دوتایی بالش هایمان را می زدیم زیر بغل و می رفتیم توی اتاق پذیرایی. دیوار شیشه ای بزرگی داشت که روزهای تابستان رو به خورشید دیوانه ای از جنس آفتابگردان های آرل* آغوش وا می کرد. پاهایمان را دراز می کردیم توی آفتاب و کله هامان کنار هم روی بالش، دل می دادیم به موجاب خواب: خواب تابستان. خوابی آرام از دل خردسالی در سایه امن مادر... اینها همه البته لابلای ناخودآگاه ذهنی ام پنهان بود اما سال ها طول کشید تا بفهمم چرا آفتاب تابستانی برای من پیام آور شادی و آرامش است. چرا خورشید که چادرش را پهن می کند غصه های درشتم کمرنگ می شوند.

مادرم (مثل همه مادرها) آن لحظه های ساده را انگار مثل لقمه ای که با خودمان تا مدرسه می بردیم گذاشته توی کیف کوله پشتی زندگی ام. مادرم سرخوشی ساده یک لحظه ناب تابستانی را به من هدیه داده است برای همه عمر.

من تصور می کنم که هرچه به پسرها/دخترهامان بدهم، از مال و منال دنیا گرفته تا مهارت ها و کلاس های درسی، هرگز ارزشی به اندازه این لقمه های مادرانه نخواهد داشت. برای همین هم سعی می کنم از لحظه های ساده باهم بودنمان برای پسرکم لقمه بگیرم تا بین امتحان های پی در پی زندگی اش بخورد. 

من سعی می کنم در کوچکترین چیزهای دنیا دنبال شادی بگردم. این شادی نهفته در دقیقه های معمولی، با معجون کودکی کودکم خیلی زود جا می افتد و یک لحظه ساده (اما کامل) خوشبختی برایش می سازد. من سعی می کنم با لبخندی که شاید امروز برایش نامفهوم باشد فندق های خوشبختی را همچون سنجابکی در جای جای زندگی اش پنهان کنم، تا فردا روزی از بازیابی این گنج های نهان شاد شود.... 

ما زیر باران می دویم. ما سایه هایمان را تعقیب می کنیم. ما برای بیدار کردن هم شعر می خوانیم. ما به مورچه ها آب می دهیم. ما برای رسیدن به در خانه مسابقه می دهیم. ما کاشی ها را می شماریم و خیلی مواظبیم که موقع راه رفتن روی کاشی ها پایمان روی خط نرود. 

فرداروز شاید نداند که چرا با بارش باران غبار از دلش روفته می شود، چرا صبح های خروس خوان بی دلیل شاد است، چرا مورچه ها را دوست دارد، چرا پیاده روهای کاشی کاری شده به خنده اش می اندازد. فردا روز اما، بازی های ساده امروزمان زندگی اش را جلا خواهد داد...

* آفتابگردان های آرل: اثری از ونگوگ. گفته می شود نقاشی در گرمای خورشید جنوب فرانسه یکی از دلایل جنون او بوده است.