تابستان بود...
***
تابستان امسال، تابستان زندگی ام بود انگار، مثل زنی بودم که نرده های سی سالگانی را می بندد پشت سر. زنی در آستانه فصلی فروغی و سرد. زنی که تار گیسوان سفید رو به افزونگی اش را صبح به صبح به ناباوری دردآوری شانه می کشد. زنی که هنوز نخستین چروک چهره اش را خوب نفهمیده است و اجازه می دهد هرروز متعجبش کند توی آینه. زنی که حالا می داند چین بر چهره یعنی که قرار است همیشه اخمو بمانی حتی اگر دلت بخندد. چنین تابستانی داشت لیلی.
***
روزها می دوند و پاها شب که می شود از خستگی آه دردآلوده می کشند. زمان چنان اندک است و چنان به دقیقه ها زنجیر شده ام که صرفا میمی توانم به دنبالش بدوم. گاهی به ترس از خودم می پرسم که تا کی می شود این زندگی سنگین منکوب شده بر زمان را دوام آورد...
***
پسرم قد می کشد و کفشهای شماره 29 پا می کند. پسرم همین تابستان بود که وقتی عاقبت و بعد ماه ها بحث و بررسی، ایمان آورد که مادرش قبل از او دل به مرد دیگری داده است -که از قضا پدر اوست!- و هیچ جوری هم نظرش عوض نمی شود، چنان گریه آن سرش ناپیدایی کرد که مسلمان نشود کافر نبیند.
***
امسال تابستان هوا بوی نعنای وحشی و پونه داشت. چه ققنوس ها که به هوس این هوای دلارام بر روح گذشتند. ققنوس مرداد گاه سوخت و گاه لیلی را دم پر خاکستر داد. مثل همیشه جوجه لرزانی بازگذاشت که کرکهای خیسی دارد و در جان سوخته آتش گرفته به مهمانی تعالی باز می آید. دست که بهش می زنم تا استخوانم درد می گیرد...
***
در پیشانی نوشت لیلی امسال سفری به خانه بود، به ایران. از ناکجا آباد و در نهایت ناباوری جور شد. آن روزهای کوتاه کوتاه پرکشیدند و در آخرینشان گریه سوزناک پسرک شب قبل رفتن به فرودگاه جاودانی شد، نمی خواست برگردد حتی راضی بود به بی ما جا ماندن. چشمهای گردش را تا انتها باز کرده بود که اشکی نریزد و غرورش و شرافت غنچه سانش آلوده نشود به آب چشم. ولی امان از این درد که اشک ها را می ریخت بی پلک زدن، که سیل بود و اشک نبود و ساعت ها بند نیامد...
***
هنوز هم تابستان یکی دو روز دارد در کوله پشتی گل و گشاد امسالش. چشم ها را بسته ام و رو به گرمای زردش دارم. دلم هوای تازه می خواهد.
پی نوشت: باورش مشکل است ولی همه معجزه ها همین شکلی اند نه؟ خانم آقای کاف را عمل کردند و بخش جلویی مغزش را برداشتند. بی حس بویایی هنوز هم مادر می تواند مادر باشد. پزشکان نمی دانند که چطور چنین غده ای دست نیانداخته به باقی بدن... دارد دوره های پرتو درمانی اش را طی می کند ولی چراغ امید را خدا در خانه شان روشن کرده است: شکر! دو هفته قبل آقای کاف را دیدم که لبخند می زد. بی نهایت ممنونم که دعا کردید. باز هم دعا کنید مبادا خانه ای بی مادر شود.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.