آخ پسرک!

زندگی همین است، همین چالش بی پایان که به آن معنی می بخشد، حل المسائل که ندارد، اگر هم داشت نوشتن از روی دستش بی فایده بود بس که آدم ها تکند و مساله هاشان را یکی یکی جدا نوشته اند، اما اگر هم می بود، اصلا همین مداد به دهان گرفتن است، همین عرقی که به پیشانی می نشیند، تپش قلب، همین نوشتن. آنچه می نویسی مهم نباشد شاید به اندازه نحوه نوشتنت، نحوه نگاهت، پنجره باز بغل دستت.

پسرک خوشحال باش، اگر زیر بارانی، که هنوز آفتابی پشت ابر هست، بخند از این چاله چوله های سر راه و سکندری هایت، که هنوز پایی هست که بر آن راه بروی، همین یکذره خورشید بور را ارج بنه، حتی اگر تابستانی که داشته ای یخ های زمستانی قلبت را آب نکرده است. شاد باش که اگر هوای یخالود نفست را به بخار می آلاید، اصلا «ممد حیات»ی می آید و می رود به قول سعدی؛ اگر جیبی بر کت فرسوده ات هست که دست بی حس در آن پنهان کنی...

باور کن، این دردها را هر روز نقاش زندگی با رنگی دگر خواهد اندود و رنج هایت پوست خواهد انداخت. اگر دل به امید پایان بسته ای، بیهوده است، نقطه آخر را می ترسم که فرشته مرگ هم توانا بر نهادنش نباشد. تو که دل به دریا زده ای، پس بازوانت را بگشا برای شیرجه ای دیگر... همین است زندگی...

*تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست

سهراب سپهری