آن معجزه از کف رفته...
جرات نکردم به جای کاملا خالی دندان جلویم نگاه کنم توی آینه. دست هایم می لرزید. به زحمت توانستم دستمال سفید را نگه دارم جلوی دهان. زود رنگی شد. مرا برد به اتاق عمل و صندلی را نشان داد. وقتی پرستار اولی لباس سبز را تن او می کرد، پرستار دومی کلاه سبزی روی سرم گذاشت و چشمهایم را با پارچه ای بست. یک آن انگار شدم آن محکوم به اعدامی که دست و پا بسته می برندش جلوی جوخه آتش. اعتراض که کردم یک عینک شیشه ای شبه جوشکاری با لبه های محافظ، به جایش گذاشت و روپوش جراحی را دورتادور صورتم با چسب محکم کرد. یک صفحه نمایشگر نشانده بودند روی سقف تا لابد حوصله مریض سر نرود: نماهنگ بود و موسیقی و حیات وحش. اما من فرصتش را کجا داشتم با آن سه جفت دستی که انگار پرسه می زدند در سقف بسته نگاهم. گیج بودم کمی، به خاطر دوز بالای مسکنی که قبل از عمل دریافت کرده بودم. دور بودم انگار از آن دستی که می کوشید آن نیم-ریشه باقیمانده را از جایش بیرون بکشد. وقتی درآمد، خنده بی صدایی از پشت ماسک پرستار بالای سرم گذشت، همان که پمپ خونی را گرفته بود روی زبان باد کرده ام. بعد دندانپزشک که چشم های آبی منجمدش از خلال کلاه جراحی و ماسک سبزش به قعر حلقم دوخته شده بود مته مدادی نازکی را پیش چشمم آورد و توضیح کوتاهی داد که گوش نکردم. وقتی مته داشت استخوان فکم را می شکافت، فکر کردم که چطور می شود صدا را با جمجمه شنید.
نمی دانم کی بود. دست ها رفته بودند و پرستار مو مشکی بالای سرم ایستاده بود و می پرسید: «حالتون خوبه؟ همه چی مرتبه؟» نگران بود. کی بسته بودم چشم هایم را، منی که چنان اصرار کرده بودم به زدن عینک جراحی؟ دلم می خواست بگویم که خوب نیستم، که سرم گز گز می کند، که با وجود آنهمه بی حسی که بارم کرده اید درد دارم، که طعم خون حالم را به هم می زند (پمپ را برده بودند، نکند غرق شوم در خونی که توان بلعیدنش را ندارم؟)، که نمی دانستم قرار است یک دندان شکسته برایم به قیمت یک جراحی واقعی تمام شود، اما نگفتم. سر تکان دادم و مجابش کردم. دکتر داشت سوت زنان دندان مصنوعی ام را می تراشید. قرار شد که هر شب بگذارمش توی آب. در آن هیر و ویر می خندیدم از تصور لیلی و دندان مصنوعی شناورش توی لیوان!
دندان نیمه شکسته را آورده ام. دکتر لاورنس گفت: «البته مال خودتونه، اگه می خواهیدش...» نگفتم که می خواهم معجزه کوچک سفیدم را نشان پسرک بدهم. قبل از این که بخوابد، اول بخیه هایم را دید و بعد همانطور که با هر کلمه، خون تازه نخ ها را می خیساند و دندان مصنوعی ام به سرخی می شست، برایش توضیح دادم که چرا لازم است هرشب دندان هایش را بشوید.
با پسرم: عزیز نازنین! لبخندم را که زیبایی اش به همان معجزه کوچک سفید بود، ارزان فروختم: به یک گاز از نان دارچینی یخزده. مراقب همه معجزه های پنهانت باش، که هر یک هدیه ای است فراخور، در مسیر پر پیچ و خم زندگی ات. حالا که دیگر ندارمش می دانم. تو زودتر دانسته باش!
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.