دوم فروردین برای من و آراز روز عجیبی بود. نزدیک ظهر بود که هردو خسته و گرسنه برگشتیم خانه. با همه ساز و دهلی که برای امدن بهار نواخته و کوفته و جشنی که در تنهایی به افتخار آمدنش گرفته بودیم هنوز زمستان بارانی آن بیرون پرسه می زد. آراز و کیفم را قبل از همه گذاشتم توی هشتی تا طبق معمول کفش هایش را در بیاورد و برگشتم تا کیف کوله ای اش را که روی کالسکه جامانده بود بیاورم. از کجا باید می دانستم که کنجکاوی اش گل می کند و در را پشت سرم کیپ می کند!!! ماندم آن بیرون بدون کلید و پول و هیچ نوع وسیله ارتباطی. پسرک دو ساله من هم ماند پشت در و توی خانه.

پیشاپیش می دانستم که دستش نمی رسد در را باز کند. آراز کوچولو از من می خواست بازش کنم. سعی کردم برایش توضیح بدهم که نمی توانم و اینکه باید برای چند لحظه ای ترکش کنم تا بتوانم از طریق یکی از همسایه ها با پدرش تماس بگیرم. پذیرفت. عاقبت یک از همسایه ها را پیدا کردم خانم پیری که تابستان گذشته سقوط آزادی های آراز را از حیاطشان جمع می کرد و می آورد برای ما صبح به صبح. کلید یدکی در دست آتا ممود جون آراز بود و او نمی توانست زودتر از یکساعت دیگر برسد. بعد از آن کار دیگری نداشتم جز اینکه بنشینم پشت در. آراز صدایم می کرد. سعی کردم شرایط را برایش توضیح بدهم و نقشه ای را که توی ذهنم شکل گرفته بود... بیش از هرچیز نگران تشنگی و کاپشنی بودم که در آن گرمای داخل خانه تنش بود.... «پسرم برو از آشپزخونه صندلی رو بیار و بذار پشت در... بعد می تونی درو باز کنی.» خیلی آرام گوش کرد. بعد تپ تپ پاهای کوچولویش را شنیدم از پشت در که به سمت آشپزخانه حرکت می کند.... می دانستم که چنین کاری روی کاغذ قابل اجرا است اما در عمل مشکلاتی بر سر راه بود و من در یک لحظه درک کردم که دیگر کاری از دستم ساخته نیست و همه چیز بستگی به خلاقیت و توانایی های فردی و حفظ خونسردی پسرم دارد....

بنا به دلایلی که نمی توانستم حدس بزنم چیست صندلی سبک سبزش را از گزینه هایش کنار گذاشته و صندلی بزرگ را انتخاب کرده بود. این را وقتی فهمیدم که صدای هن و هنش را از پشت در شنیدم. سعی می کردم تشویقش کنم. خودش هم داشت همین کار را می کرد و می شنیدم با هر قدمی که صندلی سنگین را می کشد به خودش آفرین می گوید. برجستگی چهارچوب بین آشپزخانه و هال مشکل قابل توجهی بود... یعنی می توانست ردش کند؟ اول نتوانست. وقتی که گفتم: «کاش پیشت بودم پسرم و بغلت می کردم... اگه بتونی در رو باز کنی میام کنارت» آمد پشت در. بغض کرده بود، کما اینکه بی گریه بود هنوز: «نشد آنا! نشد».... با دلگرم ترین صدایی که برایم باقی مانده بود تشویقش کردم که دوباره امتحان کند....

دوباره صدایش را شنیدم. آن مانع عظیم را رد کرده بود و بعد از پانزده متر نفس گیر رسیده بود پشت در با صندلی... اما ظاهرا پادری ضخیم پشت در اجازه نداده بود که صندلی را بیش از آن با هل دادن و کشیدن بیاورد. مرتب می رفت روی صندلی ولی با این کار از دستگیره فاصله می گرفت به جای نزدیک شدن... حدس می زدم جلوی در اتاق روبرویی باشد. ناامید بودم. اما هنوز هم می توانستم با او ارتباط برقرار کنم و صدای نفس های با طمانینه اش را بشنوم و همین هم به من آرامش می داد... «آراز جان ببین می تونی بیاریش نزدیک تر؟» خودم هم نمی دانستم چطور باید این کار را بکند! اما سعی می کرد. نفس نفس می زد. و بعد صدای کشیده شدن صندلی به در ورودی...بعد هم اولین چیزی که دیدم نوار باریک از در باز بود و منظره ای از خانه که پیش رویم باز شده بود.... از او خواستم از صندلی پایین بیاید تا بتوانم در را باز کنم... آمد. بغلش کردم. ناباورانه نگاهش کردم و به او گفتم که چقدر دوستش دارم.... پدر ده دقیقه دیگر رسید تا فقط در خوشحالی آراز و ناباوری من شریک شود.

با پسرم: کوچولوی دلبندم. تو کاری را کردی که شک دارم من اگر به جای تو و در شرایط تو بودم می توانستم. خونسردی ات، رفتار با طمانینه ات، پشتکارت، توانایی و خلاقیتت در حل مشکلی که واقعا از قد و قواره تو بزرگتر بود مایه سربلندی من است. باورم نمی شود که تو نه تنها در شرایطی که از مادرت دور بودی نه تنها اشک نریختی بلکه خوب گوش کردی و به روش جالبی در قفل شده مشکلت را با شاه کلید عزت نفست باز کردی. تو در دو سال و سه ماهگی ات چنان نمایش جالبی از توانایی هایت را نشان مادرت دادی که هنوز هم با به یادآوریش قلبم می ایستد. امروز پسرم تو مرا به این باور رساندی که ایمانم به تو بیهوده نبوده است که اسمی که داری برازنده توست، قهرمان کوچولوی من. آرزویی بزرگتر از این ندارم که در مشکلات آینده زندگی ات هم همین اندازه درایت و کاردانی داشته باشی....