تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا***
گاهی نوشته های قبلی را که می خوانم متعجب می شوم. بعضی هاشان را انگار به زور و ضرب نوشته ام، عینهو کلنگ زمختی که می زنند دم سرچشمه ای مگر خس و خارخلنگ نبنددش به مرور زمان. نوشته ام اینها را که این خالی نشود عریضه. بعضی ها را با عشق نوشته ام، وقتی تمامشان کرده ام عرق و اشک شوق را یکجا می ریخته ام. بعضی شان برایم معما هستند. عده ای را انگار فقط برای گمراه کردن نوشته شده اند، آن ها را نوشته ام که آنچه حس می کنم پنهان بماند، مثل نخ که می دوزند روی لب های رو به اقرار، مبادا که اسرار درون را فاش کنند.... از ننوشتن خیلی چیزها هم در عجبم. مثل شازده کوچولو* که می گفت، «صحرا به خاطر چاه های توی قلبش هست که زیباست، چاه هایی که هرگز دیده نمی شوند اما توی می دانی که وجود دارند»... شاید هم به سادگی از پس نوشتنشان بر نمی آیم...
من آن لیلی هستم ایستاده بر فراز مغاک روح، و به گرداب های سیاهی می نگرم که ژرف تر از سیاهچاله ها آن پایین می چرخند. سرم گیج می رود. در شکوه غرق می شوم. نماز وحشت می خوانم. از عظمت و اعجاب آنچه می بینم، گم گیجه می گیرم. می آیم آنوقت و در پستی می نویسم که چقدر باران می بارد و چقدر قورمه سبزی از فسنجان بهتر است!!!
سرکشی و گردن فرازی این روح آدمی تمامی ندارد. این روزها من خودم را نمی دانم. کسی اگر فهمید که من را چه می شود جایزه اش محفوظ است. آی فهمیدگان! ای سبکباران ساحل ها!** مرا در درک خود یاری دهید.
نگویید که لیلی سر نمی زند، نمی خواند، جواب نمی دهد! خوب که بشوم می آیم، به امید خدا.
با پسرم: آن روزها که همه آرزویم دیدن تو بود که قدم نخستین را بر می داری، هرگز تصور نمی کردم روزی هم برسد که عسل تماشای رقص سماع تو را با شعرهای مولوی بچشم. آخ پسرک شیرینم!
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا***
پی نوشت 1: امان از این دندان درد و فک درد و لثه درد بعد از عمل! خدایا جمیع دوستان و دشمنانم را از این درد دور بفرما: الهی آمین.
* آنتوان سنت اگزوپری** کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها: حافظ شیرازی
*** شعر: مولانا ، خواننده: حامد نیکپای، حرکت موزون: شاهرخ مشکین قلم و آراز نازنین من!
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.