زاده شده است. بی آن فلسفه وجودمان ناقص می بود. یکروز بر می گردد مرگ، فردا، یا 50 سال دیگر. اما بیا نبندیم این پلک ها را بر روی قشنگ ترین داراییمان، زندگی امروز... بیا سیر ببینمش و پر بخوریمش: زیستن را و هرچه که در آن هست: تلخ و شیرین. ارزشش را دارد. گرسنه زندگی باش پسرک.

این را کسی می گوید که دو هفته تمام بر لبه نازک بین هستی و نیستی قدم زد، با پاهای برهنه.

روزهای اثیری

روزهایی هستند از جنس اسفند. سردند. اشک می آورند به چشم. استخوان می ترکانند. زمهریرند. روزهایی که هیچ ناظر عاقلی در زمستانی بودنشان شک نمی کند! با اینهمه انگار چیزکی در رخوت لاجوردیشان جاری است. بال بر کشیدن چلچلکی که اگر شوقی نداشت می دانستی چنین شیدا نمی خواند. غژ غژ نرماهنگ خون درخت غان زیر پوست. مردابی که پنهانی نفس می گیرد. خورشید نازکی که خوابالوده از حجله گاه بر می خیزد. نشانه هایی بس ناپدید که اگر معنی شان پیشاپیش رویای صادقه ای برایت تعبیر نکرده باشد، گنگ می مانند.

اما تو، تویی که ایمان از کف نداده ای، تو که در تک تک لحظه های برگریزان و برف و بوران مومن مانده ای به رفتنی بودن سختی ها، تویی که اگرهم از پایش دیرگاه تلخی های زندگی هراس کرده ای ولی قلبت را به باد نداده ای، می دانی که تنها طلایه آن هجمه دل انگیز بهارند، گیرم کمی زمخت. اصلا قشنگی شان به همین است. به این که سرت را از یقه آهار دار پالتو بیرون بکشی و اشک سرما بر چشمه چشم، سوز سرما بر خشکه لبها، به روی رهگذران بخندی و ته دلت بگویی: دیدی؟ دیدی آمد؟ دیدی که عاقبت بهار می آید؟

مردم گمانم فکر می کنند که دیوانه ای است این آدم برای خودش. به خدا می ارزد به لذتی که از روزهای عجیب و لبخند های معنی دارت می بری. این روزهای اثیری اسفند.

عیدت مبارک!

بار خداوندگارا! زندگی مان را نو گردان.

خلوتگاه

بین تخت خواب پسرم و پنجره بزرگ اتاق، فاصله ای هست نیم متری. پرده ضخیمی که پنجره را فرو می پوشد، آن فاصله را دو نیم می کند. این روزها فضای میان پرده اخرایی و پنجره رو به آسمان، جایی است که پسرم خودش را در آن می جوید. اگر غصه ای داشته باشد یا حوصله اش سر رفته باشد، اگر ضرورتی حاکم باشد که سکوت بطلبد، اگر هوای شعر خواندن کند به صدای آهسته، آن جا پشت آن پرده می شود پیدایش کرد. به جز سرمایی که از درزهای پنجره بهمن می شود، رازی هست که پسرک آن جا را چنین دوست می دارد: آنقدر که شب ها از شر کابوس هم به آن جا پناهنده می شود. گاه بدن کوچولوی یخزده و گلوله شده اش را در خواب ناز، همان جا پشت پرده پیدا می کنم و تا بازوان سر شده اش را گرم کنم ده دقیقه ای زمان می برد... 

آن جا مرد کوچکم به کشف و طواف کعبه جان* می رود، محرم گشته در معصومیت خردسالی. آن جا برایم بس مقدس است و عزیز. حریم خلوتش را نمی آشوبم و تنهایی اش را محترم می دارم. او همچنانکه از نوشین جام زندگی به صفای کودکی می نوشد، پاس داشتن کعبه جانش را نیز خوب تمرین می کند.

پسرم: بخشی از جان آدمی هست که اگر چنان باشد که باید، در آن غیر را راه نیست و بر آستانش گماشته ای جز مرزبندی های خود آدمی ندارد. نگهبان این سرای مقدس باش که خلوتگاه خدواندی است. حصارهای امن بر دروازه های درون برپا دار، مبادا که نامحرم بر این حریم بتازد. خود را مقدس بدار و دیگران را هم بر آن دار که کعبه جانت را حرمت دارند.

* قصیده : افضل الدین خاقانی

شب روان در صبح صادق کعبه جان دیده اند ---- صبح را چون محرمان کعبه عریان دیده اند

از لباس نفس عریان مانده چون ایمان و صبح --- هم به صبح از کعبه جان روی ایمان دیده اند

بر گذشته زین ده و زان شهر و در اقلیم دل --- کعبه جان را به شهر عشق بنیان دیده اند

عاشقان اول طواف کعبه جان کرده اند --- پس طواف کعبه تن فرض فرمان دیده اند

تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا***

یکبار در وصف وبلاگ نویسی خواندم که مثل زندگی در خانه ای شیشه ای است: برهنه در برابر چشم های ناپاک. فکر می کنم دلیل دارد که چرا برایم هیچ وقت این وبلاگ آبی چنین معنی نداده است. گاهی آنقدر افکارم پیچ می خورد که خودم از پیدا کردن سرچشمه شان جا می مانم. آنچه را که خودم درباره خودم نمی توانم بفهمم چطور می توانم چنان بگویم که دیگران بفهمند؟

گاهی نوشته های قبلی را که می خوانم متعجب می شوم. بعضی هاشان را انگار به زور و ضرب نوشته ام، عینهو کلنگ زمختی که می زنند دم سرچشمه ای مگر خس و خارخلنگ نبنددش به مرور زمان. نوشته ام اینها را که این خالی نشود عریضه. بعضی ها را با عشق نوشته ام، وقتی تمامشان کرده ام عرق و اشک شوق را یکجا می ریخته ام. بعضی شان برایم معما هستند. عده ای را انگار فقط برای گمراه کردن نوشته شده اند، آن ها را نوشته ام که آنچه حس می کنم پنهان بماند، مثل نخ که می دوزند روی لب های  رو به اقرار، مبادا که اسرار درون را فاش کنند.... از ننوشتن خیلی چیزها هم در عجبم. مثل شازده کوچولو* که می گفت، «صحرا به خاطر چاه های توی قلبش هست که زیباست، چاه هایی که هرگز دیده نمی شوند اما توی می دانی که وجود دارند»... شاید هم به سادگی از پس نوشتنشان بر نمی آیم...

من آن لیلی هستم ایستاده بر فراز مغاک روح، و به گرداب های سیاهی می نگرم که ژرف تر از سیاهچاله ها آن پایین می چرخند. سرم گیج می رود. در شکوه غرق می شوم. نماز وحشت می خوانم. از عظمت و اعجاب آنچه می بینم، گم گیجه می گیرم. می آیم آنوقت و در پستی می نویسم که چقدر باران می بارد و چقدر قورمه سبزی از فسنجان بهتر است!!!

سرکشی و گردن فرازی این روح آدمی تمامی ندارد. این روزها من خودم را نمی دانم. کسی اگر فهمید که من را چه می شود جایزه اش محفوظ است. آی فهمیدگان!  ای سبکباران ساحل ها!** مرا در درک خود یاری دهید.

نگویید که لیلی سر نمی زند، نمی خواند، جواب نمی دهد! خوب که بشوم می آیم، به امید خدا.

با پسرم: آن روزها که همه آرزویم دیدن تو بود که قدم نخستین را بر می داری، هرگز تصور نمی کردم روزی هم برسد که عسل تماشای رقص سماع تو را با شعرهای مولوی بچشم. آخ پسرک شیرینم! 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا***

پی نوشت 1: امان از این دندان درد و فک درد و لثه درد بعد از عمل! خدایا جمیع دوستان و دشمنانم را از این درد دور بفرما: الهی آمین.

* آنتوان سنت اگزوپری

** کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها: حافظ شیرازی

*** شعر: مولانا ، خواننده: حامد نیکپای، حرکت موزون: شاهرخ مشکین قلم و آراز نازنین من!

آن معجزه از کف رفته...

روز آفتابی خیلی سردی بود. نیم ساعتی زودتر رفته بودم. دکتر آمد که: «خوب زودتر شروع می کنیم!» شانه بالا انداختم، چه بهتر! خسته بودم از انتظار. شاد و خرامان رفتم و نشستم روی صندلی. به خودم قول داده بودم که نترسم، حتی وقتی سه بار بی حسی سرپر را اینطرف و آنطرف دهانم گرداند. اما امان از لحظه ای که دهانم را شستم! خونی که دستشویی سفید را به یکباره سرخ کرد، نظرم را هم به همان سادگی برگرداند: وحشت کردم. معنی فرم بلندبالایی که امضا کرده بودم تازه تازه داشت برایم جا می افتاد: «حساسیت به داروی بیهوشی؟ قند خون؟ پرکاری تیروئید؟ الکل؟ سیگار؟ آرتروز؟ احتمال بارداری؟ رژیم غذایی؟ داروی مصرفی؟ »

جرات نکردم به جای کاملا خالی دندان جلویم نگاه کنم توی آینه. دست هایم می لرزید. به زحمت توانستم دستمال سفید را نگه دارم جلوی دهان. زود رنگی شد. مرا برد به اتاق عمل و صندلی را نشان داد. وقتی پرستار اولی لباس سبز را تن او می کرد، پرستار دومی کلاه سبزی روی سرم گذاشت و چشمهایم را با پارچه ای بست. یک آن انگار شدم آن محکوم به اعدامی که دست و پا بسته می برندش جلوی جوخه آتش. اعتراض که کردم یک عینک شیشه ای شبه جوشکاری با لبه های محافظ، به جایش گذاشت و روپوش جراحی را دورتادور صورتم با چسب محکم کرد. یک صفحه نمایشگر نشانده بودند روی سقف تا لابد حوصله مریض سر نرود: نماهنگ بود و موسیقی و حیات وحش. اما من فرصتش را کجا داشتم با آن سه جفت دستی که انگار پرسه می زدند در سقف بسته نگاهم. گیج بودم کمی، به خاطر دوز بالای مسکنی که قبل از عمل دریافت کرده بودم. دور بودم انگار از آن دستی که می کوشید آن نیم-ریشه باقیمانده را از جایش بیرون بکشد. وقتی درآمد، خنده بی صدایی از پشت ماسک پرستار بالای سرم گذشت، همان که پمپ خونی را گرفته بود روی زبان باد کرده ام. بعد دندانپزشک که چشم های آبی منجمدش از خلال کلاه جراحی و ماسک سبزش به قعر حلقم دوخته شده بود مته مدادی نازکی را پیش چشمم آورد و توضیح کوتاهی داد که گوش نکردم. وقتی مته داشت استخوان فکم را می شکافت، فکر کردم که چطور می شود صدا را با جمجمه شنید.

نمی دانم کی بود. دست ها رفته بودند و پرستار مو مشکی بالای سرم ایستاده بود و می پرسید: «حالتون خوبه؟ همه چی مرتبه؟» نگران بود. کی بسته بودم چشم هایم را، منی که چنان اصرار کرده بودم به زدن عینک جراحی؟ دلم می خواست بگویم که خوب نیستم، که سرم گز گز می کند، که با وجود آنهمه بی حسی که بارم کرده اید درد دارم، که طعم خون حالم را به هم می زند (پمپ را برده بودند، نکند غرق شوم در خونی که توان بلعیدنش را ندارم؟)، که نمی دانستم قرار است یک دندان شکسته برایم به قیمت یک جراحی واقعی تمام شود، اما نگفتم. سر تکان دادم و مجابش کردم. دکتر داشت سوت زنان دندان مصنوعی ام را می تراشید. قرار شد که هر شب بگذارمش توی آب. در آن هیر و ویر می خندیدم از تصور لیلی و دندان مصنوعی شناورش توی لیوان!

دندان نیمه شکسته را آورده ام. دکتر لاورنس گفت: «البته مال خودتونه، اگه می خواهیدش...» نگفتم که می خواهم معجزه کوچک سفیدم را نشان پسرک بدهم. قبل از این که بخوابد، اول بخیه هایم را دید و بعد همانطور که با هر کلمه، خون تازه نخ ها را می خیساند و دندان مصنوعی ام به سرخی می شست، برایش توضیح دادم که چرا لازم است هرشب دندان هایش را بشوید.

با پسرم: عزیز نازنین! لبخندم را که زیبایی اش به همان معجزه کوچک سفید بود، ارزان فروختم: به یک گاز از نان دارچینی یخزده. مراقب همه معجزه های پنهانت باش، که هر یک هدیه ای است فراخور، در مسیر پر پیچ و خم زندگی ات. حالا که دیگر ندارمش می دانم. تو زودتر دانسته باش!

رهایش

پسر نازنینم، آراز!

روزهای سختی را پشت سر می گذاریم. می دانم و می دانی که دلم چه خون است از این روزها. گاه می ترسم از این که نتوانم مومن بمانم به آرمان های مان. بی اطمینان و بی امید، بی ایمان، زندگی آدمی به هیچ نمی ارزد، کوچولوی من. 

دلم نجات می خواهد. دلم عبور می خواهد. دلم یکرنگی مادر و فرزندی روزهای پیشینمان را می خواهد. دلم عشق گونه های نرماگینت را تمنا می کند.  من نمی دانم چرا دل مادرانه من، و خلق و خوی سه ساله تو این روزها دم از لج و لجبازی می زند. من به این مادرانگی عادت ندارم.... عادتم نداده ای کودکم!

اما عزیز دل، روزی که بودن را پذیرفتم، اینهمه را می دانستم. می دانستم و سر نهادم. می دانستم و آمدم. و تو هم پسرکم. بی گمان از پذیرفتنم برای نام بلند مادرانگی هدفی داشتی. تو مرا آن روز خواستی و امروز هرچه به نیش و نشتر سه سالگی برانیم باز هم خواهمت خواست پسرک.

زندگی همچون کشتی کج است. از زیر پاهای فراخ کشتی گیر رقیب، و بر سنگینی این کمر بسته که سخت پشت مرا به زمین می کشاند، به آسمان نگاه می کنم. آبی است. نمین است. زیبا است. می خواهمش این زندگی را با همه کلنجارها و پشت به خاک سودن هایش. تو هم همچنانکه روز ازل خواستی ام، باز بخواه مرا و زندگی را و همه آن چه را که روز نخست پسندیدی. ماورای همه ناملایمات پنهان  مادری-فرزندی ما پیروزیم: به همدستی هم. قول می دهم.

رمزینه

می خوانم، می خوانم و می خوانم. هربار می پرسم که چرا درکش اینهمه برای من طول کشید به اندازه همه سال های عمرم؟ پنهان ترین راز همانی است که آشکارتر واگویه شود

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید--- معشوق همین جاست، بیایید بیایید

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار--- در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

....................................

با اینهمه آن رنج شما گنج شما باد---افسوس که بر گنج شما پرده شمایید   ----> مولانا

 

اگر روزی رسید که همین چند خط گویش بی مقدار، اشک آورد به چشمان آهو وش نازنینت، یقین بدان که سر هستی را باز یافته ای پسرکم، به همان سادگی جاری شدن سیل اشک آگاهی!

اشک برگیر از مژگانت انگبینم! بگذار به گونه دیگری آن چنان که سزاواری دوستت بدارم.

پی نوشت: آمد و گفت شعرهای رومی را (مولانا به این اسم شهره است) به انگلیسی خوانده و عاشقانه دوست می دارد. از آن روز فکریم که کدام ترجمه ای می تواند این شعر را به کسی بچشاند؟


زادروزت خجسته باد!

تو که از هیچ، همه هست شدی،

از میِ بود شدن،

زدنٍ جامِ جهان مست شدی،

با تو پیمان بستم،

لیک،

تو گسستی: زادی.

پر زدی، بال گشودی، ننشستی،

رو به آن بختِ بلند؛ تا فلک برجَستی.


پسرم! نگران هیچ نباش.

عهدمان پابرجاست.  

سرنوشتِ من و تو، قصّۀ خاک و گیاست.

ریشه گر می ماند، گل اگر می روید،

رود اگر نرم و روان است و رهی می پوید

پرِ پروانه اگر بال زدن را زِ هوا می چیند،

پیله گر سخت به آوند و علف می چَسبد،

کاج اگر می بالد، چاه اگر می خُسبد

آن چنان است که باید باشد.


تو برو، می مانم.

منِ دوار در این کعبه جان می گردم.

من به این درد، به این لاجرمی می خندم.

عهد را از سرِ خط، از ازل می بندم.


تا ابد، دوستت می دارم.

 

توضیح تصاویر: آراز و کیک تولد سه سالگی، آراز و کیک خرسی خانگی، به سبکی بادکنک، شادی توانایی در باز کردن کادوها.

پی نوشت: مدتی نخواهم بود، هنوز و هر روز و همیشه، آرزومند آرزوهایتانم.

آن روزها...

گاهی آن روزها را به یاد می آورم هنوز. از خودم می پرسم که تو هم یادت هست آیا؟

*

تو بودی و من، من نبودم. من متفاوت بودم آیا؟ پس چه چیزی در میان بود که امروز درک لیلی آن روزها را ناممکن می کند؟ روزهایی که دوازده ساعت کار پشت قباله شان انداخته بودم. تو را رخ برکشیده در محاق رحم، پنهان می کردم پشت لباسهای زمستانی. همین نبود که وقتی دکتر "ر" تاریخ تولدت را پرسید متعجب شدم؟ دلم می خواست سر به تنش نباشد برای سرخی گونه هایم که تا ساعت ها به جا بود. آن هویج های میان وعده را یادت هست و گرسنگی سنگینی را که مثل توله سگ نحیف لرزانی هرجا می رفتم ردم را می گرفت؟ گاهی که قربان آن جعدهای سنگین گیسوانت می روم دارم معذرت آن همه گرسنگی را می خواهم که ناخواسته بار شانه های جنینی ات کردم، تو بفهم....

*

آن شب ها که از خستگی و درد اشک می ریختم تو هم بودی؟ می شنیدی پسرک؟ آرزویم این بود: نیم ساعت خواب بیشتر. تو چه می خواستی؟ وقتی تکیه ات می دادم به میز آزمایشگاه تا سرگیجه ام را از آنهمه سرپا بودن و فشار رو به افول بگذارنم و یا آن موقع که تمام مسیر سبز کاج آجین را می دویدم تا جایی که تو می گفتی بس است! و دل به هم خوردگی امانم را می برید... لابد آرزویت آن روزها کمی درک بود از سوی مادر فوق متحرکت...

*

لج داشتم شاید. یا حس تنهایی و دورافتادگی مرا این چنین بی تاب کرده بود. شاید دلم آن روزها داشت برای خودش خواب بی مادریم را تعبیر می کرد. پسرکم، چه نغمه بی تاب و عجیبی روزهای یکی بودنمان را پر کرده است... می دانم که مادر قابل درکی نبوده ام برایت.

*

کسانی بودند که برایشان می نوشتم. همان روزها که ناباورانه لیلی را ورانداز می کردم. انگور دانه نگرانی های کوچکم را دانه دانه می چیدم توی ظرف هاشان. می دانستند چه می گویم. می دانستم چه می گویند. راز دل می گفتیم. بغض هایمان را به هم قرض می دادیم. اشک هایمان را می ستردیم. برای من، هزاران کیلومتر دور از هر زنی که مادر باشد، باران بودند، باد بودند، نسیم روح بخش دوستی دوردستی با خود داشتتند این زنان.

*

من هنوز به آن روزها فکر می کنم: به آن همدلی. به پنجره های بی پرده ای که آن روزها گشوده شدند و آغوش های زنانه ای که راهم دادند در خلوت مادرانگی شان. به آن نامه های رنگین که می رسید: صورتی و بنفش و خردلی. به صفحه نمایشگر که تصویر دوستان را می آورد. دلم می خواست بدانی از آن روزها. روزهای دور سه و اندی سال پیش.

*

ارزش آدم ها را محکی هست استوار. آدم ها بر اساس سنگینی حضورشان در زندگی دیگر آدم ها وزن می شوند. یکی از همان همرهان، دختری دارد که این روزها سه ساله می شود. مثل تو عسل پسرم. تولدش مبارک است. مبارکی اش از آن جا پیداست که حضورش بخشی از خلوت تو و مادرت را پر کرد. میمونی اش از آنجا واضح است که پیش از تولد هم حتی منشا خیر و آگاهی و دوستی بوده است. همزاد کوچکت را می گویم. تولدش مبارک است شاینا.

*

خدا را می خواهم که تا هست چنین باشد. که نه فقط برای خودت که برای همه آدم ها سرسلسله دوستی و برکت باشی. سنگینی موثری باشی. باشی و معنی کنی بودنت را دوشادوش دیگرانی که آنها هم برایت منشا محبت بی چشمداشت بوده اند.

سی و چهار، به زودی در سینما خانه ما

در طلیعه سی و چهار ماهگی من مادر تماشایش می کنم، قشنگ تر است از هر فیلم دیگری این شاهکار آفرینش جهان از نگاه من. دلم سر می رود برایش مثل همه مادرهای دیگر. این مرد کوچک دوست داشتنی شخصیت منحصر به فرد جذایی دارد برای خودش.

برای من مراسم پیش از خواب همیشه با تصویر پسرکی در لباس خواب عجین است همراه با دو تا از آخرین اسباب بازی هایی که با آنها بازی کرده است زیر بغل، تا با خود به رختخواب ببرد: عروسک پلنگ صورتی، نقشه جغرافیا روی سلولوئید، یک تکه روزنامه، چوب چرخدار، ملاقه، چتر، هولاهوپ، دکمه کنده شده پیراهن، آگهی تبلیغاتی بیمه بازنشستگی (!)، سینی، گیره کاغذ، گورخر، طناب بازی (از این رشته درازی که یکطرفش را به دست می گیرد و توی خانه می چرخد و آن ظرف دیگر که از دو متر آنطرفتر مشتاقانه دنبالش می دود جور خاصی خنده ام می گیرد.)

در مراسم پیش از خواب ما مسواک کوچولویی حضور دارد به رنگ سبز و زرد که صاحبش اول خمیر دندانش را می جود و با شوق کودکانه فریاد برمی آورد که تمام شد! اما بعد یا اجازه می دهد یک دقیقه مادر آن را در دهانش بچرخاند (با همه دل به هم خوردگی) و یا با کمک هم بالا و پایینش کنند... و بعد آب در دهان چرخاندنی که تازه در آن استاد شده است. در مراسم پیش از خواب ما این صدای فرشته گون پیش از ورود به تاریکی اتاق خواب آواز می خواند: «شب بر همه خوشت(!) تا صبح فردا....» و من چه خوشحالم که عاقبت آرزوی دیرینه ام به تحقق پیوسته است و پسرم برای خوابیدن دیگر به هیچ چیزی وابسته نیست. حتی به من!

پسرکم، این روزها روی تخت سپید جدیدش می خوابد که دو گوسفند نشسته دارد در سوی بلندترش و خیلی وقت است که افتخار خوابیدن روی تخت بزرگ را به ما نمی دهد. اگر از او خواهش کنیم می گوید: «نه! رو تخت خودم بخوابم!». خودش سر ساعت می رود و با من چک و چانه کم می زند. یادآوری می کنم که «وقت خواب است». بعید نیست کمی غر بزند با سر و روی جدی و بعد غر غر کنان بی آنکه منتظر یادآوری بعدی باشد راه می افتد طرف رختخواب. چراغ را روشن می کنم و او به شکم دراز می کشد روی بالش (همیشه همین طور می خوابید پسرک، از لحظه تولد!). برایش «قصه های من و بابام» می خوانم. گاهی علاقمندتر است و نزدیک تر می آید که عکس ها را ببیند و گاهی به شنیدن بسنده می کند. معمولا سه تا قصه می خواهد و با دقت هم گوش می دهد.

ماساژ پیش از خواب را خیلی دوست دارد... یا اینکه «پاهامو تکون بده آنا!». گاهی هم به سوالم که آیا می خواهد که تنها بماند برای خواب، پسرک جواب مثبت می دهد: به خواب تنها در تاریکی!

من اما دوست دارم که پیش از خواب رفتن شبانه کنارش باشم و نفس هایش را بشنوم که همچون رنگین کمان بعد از روزی بارانی بر بازی های پرجنب و جوش روزانه اش فرود می آید. این لحظات جادویی که اجازه دارم لمسش کنم و به غرور عالی جناب کوچولویم برنخورد و حتی از من بخواهد که ماساژ را ادامه بدهم.... انگار این آرامم می کند: تخدیرم می کند، انگار تاریکی روز و روح را از گردم می پراکند. این مراسم بعضی وقت ها آمیخته است با صدای نازکی مثل عطر ناقوس که مدام قصه ای از من طلب می کند که آقا گرگه داشته باشد یا در آن لی لی، لارس یا ادوارد نقشی بازی کنند (دوستان صمیمی و حقیقی اش).

به سوال هایی از این دست که «آیا اجازه می دهی ببوسمت؟» جواب سربالا می دهد و نوازش های مادرانه ام را خوش نمی دارد. تعاریف خودش را برای محبت های جسمانی دارد. این محبت ها حتما باید با اجازه خودش باشد و در اندازه های از پیش تعریف شده (یعنی هربار می پرسم که آیا اجازه می دهد که ببوسمش و غالبا جوابم منفی است. اگر نپرسم دلخور می شود از من). شبی پیش آمد که کنارش نبودم. با متانت بسیار با آن کنار آمد و حتی وقتی که برگشتم تظاهر می کرد به اینکه آنچه بوده و پیش آمده هیچ مهم نبوده است. با این حال آن روز از من تقاضای بازی هایی می کرد که تماس های مهرآمیز جسمانی در خود داشت، گاهی می خواست قلقلکش بدهم و گاهی هم کتابی را می آورد که عادت دارد در هنگام خواندنش در آغوشم بنشیند... آنقدر نزدیکی خود خواسته اش به من چسبید که خستگی دوری از او از جانم رفت...

مردم را عاشقانه دوست می دارد نفر اولی است که سلام می کند و هرگز از آدم های جدید و موقعیت های جدید نمی هراسد (حیف آن بوسه های با میل و رغبت نیست که به اولین رهگذرکوچه می دهد؟). با منطق و گفتگو راضی می شود و با همین روش هم آدم ها را راضی می کند (به من می گوید: آنا گوش کن چی می گم!!!). دنیا را به چالش می طلبد و تجربه های جدید را دوست دارد اما حد و حدود خودش را خودش تعیین می کند و اگر میل به انجام کاری نداشته باشد، هیچ کس در دنیا نمی تواند ترغیبش کند به انجام آن. از آدمها و بچه های اطرافش تقلید نمی کند و روش خودش را دارد و سلیقه خودش را برای هر کاری. غم آدم های دیگر اندوهگینش می کند و از شادیشان شاد می شود.

تا همین چند ماه قبل پسرکم از برخوردهای فیزیکی با کودکان را دوست نداشت و از صدای بلندشان کناره می گرفت یا متعجب می شد و جا می ماند. اما امروز اگر مورد زور واقع شود، و حس کند که هدف زورگویی بوده است، تسلیم نمی شود. هرگز وسیله ای را ندیده ام که به زور بگیرد و اگر به زور بخواهند از او بگیرند، می دانم که نخواهند توانست (گاهی از تصور آنچه در این چند ماه در مهد کودک بر او رفته تا به این مرحله از توانایی برسد به خود می لرزم، اما می دانم که برای آموختن چنین برخوردهایی راهی جز این تجربه ها متصور نیست) برایم عجیب است که بداخمی بچه های کوچکتر از خودش را تا آنجا که بتواند تحمل می کند. نوزادان را می بوسد و نوازششان می کند. همین چند وقت پیش دوستی با کالسکه نوزادش وارد جمعی شد که چند کودک همسن و سال پسرم در آن حضور داشتند. مادر کالسکه را در حیاط پارک کرد و وارد خانه شد. پسرک نوزاد را نوازش کرد و تا وقتی که در آن جمع حضور داشتیم شوالیه وار اجازه نداد کودک دیگری کالسکه را لمس کند و هر بار با چهره جدی توضیح می داد: «نه... این مال نی نیه!». خود این شوالیه اما قلبی بی نهایت بزرگ دارد، تا آنجا که به ندرت دیده ام اسباب بازی هایش را از دوستان و مهمانانش دریغ کند. منصف است و اگر شوتی به توپی بزند حتما اجازه می دهد که دوستش نفر بعدی باشد....

خوب تمرکز می کند و برای رسیدن به خواسته هایش نقشه می کشد. اشیا برای او همان چیزی هستند که می خواهد، نه همان چیزی که هستند: طناب ورزشی قلاب ماهیگیری است، آبکش فرمان ماشین، دسته مبل اسب. سوالهای فراوان می پرسد که حاوی جواب هایی است که قبلا به سوال مشابه شنیده است تا اطلاعات بیشتری کسب کند و دفعه بعد بچسباند آخر سوالش (اون چیه چراغ ماشین آقای پلیسه، چی کار می کنه، می چرخه و می گرده و رنگش چیه، قرمزه؟؟؟؟؟!!!!!) این طوری سوالهایش انشا می شود پسرکم.

پسرم!

یادم نرود که وقتی به جای راه و جاده از توی چمن و دار و درخت می روی، تشویقت کنم نه دلسرد؛ چون انسان های شجاعند که از پیش گرفتن راه های تازه نمی هراسند.

یادم نرود که وقتی موز را قبل خوردن قلفتی پوست می کنی و کیف خوردنش را به یکباره می بری برایت دستورالعمل آداب غذاخوری ننویسم؛ چون آدم هایی که تابع روش های کهنه اند، از لذت کشف زندگی تازه ای که به ایشان اهدا شده است بی بهره اند.

یادم نرود وقتی به جای لگن توی لباس زیرت دستشویی می کنی، مشتاقانه منتظر فرصت بعد باشم بی اخم و تخم؛ چون فقط آن کسی پیروز می شود که در شکست های قبلی اش جا نماند.

یادم نرود که وقتی توپت را داوطلبانه و با کمال میل به کوچولوی یکساله ای می بخشی و از شادیش شاد می شوی، متعجب نباشم، چون تنها آنهایی که از صمیم قلب ایثار می کنند همچون نور پراش خورده در تکه های آینه، در قلب دیگران تقسیم می شوند.

یادم نرود وقتی که به احترام دوستی که مادرش تنبیهش کرده است پشت پنجره اتاقی که دخترک لحظه های وقفه اش را می گذراند می مانی و دلداریش می دهی - تا جایی که مادر آن دوست از تنبیهش صرف نظر کند - صدایت نکنم که: «پسرم بیا، به ما ربطی ندارد»؛ چون انسانی که توانایی درک غم دیگران را نداشته باشد انسان نیست.

یادم باشد وقتی که بودن در کنار دوستان را به ماندن پیش من ترجیح می دهی غمی به دل راه ندهم؛ که وابستگی آفت عشق است.

یادم باشد وقتی که روی دوچرخه ات در راهروی باریک گیر می کنی و کمک می خواهی، در آمدن تعلل کنم؛ چون که پنجه در پنجه انداختن با مشکلات است که می آموزاند.

یادم باشد این چالش های پنهان و ظریف هر روزه است که خمودگی روح راکد را می تاراند و صفای تازه کوهساران را بر آن می دمد.

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر....*

دوستی که مادر نبود گفت: «آخ که مادری چه سخت است لیلی! آدمی را از پا در می آورد! اگر زمان به عقب بر می گشت، باز هم مادر بودن را انتخاب می کردی، با آن پیش آگاهی که امروز داری؟».

ته دلم زمزمه ای گفت: «آمدی که نابودم کنی ای عشق؟ بر دستانت بوسه می زنم....»**


با پسرم: آرام جان! فردا شب، اولین شب بی همدگری ماست. خوب بخواب نازنینم. زود بر می گردم. قول!

* شهریار

**جان شیفته، رومن رولان


بغض

امروز، امروز، امروز....

من چه تلخم، چه گسم، 

بی توام ای نفسم؛... بی کسم امروز.


پی نوشت: هژدهم سپتامبر دو هزار و ده سنه میلادی.

در آینه نگاه

اولین چیزی که بعد از ورود به پایانه هوایی ایران نظر را جلب می کند نوع نگاه ایرانی است. نگاه های مردانه. کدام زنی است که تا به حال به آن برنخورده باشد؟ و البته کمتر مردی است که خود را محق آن ندیده باشد. در پیشگاه دیداری مردان ما، زنانِ در گذر در ترازوی جنسیت وزن می شوند.

این نگاه های گه کوژ و گه کاو، آدم را به یاد کلبه عمو تم بیچراستو می اندازد و دید شرر بار فروشنده ها به برده ها. خریدارانه، صاحبکارانه، با زاویه ای حق به جانب حتی گاهی حاوی نیش خندی از سر بزرگواری.

نگاه ها درست مثل آیین نامه قوانین راهنمایی و رانندگی هستند. هنجار و رفتار  زن را خط کشی می کنند و به او می گویند که کجا مرتکب خطا شده است: که نا به جا خندیده است یا ساق شلوارش از آنچه می باید کوتاهتر بوده است، که کلاسور قرمزش بیش از اندازه به چشم می زند، مانتوش از آنچه می بایست بدن نماتر است یا اندامش فربه تر از لباسی است که به تن دارد. وقتی پا از قوانین نانوشته مردانه بیرون گذاشته می شود، نگاه ها حق دارند جریمه کنند، با متلکی که بار می شود یا پچ پچی که با مرد همسایه رد و بدل می شود. این جریمه حتی می تواند مناسبتی باشد، مثل ترقه روشنی توی جیب وقت چهارشنبه سوری! جریمه گاهی داغ اسمی است که می خورد بر پیشانی که مودبانه ترینش بی آ-برو یا ب-ی حیا است... (اینجا مرد داستان دختربچه را هم با این قانون آشنا می کند به لطیف ترین قسم!)

نگاه ها گاهی هم یاد آور ذره بینند، با بزرگنمایی ویژه ای زن می فهمد که آن روز آیا زیبا بوده است و این که رنگ خط چشم و سایه اش به بند کفشش برازنده بوده است یا نه. این جور وقت ها آن نگاه آلوده، لبخندی مضحک یا بازتابی از لذت نامشروع بصری را هم یدک می کشد. هیچ چیز سد راه این نگاه های هرزه و آلوده نمی شود: سن زن، نشانگان برجسته حمل مقدس یک کودک در بطن و یا حتی بازویی که با عقد محبت همسری گرد مرد دیگری حلقه شده است!

سال ها شنا در دریایی پر از جلبک های لزج نگاه هایی این چنین به ماها یاد می دهد که چگونه زنی آسوده ترین است: زن یاد می گیرد که اگر می خواهد سنگینی این نگاه را بر دوش احساسش نکشد، باید نامرئی شود. زنی که نخندد، روشن و تمیز نپوشد، زیبا به نظر نرسد، فتان راه نرود، سر بلند نکند، اگر دید وانمود کند که ندیده است، اگر شنید نشود، خودش را، بدنش را سانسور کند، خلاصه این که موجود نباشد و یا اگر بود زن نباشد. اگر باشد پس خود خواهان مزاحمت است! تشخیص چنین مرز لرزانی از هر مردی ساخته نیست... و چه بسا زنان محتاط و نگران و متعهد به همین حریم های سفت و سخت که قربانی نگاه های در کمین می شوند به جرم زن بودن.

جایی که زندگی می کنم اما، جایی است که زن برای آسوده بودن نیازی به ناپدید شدن ندارد. برای زیستن در حصار امن لزومی به نفی هویت جنس_ی نیست. هرکسی از کودکی یاد می گیرد که وجود هر انسان زن یا مرد نوعی حریم شخصی است و نگاه مصرانه، مخدوش کردن آن آرامش به شمار می رود. تعرض نکردن به این حریم مقدس، هیچ نمی دانم قانون هست یا نه، اما بی شک امضای عرف و عادت را انداخته بر دامان می بیند. چقدر نفس کشیدن در هوایی که تو را دلیل رفتار ناآدمانه دیگران نسبت به خودت نشمارند دل انگیز است! چه راحتی بخش است که یک نفر حق داشته باشد بی ترس از ممهور شدن به داغ صفات کثیف و پیامدهای ذلت بار، در قالب جنس خودش بمانند و با همه زن بودنی که همه جا با خود دارد، حتی یکبار هم هیچ نگاه کاونده و هتاکی به یادش نیاورد که زن است...

با پسرم: عزیزکم، چشم های آهووشت دریچه ای است رو به اقیانوس عمیق درون. مبادا از تصویری که از این آینه های دلنشین منعکس می گردد، خراشی بر حریم امن دیگران بیفتد.

پایان نوشت: چهار سال گذشت؛ اما هنوز گرمی و دلارامی آغوشت با من است مادر.

پایان نوشت دیگر: فرشته نیلوفر هم آمد. شادکامی و مستدامیش را آرزومندم.

پر باز کن!

سال ها قبل کتابی خواندم به اسم المپیک کهکشان ها اثر آیزاک آسیموف نویسنده طلایی دوران نوجوانی ام.

در «المپیک کهکشانها» صدها سال دیگر بر جهان امروز گذشته و توانایی بشر به جایی رسیده است که در آن می شود علوم را به صورت سیگنال های الکترونیکی و در مدت زمان کوتاهی بر مغز کودکان پیاده کرد. یک روز خاص در هر سال بچه های هفت ساله را یکجا جمع می کنند و با گرفتن سیگنال های مغزی مشخص می کنند که هرکدام برای چه علمی مناسب ترند و بعد آن دانش بر مغزشان پیاده می شود... این بچه ها در سال های آینده مراحل تکمیلی و مهارتی مربوط به علم خود را یاد می گیرند و در زمینه کاری خود تا متخصصانی خبره می شوند. هر چند سال یکبار مسابقه ای به اسم المپیک کهکشانی در میان سیاره های مسکونی راه شیری برگزار می شود و جوانان ماهر در علوم گوناگون با هم رقابت می کنند. هریک که بتواند بالاترین امتیاز را کسب کند برای کار و زندگی به کرات دیگر سفر می کند. داستان از هفت سالگی شخصیت اصلی شروع می شود (بگیرید «تونی»). در همان روز به تونی گفته می شود که ذهنش برای هیچ کدام از علوم پیش بینی شده قابل استفاده نیست بنابراین نمی تواند در هیچ حرفه ای متخصص شود. تونی تا سال ها در خانه ای که برای چنین آدم هایی پیش بینی شده است زندگی می کند.... بین آدم هایی که «مناسب» نیستند. آدم هایی که در قالب های پیش ساخته جامعه خود نمی گنجند. آدم هایی که رانده شده، افسرده و تنها هستند با وجود همه امکاناتی که در آن خانه ها برایشان مهیا است. در یکی از دوره های المپیک کهکشانی، تونی از شلوغی شهر استفاده می کند و می گریزد، چون حس می کند که هیچ کم از آدم های دیگر که در مسابقه شرکت می کنند ندارد، چون دلش می خواهد به آرزوی بزرگش برسد که شرکت در یکی از این مسابقه های کذایی است..... دوستانش به او می خندند..... و پلیس روز آینده دستگیرش می کند. می برندش پیش کسی که مسئول مسابقه هاست. مرد می گوید:

- تونی، آیا هرگز فکر کرده ای که چه کسی این علم ها را دسته بندی می کند؟ چه کسی می سازدشان؟ چه کسی این علم را تولید می کند و پیش می برد؟ چه کسی المپیک کهکشان ها را برگزار می کند؟ آدم هایی مثل تو! بله. تو برای هیچ کدام از این بسته های ذهنی آماده نبودی. تو باهوش تر از آن بودی که بشود در این چهارچوب ها گنجاندت. ما چنین آدم هایی را برمی گزینیم و از آن ها نگهداری می کنیم. تا آن روز که به خودشان ثابت شود که نیروی روانی لازم برای حمایت از چنین نبوغی را در خود دارند. روز تو رسیده است تونی. به دنیای دانشمندان نابغه خوش آمدی!

پسر من!

هنوز هم آن لرزه ای را که بعد از خواندن این کتاب به جانم افتاد از یاد نبرده ام.

آن مرز ناپدیداری که انسان های توانا را از دیگران جدا می کند بهره هوشی شان نیست، اراده آن هاست. تلاش پایان ناپذیرشان است در گریختن از روزمرگی هولناکی که همچون گرداب پیش پای همه دهان گشوده است. خواسته شان است برای جا نگرفتن در تعریف های پیش از آن. انرژی بی نهایتشان است در شکستن سد کلفت قضاوت و تعبیر مردم . جسارت آنهاست در پیش گرفتن راهی که دیگران هرگز نرفته اند. پسرکم، خسته مشو! بال هایت را دریاب عزیزم، آسمان متعلق به کسی است که دل پرواز داشته باشد!

آرمانشهر

یکی از روزهای بهار یک دوست عزیز به خانه ما آمد و دعوت پوست کنده مان را جهت دوست یابی لبیک گفت! این مهمان کوچولو، مهبد بود. مهبد ما دوست داشتنی، شیرین و ماجراجو بود، اعتماد به نفسی عالی داشت و خدا می داند که آراز چقدر از آشنایی اش مشعوف شد! برای ما روزی خاطره انگیز و به یاد ماندنی شد آنروز، به خاطر حضور خانواده مهربان و صمیمی مهبد.

آخرین روزهای بهار ما هم گره خورد به دیدار دوباره پویان کوچولو. مهمان خانه شان شدیم و لذت وافری بردیم از مهمان نوازی عالی و بی عیب و نقصشان. مهارت های زبانی پویان شیرین زبان پیشرفت زیادی کرده بود به نسبت سن و معضل دو زبانه بودن، و با فهم عمیقش مرا متعجب می کرد. پویان رویایی بود، حساس و درون گرا. چقدر از بازدیدنش خوشحال بودیم! بعد از آن هم پدر و مادر مهمان نواز پویان (یا به قول آراز پویان جان!) برای ما روز قشنگی ساختند در ساحل دیدنی شهر بندری شان... متشکرم دوستان.

توضیح تصاویر: مهبد و آراز - آراز و پویان

این پست  زرافه عزیز برای من یادآوری تلخی بود از جنبه های ناخوشایند ایرانی بودنم! این یکی از آن معدود ویژگی هایی است که به پیشانی خیلی از ما ایرانی ها داغ شده و بدناممان کرده است، مدام هم خود را از آن مبری می دانیم و به دیگران وصله اش می کنیم..... این صفت منحوس دگرباش ستیزی!

از نظر ما ایرانی ها هرکس که نوع دیگری فکر و زندگی کند موجود پست تری است. اگر مسلمان باشیم و دستمان برسد اول ریشه آتیست* ها را می کنیم و پیروان سایر مذاهبی ظاله را زنده زنده می سوزانیم. بعد نوبت می رسد به بقیه ادیان الهی! اگر آن ایرانی هستیم که پیرو شریعت دیگری هستیم که مسلمان ها حتما سوسمار خور و عقب مانده اند و دلیل همه بدبختی ها! پارس زبان اگر باشیم بقیه مردم را با صفات ناشایست می خوانیم** و در تیر و طایفه دیگری اگر زاده شده باشیم فارس ها می شوند شوونیست***! اگر در راس حکومت قرار بگیریم زیر آب احزاب را می زنیم و می رسیم به این نقطه که به خود اجازه می دهیم دیگران را برای دگرگونه بودن مجازات کنیم. در پوستین اپوزیسیون اگر باشیم هم اشک تمساح می ریزیم تا به قدرت برسیم و همان کاری را بکنیم که آنها کردند! در زندگی خصوصی که واویلاست. هر نقشی که داشته باشیم حرف فقط حرف خود ماست و از حداکثر ظرفیت نقش مان کمک می گیریم برای حذف دیگران از صحنه! اگر مادر شوهریم عروس را که جور دیگری فکر می کند یا به نظر می رسد آزار می دهیم، اگر عروسیم مادر شوهر را می کوبیم که ذهنش کهنه شده و اگر باجناقیم، بدگویی پشت سر همتایمان را از واجبات می شماریم... اصلا خیلی از ماها نمی دانیم که زندگی مشترک به معنی احترام به موجود انسانی دیگری است که فرهنگ دیگری برخاسته است.

حالا که مادر شده ایم، خدا نکند که کسی بیاید و بچه اش را جور دیگری غیر از ماتربیت کند و قبله خانه اش سوی دیگری داشته باشد. اگر بچه مان را مهد می گذاریم و سرکار می رویم، پس نتیجه گیری این می شود که مادرانی که در خانه نشسته اند عقب مانده و املند، و اگر زن خانه هستیم، کوس رسوایی بی عاطفگی و سنگدلی مادران شاغل را بر بام ها می زنیم. اگر تصمیمان به تک فرزندی باشد حتم می کنیم که بقیه آدمها ذکاوت کافی نداشته اند برای به دنیا نیاوردن بچه های بعدی یا از روش های درست پیشگیری استفاده نکرده اند و اگر برعکس، که حتما تک فرزنددار ها خودخواهند که دوستی برای روز مبادای کودکشان دست و پا نکرده اند. بچه بقیه مادرها یا کم وزنند یا چاق، یا کم هوشند یا بی مزه. یا سیاه سوخته اند یا شیربرنج بی مزه. یا لوسند یا مورد بی مهری قرار گرفته اند. یا تهاجمی اند یا خجالتی. خدا را هزار مرتبه شکر این فقط بچه ماست که قرار است آقا یا خانم دنیا شود و نبوغش دنیا را تکان بدهد. اوست که خوشگل ترین و خوش تیپ ترین و با مزه ترین و باهوش ترین بچه دنیاست و ما هم که لابد بهترین مادر دنیا هستیم... اگر کسی جرات کند و چیزی بگوید که این خدای نکرده تصور ما در مورد بهترین بودن بچه مان یا خودمان زیر سوال برود حتما حالش را می گیریم تا دلمان خنک شود!

ما به راحتی «دیگران» را به چوب توهین و تحقیر می رانیم، به جرم غیر از ما بودن!

با پسرم: آنقدر در چهار دیواری عقیده ها و باور هایمان مانده و فربه شده ایم و آنقدر ذهنمان را به روی ایده های تازه بسته ایم که وجودمان دارد می پوسد از این کهنگی مهوع.... زندگی مان در مسابقه فقط من، فقط روش من، فقط ایده من، فقط سلیقه من دارد هدر می شود، دنیای به این بزرگی را که برای همه رنگ ها و اندیشه ها و عقیده ها جا دارد به کام دیگرانی که متفاوتند تلخ کرده ایم.... فقط کافیست یک نظر کوچک بینداریم از چشم اندازی دیگر. کافیست بدانیم که اندیشه انسانهای دیگر هم دقیقا به همان اندازه برایشان محترم است که مال ما برای خودمان: به همین سادگی.

عزیزم! آرمانشهری را که همه دنبالش هستیم قرار نیست کسی برایمان هدیه بیاورد. خودمان باید بسازیمش. باید بخواهیم. برای شروع می توانیم احترام و پذیرش آدم هایی را که غیر از ما زندگی می کنند و می اندیشند، در حرف و عمل تمرین کنیم.

* آتیست: خداناباوری.

** تو ای بیمار نادانی، چه هذیان و هدر گفتی --- به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی.

قمی را بد شمردی، اصفهانی را بتر گفتی --- جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن --- الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من --- استاد شهریار

*** شوونیست: یک باور غیر منطقی وستیزجویانه مبنی بر بهتر بودن شهر یا سرزمین مادری.


ای دل بیاموزی اگر رسم درست عاشقی، بر هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی*

با پسرم: زندگی آدم ها در طی زمان، مثل نوار چین خورده ای است دوخته روی پارچه. بعضی وقت ها از درازایش گم گیجه می گیری اما بیش از همان یکی دو تکه نخ چیزی زیر نوار نیست. اما گاهی می شود هزار چین و واچین و تای نادیده لابلای همین نوار لایی به دقیقه های انسان بخیه می خورد. پسرم این چند روز برای من عمق زیادی داشت به خاطر همه ناملایماتی که در خود داشت و درس هایی که داد و گره هایی که به هم پیچید!

از تو چه پنهان، هنوز هم بعد اینهمه سال، دارم رسم عاشقی را با خدایم تمرین می کنم و به سختی یاد می گیرم که بی گله پیشامدها را به آغوش بخوانم و بی زنجموره از سر بگذرانمشان؛ زندگی همین چرخه تکراری است. نشدن، از پا ننشستن، حمله بردن، عاقبت توانستن. و آنکس در پایان پیروز است که در هروله نستوهانه ای که در صفا و مروه مشکلاتش دارد، نوشیدن از زمزم زندگی را فراموش نکرده باشد. آخ پسرک من سختم است... اما شدنی است. 


درباره آراز مدت هاست ننوشته ام. کلاس موسیقی اش هفته گذشته تمام شد. از ذوقی که داشت برای این کلاس ها هرچه بگویم کم گفته ام. از همتی که در پیگیری سخنان معلمش اینگیرید داشت، از شوق آن لحظه هایی که مرا رها می کرد و برای بهتر شنیدن و بهتر آموختن به دامان معلمش پناه می برد، از دقتی که به خرج می داد برای فهمیدن، از آوازهایی که پا به پای معلمش می خواند، بی ذره ای خجالت، درست یا نادرست! (و تنها کسی بود که چنین می کرد) از لذتی که از ثانیه به ثانیه این یکساعت کوتاه هفتگی می برد: شاهانه! تمام آن لحظه هایی که اسباب بازی ها و بازی با بقیه کودکان را رها می کرد و با شوق و احترامی درونی کلاویه های پیانوی گوشه اتاق را می فشرد، به خودم می گفتم نامردی و نامردمی بزرگی خواهد بود اگر نخواهم راه رسیدنش را به این معشوق دیرین (موسیقی) هموار کنم!

اما آنچه که من می خواهم از همه تلاشم به عنوان یک مشوق خاموش، یک موسیقی دان نابغه یا رهبر ارکسر فیلارمونیک نیست. من فقط و فقط می خواهم که گوشهای مخملین کوچکش را با موسیقی دلنشین جهان آشتی دهم و شاید یکروز بتوانم انگشتان توانا یا لبانش را با سازهایی که سررشته این نواهای ماورایی هستند آشنا کنم. اما بعد آن چه خواهد بود من نمی دانم. البته این حسرت دیرین برای همیشه در من باقی خواهد ماند که چرا هیچ سررشته ای از این هنر ندارم تا بتوانم بیشتر همراهیش کنم....

توضیح تصاویر از راست به چپ: اینگیرید شعر قورباغه ای را می خواند که کنار برکه نشسته و همه جایش را می شوید: شکم، سر، پشت...--- مربی از بچه ها خواسته است که جای ترومل ها یا همان طبلک ها را پیدا کنند. آن پسرکی را که پیشاپیش دوستانش و به عشق طبل ها جلوی در کمد ایستاده است می شناسید؟ --- آراز طبال! --- قطاری که راه افتاده و یک به یک بچه ها را سوار می کند به سوزنبانی اینگرید. پسر مستقلم برای قطار سواری همراه با موسیقی به مامانش احتیاج نداشت! --- آراز، اینگرید و پنگوئنی به اسم پیمچه --- آراز به دقت و همزمان با مربی قورباغه اش را داخل برکه (که همان پارچه آبی رنگ وسط قالی باشد) پرتاب می کند.

تابستان کلاس ژیمناستیک هم برای دومین سال فرا رسید. هفته گذشته که آخرین جلسه پیش از تعطیلات کلاس محسوب می شد و در چهل و پنجمین سالگرد تاسیس این سری از کلاس ها، نمایشی برگزار شد در سالن ورزشی یکی از شهرهای مجاور. از ما خواسته شد که همراه بچه هایمان همان کارهایی را که هر هفته در کلاس انجام می دهیم برای بقیه پدرها و مادرها که بچه هایی در سنین دیگر داشتند اجرا کنیم، و طبعا این فرصت برایمان فراهم شد که نمایش بچه های بزرگتر را ببینیم.

برای من و محمد تجربه خوبی بود از این جهت که یک دیدگاه کلی به دست آوردیم از جایی که ممکن است پسرمان به آن برسد چند سال دیگر. اینجا جایی نیست که ژیمناستیک با همه اصول آن آموزش داده شود. این شاید نخواند با همه آن بچه ها در لباسهای فرم سفید، آن پابازها، کله معلق ها و دارحلقه هایی که دیده ام پیش از این در کشور خودم! اینجا بچه ها بیشتر در پی تمرین توانایی های حرکتی هستند و کارهای ساده ای همچون بالا رفتن از نردبانهای میله ای، حفظ تعادل روی تخته های باریک، هماهنگی بدن با موسیقی، آویزان شدن و پرت کردن توپ و پریدن. اینجا هر بچه ای یک فضای باز دارد برای دویدن و یک عالمه وسیله برای تخلیه انرژی بدون شنیدن آن "نه" منحوس: همین نه بیشتر! همین برای ما و پسرمان نعمتی بزرگ است، قدمی بزرگ برای تقویت هوش بدنی و یک عادت خوب، که هر کاری که پیشه کند، فعالیت های بدنی موازی را برای سلامتی اش فراموش نکند. این نکته که آراز هنوز نمی تواند جفت پا بپرد مایه نگرانی ام نمی شود، وقتی می بینم که چه خوب می تواند توپ را با دقتی عالی به سمتی که می خواهد شوت کند.

آراز در طی این کلاس ها هم آن عشق دیرین به موسیقی را داشت و یکربع پایانی کلاس زمانی بود که همیشه پسرم آن را به "ربکا" یادآوری می کرد که "وقت موسیقی رسیده است". با دقت حرکت های موزون مربی اش را دنبال می کرد و هرجا را که خوب شیر فهم شده بود با صدای بلند می خواند. برای همین هم یکروز مربی دقیق و باهوش پسرم برایش سی دی آهنگ های کلاس را هدیه آورد. آراز به این موسیقی های کودکانه عشق می ورزد و هرروز می خواندشان و به آهنگشان پا می کوبد و دست می زند و می رق-صد و می چرخد. تا زمانی که شاید باز قسمت شود و در کلاس هایش شرکت کند.

پی نوشت1: دوستان عزیزم پروین مادر کیاراد، دریا مادر آرمان و افشان مادر مارتیا پست هایی مباحثه ای در ادامه پست قبل نوشتند. بازار بحث در کامنتدانی داغ بود و خیلی از دوستان هم لطف کردند و برایم ایمیل زدند یا کامنت های پر و پیمان نوشتند. از تک تک شما عزیزان بی نهایت ممنونم.

پی نوشت2: هنوز هم برنگشته ام کامل! اما امیدوارم در آینده نه چندان نزدیک بتوانم برگردم، سرشار از انرژی این بار.

* ارفعی کرمانی

یکی هست و یکی نیست

دیرتر افزوده شده:

مامان دانیل عزیز رمز وبلاگش را برای مدتی غیرفعال کرده است. حالا شما هم می توانید داستان شیرین را ار زیان خودش بخوانید. آدرس وبلاگ را در پی نوشت ببینید.

زن و مرد پیری هستند که از دار دنیا یک پسر چشم آبی دارند.

پسر با چشم های روشن و قلب آفتابی اش عاشق زن بیماری شده است....

زنی زیبارو که به دلیل بیماری اش هرگز نخواهد توانست مادر شود.

بزرگترین آرزوی زن و مرد پیر قصه ما، داشتن نوه است اما با روی گشاده شرایط خاص عروسشان را مدت هاست که پذیرفته اند.

و تمام محبت صادقانه شان را تقدیم به پسر کوچکی کرده اند که همسایه روبرویی آنهاست.

پسرک دوست داشتنی، یک مهاجر ایرانی است که دور از پدربزرگ و مادربزرگ واقعی و با پدر و مادرش زندگی می کند.

پسرک باهوش ما، مثل همه بچه های دنیا نیاز به توجه دیگران دارد و دل به صاحبان مهر حقیقی می بندد.

پسر سه ساله و نمکین، این همسایه ها را بیش از آن دوست دارد که نوه ای پدربزرگ و مادربزرگش را.

پدر و مادر ایرانی پسر کوچولو شرایط دشوار پسرشان را می فهمند و از علاقه متقابل پیرمرد و پیرزن و پسرشان حمایت می کنند. 

پدر و مادر پسر کوچولو از انجام هیچ کاری برای پیرمرد و پیرزن رویگردان نیستند.

افسانه گوشنوازی است این پسر من. اما همه آدمهای درگیرش انسانهایی حقیقی اند. هرکدام از این آدمها تکه ای از جورچین از خودگذشتگی را به نمایش گذاشته اند تا تابلوی نهایی اش زیر دندان چشم هایمان این چنین شیرین بنماید. هر کدام در بخشی از آن از آرزوهایشان گذشته اند، غمگین و دلخور و خسته بوده اند، ولی آنچه که به دیگران داده اند جز پذیرش و عشق نبوده است. این آدم ها از بخت خویش گله نکرده اند. به زمین و زمان لعنت نفرستاده اند، قهر نکرده اند، زندگی را به کام خود و دیگران تلخ نکرده اند. هرکدام کیمیاگری بوده اند که آدمی بودن را به نحوی به کار زده اند تا از نداری و فقر و حرمان خویش دارایی و توانمندی بسازند، اگر نه فقط برای خود که برای دیگری.

من در این روایت پسر جوانی نمی بینم که برای همیشه از پدر بودن محروم شده باشد، من عشق زیبای او را به زنی می بینم که بیمار است. من مادر و پدر پیری را نمی بینم که آرزوی نوه دار شدنشان بر باد رفته باشد، زن و مردفرهیخته ای را می بینم که عشق معنوی پسرشان را می فهمند؛ پدربزرگ و مادربزرگ و نوه شیرینی می بینم که روزهای یکشنبه شان را در باغ وحش سپری می کنند و از بودن در کنار هم لذت می برند. من مادرو پدری را نمی بینم که در آن روز یکشنبه غم تنها و غریب بودنشان را بخورند؛ زنی را می بینم که از خوشحالی پسرکش و همسایه روبرویی اش شاد است و از زمان اندکش استفاده میکند تابرای همسایه پیرش که به زودی بر می گردد شام درست کند....

این گوشه ای کوچک از فرش جهان هستی است که امروز سیر دیدی. اگر اینقدر چشم نواز است، به خاطر نقش عشق بی چشمداشتی که در تار و پودش بافته شده است. اگر برای هم زیستن را یاد بگیریم، همین دنیا بهشت موعود است. خوب اگر دقت کنی قصه این قهرمانان گم، زندگی امروز ما را هم زیبا کرد....

قصه ما به سر رسید، کلاغه هم به خونه اش رسید.... 

پی نوشت1: یکی از قهرمانان این داستان، دنیل کوچولوی نازنین است.

پی نوشت2: خدایا! در آستانه خرداد، خانه ما را هم به گرمی خورشید مهمان کن. خدایا دمی این کلاه و دستکش و شال و پوتین را از ما واگذار. خدایا ما را دلخسته سرما مخواه .... دلمان برای همان گرمی ولرم بهار به قدر یک ذره است!

تولد

من عادت نمی کنم.

به چشمهای خیس تو و درد،

تلخ و سرد.

وانمود کردنم به این که شاد مانده ام،

به بازی وداع،

به تخت و نرد.

آرزوی بی وصال هردومان: نرو-بمان.

خنده-کنج های محو.

به موج نرم دست ها، فراق سهو.

من عادت نمی کنم به این نگاه واپسین که قلاب می شود به قلب من.

نخست می بَرَد،

و می رسد دمی که می بُرَد و می کَنَد.

داغِ جان زخمی ام از این شقاقِ تازه می چکد.

.....

نه! عادت نمی کنم به خون

به زادنت.....

.......

بعدا افزوده شده: تقدیم به تو نگاه تو پسرم در دمادم جدایی گاهبگاهمان که هر بارش به تولدی دوباره برای تو می ماند و زجر زایشی برای من!

سلام آینده!

با پسرم: دست و پا می زدم در شک و دودلی. اصلا نمی دانستم هستی آیا؟ غرق افسردگی و تنهایی و غربت بودم. مونسم جز آن رفیق شفیق مومشکی، پدرت، لب تاپ سیاهم بود که در دقیقه های کوتاه فراغتم با آن، می گشتم در دنیای مجازی و آرزوی شعله ور نوشتن که نمی دانستم چگونه با آن تا کنم. بر خلاف آن سوگندی خورده بودم... که دیگر هرگز قلم به دست نگیرم مگر اینکه بتوانم دردی حقیقی از کسی حقیقی تر دوا کنم. نوشتن روزنگاره ای الکترونیکی، رقص انگشتان بود روی صفحه کلید و می توانستم بر قسمم باشم و بی قلم هنوز. و خدا می داند که این نوشتار که نویسایی بر آن نمی چرخید چه سان دوای دردهای تنهایی خودم شد. درد و دل می خواستم. با یگانه کوچیده ام. هنوز ناباور رفتنش سیاه بر تن می کشیدم. می نوشتم به این امید که مگر بشنود. آن زمان نمی دانستم آدمی که می رود خود گوش این هستی می شود.

نامی برگزیدم که آوای فردا را داشته باشد و تویی که اشراق زنانه ام به من نوید بالیدنت را می داد: آن که می آید! آن موعود! آینده! سلام کردم. به دودلی. جواب امد. از سوی دوستان نادیده و ناخوانده. به یکباره انگار دری از ناکجا به رویم چهارطاق شد. پژواکی از آواها و پاد آواها پیچید. برگ دلم جنبید، لرزید. دنیا زیبا شد. جان گرفت. مرا همین خانه کوچک آبی مامن امنی شد و شاکرم که شاید جز من ده ها تن دیگر از ابشخور این آب زلال الهی که اینجا جاری است جرعه ای از آب حیات نوشیده و مست شده باشند.

سه سال گذشته از آن روز و روزگار پسرکم. هر لحظه اش را زندگی کرده ام. این هم رد پایم که می بینی. این نوشتار های گسیخته که از زاویه ای دیگر اگر ببینی یک زایش دوباره اند. پسرم. دوم اردیبهشت روزی است که نخستین آجر این خانه را بنا نهادم. خانه دلت تا ابد مستدام.

پی نوشت1: سانیای عزیز ممنونم که تولد این خانه آبی را پیشاپیش تبریک گفتی! :)

پی نوشت2: چند وقتی است که کلاسهایی با پس زمینه های مختلف ولی هدف مشترک رشد و آموزش و پرورش کودکان و خردسالان در داخل ایران شروع به کار کرده است. اگر فرزند خردسالی در خانه دارید مبادا یک دم دست روی دست بگذارید! این هم لینک های مرتبطی که این چندوقته از دوستان فعال و علاقمند خوانده ام. گوارای وجود.

دریا و آرمان، کلاس موسیقی: 1 و 2

آزاده و محمد علی، پی ریزی کلاسهای خانگی مادر و کودک برای مادران شاغل: 1

شایلی و شاینا، کلاس موسیقی و خلاقیت: 1 و 2

آزیتا و سوشاینس، کلاس خلاقیت: 1

بهاره و امیر، کلاس موسیقی (سوئد): 1

دون دون می شویم!

با پسرم: آرازم، یک ذره دلم گرفته پسرکم. به خاطر آن یک لشکر ویروس «واریسلا زوستر»* است که توی بدنت می چرخند و هراز گاهی می آیند بیرون تا در حوضچه های پرآبشان شنای کرال کنند. با اینهمه جوش های ریز و درشت آبدار بیماری آبله مرغان یا به قول تو «دوش» که ساعت به ساعت هم زیاد می شوند! اصلا من نباشم، کدام مادر دل سنگی است که ببیند ناآرامی مظلومانه ات، چهره غمگینت، دل کوچک پر دردت را و آه نکشد از غصه؟ اما به ویروس های ساکن گردن و شکم و پشت و حتی داخل چشم و دهانت که دارند یک قل دو قل بازی می کنند و برای هم کرکری می خوانند بگو که ممکن است غمگین باشیم اما کوتاه بیا نیستیم. بهشان بگو که البته خوش آمده اند. دستشان درد نکند که خواسته اند پادتن بیماری را اضافه کنند به گنجینه دانسته های بدنت. اگر تند و تند بغل استخرهای جوشی شان حمام آفتاب می گیرند و ما را از بهار لطیف آن بیرون جدا کرده اند ایرادی ندارند. اما لطف کنند و زودتر تشریف ببرند که ایستادن بی جا مانع کسب است.

این پایین هم یک نیمه پست بیات است که خورد به بیماری چشم و چراغ خانه ما و شاید آنقدر که دلم می خواست کامل نشد....اصلا بعید نیست این سوغات را با خودمان از بلژیک آورده باشیم :(

سیزده به در امسال ما در سفر کوتاه بروکسل به در شد و نحسی اش را با باران سیل آسایی که در روز چهارده بارید نشان داد.

آن بلژیک که من دیدم زیبا، جدی و شیرین بود مثل شکلات تلخ. خیابانهای پهن، بناهای بلند، انسانهای مهربان و متروهای شیر-قهوه ای. در آسمان آبیش ابرهای کومولوس قلوه ای می دویدند و کوچه های سنگفرشش را ذره ای زباله نمی آشفت. آدم سحر شده و زنبور وار می رفت طرف شیرینی ها و شکلات های خوشبر و بویش که دل و دین را به باد می داد و مزه خورشید داغ داشت. بروکسل نه لوندی پاریس جذاب را داشت و نه غرور نفس گیر کلن و نه بی اعتتایی رم لم داده در آفتاب را. بروکسل خودش بود. استثنایی و منحصر به فرد. به دیدنش حتما می ارزید.

سعی کردیم طوری برنامه ریزی کنیم که همه خانواده و دوستان همراه از سفر لذت ببرند. با توجه به فرصت کم داخل موزه های پر و پیمان بلژیکی را گذاشتیم کنار....

1. گراند پالاس (Grand Place): وقتی وارد میدان شدیم آنهم بعد از یکروز خسته کننده بارانی که کیلومترها پیاده روی هم ضمیمه اش بود نفسمان گرفت. خانه های بلند سبک گوتیک و باروک شانه به شانه هم و با تبختر نشسته بودند دورتادور میدان. یک آن انگار کسی هلم داد به 500 سال قبل.... هیاهو و جنجال و هجوم لویی چهاردهم به بروکسل.... صدای توپخانه های فرانسوی و آتشی که در میدان زبانه می کشید. بعد هم آنهم صدای وحشتزای هزاران بمبی که هیتلر 50 سال قبل خالی کرد بر سر مردم، وز وز فوکرهای آلمانی و ویرانی این ساختمان های شکوهمند و سخت مغرور. انگار می دیدم و می شنیدم....... ته دلم غبطه خوردم به اراده این مردم سخت کوش و بازسازی دامنه دار میدانی که آنهمه به آن می نازند. شاید راست می گویند بلژیکی ها که میدان گراند پالاس زیباترین میدان دنیاست. نه به خاطر بزرگترین فرش گل جهان که در تابستان بر کف گل آلودش پهن می شود. نه به خاطر زیبایی نفس گیر و کهن سازه هایش. نه برای مارکت های پر زرق و برق توریستی گرداگرد میدان. به خاطر آن مردمی که بعد هربار زمین خوردن دوباره ایستاده اند. مردمی که هربار دوباره ساخته اند، دوباره خواسته اند، دوباره توانسته اند. هربار تاریخشان را قدر دانسته اند، درس گرفته اند و به آن می بالند. دلم به درد آمد برای همه داشته های کهن و ویران و بی فردای سرزمینم. همان ها که نداشته های پسرم خواهد بود.

2. تاون هال (Town Hall/Hotel de Ville): یک ساختمان سیصد و پانزده پایی که بلندترین و با شکوه ترین نمای میدان بود. با همه صدها مجسمه ای که گرداگردش یه سکوت و احترام کنده کاری شده بودند، محال بود که کسی در برابر زیبایی متظاهر این ساختمان انگشت به دهان نشود. قصر سلط-نتی بروکسل، قصر سل-طنتی لاکن و موزه سل-طنتی هنرهای زیبا به اضافه خانه هایی با معماری قرن هفدهم هم دورتادور میدان دیده می شد. در ذهنم «هرکول پوارو»**ی آگاتا کریستی*** و «لوک خوش شانس»**** موریس دی بوره***** با این بناها ترکیب می شد و به دانسته هایم جذابیتی دیگر می داد. 

3.آکواریوم بروکسل: از نظر زیبایی و معماری و انواع موجودات به گرد پای باغ وحش ها و آکواریوم های آلمانی نمی رسید البته، ولی دیدنش بعد از تماشای آنهمه بنا و طرحواره جامد، به نوعی گردشمان را مفرح کرد. با آن چهارپایه که گذاشته بودند توی راهروهای نیم تاریک، رفت و آمد مشکل شده بود. اما با این نقشه ساده برای بلند کردن قد بچه های خیلی کوچک، نشان داده بودند که چقدر برای خردسالان تشنه دیدن و آموختن ارزش قائلند. آراز محو تماشای موجودات بود و اسم آن ها را که پیشتر می شناخت تند و تند تکرار می کرد: «قوباله! (قورباغه)، سمقدی! (سمندر)، ماهی، تویا (توتیا)!» هیجان زده و متفکر بود. عاشق آنهمه زیبایی اقیانوسی شده بود پسرکم. مرتب می گفت: «اٍ... چه عجیبه!!!!»

4. اتومیوم (Atomiom): اتومیوم در واقع یک سازه فلزی عظیم پنجاه و دو ساله است همشکل بلور آهن، گرچه دویست و پنجاه میلیون برابر بزرگتر. این سازه که ابتدا قرار بود نمادی باشد از فناوری و پیشرفت بلژیک بعد از جنگ جهانی و آرزوی صلح پایدار برای اروپا، قبله بی قید و شرط توریست های خوش خیال شده بود......هشت گلوله نقره ای تعبیه شده در زاویه هایش که نمایانگر اتمهای ساده آهن بودند نمایشگاه هایی بودند با کاربردهای خاص نمایشگاهی و فصلی.  از نزدیک چنان غول پیکر می نمود که چشم را خیره می کرد و ناخودآگاه یکی دو دقیقه ای مبهوتمان کرد. غیر از هزاران جهانگرد که هریک در گوشه ای عکس های لوس از نمای نقره ای آن می گرفتند، افرادی هم بودند که از بالای بلندترین نقطه اش با طنابی مایل مستقیم تا زمین سر می خوردند تا هیجان را هم همزمان تجربه کرده باشند! نمای پاک و روشن بروکسل از آن بالا حض دیداری وافری داشت برای بیننده، با اینکه ما فقط از داخل گوی زبرین نظاره گرش بودیم و حتی دلمان نخواست یورو سنت های خرد شده را بریزیم توی تلسکوپ های تعبیه شده برای دید نزدیک، بس که دید از دورش خوشایند و چشم نواز بود. آراز من که متخصص کشف کاربرد اشیا است در جهتی که برای آن ساخته نشده اند، عاشق پله های برقی فوق دراز بین گلوله های آن شد و آسانسورهای سریع میان طبقات.

5. پارک آبی اوکاده (Ocade Water Park): برای در کردن خستگی از تن پسر کوچولو دو ساله ای که ساعت ها با بکن نکن های والدینش ساخته و یا توی کالسکه و بی حرکت نشسته، و برنامه غذایی اش به جای غذاهای مقوی، شکلات و کیک و ساندیس بوده است؛ هیچ چیز بهتر از تخلیه انرژی در یک پارک آبی نیست، حتی اگر روزتان یکروز یخزده بارانی باشد و بخش هوای آزاد پارک تعطیل. آراز با اینکه سردش بود کلی با الاکلنگ ها و سرسره های آبی، استخرچه های حبابی و جکوزی های گرم حال کرد. برای بچه های بزرگتر از یکمتر و سی و پنج سانتی متر (یعنی باید چند ساله بود آنوقت؟) امکانات بازی بیشتری وجود داشت حتی، مثل صخره نوردی در آبشار، شنا در دریای طوفانی (تیوب های بزرگ و موجهایی که اصلا نمی دانم چطور در بخش عمیق استخر ایجاد می کردند!) سرسره های بسیار طولانی که سرعت را تا 50 کیلومتر هم می برد و در دو نوع با تیوب و بی تیوب هم موجود بود و حتی باران های استوایی!!! یک طرف استخر اصلی مجتمع مثل یک ساحل استوایی با شیب نرمی رو به ردیف صندلی های تماشاچی ها تمام می شد.

خیلی از دیدنی ها را هم نشد ببینیم مثل مجسمه پسرکی که جی-ش می کند! (Manneken Pis) و یکی از نمادهای بروکسل است و همین طور اروپای مینیاتوری یا مینی یوروپ (Mini Europe) که در آن باران سیل آسایی که می بارید هیچ جور مجال دیدنش نبود. با آن دورنمایی که از ساختمان بلند اتمیوم از این پارک افسانه ای دیدیم و همان طور که باید از اسمش هم پیدا باشد تمام جاهای دیدنی اروپا در ابعاد کوچک داخل پارک جمع بود.... 

توضیح تصاویر: آکواریوم بروکسل و آراز محو شده در شنای ماهی ها - آراز خوابالود در برابر کاخ تاون هال - اتومیوم نماد شهر بروکسل - تاون هال بلندترین سازه در گران پالاس با شکوه از نمایی دیگر.

* Varicella zostervirus

** Hercule Poirot

*** Aghata Christie

**** Lucky Luke

***** Maurice De Bevere

پی نوشت: ظاهرا در سیستم درمانی اینجا، آبله مرغان به قدری شایع و عادی است که دکتر فقط به اطمینان حرف مادر نگران و از پشت گوشی تلفن طبابت می کند و حاضر نمی شود مریض را از نزدیک معاینه کند. خیلی دلم می خواهد بدانم منتقدان طب ایران در شرایط مشابه چه می کردند!

شاه کلید عزت نفس

دوم فروردین برای من و آراز روز عجیبی بود. نزدیک ظهر بود که هردو خسته و گرسنه برگشتیم خانه. با همه ساز و دهلی که برای امدن بهار نواخته و کوفته و جشنی که در تنهایی به افتخار آمدنش گرفته بودیم هنوز زمستان بارانی آن بیرون پرسه می زد. آراز و کیفم را قبل از همه گذاشتم توی هشتی تا طبق معمول کفش هایش را در بیاورد و برگشتم تا کیف کوله ای اش را که روی کالسکه جامانده بود بیاورم. از کجا باید می دانستم که کنجکاوی اش گل می کند و در را پشت سرم کیپ می کند!!! ماندم آن بیرون بدون کلید و پول و هیچ نوع وسیله ارتباطی. پسرک دو ساله من هم ماند پشت در و توی خانه.

پیشاپیش می دانستم که دستش نمی رسد در را باز کند. آراز کوچولو از من می خواست بازش کنم. سعی کردم برایش توضیح بدهم که نمی توانم و اینکه باید برای چند لحظه ای ترکش کنم تا بتوانم از طریق یکی از همسایه ها با پدرش تماس بگیرم. پذیرفت. عاقبت یک از همسایه ها را پیدا کردم خانم پیری که تابستان گذشته سقوط آزادی های آراز را از حیاطشان جمع می کرد و می آورد برای ما صبح به صبح. کلید یدکی در دست آتا ممود جون آراز بود و او نمی توانست زودتر از یکساعت دیگر برسد. بعد از آن کار دیگری نداشتم جز اینکه بنشینم پشت در. آراز صدایم می کرد. سعی کردم شرایط را برایش توضیح بدهم و نقشه ای را که توی ذهنم شکل گرفته بود... بیش از هرچیز نگران تشنگی و کاپشنی بودم که در آن گرمای داخل خانه تنش بود.... «پسرم برو از آشپزخونه صندلی رو بیار و بذار پشت در... بعد می تونی درو باز کنی.» خیلی آرام گوش کرد. بعد تپ تپ پاهای کوچولویش را شنیدم از پشت در که به سمت آشپزخانه حرکت می کند.... می دانستم که چنین کاری روی کاغذ قابل اجرا است اما در عمل مشکلاتی بر سر راه بود و من در یک لحظه درک کردم که دیگر کاری از دستم ساخته نیست و همه چیز بستگی به خلاقیت و توانایی های فردی و حفظ خونسردی پسرم دارد....

بنا به دلایلی که نمی توانستم حدس بزنم چیست صندلی سبک سبزش را از گزینه هایش کنار گذاشته و صندلی بزرگ را انتخاب کرده بود. این را وقتی فهمیدم که صدای هن و هنش را از پشت در شنیدم. سعی می کردم تشویقش کنم. خودش هم داشت همین کار را می کرد و می شنیدم با هر قدمی که صندلی سنگین را می کشد به خودش آفرین می گوید. برجستگی چهارچوب بین آشپزخانه و هال مشکل قابل توجهی بود... یعنی می توانست ردش کند؟ اول نتوانست. وقتی که گفتم: «کاش پیشت بودم پسرم و بغلت می کردم... اگه بتونی در رو باز کنی میام کنارت» آمد پشت در. بغض کرده بود، کما اینکه بی گریه بود هنوز: «نشد آنا! نشد».... با دلگرم ترین صدایی که برایم باقی مانده بود تشویقش کردم که دوباره امتحان کند....

دوباره صدایش را شنیدم. آن مانع عظیم را رد کرده بود و بعد از پانزده متر نفس گیر رسیده بود پشت در با صندلی... اما ظاهرا پادری ضخیم پشت در اجازه نداده بود که صندلی را بیش از آن با هل دادن و کشیدن بیاورد. مرتب می رفت روی صندلی ولی با این کار از دستگیره فاصله می گرفت به جای نزدیک شدن... حدس می زدم جلوی در اتاق روبرویی باشد. ناامید بودم. اما هنوز هم می توانستم با او ارتباط برقرار کنم و صدای نفس های با طمانینه اش را بشنوم و همین هم به من آرامش می داد... «آراز جان ببین می تونی بیاریش نزدیک تر؟» خودم هم نمی دانستم چطور باید این کار را بکند! اما سعی می کرد. نفس نفس می زد. و بعد صدای کشیده شدن صندلی به در ورودی...بعد هم اولین چیزی که دیدم نوار باریک از در باز بود و منظره ای از خانه که پیش رویم باز شده بود.... از او خواستم از صندلی پایین بیاید تا بتوانم در را باز کنم... آمد. بغلش کردم. ناباورانه نگاهش کردم و به او گفتم که چقدر دوستش دارم.... پدر ده دقیقه دیگر رسید تا فقط در خوشحالی آراز و ناباوری من شریک شود.

با پسرم: کوچولوی دلبندم. تو کاری را کردی که شک دارم من اگر به جای تو و در شرایط تو بودم می توانستم. خونسردی ات، رفتار با طمانینه ات، پشتکارت، توانایی و خلاقیتت در حل مشکلی که واقعا از قد و قواره تو بزرگتر بود مایه سربلندی من است. باورم نمی شود که تو نه تنها در شرایطی که از مادرت دور بودی نه تنها اشک نریختی بلکه خوب گوش کردی و به روش جالبی در قفل شده مشکلت را با شاه کلید عزت نفست باز کردی. تو در دو سال و سه ماهگی ات چنان نمایش جالبی از توانایی هایت را نشان مادرت دادی که هنوز هم با به یادآوریش قلبم می ایستد. امروز پسرم تو مرا به این باور رساندی که ایمانم به تو بیهوده نبوده است که اسمی که داری برازنده توست، قهرمان کوچولوی من. آرزویی بزرگتر از این ندارم که در مشکلات آینده زندگی ات هم همین اندازه درایت و کاردانی داشته باشی....

گیریم سال ها طول بکشد....

هفته گذشته شنیدم که آقای "ی" یکی از همکارانم پدر شده است. فردای آن روز ایمیلی که برای همه افراد گروه فرستاده شده بود به دستم رسید. ضمیمه آن نامه، عکس های آقای "ی" بود با همسرش و البته پسرک ملوسش دیکس.  

دیروز آقای "ی" با خودش بیسکوییت با موشهای کوچولو (بیسخوت مت میشیس)* آورده بود و همان طور که ما همکاران مرد و زن نشسته بودیم دور میز کنفرانس و با همان چهره سرحال و شاداب یک تازه پدر از نوزاد می گفت که شب ها گریه می کند و روزها آرامتر است و روی چانه اش چال دارد؛ از والدین همسرش می گفت که برای تولد اولین نوه دست و پایشان را گم کرده بودند و مثل مرغ پرکنده بال و پر می زدند و البته از همسرش می گفت؛ که چطور زودتر از موعد زا-یمان کرده است و چطور دردها را دست در دست همسرش به سر آورده و انقباض ها را به بهترین نحو مدیریت کرده... همکارانی که پیش از این چنین روزهایی را تجربه کرده بودند و مادر یا پدر بودند، هرکدام صحنه ای را که به یاد داشتند نقل می کردند....

با پسرم: دیروز در جمعی از انسان های شاد و بی غرض که دور هم جمع بودند برای خوردن شیرینی و تبریک گفتن شروع یک حیات نو؛ من در سکوت محض داشتم بیسخوت های آبی را گاز می زدم که در تضاد آشکاری بود لابد با سرخی گونه هایم. داشتم فکر می کردم که یک روز که بتوانم زن ایرانی درونم را آشتی بدهم با زنی که دوست دارم باشم، پشت یک میز خطابه خواهم رفت و در برابر هزار انسان که امیدوارم تو هم در میانشان باشی (مرد یا زن) مغرورانه و جسورانه و حتی خوشحال تولد تو مرد کوچولویم را مثل یک خاطره شیرین بازگو خواهم کرد بی آنکه از زن بودنم، قدرتی که زن بودن به من می دهد و بدن زنانه ای که چنین معجزه ای را آفریده است خجالت زده باشم.

* Beschuit met muisjes  یکجور شیرینی سنتی که با نقل های دم دار کوچک آراسته می شود. این نقل ها بر حسب این که کودک متولد شده دختر یا پسر باشد می توانند صورتی یا آبی باشند و با کره یا مربا روی نان سوخاری خشکی سوار می شوند. پدر و مادرها با این بیسکوییت ها از مهمانانی که برای دیدن بچه می آیند پذیرایی می کنند. 

آراز کوچولو

هرچندروز یکبار شال و کلاه می کنیم به طرف بیمارستان. خانم دکتر یا به روایت آرازی «خامم» دست و پایش را باز می کند و معاینه را شروع می کند. پسرک عاقلم اول دست چپش را محکم می گیرد و  به خانم مذکور می گوید: «دست منه!!!» بعد وقتی خوب روشن کرد که دستش متعلق به خودش است (!) و از هیچ کس هم در این رابطه زور نمی شنود و دکتر هم توضیح داد که دقیقا چکار می خواهد بکند دستش را می سپارد به دست خامم! دکتر هم به آرامش و عطوفت پوست های قدیمی را بر می دارد و همچنانکه با آراز مشغول صحبت و درد دل است به ابراز نگرانی هایش جواب می دهد. آراز می گوید: «خانم Pas op!»  یعنی که خانم مراقب باش.... و با اینکه از درد دارد و دست دیگرش را تکان تکان می دهد یا دست یکی از ما والدینش را محکم فشار می دهد باز هم دست مجروح را از دست دکتر نمی کشد، گریه و بی قراری نمی کند و ذره ای اخم هم نمی نشیند بر چهره اش، شاید چون خودش چنین تصمیمی گرفته است. وقتی پانسمان تمام می شود با خوشحالی می گوید: «**mooi!!!» و «هورا! خامم پاسانا قوتیلیدی! تموم شد....*» و برای آرامش و متانت و صبر خودش کف می زند... گاهی هم یک کادوی کوچک به انتخاب خودش از جعبه اسباب بازی های بیمارستان جایزه می گیرد....

در راه برگشت همه حادثه را از نو با مخلوطی از سه زبان تعریف می کند: «آراز، صنی نین، چای! داخ.... آراز کوچولو، آراز خوشگل، آراز پیشی اوف... اینا!!!!! اگنشت اوف!!!! ابیداس ویو ویو اومد! آقا، خرس! پاسانا...» و دلم از آنهمه ریش می شود. (ترجمه: آراز صندلی را کشید و به چایی دست زد. داغ بود و آراز کوچولو، آراز خوشگل اوف شد... ایناهاش!!! انگشتش اوف شده... بعد آمبولانس اومد که ویو ویو می کرد... آقا به آراز یه خرس داد و بعد پانسمانش کرد....). این روزها کلاس های ورزشی و آموزشی پسرک ما همه تعطیلند. او با چند کتاب سنگین تر و بزرگتر از خودش مدام توی خانه مان می چرخد... جای خالی بازی های نکرده و شیطنت های خلاقش را با کتاب پر کرده است....

توضیح تصویر: سرسره لیلی ساز در خانه، سرگرمی روزهای زمستان و نقاهت

انگار این پوسته پوسته شدن زخم ها پایانی ندارد. این گردن نهادن پسرک به داشتن پانسمان و زخم بند جایی که امکان نداشت جورابش را یک آن بیشتر از آنچه لازم است نگه دارد آزرده ام می کند. این کنار گذاشتن دست چپ که یک زمانی همه کاره بود  از زندگی روزانه، از نقاشی انگشتی، از ورق زدن کتاب، از مبل و میز نوردی، از غذا خوردن.... این باز و بسته کردن مدام زخم که هر روز باید انجام گیرد و نیاز به خلق و خوی مادرانه دارد که فضا را شاد کند و کودکی را که به دست و پای سرخ و کبره بسته اش چشم دوخته است سرحال بیاورد.... این حس تقصیر کاری، و وجدانی که پرگویی می کند و بیداری اش فقط و فقط مایه دردسر است و مانع تمرکز بر اندیشه ای که بار بدهد... این هوای وحشتناک سرد که هرگز مرز صفر را در نمی نوردد تا در خوشبینانه ترین لحظه هایم خورشید تابستانی مذاب و عرق ریز را حتی به یاد بیاورم.... این زمین دگم و لیز که لایه های یخی اش حاصل بارش مدام و یک در میان باران و برف و کولاک است و دوچرخه سواری را به اسکیت روی یخ تبدیل می کند.... این باد سرد که انگشتان نازکش را فرو می کند لابلای استخوان های سفت و سفید شده ام از سرما.

با پسرم! شیرین ترین دلچسب این روزهای من. تو ایمان من... . پسرک می دانی؟ فهمیده ام که هیچ رنجی نمی تواند آن سودای کنجکاوی و شوق امتحان و ماجراجویی را از تو بگیرد، حتی کابوس های مادرت که حالا دیگر می ترسد از آینده. تو شهامتش را داری... بی خود نیست که اصلا تصمیم گرفتی به دنیا بیایی و جهان را با همه نرمی و زبری اش بچشی. بیخود نیست که آراز بودن را انتخاب کردی با اینکه ممکن است آسان نباشد. با اینکه والدینت ناشی اند و پرمشغله و درگیر. کم تجربه اند و گاه شکننده. با اینکه اینجا غریبی و تنها و دور از زاد و رود و ریشه ات. همیشه خودت را عزیزم، آراز کوچولو می نامی. اما تو بزرگی. به اندازه همان تصمیمی که دو سال و اندی پیش گرفتی برای آمدن.

* به ترکی: هورا پانسمان خانم تموم شد...

** به داچ: خوشگل شد! 

کلیددار اسرار

امروز آمدی، این را که بین دو انگشت کوچولویت گرفته بودی نشانم دادی و برای اولین بار پرسیدی: "این چیه؟"

عزیزم. برای همه مردم دنیا شاید این فقط یک تویی فلزی چرخ ماشین اسباب بازی باشد که از گوشه ای پیدا کرده ای. برای من مادر اولین قدم شهودی تو در کشف و شناخت جهان هستی است. دانشمند کوچولوی من. معرفتت به سوال و آگاهی مبارک.

دل سوخته

                     

اتفاق در یک لحظه افتاد. مثل سنگی که توی آب بیفتد و هزار موج تو در تو بیاراید. کابوس بازسازی شده را هر روز می بینم به محضی که چشم هایم را می بندم: صندلی را کشیده تا دم کابینت. رفته آن بالا تا به خیال خودش چای دم کند برای صبحانه. کتری برقی آب جوش را روشن کرده و لابد کلی هم ذوق زده شده. بعد هم همه را برگردانده روی دست و پای نازنینش. حتی نمی دانم چطور رسیده بودم و پای کوچکش را گرفته بودم زیر شیر آب سرد. گلوله گلوله اشک می ریخت و سعی می کرد آن درد را برایم توضیح دهد. زبان کوچولویش روی کلمه های سنگینی که می خواست بگوید سکندری می رفت. لباسهایمان خیس شده بود. دست چپش را بعدا دیدم وقتی که حس ششم به من گفت که آن سرخی پیشرونده روی پا نباید تنها بازمانده آنهمه آب داغی باشد که سیلوار روی کف آشپزخانه روان است. به محمد زنگ زدم. او بود که یادش مانده بود با اورژانس تماس بگیرد.

صدای آمبولانس در خیابان برف گرفته هنوز نیم تاریک. صدای زنگ در. دو مرد سبز و نقره ای پوش با کیف و تجهیزات. یکی شان آراز گریان را ازمن گرفت و باز هم بردش زبر شیر آب سرد. پایش کمی بهتر از انگشتانش بود که دیرتر دیده بودم. آراز درباره دستش همکاری نمی کرد. آب سرد را دوست نداشت. مامور اورژانس گفت که کمک های اولیه ام باعث شده است که تاول نزند. لطیفه بامزه ای بود برایم! چطور مادری می تواند آنقدر از پسرش غافل باشد که چنین حادثه مسخره ای بریش رخ دهد؟

سوختگی نوع اول. یکی از من حوله خشک خواست و آراز را که لباس های خیسش را کنده بودم پیچید توی آن. آن یکی که دومی بود و عینک نداشت داشت با تلفنش با مرکز صحبت می کرد. ممنون تلاششان بودم برای آرام کردن پسرم و لبخند و طمانینه ای که لابد از تجربه شان سرچشمه می گرفت. برایم مهم نبود که با پوتین های گل آلودشان روی فرش ها قدم رو می روند. لباس هایش را پوشاندم به خواست آن که رئیس تر بود. اگر هوا به آن استخوان سوزی سرد نبود می شد تا خود آمبولانس توی یک پتو پیچیدش. کسی آمد. آها این هم خانم سین همسایه مهربان ما! خدا را شکر به خاطر حضورش...

توی آمبولانس اما گریه پسرکم شدت گرفت. می خواست پیاده شود و برود. شاید می خواست از آن رنج و اندوه رها شود. رئیس عینکی آمبولانس اجازه داد پسرک چراغ های داخل اتاقک را بارها روشن و خاموش کند و یک خرس تدی هم برای شجاعتش به او هدیه داد. هیچکدام را نمی خواست... فقط می خواست رهایش کنیم تا برود. برایش ذره ای اهمیت نداشت سوار همان ماشینی شده است که صدایش را همیشه به آن خوبی تقلید می کند و دوستش دارد...

رئیس آراز را بغل کرد و تا اتاق کمک های اولیه با خود برد و حتی اجازه داد که در را به کمک آویزهای قرمز سقفی باز کند. حواسش پرت شده بود و گریه اش برای چند دقیقه متوقف. در بخش اورژانس کودکان اما وقتی مردان آمبولانسی ترکمان کردند گریه های سوزناکش را پسرم از سر گرفت. نای گریه نداشت و فقط اشک می ریخت و به دست و پایش اشاره می کرد. حتی حاضر نبود یک لحظه از آغوش پدرش (که تازه از راه رسیده بود) پایین بیایید و یا نیم نگاهی به اسباب بازی ها و کتاب های توی اتاق کند. فقط می خواست برود. به التماس و با آن چشم های سرخی که از گریه های چند ساعته گشوده نمی شد همین را می خواست. بعد از دریافت مسکن های موضعی و خوراکی بود که کمی آرام گرفت و خوابش برد.

هرروز می رویم برای تعویض پانسمان و می نشینیم به دیدن تاول های بزرگ و آب آورده. هرروز باید دلمان انقدر سخت باشد که کم نیاوریم و به رویمان نیاوریم که ترکاندن آن تاول ها که اینقدر برای ما بیننده ها مشکل است بر سر تو چه می آورد. هر روز باید ببینم که چطور پسرک با حرکت ما به سمت کتری برقی با هیجان و درد مخالفت می کند. هر روز با ترس و لرز از خودمان بپرسیم که تا کی و کجا ردپای نفرت انگیز سوختگی باقی خواهد ماند. این شکنجه این روزهای ماست. خدا کند هرگز نیاید روزی که انسان دیگری شرایط مشابهی را تجربه کند.

با پسرم: عزیزکم، گل من. کوتاهی ام را در نگهداری درست از تو ببخش. هرگز به اندازه روز حادثه کم نیاورده بودم از مادر بودن.

آخر نوشت: این روزها نیستم. حالا می دانید چرا.

خورشیدک

ننوشتن از تو پسرک دو ساله من کار ساده ای نبود. درست همانقدر که نوشتن از تو. عزیزم. نشد که بیایم و تولدت را در همان هشتم دیماه در این پشت پرده آبی زندگی مان به تو تبریک بگویم. اما به این معنی نیست که تولد دوست داشتنی تو مبارک نشد. چه راست بود جمله ای که روی کیک آتش نشانی حک شد: 

«دو سال است که خورشید قلبهایمان شده ای»

برای من و تو، هیچ چیز و هیچ وقت دیر نیست. خورشید کوچولو... تولدت مبارک.

دیگر نوشت: به امید خدا زود بر می گردیم.

لی لی لی این مرد کوچک

امروز شانه چپم درد می کرد. سردم بود. نگاه خسته ام را مخفی کرده بودم پشت پلک های بسته. آهسته بودم تا پسرک خوابش ببرد. خیال کرد خوابم. نرم نرمک پیش تر آمد و دستش را گذاشت روی تای آرنجم و سرش را تکیه داد به شانه دردناکم. همان گرمای دلپذیر کودکان نوپا را داشت. دلم داغ شد. خونم به خروش آمد. درد را فراموش کردم. دلم می خواست آن دم تمام نشود. دمی که مرد کوچکم بذر پاشیده مهرم را از زمین بارور روحش می دروید و خرمنی هم برایم هدیه می آورد. ابری شدم از شادی. پر از آن بغض بی دلیل که قرار نبود اشک و آه شود. خوابش برد.

امروز گرمای مهرآمیز دست توانایش مفتخرانه  مال من بود. فردا روزی که نباشم  این دست آشنا روی شانه دیگری خواهد نشست تا دردش را تسکین بخشد. این مرد و همه نسلی که بعد از او خواهند آمد همچو تکه های آینه هریک تصویرکی از این مهر نامیرا را در دل منعکس خواهند داشت. این قلب ها مامن عشق هزاران نفر خواهند شد. این مرد و فرزندانش الهام بخش هزاران شعر خواهند بود. آن انسانی که برای آفرینشش قلموی نقاش قابلی بوده ام خورشید وار خواهد رخشید در آسمان جهان هستی و به نوبه خود تولد و توالی با شکوه ستاره های بیشمار خواهد بود. پسرم و دختران و پسرانش خواهند ماند تا به جای من عشق بورزند، دوست داشته باشند، محبت کنند و گرما و شور ببخشند. آخ عزیز دل مادر! ببین چه مرا جاودانه کرده ای!

اگر این روزها این جا پر از قلنبگی های مادرانه شده  و به درد دیگری نمی خورد جای بسی تاسف است! اما این روزها من مادر پسرکی هستم که به زودی دو ساله می شود. دست خودم نیست. یادم که می افتد دلم می ریزد. گمانم خیلی زود باز هم آفتابی شوم، به محض این که به دوساله بودنش عادت کنم! :)

پی نوشت: ما داریم می آییم. پست های بعدی را اگر امکانی برای دسترسی به اینترنت بود از خاک ایران عزیز بخوانید. وگرنه که تا برگشتنمان خانه آبی تعطیل است...

پی پی نوشت: آراز شروع کرده به خوردن اولین سری آنتی بیوتیک عمرش. علاوه بر تب چهل درجه که معمولا نمک ماجراست، یک جفت گوش چرکی خوشگل هم داریم.... خریدار نیست کسی؟

پی پی پی نوشت: ممکن است بعدا یادم بیاید که باید چیزی اضافه کنم. همین جا این پست را ناتمام اعلام می کنم!

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم*

 

توضیح تصاویر: کیک تولد - کادوی دوستان و نقاشی روی بادکنک ها از طرف هنرمند کوچولو آراز - آنه مارتا و آراز که عاشق ماشین های مینیاتوری روی کیک شد - آراز و دوستانش به ترتیب: آنه مارتا، لوته، پیم، ایلیاس، شله - کیک خوری مستقلانه با چنگال.

پسرم به نظرت عجیب است که با هر روز تولد تو این قدر دل آشوبه می گیرم؟ به گمانم نه. من مضطرب سرنوشت آن لیلی مجنون می شوم که با تولدت به دنیا آمد: لیلی مادر.

مردم از مادر بودن حرف می زنند. مردم از ایثار، عشق و دوست داشتن صحبت می کنند. دو سال است سعی می کنم تو را و خودم را در انحنای رابطه همگونمان توصیف کنم و هنوز به هیچ جا نرسیده ام. مردم سعی می کنند اما ندیده ام تا امروز که کسی حق مطلب را ادا کرده باشد.عیبی دارد که بگویم نمی توانم؟ از این ناتوانی که در برابر این شکوه رویایی مرا به زانو در می آورد سخت سربلندم.

تو. پسرم. ای داشته ام و ای نداشته را جوابی نیکو. ای همه دنیایم گرد آمده در چال های نشسته بر گوشه های دهان. چه می شد اگر گلویی داشتم به فراخنای جهان برای فریاد کردن حسی که روزها و ماه هاست مرا در خود غرق کرده است؟

آه از این شیدایی سختی که مرا بی تو هیچ می کند! آه از این مادرانگی که هرچه دیگر بودنم در برابرش رنگ می بازد. آه از این درد شیرینی که از تو در دل دارم و بیانش نمی کنم. آینده ام، آمده ام، آرازم. اشک هایم را به دل نگیر. شاید اینهمه از شادی ناشناخته ای است که فقط یک مادر متولد شده از عشق پسر می داند و بس. سال های سال زندگی با عزت و شادکامی برایت آرزومندم... تولدت مبارک!

پی نوشت: تولد مهد کودکی آراز را ده روزی زودتر برگزار کردیم. اگر مادرش نبودم، یا این که من لیلی نبودم، یا شاید اگر آن مرد کوچولویی که خودش کیکش را با چنگالش می خورد و تاج تولد را مفتخرانه برسر داشت، آراز دلبند من نبود، چقدر به من بیشتر خوش می گذشت. بس که در خیالم برومند و جوان و خودساخته شدنش را دیدم... گمانم سندروم تولد گرفته ام شاید هم همه دچار های پیش از من حال و روز مرا داشته اند.....

* مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم: مولوی

دوسالگی وحشتناک یک موجود دوست داشتنی

پی نوشت: جواب برخی از دوستان را در کامنت دانی داده ام. دوستانی که نظرشان جواب ندارد یعنی گفته ها را گفته اند و حق مطلب را ادا کرده اند :) از همه شما که کمکم کردید و راهنمایی صمیمانه متشکرم.

                                               

پسرک دلبندم.

از خیلی وقت پیش منتظر بودم با ترس و لرز...  حتی پیش از اینکه  متولد شوی. اصلا از همان روز منحوسی که خواندن کتاب های روانشناسی را شروع کردم... همان وقتی که زانو به بغل می نشستم پشت میز کارم و چهره تو را که تا دیدنش سال های طولانی انتظار باقی مانده بود تصور می کردم . از همان زمان که در خیال برایت لالایی می خواندم....

با اینهمه خوب می دانی که غافلگیرم کرده است. با همه دانستگی هایم سرزده آمده و نشسته در شاه نشین پذیرایی خانه مان و دارد برای خودش تخمه بو داده می شکند! دوسالگی ات را می گویم. اگر یک مادر نبودم از دست مادرانگی ناشیانه این روزهای محک و دوسالگی عجیب و غریبت سر می گذاشتم به کوه و بیابان. تنها چیزی که کمی دلهره ام را کم می کند همین اسم است و صفت وحشتناکش. به خودم می گویم که اگر یک همه گیری نبود لابد اسمی هم نداشت. به خودم دلداری می دهم که گذرا است و ته دلم آن ور ناباور و شکاک می پرسد: از کجا اینقدر مطمئنی؟

خدا می داند که من این درگیری ها را با عزیزترین کسانم نمی خواهم. این که من برای تو بجنگم عجیب نیست چون حاضرم به خاطر تو یک تنه پشت دنیا را به خاک بمالم. اما خوب که نگاه می کنم می بینم کسی که روبرویم ایستاده است خود تویی. گاهی نمی فهمم. گیج کننده است. اگر برای تو مبارزه می کنم پس چرا شمشیر کشیده ای به روی من؟ اما حقیقت دارد. مثل وقتی که اصرار می کنی وسط خیابان بایستی و منطقم را برای رد شدن با من نمی پذیری. یا وقتی که برای خوردن یک قاشق از ویتامین آ+د ات الم شنگه ای به پا می شود آن سرش ناپیدا. یا وقتی که حاضر نمی شوی کلاه آبی ات را بگذاری روی سرت تا از گزند باد زوزه کشان در امان باشی. وقتی که عصبانی می شوی. آن وقت خیره می شوی به من و شروع می کنی به زدن خودت. گیریم که ضربه هایت آرام است و آسیب رسان نیست. اما به گمانم تو آدم شناس کوچولوی من با تجزبه و تحلیل نگاه متعجب و ناباور من خوب فهمیده ای چقدر از تماشای این صحنه خون به دل می شوم، حالا هر چقدر هم بخواهم وانمود کنم که برایم مهم نیست. می خواهی حقیقت را بدانی؟ این جور وقت ها دلم می خواهد مرده باشم.

ببین من نمی خواهم به خودمان دروغ بگویم. تو تغییر کرده ای. من هم، قبول دارم. بین ما خیلی چیزها عوض شده است. گیریم که باید همین طور می بود. اما مادرانگی من دیگر یک ماه عسل شیرین نیست که خستگی هایم را از دنیا به پایش بریزم و با عشقش روحم را تطهیر کنم. من به همه نیروی نهفته که مادر بودن به من می دهد نیاز دارم که رابطه مان را مدیریت کنم. همه زندگی ام در دو سالگی تو شده است مثل یک بازی شطرنج. حتی برای دوست داشتنت هم باید محتاط و با برنامه باشم. دیگر نمی توانم هر لحظه که دلم خواست بپرم و بغلت کنم. اگر سرگرم کار مهمی باشی (کار مهم آرازی مثل کتاب خواندن یا تماشای خرسی که می رقصد) پسم خواهی زد... تو پسرک!

این وسط در این هیاهو و قشقرقی که تو پسرک من بر سر «من پادشاه خودم هستم» برپا کرده ای چیزهایی هم هست البته که نجات دادنشان را از این سیل بنیان کن به این راحتی ها نیست. یکیشان همین لیلی است. مادرت. مادرت دوست ندارد که تو بزنی اش. نه آن لیلی درون که گاه و بیگاه قهر می کند. نه آن لیلی برون که کر و فری دارد برای خودش. من اصلا از عکس العمل های ناخودآگاه تو خوشنود نیستم. من دلم نمی خواهد کسی به من توهین کند حتی اگر تو آن کس باشی. نمی خواهم تو ماشین اسباب بازیت را  پرت کنی یا با دست های کوچولویت بزنیم. خوب می دانم که هنوز کوچکتر از آن هستند این دست های دوست داشتنی که بتوانند حتی دردم بیاورند و خوب می فهمم که که اینهمه را از روی قصد و غرض نمی کنی. اما باور کن آن دل شکستگی لیلی درونم از نیت نداشته ات مثل پژواک صدای نازکی است که در حجمی باور نکردنی به قلب و روحم حمله می برد.

قسمت پیچیده ماجرا نقشی است که باز هم تو در این میان ایفا می کنی. چون اگر ابهت مادرانه من بشکند هیچ کس بدتر از تو از آن صدمه نخواهد دید. تو همان هیزم شکنی هستی که تبر می زند به درختی که در سایه اش ایستاده است. اگر بیفتم پسرکم تویی که می شکنی.... چیز دیگری که باید نجاتش دهم همان رابطه مادری-فرزندی است. تو هم خوب می دانی که مادری هرگز کهنه نمی شود. اما یک مادر هم می تواند برنجد. من نمی خواهم از تو برنجم. من نمی خواهم دلم از داشتنت به درد آید. من نمی خواهم یکروز برسد که خسته شوم از مادر بودن. من برای بودن آن چه هستم زحمت کشیده ام. نمی خواهم مادرانگی عمدی ام (و نه غریزی را) به باد دهم.

ما چاره ای چند اندیشیده ایم.

پسرم. پیش از هر چیز در این چندین هفته طاقت فرسا یاد گرفته ام که صبر ما بزرگترها چقدر می تواند برای حفظ آرامش خانواده مهم باشد. من نمی خواهم آن لجبازی دوسالانه ای را که به سوی من پرت می کنی به تو برگردانم. من برای چیزهایی که اهمیت کمتری دارند (کمتر از شخصیت من و تو که طلایی اند ، کمتر از سلامتی و شادی تو که سرمایه های جاودانی اند) بهای نازلی می پردازم. برای حرف مردم، برای تمیزی خانه، برای اسباب بازی هایت، برای لباس های کثیف.

خدا را شکر به خاطر آن سه شخصیت مهم دیگر برای کمک به من و پدرت وارد روزانه های تو شده اند. آقای کتک خور، بانو گل زرد و توپ سبز را می گویم. وقتی تصمیم می گیری که کسی را بزنی من و آتا زود یادآوری می کنیم که: «فقط آقای کتک خور رو میشه زد». بعد دست در دست هم می رویم و بالش رنگارنگی را که برای این کار در نظر گرفته ایم می زنیم. هم تو خالی می شوی و هم ناامیدی پیشین جایش را به یک بازی با مزه می دهد. بانو گل زرد قبلا یک دندان گیر کهنه بی مصرف بود. اما حالا دوست روزهای ناتوانی از مهار احساسات است. هر موقع بخواهی کسی را از روی محبتی که داری گاز بگیری زود یاد این موجود مشهور می افتیم و گازش می گیریم و باید مفتخرانه اضافه کنم که یک هفته ای است که این عادت ناپسند را به کل ترک کرده ای و ترجیح می دهی هرچه را بیش از توان تحمل قلبت دوست داشته ای در آغوش بگیری. توپ سبز هم برای آن لحظه هایی است که دلت پرت کردن می خواهد. زود می گوییم: «این شیشه مربا یا آن کنترل تلویزیون واسه پرت کردن نیست. به جای آن این توپ رو می شود پرت کرد» و وقتی توپ قلقلی را پرت می کنی خودت هم خوشحال تری....

ما به تو امکان انتخاب می دهیم (آراز کدام پیراهنت را می پوشی، قرمز یا سبز را؟) و فرصت تفکر و تغییر عقیده (اگه دوست نداری بیایی تو می تونی دو دقیقه پشت در بمونی. هر موقع نظرت عوض شد تقه بزن به در) و همچنین امکان تصمیم گیری (الان دوست داری چیکار کنی؟). ما سعی می کنیم جایگزینی برای کارهایی که دوست داری ولی مجاز به انجامشان نیستی فراهم کنیم (تو نمی تونی از لیوان بابا بخوری ولی می تونی در مربا رو بذاری). ما سعی می کنیم مراحل تکراری کارهایی را که دوست نداری و مجبوری انجامشان دهی برایت به بازی تبدیل کنیم (بازی تعویض پوشک همراه با کلی قلقلک و قایم موشک). گاهی وقت ها حتی برنامه مان را با خواست تو منطبق می کنیم (به جای دوچرخه سواری پیاده می رویم برای خرید تا بتوانی کالسکه ات را بیاوری) ما سعی می کنیم ولی نمی توانم ادعا کنم که همیشه موفقیم.

ما تلاش می کنیم رفتارهای نادرستت را نادیده بگیریم و رفتارهای خوبت را تحسین کنیم. اگر هم نشد یک دقیقه وقفه می دهیم در جریان امور جاری... یعنی همان Time out که باید در اتاقت به تنهایی بگذرانی. تنبیهی که گمان نمی کنم آزارنده باشد چون آن را با آرامش و صبوری می پذیری. این زمان صرفا کمک می کند که کمی سیل سرازیر حس هایت را که گاهی از توان تحمل تو فراتر است سر و سامان دهی...

آرازم! 

برای حلاجی این همه کم نیست آن لحظه هایی با خودم خلوت می کنم و شروع می کنم به دلداری آن لیلی کوچولوی درون. پسرکم. خوب می دانم که دوسالگی یعنی چه. یعنی نوجوانی کودکی. یعنی شروع من. یعنی به پا کردن رج های نخستین دیوار من. یعنی روشن کردن حد و مرزهایی که بایدها و نبایدها را مشخص می کند. یعنی این که بفهمی اراده ات تا کجا می تواند برود. یعنی این سنگی که در فلاخنت گذاشته ای تا کجا می تواند تالار آینه ات را ویران کند. مگر نه اینکه می خواهی بهترش را بنا کنی؟

من به لیلی درونم می گویم که تو داری بزرگ می شوی. مردی می شوی. و در این راه صعب چاره ای جز تولد نداری. یک تولد دیگر؟ لیلی درون من مدام از من می پرسد و جوابم همیشه مثبت است. آن تولد دو سال قبل یک آغاز بود، یک سرآگاهی. تو در سال هایی که تا نوجوانی پیش رو داری بارها پیله مادرانه مرا پاره خواهی کرد تا پروانه شوی. پروانه شدن ساده نیست. مستقل شدن هم. درد دارد. اما اگر مادر خوبی باشم باید توانایی پذیرشش را در خودم ایجاد کنم. من می فهمم که تو صرفا اندکی فراتر از توانایی های فیزیکی ات رفته ای. از نظر فکری آنقدر بزرگ شده ای که می توانی مثل همه ما مایوس، عصبانی و ناامید شوی و برای چیزهایی که البته برای خودت مهمند غمگین شوی. اما نه می توانی به خوبی در مورد آن ها صحبت کنی و نه اینکه یاد گرفته ای چطور به این حس های عجیب و غریب که امروز در چنبره شان گرفتاری فایق آیی. خدا می داند که حتی ما بزرگسال ها هم گاهی نمی دانیم که چطور باید با غم هایمان، شادی هایمان و حتی خودمان کنار بیاییم عزیزم. ما فرصت یاد گرفتنش را هرگز نداشتیم. خوشحالم که تو به جای سرکوب و تکذیب احساساتت یاد خواهی گرفت که آنها را مدیریت کنی. عزیزم این فقط یک قدم دیگر است: همین.

بسیار خوب. پس تو می خواهی مرا واداری تا بار دیگر به دنیا بیاورمت؟ می خواهی یکبار دیگر قلب مادرت را از هم بشکافی تا هست بودنت را به دنیا اثبات کنی؟ می خواهی بند نافت را انکار کنی و با دریدنش زندگیمان را به خون بکشی؟ می خواهی بار دیگر این داستان کهنه را سراییدن آغاز کنی؟ این منم مادر. منم همان حماسه جاودانی. من از این زاییدن هزارباره نمی ترسم. من درد می کشم اما نمی میرم. من برای همین است که زنده ام. من از این زخم تبرها که بر تنه کهنم می زنی، من از این خون ها که بر بستر عشقم می ریزی جان به در خواهم برد. من از آن زندگی دوباره خواهم ستاند تا مادرت باشم. من می مانم تا بالیدنت را نظاره گر شوم. من این درد را دستاویز خواهم کرد تا فقط راه درست زاده شدن را رو به خورشید به تو بیاموزم. پسرکم. بزن مرا. من از آن نخواهم مرد.

پی نوشت1: ما خوبیم. آنفولانزای خوکی گرفته بودیم. در دوران نقاهت به سر می بریم.

پی نوشت2: شاینای شایلی تولدت مبارک. آرزوی من برای تو میلیونها طلوع خورشید است در میلیون ها روز نوی خوشبختی.

آراز نامه

پی نوشت: بعد از دو شب که آراز قهرمان در تب چهل درجه گذراند حالا همگی خیلی بهتر هستیم و روند بهبودیمان دارد طی می شود. ممنونم از توجه و انرژی عزیزان و با آرزوی سلامتی پاینده برای همه.

یادم نمی آید هرگز تا این حد یک آنفولانزای ساده یا حتی پیچیده توانسته باشد مرا از پا بیندازد. مریضیم. همه باهم. دو روزمان در تب و هذیان گذشت. گلودرد و سرفه و گوش درد و دل به هم خوردگی هم داشتیم. هیچ چیز بدتر از یک خانواده بیمار نیست آنهم در بلاد غریب! پسرکم که سرماخوردگی میکروبی هفته قبلش پشت سر نگذاشته است و سرفه های خشکش را که از سه ماه قبل با خودش یدک می کشد این یکی را هم که گرفته مجموعه گل بیماری هایش به سبزه آراسته شده است. یک هفته است که به غیر از شیر هیچ چیز نخورده است (واقعا هیچ - چیز). آنقدر لاغر شده که شلوارهایش به تنش زار می زند و توی صورتش که نگاه می کنی یک جفت چشم درشت غمگین می بینی با سایه های گرداگردش و دیگر هیچ. من و پدرش هم از این درد استخوان که امانمان را بریده در عذابیم. شک کردیم به آنفولانزای اچ-یک-ان-یک. دکتر اورژانس اما نه تایید کرد و نه تکذیب. بنابراین هیچ بعید نیست که همین الان من و ویروس های صورتی خوکی با هم در حال نوشتن این متن باشیم!

دکتر گفت که چند مورد در شهر خودمان دیده شده است اما سیاست دولت بر این قرار گرفته است که پزشکان آزمایش تشخیص بیماری را انجام ندهند چون مراحل درمان مشابه همه آنفولانزاهای دیگر است. پسرک من در همان حال بیماری داشت سعی می کرد عقربک قرمز وزن سنج دکتر را بیرون بکشد و راز حرکتش را وقتی روی کفه ترازو می رود کشف کند. بیماری اش را بی خیال شده بودم و شجاعتش را تحسین می کردم. نه از معاینه با گوشی روی سینه و شکم ترسید و نه از چوب گلو. در برابر آزمایش گوش و حلق هم هیچ مقاومتی نشان نداد. فقط برای اینکه دکتر مهربان هربار برای انجام هرکدام از آراز اجازه می گرفت. پسرم می گفت: اممممممممم!!! فکر می کرد و اجازه می داد و البته سر حرفش هم می ایستاد. گاهی آراز شگفت زده ام می کند.

این هم یک پست پیش نویس شده قدیمی. خوب که بشوم درباره بازی هایمان می نویسم و کتاب های تازه مورد علاقه اش. خوب که بشوم چه کارها که نمی کنم! اگر بشوم البته.

۱. آراز کوچولو در همین دو هفته گذشته دومین دیپلم شنایش را گرفت به اضافه کلی تشویق مربی. امتحانشان شامل توانایی پرش در آب، حبس نفس در زیر آب، خوابیدن به پشت (به کمک والد) و پا زدن، پادوچرخه در آب و حرکت بدون کمک والد در بخش کم عمق بود.

در پایان مربی شنا برای بچه ها شعر خواند و آراز با زمزمه کلمه ها و حرکت های پانتومیم که مخصوص همان شعر است مربی را همراهی کرد و به قدری خوب این کار را انجام داد که خانم کریستال (مربی) از او پرسید: «خوب عزیزم خیلی عالی بود.... یه بار دیگه هم همین رو اجرا کنیم؟» و البته از آن سوال هایی بود که معمولا گوینده انتظار جواب مثبت از آن را دارد. آراز با تحکم جواب داد: «نه!» و وقتی که بعد از خنده حاضران به هر حال شعر اجرا شد اصلا حاضر نشد با بقیه همکاری کند. اعتماد به نفس مثال زدنی و تصمیم های راسخی که می گیرد همیشه مایه تعجب و خواهی نخواهی باعث مباهات من بوده است. 

۲. من و بابای آراز دعوت شدیم به اولین جلسه خصوصی اولیا و مربیان! دبی بود و ماریکه و البته خود آراز که هر چند لحظه یکبار یکی از ما را از روند جلسه حذف می کرد تا دنبالش بدویم! مربی ها به ما اطمینان دادند که پسرمان در همه زمینه ها به خوبی پیش می رود. آراز پرونده ای داشت که تویش پر بود از عکس و توضیح و نوشته هایی که در مورد او نوشته بودند. تقریبا همه را از قبل می دانستم. اما نکته ای که شنیدنش از زبان دیگری برایمان تازگی داشت جمله کوتاهی بود که در بخش اسباب بازی مورد علاقه کودک نوشته شده بود. «هیچ چیز به اندازه موسیقی برای آراز آرامش بخش و شادی آور نیست! در زمینه موسیقی مستعد است.» بعد دبی توضیح داد که هر موقع آراز کوچولو غمگین و غصه دار باشد یا بی تابی کند برایش موسیقی پخش می کنند و آواز می خوانند.

۳. بیشتر وقت ها، زمانی که برای بردن آراز به مهد کودک می رسم حس می کنم که پسرکم برای ترک سریع محیط آمادگی ندارد و دوست دارد زمان خاصی را که برایش حالت بینابینی دارد با وجود و حضور من در مهد طی کند. این زمان که تقریبا نیم ساعت است به بازی های دلخواه آراز می گذرد. مثلا ممکن است بخواهد در سالن وسیع سه چرخه سواری کند و من برایش هورا بکشم یا با من توپ بازی کند و تاب بخورد. گاهی هم فقط بغلم می کند و در و دیوار را نشانم می دهد و برایم حرف می زند. بعضی وقت ها هم برایش از همان کتابهایی که آن دور و بر و معمولا زیر دست و پا هست می خوانم. وقت کتابخوانی دوستان آراز دورم جمع می شوند و گوش می کنند. با اینکه در کمال شرمندگی خوب نمی توانم صحبت کنم ولی بچه ها دوست دارند که گوش بدهند و اظهار نظر کنند. حالا بعد اینهمه مدت توی مهد به اندازه مربی ها مشهور شده ام. با آراز یا بی او هر زمان از سالن بزرگ مهد بگذرم چندین بچه همزمان من را به پدر و مادرشان نشان می دهند و با هیجان داد می زنند: «mama van araz» (یعنی مامان آراز). نمی دانم آیا خواهم توانست روزی به همین اندازه برای دوستان نوجوانی پسرم هم قابل قبول باشم؟

۴. آراز کوچولوی من پسر مسئولیت پذیری است. این هم کارهایی که انجام می دهد و چون شایستگی اش را در به انجام رساندنشان نشان داده است این وظیفه ها به او محول شده است. به این معنی که اگر نباشد حتما صدایش می کنم تا بیاید و او هم با کمال میل کمکم می کند:

لباس ها را در لباسشویی می ریزد و کلید روشن و برنامه ریزی را فشار می دهد، جورابهای تمیز و تا شده و لباس های خودش را از کنار بند رخت تا کمد و کشو می برد و دقیقا سرجایشان می گذارد، هر روز سفره را می چیند و جمع می کند، آب پاش را که پر از آب می کنم به تنهایی حمل می کند و بعد از اینکه می گذارمش روی طاقچه به گلدان ها آب می دهد و هر روز این آب دادن را یادآوری می کند ، پوشک کثیفش را در سطل زباله می اندازد، اسباب بازی هایش را جمع می کند و اگر سنگین باشد کشان کشان به اتاقش می برد، هر مایعی را که روی زمین بریزد به دقت پاک می کند. گاهی روی یک صندلی می ایستد و خریدهایمان را می شوید البته هر موقع لیلی توانایی و حوصله تمیز کردن سیلی را داشته باشد که توی آشپزخانه راه می افتد...

البته کم نیست دفعاتی که مایع را به عمد می ریزد تا چیزی برای پاک کردن و کمک کردن و تشویق شنیدن داشته باشد یا پیش می آید وقتی که نیستم لباسشویی را خاموش کند یا این که گاهی شیشه کره را پرت می کند تا ببیند چه صدایی می  دهد. با اینهمه این هیچ چیز از ارزش علاقه ای که به کمک گردن و سهیم بودن نشان می دهد و توانایی اش در این راه کم نمی کند.

5. پیشرفت های فیزیکی آراز قابل توجه است. به گمانم کلاس ژیمناستیک کمک شایانی به آن کرده است. از پله ها ایستاده و بدون کمک بزرگترها بالا و پایین می رود (نه همیشه). خوب می دود. تغییر مسیر می دهد. روی پاشنه ها و روی پنجه هایش راه می رود. از هرجایی که بشود آویزان می شود. شوت می کند و می خزد. از وقتی نردبان را تکیه داده ام به لبه پنجره علاقه و مهارتش به بالا رفتن افزایش پیدا کرده است. هنوز سه چرخه اش را ولی رکاب نمی زند و نمی تواند جفت پا بپرد. عاشق موسیقی و رقص در بخش پایانی کلاس ژیمناستیک است. مربی جدیدش ربکا هم از او راضی است... دست های کوچک دوست داشتنی اش هم از مهارت و تجربه بار گرفته اند. کلیدها را در قفل و در شیشه های مربا را بر بدنه می چرخاند و باز و بسته می کند. پازل های چوبی اش را در کسری از ثانیه سر جایش می چیند، حتی سریعتر از ما! پیشرفت های گفتاریش را در پست های جداگانه می نویسم.

6. از نظر شخصیتی پسرکم جزو بچه های اجتماعی، فعال، پر جنب و جوش رده بندی می شود. برای من و پدرش که بچگی آرامی داشته ایم فرصت مساعدی است که زندگی از نوع دیگری را پر رنگ و لعاب تر و درخشان تر از دیدگاه او تجربه کنیم. انسان ها و برقراری رابطه به هرشکل ممکن را دوست دارد و  همیشه پیش قدم و معمولا موفق است. آراز کوچولو خوش اخلاق است و معمولا گل لبخندی روی لب هایش شکفته است حتی اگر چند دقیقه قبلش گریه کرده باشد. پسر من یک کودک تکانشگر است تا تعمق گر و معمولا عجله دارد. او یک ذاتا یک رهبر است و بچه های بزرگتر هم حتی دوست دارند از او تقلید کنند. اینکه دیگران کاری را انجام می دهند نمی تواند باعث تشویق او به تکرار آن شود. آراز هرکاری را که خودش صحیح بداند می کند. کمتر پیش می آید که یکجا بنشیند، مگر اینکه در حال کتاب خواندن یا تماشای برنامه مورد علاقه اش در تلویزیون باشد. حافظه قوی دارد و به ندرت می توان توجهش را از چیزی که می خواهد منحرف کرد. برای رسیدن به اهدافش مصمم است و پافشاری مثبتش معمولا نتیجه می دهد. معمولا برای به کرسی نشاندن حرفش آن را مثل ضبط صوت تکرار می کند (به جای قشقرق، داد زدن یا گریه کردن).

با پسرم: عزیزم! نازنینم. خواهش می کنم زود خوب شو. دوستت دارم.

در سایه نور سرخ

                              

یکبار شد که مسیرم از آمستردام بگذرد: شهر ماجراجویی و کهنگی های جذاب. شهر رویاهای آبی. علاوه بر ده ها موزه و تور روی کانال و مراکز سالم تفریحی و پارک که فوق العاده جالب بود، جایی هم وجود داشت که برای دیدنش وسوسه شدم و این بود که یکی از برنامه هایمان شد بازدید از منطقه نور سرخ*. شنیده بودم زنان و دخترانی که در این منطقه کار می کنند به دلخواه خود آمده اند و حتی به دولت مالیات می پردازند. می دانستم که از نظر مردم دنیا آن جا نه یک محله بدنام و پلشت که یکی از جاذبه های توریستی است.

تصمیم گرفتم بدون پیش داوری بروم و باورهایم را با دانسته هایم هماهنگ کنم. گاهی مهم است که اعتقاداتمان را همچون پوست جانواران خونسرد از نو ببافیم تا از تنگی دانسته ها و تغییرهای ناشی از رشدمان خفه نشویم. حتی گاهی لازم است آنچه را که عمیق تر و به قلبمان نزدیک تر است نونوار کنیم....

عصر زودرسی بود. بناهای دوست داشتنی و رنگارنگ هلندی در آب کانال های سبز منعکس می شد. قوهای سپید و مرغابی های سبز-آبی به  قایق های شناور نوک می زدند. پل های دوست داشتنی همچون ابروان کمان بر این چشمان زلال سایه می افکندند. گذر به گذر چراغ هایی با نور سرخ سر در خانه ها را روشن می کرد. خرامان خرامان از میدان اصلی شهر که به چهار شیر سنگی مجهز است به سمت محله های قدیمی تر روان شدیم. دل توی دلم نبود از تصور آنچه که قرار بود ببینم و به خودم قول داده بودم که از دیدنش دل آزرده نشوم. دوست داشتم آزادی ج-ن-س-ی را در انتهایی ترین لمحه های آن تماشا کنم و مطمئن باشم که ذهنم را به روی هیچ چیز نبسته ام.

در آن کوچه های تنگ و تاریک که خیابان های پهن را به هم می پیوست زندگی به نحو دیگری جریان داشت. ده ها زن در سال های گوناگون زندگی در حال عرضه خود به رهگذران بودند. چهره هاشان پر رنگ و لعاب و بدن هاشان به کمترین لباس ممکن آراسته بود. زینت خانه هاشان تختخواب های باریک و ساده ای بود و میزهایی با سبدهای میوه و نوشیدنی که از پشت شیشه پیدا بود. برخی شان نشسته بودند و تکیه زده بر اریکه زنانگی شان چشم و ابرو به کار می زدند. دیگرانی که از موقعیت و مشتری های خود کمتر مطمئن بودند نزدیکتر به شیشه ها بودند و در تکاپو برای جلب توجه. مردان پیر و جوان در پیاده رو ها کالاهای جذاب و منتوع را که برای فروش عرضه شده بود دید می زدند و انتخاب می کردند.

من در مقام قضاوت نبودم. حق نداشته و ندارم درباره زنانی که خود می توانند فکر کنند و استدلال و انتخاب موعظه کنم. اما من در پشت پنجره های سرخ به جای زنان قدرتمند و مختار، ده ها انسان زندانی دیدم که داشتند وجودشان را به مشتی سکه و اسکناس می فروختند. گیریم این راه را خودشان انتخاب کرده بودند. من در این عرضه اندام و زوایای پنهان جسمی جز اسارت ندیدم.

دلم بی نهایت چرکین شد و گرفت. دل گرفتگی ام نه از بابت این اندیشه ناروا بود که ف-ح-ش-ا را این چنین به نمایش گذاشته بودند. این طرز برخورد از نظر من بسیار معقول تر از جوامعی است که آن را پنهان می کنند و به زوایای نادیدنی می رانند. خیلی بهتر از جاهایی است که نادیده می گیرندش و زمینه بیماری های روحی و جسمی را برای همه انسان های درگیر فراهم می کنند. انگار اگر بگوییم ف-ح-ش-ا نداریم، دیگر نخواهد بود! یادمان نرود که هنوز هم پر رونق ترین و سودآورترین تجارت دنیا در همه دنیا همین غده سرطانی است.

دلم گرفت چون گناه نابخشودنی این معامله تن ف-روشی را دو نفر مرتکب می شوند. اما یکی شان زندانی پنجره ها و نور سرخ بود و دیگری در پیاده روی مقابل شریک خود را انتخاب می کرد. زن در قفس بود و مرد اسکناس های توی جیبش را لمس می کرد و تصمیم می گرفت که کدام را برای این لذت گناه آلود انتخاب کند. 

من نخواهم گفت که زن شرقی و اسلامی زن آزادی است. این زن هم همان کار را می کند به نحو دیگر. زنی که فقط و فقط برای داشتن یک پناه مذکر، یک سایه سر، آنهم چنین سایه سری! (نونوش) خود را به شوهر خود تفویض می کند کجا بهتر از زن پشت شیشه در کوچه های سرخ است؟ هر کدام خود را به قیمتی فروخته اند. اما آزادی زن آنجا هم نبود. آنجا زن در بند قرن بیست و یک را بربادرفته و با شرمی بی حیا به نمایش گذاشته بودند.

من در آن خانه های نیم روشن با قرمزی شفق های نیم مرده، زنانگی خودم را ذبح شده و غلتیده بر خون دیدم.

با پسرم: عزیزم. شاید آنچه گفتم جایش اینجا نبود که می خوانی. اما زندگی هزار رو دارد و هزار نکته ناگفته که شاید گفتنشان بهتر باشد. از اینکه یک مرد خواهی بود دست و دلم سخت می لرزد. پسرم هر جا که می روی و هر کار که می کنی وجدان آگاهت را سرمشق خود قرار ده. اما وجدان را هم با لغت های درست تعریف کن مبادا که گمراه شوی. جز این هرچه بگویم بیهوده گفته ام. هر آنچه لازم باشد تو خود در خواهی یافت.

* Red Light District

کلن پاییزی

پیش نوشت: گاهی می دانم که به جایی که می خواسته ام نرسیده ام. گاهی که روشنی بدبینانه ای سایه می افکند بر قضاوتم از خود و داشته هایم. آن وقت است که دلم می خواهد یک دل سیر بنشینم و گریه کنم برای خودم. برای آرزوهای مرده. برای شعرهای نگفته، برای طرح های نریخته. برای کارهایی که نکرده ام یا اگر کرده ام نتیجه ای را که می خواستم نداشته است: مثل فریادهای بی پژواک. این روزها اینجا ابری است و سرد. پاییز آمده و با همان گزافه گویی همیشگی کرور کرور برگ زرد و شرابه ای را ریخته بر آستانه زندگیم. شب که می شود کورسوی چراغ دوچرخه ام مسیرهای نورانی روی جاده باریک ترسیم می کند. مهی نامیرا روی شاخه ها می خزد. این روزها حس نارس بودن آزارم می دهد...

سفر خیلی کوتاهی داشتیم به آلمان پاییز زده. کلن برای من همان زیبایی دلپذیر و نفیس آلمانی را داشت. همان نظم دوست داشتنی و ساده و همان سردی با شکوه را که همیشه می پسندم. آلودگی و بی بند و باری را به ندرت دیدم همان قدر که نشاط را انگار کم داشت. کوچه های پهن و بازارهای شتابان Ein Kaufsstadt Koln، نوازنده های جوانی که بارانی تن سگ های دوبرمن شان کرده بودند و نان های تخم مرغی که دانه های درشت نمک زیب و زینتشان بود.

  • کلیسای دم Cologne Cathedral/Der Kolner Dom: کلن بی سایه آن کلیسای عظیم سبک گوتیک نبود انگار. دم بی نهایت با شکوه، سیاه، دلهره آور و عظیم بود. بیهوده نیست که ساختنش هفتصد سال طول کشیده است. دو برج دوقلو داشت و یک میدان نقلی و دیدگاه بی نظیری رو به رودخانه راین: پدر آبی آلمان.
  • یکشنبه بازار: به اتفاق برخوردیم به یک بازار مکاره وسایل دست دوم. نمی دانم اگر بگویم جالب ترین بخش از سفر کوتاهمان بود آیا مسخره خواهد بود؟ برای کسی که ذره ای خلاقیت در وجودش باشد بازار یکشنبه های چیده شده بر حاشیه شرقی راین خوراک سال ها نشخوار تفکر و ایده گیری را فراهم می کند. چیزهایی که در بساط فروشنده ها دیدم هرگز نمی شد جای دیگری باشد و اینهمه یکجا و اینهمه بی تناسب و اینهمه مسحور کننده. روزنامه های سال ۱۹۳۹، کلکسیون ماشین های کوچک کارخانه بنز، کلاه گیس آراسته به پرهای آبی و سبز، نگین و عقیق شانس، عینک آفتابی زنانه مدل نود، عروسک های بید خورده بچگانه، چاقو تیزکن، گرامافون، گیلاس های شکسته، کت و پالتوهای قناس، اسب چوبی، نقاله و ماله، پوست گورکن و بز، عتیقه و چینی و اشیا دکوری. من دلم می خواست بنشینم و نگاه کنم و متعجب  شوم. آراز کوچولوی من دوست داشت دست بزند و امتحان کند و بفهمد و بدود. چون خواست های ما همجهت نبود زود گذشتیم از این بازارچه عجیب و غریب. برای آراز یک کانگرو ماند که بچه توی شکمش به مجموعه عروسک های سرناهار و شام پیوسته است و هر روز غذاهایی را که آراز باید بخورد و نمی خورد مزه می کند.
  • باغ وحش کلن Kolner Zoo: دیدار از باغ وحش برای کسی که یک آراز حیوان دوست توی خانه داشته باشد از جمله واجبات است. بگذریم از اینکه باغ وحش کلن هم جایی نیست که آدم بخواهد نبیند. تمیز بود و چینش هر محوطه ای بسته به نوع موجود آن به گونه ای بود حس در قفس بودن بیننده را آزار نمی داد. زرافه ها با یک خندق یک متری از بیننده ها جدا شدا بودند و یوزپلنگ صرفا چند قدم پایین تر از نگاه بیننده ها قدم رو می رفت. فک را از فراز حصار شیشه ای نیم متری نوازش کردیم و لمس سبیل های سردش لذت بردیم. اما گوریلی که پشت دیوار شیشه ای جا خوش کرده بود برای خوابیدن خوشش نیامد از نگاه ممتد ما و گونی اش را کشید روی سرش!  آراز عاشق نمس ها شد با آن ژست سربازی که انگار ژنرال می خواهد سان ببیندشان و شترهایی با لبهای آویزان و همچنین نمایشگاه نقاشی های میمونی به اسم لوته که البته سالها قبل مرده است. گذشته از آن هر حرکت ما به سمت قفس حیوان بعدی با مقاوت سرسختانه آراز بیست و دو ماهه روبرو می شد که می خواست همان جا بماند و همان حیوان را تماشا کند! سیر نمی شدم از دیدن آنهمه کنجکاوی و تعجب و سوال که در چشم های سبز-قهوه ای اش موج می زد. 

      

  • موزه شکلات Schokoladen Museum: ساختمانی بود با یک وجه خمیده شیشه ای بنا شده بر ساحل دلپذیر راین. اسمش به اندازه کافی برایمان وسوسه انگیز بود که ما را تشویق کند به دیدنش علاوه بر دسته بندی اش در رده جاهایی که برای کودکان در کلن جذاب است. موزه از چندین قسمت تشکیل می شد: اول تاریخچه پیدایش آن و نحوه پرورش درخت و نوع میوه و حتی تصاویری از قایق هایی که اولین حمل کننده میوه کاکائو بر رودخانه های مناطق حاره به شمار می آیند. طبقه دوم کارخانه سربازی بود که چگونگی تبدیل کاکائو را به فراورده های شکلاتی نشان می داد. دیدن آن همه شکلات گرم و داغ که روی اجاق های مخصوص قل قل می کرد، قالب های چرخانی که با آنها شکلات های تو خالی را تهیه می کردند، کارگران کلاه به سر که توپ های شیرین را در ظرف مخصوص می چیدند و حتی آن آزمایشگاه کوچک که به بچه مدرسه ای ها اجازه می داد بخشی از مرحله تولید را خودشان انجام دهند هیجان انگیز بود. یک طبقه به آیین های مذهبی-شکلاتی اختصاص داشت و برند های مختلف آن در گذر زمان و همچنین باغچه عظیمی که پشت درهای شیشه ای چندین درخت کاکائوی عظیم را در خود جا داده بود. بعد از دیدن آنهمه شکلات ناچار! جذب خرید از فروشگاه شلوغ موزه شدیم. من برای اولین بار مارک «Lindet» را امتحان کردم که ظاهرا حامی مالی موزه هم بود. باید اعتراف کنم که شکلات اگر سازنده خوبی داشته باشد می تواند فوق العاده خوشمزه باشد (یک اعتراف مهم از طرف یک شکلات نخور حرفه ای!). حتی برای آراز کوچولو که حالا دم به دم از ما تقاضای «شکا» می کند.  

پسرم! همیشه انتقاد کرده ام از دیدگاهی که بچه ها را مجبور می کند از دنیا و اشیا درون آن همان استفاده ای را بکنند که برای آن ساخته شده است. هیچ چیز قشنگ تر از دیدن یک شیشه مربا نیست که تو آن را فرفره می کنی. فاصله بین یک قاشق تا هواپیما فقط خلاقیت محض است یعنی همان چیزی که تو به شاداب ترین شکل ممکنش داری و دلم نمی خواهد سرمایه به این پرمایگی را از کف بدهی. می دانم که اشیا را اگر به همان منظوری که برای آن ساخته شده اند به کار ببریم بیشترین استفاده را خواهند داشت. ولی دلم می خواهد خود تو این را کشف کنی و تازه اگر هم نکنی چه عیبی دارد که برای همیشه خیال کنی موز پوست کنده ات عروسکی است که دست هایش را به طرفین باز کرده و از بازی با آن لذت ببری؟ چرا نباید اجازه داشته باشی با شیر خوردنی روی دیوار نقاشی بکشی یا روی الاکلنگ تمرین تعادل کنی؟

عزیزم باغ وحش کلن را دوست داشتی چون برای تو نه فقط محلی بود برای دیدن حیوانات. تو برگ های زرد افتاده را جمع کردی، بوته ها را لخت کردی، زیر طاقی های بزرگ داد زدی و از طنین صدایت لذت بردی، از پله های خانه فیل صد بار بالا و پایین رفتی، آب بازی کردی و در محوطه های باز دویدی.

دیدن دنیایی نو از چشم بکر توی نازنین برای من لذتی شگرف دارد. متشکرم که مرا مهمان این جهان تازه کرده ای.