از خیلی وقت پیش درباره چنین علامت هایی خوانده بودم. از علامت های مشابهی که در خودم دیدم خوشم نیامد. دکتر هم همین طور. هردوی ما می دانستیم که که نشانه ها در هشتاد درصد موارد، علائم بیماری هستند. می خواستم وانمود کنم که مساله مهمی نیست. اصلا آدمی که یک مسیر ده دقیقه ای از میانه جنگلی در آغوش بهار می گذرد نمی تواند نگران بماند. وقتی به مطب رسیدم لبخند هم می زدم حتی! اما زمانی که دکتر سه بار پشت سر هم گفت: « خانم، این علائم مهم هستن اما خواهش می کنم نگران نباشید. بعد از گرفتن نتیجه آزمایش تصمیم می گیریم که چیکار کنیم» آن وقت بود که فهمیدم باید نگران باشم!

به من گفت که نتیجه آزمایش ها تا دو هفته دیگر معلوم خواهد شد. و این طور بود که من دوهفته آن بالا بودم، با چشم های گشاد در حدقه، دست و پای سٍر: مبهوت و گیج. 

زندگی ما آدم ها، درست مثل راه رفتن روی لبه بام است، با چشم های بسته. نه می خواهیم و نه می توانیم تصور کنیم که زندگی مان به یک تار موی نازک بند است. نه آن منظره شگرف را می بینیم زیر پا، و نه حاضریم بال های تنبل مان را تکانی بدهیم. روی لبه بام برای گربه ها خوشرقصی می کنیم و بال گنجشککان را به تیر کمان دستی نشانه می رویم. تا این که بادی می وزد یا تنه مان به هم می خورد و پف! دیگر نیستیم، سقوط کرده ایم به عمق نیستی....

یکی آمد و شوخی شوخی چشم بندم را برداشت. مرگ داشت همان جاها می پلکید. چطور خیال کرده بودم که سراغ مرا نخواهد گرفت؟ کدام رویای باطل بود که اینهمه به خود مطمئنم کرده بود آخر؟ عید در می زد. زاغکی سیاه پر و نارنجی منقار بر تپش شکوفه ای درخت هلو می نشست. بهار در هوا می خرامید و من بالای بام نشسته بودم باپاهای یخزده... داشتم این زندگی را ترک می کردم: به همین راحتی.

می ترسیدم، درست. اما اگر قرار بر مردن بود اقلا با چشم های باز می مردم.

شیشه ها را شستم. با پسرک تخم مرغ رنگ کردیم. سفره هفت سین چیدم. به نگرانی های پیش پا افتاده پیش از اینم خندیدم. نگرانی هایی که اگر چشم هایم بسته بود، اگر خبر احتمال بیماری بدخیم نیامده و در خانه ام را نکوبیده بود، جای هیچ خنده نداشت البته. شعر خواندم. زیر نور خورشید خواب دیدم. و پسرم را تماشا کردم و از خودم پرسیدم که  رشید شدنش را خواهم دید آیا؟ روز فارغ التحصیلی اش یا نوه هایم را؟ سوالی که نکرده بودم و جواب های آغشته به تردیدش برایم تازگی تلخی داشت. سعی کردم اشک هایم را قورت بدهم همچنانکه هر شب با دلهره و آرامش به خودم می گفتم، یک روز دیگر تمام شد...

روز اول عید، من عیدی عجیبی گرفتم: زندگی را! آن عیدی که را که شاید خیلی از آدم ها گرفته بودند سر سفره هفت سین، اما با چشم بند. برای همین هم نمی دانستند... دو هفته همزبانی با مرگ اما بیدارم کرده بود. یکم فروردین، دکتر پشت گوشی تلفن آهی از سر آسودگی کشید و این یعنی خطر از بیخ گوشم جسته بود: می توانستم باز هم بمانم همان بالا!

با پسرم:

نازنین! مرگ هرگز ما آدم ها را ترک نمی کند: با ما زاده شده است. بی آن فلسفه وجودمان ناقص می بود. یکروز بر می گردد مرگ، فردا، یا 50 سال دیگر. اما بیا نبندیم این پلک ها را بر روی قشنگ ترین داراییمان، زندگی امروز... بیا سیر ببینمش و پر بخوریمش: زیستن را و هرچه که در آن هست: تلخ و شیرین. ارزشش را دارد. گرسنه زندگی باش پسرک.

این را کسی می گوید که دو هفته تمام بر لبه نازک بین هستی و نیستی قدم زد، با پاهای برهنه.