یورو 2012

همسایه در خانه اش را با گل های نارنجی تزیین کرده و کلی زلم زیمبو آویزان کرده به در و دیوار. دخترکش را عصر مسابقه دیدم که دو پرچم سه رنگ روی لپهای کوچولویش نقاشی کرده بود و یک توپ نارنجی هم زده بود زیر بغلش. 

دل نازک شده ام خیلی. وقتی به تماشای فوتبال می نشینم، به جای توپ و تور و دروازه، حواسم می رود پی آدم ها. غصه ام می گیرد بابت همه آرزوهایی که پابند شده اند به چرخش نامنتظر توپ و یک دوجین آدم. بعد آن بازی که نارنجی ها واگذارش کردند، پرده ها را کیپ تا کیپ کشیدم، تا رد سه رنگ اشک آلودی را  روی لپهای دخترک همسایه نقش شده نبینم و داغ دلم تازه نشود. 

پسرک ششماهه بود چهارسال قبل، وقتی که گاهی به تماشای مسابقه های صامت می نشستیم و خدا خدا می کردیم که بیدار نشود. این روزها اولین مسابقه فوتبالش را تماشا کرد و دلخورانه ابراز نظر فرمود کرد که: ای بابا این ها چقدر همدیگر رو می زنن!!! 

بخوان، به اسم پروردگارت که آفرید...*

چهارسال و پنج ماه دارد پسرم. چهار سال و پنج ماهگی اش برای من مادر روز بزرگی بود. اولین کلمه زندگی اش را بدون اینکه قبلا دیده باشدش با هجی کردن حروف خواند. حجم شادی ام شاید به فراخنای شکوه لحظه ای بود که آن امی را، مساله آموز صد مدرس کرد... انگار معجزه ای باشد خواندن. انگار که هر واژه ای با خوانده شدن تقدیس می یابد و در چشمه آفرینش هزار تبلور دوباره می یابد... آن دم انگار لیلی هم از جام خلق خداوندی لبی تر کرد...

کلمه هایی که خواند mes و gras **بود...


این روز برای ما ارزش دیگری هم داشت... آراز، لذت سواری بر دوچرخه تعادلیش*** را برد و بعد از چند هفته ای که از شروع تمرین هایش می گذشت عاقبت توانست بازی را با سواری پیوند دهد. بی گمان برای این شادی، ما مدیون پائولین مهربان و ماهر، فیزیوتراپ کاربلد پسرک و کفش های ویژه ای هستیم که می پوشد، که انگار با حضورشان لذت فعالیت های بدنی مرتبط با پاها در آرازم صدچندان شده است. ماهیچه های ساق های کوچکش روز به روز قویتر می شوند و انگار آن راهی را که در دوسال گذشته به رنجوری پیموده اند، به یکباره و با توانایی و به سرعت می پیمایند. باشد که پایان این راه هم به روشنایی توانایی ناب پیوند بخورد، آمین.

* سوره مبارک علق 

** کارد و چمن

*** Balance Bike - Loopfiets دوچرخه بدون پدال که در کودکان زمینه ساز آموزش تعادل و نهایتا دوچرخه سواری و بیشتر بازی های تعادلی است. مطابق تصویر. (تصویر یک دوچرخه تعادلی، و نه تصویر آراز!)

لقمه های کوچک خوشبختی

دوتایی بالش هایمان را می زدیم زیر بغل و می رفتیم توی اتاق پذیرایی. دیوار شیشه ای بزرگی داشت که روزهای تابستان رو به خورشید دیوانه ای از جنس آفتابگردان های آرل* آغوش وا می کرد. پاهایمان را دراز می کردیم توی آفتاب و کله هامان کنار هم روی بالش، دل می دادیم به موجاب خواب: خواب تابستان. خوابی آرام از دل خردسالی در سایه امن مادر... اینها همه البته لابلای ناخودآگاه ذهنی ام پنهان بود اما سال ها طول کشید تا بفهمم چرا آفتاب تابستانی برای من پیام آور شادی و آرامش است. چرا خورشید که چادرش را پهن می کند غصه های درشتم کمرنگ می شوند.

مادرم (مثل همه مادرها) آن لحظه های ساده را انگار مثل لقمه ای که با خودمان تا مدرسه می بردیم گذاشته توی کیف کوله پشتی زندگی ام. مادرم سرخوشی ساده یک لحظه ناب تابستانی را به من هدیه داده است برای همه عمر.

من تصور می کنم که هرچه به پسرها/دخترهامان بدهم، از مال و منال دنیا گرفته تا مهارت ها و کلاس های درسی، هرگز ارزشی به اندازه این لقمه های مادرانه نخواهد داشت. برای همین هم سعی می کنم از لحظه های ساده باهم بودنمان برای پسرکم لقمه بگیرم تا بین امتحان های پی در پی زندگی اش بخورد. 

من سعی می کنم در کوچکترین چیزهای دنیا دنبال شادی بگردم. این شادی نهفته در دقیقه های معمولی، با معجون کودکی کودکم خیلی زود جا می افتد و یک لحظه ساده (اما کامل) خوشبختی برایش می سازد. من سعی می کنم با لبخندی که شاید امروز برایش نامفهوم باشد فندق های خوشبختی را همچون سنجابکی در جای جای زندگی اش پنهان کنم، تا فردا روزی از بازیابی این گنج های نهان شاد شود.... 

ما زیر باران می دویم. ما سایه هایمان را تعقیب می کنیم. ما برای بیدار کردن هم شعر می خوانیم. ما به مورچه ها آب می دهیم. ما برای رسیدن به در خانه مسابقه می دهیم. ما کاشی ها را می شماریم و خیلی مواظبیم که موقع راه رفتن روی کاشی ها پایمان روی خط نرود. 

فرداروز شاید نداند که چرا با بارش باران غبار از دلش روفته می شود، چرا صبح های خروس خوان بی دلیل شاد است، چرا مورچه ها را دوست دارد، چرا پیاده روهای کاشی کاری شده به خنده اش می اندازد. فردا روز اما، بازی های ساده امروزمان زندگی اش را جلا خواهد داد...

* آفتابگردان های آرل: اثری از ونگوگ. گفته می شود نقاشی در گرمای خورشید جنوب فرانسه یکی از دلایل جنون او بوده است.