دل سوخته

اتفاق در یک لحظه افتاد. مثل سنگی که توی آب بیفتد و هزار موج تو در تو بیاراید. کابوس بازسازی شده را هر روز می بینم به محضی که چشم هایم را می بندم: صندلی را کشیده تا دم کابینت. رفته آن بالا تا به خیال خودش چای دم کند برای صبحانه. کتری برقی آب جوش را روشن کرده و لابد کلی هم ذوق زده شده. بعد هم همه را برگردانده روی دست و پای نازنینش. حتی نمی دانم چطور رسیده بودم و پای کوچکش را گرفته بودم زیر شیر آب سرد. گلوله گلوله اشک می ریخت و سعی می کرد آن درد را برایم توضیح دهد. زبان کوچولویش روی کلمه های سنگینی که می خواست بگوید سکندری می رفت. لباسهایمان خیس شده بود. دست چپش را بعدا دیدم وقتی که حس ششم به من گفت که آن سرخی پیشرونده روی پا نباید تنها بازمانده آنهمه آب داغی باشد که سیلوار روی کف آشپزخانه روان است. به محمد زنگ زدم. او بود که یادش مانده بود با اورژانس تماس بگیرد.
صدای آمبولانس در خیابان برف گرفته هنوز نیم تاریک. صدای زنگ در. دو مرد سبز و نقره ای پوش با کیف و تجهیزات. یکی شان آراز گریان را ازمن گرفت و باز هم بردش زبر شیر آب سرد. پایش کمی بهتر از انگشتانش بود که دیرتر دیده بودم. آراز درباره دستش همکاری نمی کرد. آب سرد را دوست نداشت. مامور اورژانس گفت که کمک های اولیه ام باعث شده است که تاول نزند. لطیفه بامزه ای بود برایم! چطور مادری می تواند آنقدر از پسرش غافل باشد که چنین حادثه مسخره ای بریش رخ دهد؟
سوختگی نوع اول. یکی از من حوله خشک خواست و آراز را که لباس های خیسش را کنده بودم پیچید توی آن. آن یکی که دومی بود و عینک نداشت داشت با تلفنش با مرکز صحبت می کرد. ممنون تلاششان بودم برای آرام کردن پسرم و لبخند و طمانینه ای که لابد از تجربه شان سرچشمه می گرفت. برایم مهم نبود که با پوتین های گل آلودشان روی فرش ها قدم رو می روند. لباس هایش را پوشاندم به خواست آن که رئیس تر بود. اگر هوا به آن استخوان سوزی سرد نبود می شد تا خود آمبولانس توی یک پتو پیچیدش. کسی آمد. آها این هم خانم سین همسایه مهربان ما! خدا را شکر به خاطر حضورش...
توی آمبولانس اما گریه پسرکم شدت گرفت. می خواست پیاده شود و برود. شاید می خواست از آن رنج و اندوه رها شود. رئیس عینکی آمبولانس اجازه داد پسرک چراغ های داخل اتاقک را بارها روشن و خاموش کند و یک خرس تدی هم برای شجاعتش به او هدیه داد. هیچکدام را نمی خواست... فقط می خواست رهایش کنیم تا برود. برایش ذره ای اهمیت نداشت سوار همان ماشینی شده است که صدایش را همیشه به آن خوبی تقلید می کند و دوستش دارد...
رئیس آراز را بغل کرد و تا اتاق کمک های اولیه با خود برد و حتی اجازه داد که در را به کمک آویزهای قرمز سقفی باز کند. حواسش پرت شده بود و گریه اش برای چند دقیقه متوقف. در بخش اورژانس کودکان اما وقتی مردان آمبولانسی ترکمان کردند گریه های سوزناکش را پسرم از سر گرفت. نای گریه نداشت و فقط اشک می ریخت و به دست و پایش اشاره می کرد. حتی حاضر نبود یک لحظه از آغوش پدرش (که تازه از راه رسیده بود) پایین بیایید و یا نیم نگاهی به اسباب بازی ها و کتاب های توی اتاق کند. فقط می خواست برود. به التماس و با آن چشم های سرخی که از گریه های چند ساعته گشوده نمی شد همین را می خواست. بعد از دریافت مسکن های موضعی و خوراکی بود که کمی آرام گرفت و خوابش برد.
هرروز می رویم برای تعویض پانسمان و می نشینیم به دیدن تاول های بزرگ و آب آورده. هرروز باید دلمان انقدر سخت باشد که کم نیاوریم و به رویمان نیاوریم که ترکاندن آن تاول ها که اینقدر برای ما بیننده ها مشکل است بر سر تو چه می آورد. هر روز باید ببینم که چطور پسرک با حرکت ما به سمت کتری برقی با هیجان و درد مخالفت می کند. هر روز با ترس و لرز از خودمان بپرسیم که تا کی و کجا ردپای نفرت انگیز سوختگی باقی خواهد ماند. این شکنجه این روزهای ماست. خدا کند هرگز نیاید روزی که انسان دیگری شرایط مشابهی را تجربه کند.
با پسرم: عزیزکم، گل من. کوتاهی ام را در نگهداری درست از تو ببخش. هرگز به اندازه روز حادثه کم نیاورده بودم از مادر بودن.
آخر نوشت: این روزها نیستم. حالا می دانید چرا.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.