کلن پاییزی
سفر خیلی کوتاهی داشتیم به آلمان پاییز زده. کلن برای من همان زیبایی دلپذیر و نفیس آلمانی را داشت. همان نظم دوست داشتنی و ساده و همان سردی با شکوه را که همیشه می پسندم. آلودگی و بی بند و باری را به ندرت دیدم همان قدر که نشاط را انگار کم داشت. کوچه های پهن و بازارهای شتابان Ein Kaufsstadt Koln، نوازنده های جوانی که بارانی تن سگ های دوبرمن شان کرده بودند و نان های تخم مرغی که دانه های درشت نمک زیب و زینتشان بود.
- کلیسای دم Cologne Cathedral/Der Kolner Dom: کلن بی سایه آن کلیسای عظیم سبک گوتیک نبود انگار. دم بی نهایت با شکوه، سیاه، دلهره آور و عظیم بود. بیهوده نیست که ساختنش هفتصد سال طول کشیده است. دو برج دوقلو داشت و یک میدان نقلی و دیدگاه بی نظیری رو به رودخانه راین: پدر آبی آلمان.
- یکشنبه بازار: به اتفاق برخوردیم به یک بازار مکاره وسایل دست دوم. نمی دانم اگر بگویم جالب ترین بخش از سفر کوتاهمان بود آیا مسخره خواهد بود؟ برای کسی که ذره ای خلاقیت در وجودش باشد بازار یکشنبه های چیده شده بر حاشیه شرقی راین خوراک سال ها نشخوار تفکر و ایده گیری را فراهم می کند. چیزهایی که در بساط فروشنده ها دیدم هرگز نمی شد جای دیگری باشد و اینهمه یکجا و اینهمه بی تناسب و اینهمه مسحور کننده. روزنامه های سال ۱۹۳۹، کلکسیون ماشین های کوچک کارخانه بنز، کلاه گیس آراسته به پرهای آبی و سبز، نگین و عقیق شانس، عینک آفتابی زنانه مدل نود، عروسک های بید خورده بچگانه، چاقو تیزکن، گرامافون، گیلاس های شکسته، کت و پالتوهای قناس، اسب چوبی، نقاله و ماله، پوست گورکن و بز، عتیقه و چینی و اشیا دکوری. من دلم می خواست بنشینم و نگاه کنم و متعجب شوم. آراز کوچولوی من دوست داشت دست بزند و امتحان کند و بفهمد و بدود. چون خواست های ما همجهت نبود زود گذشتیم از این بازارچه عجیب و غریب. برای آراز یک کانگرو ماند که بچه توی شکمش به مجموعه عروسک های سرناهار و شام پیوسته است و هر روز غذاهایی را که آراز باید بخورد و نمی خورد مزه می کند.
- باغ وحش کلن Kolner Zoo: دیدار از باغ وحش برای کسی که یک آراز حیوان دوست توی خانه داشته باشد از جمله واجبات است. بگذریم از اینکه باغ وحش کلن هم جایی نیست که آدم بخواهد نبیند. تمیز بود و چینش هر محوطه ای بسته به نوع موجود آن به گونه ای بود حس در قفس بودن بیننده را آزار نمی داد. زرافه ها با یک خندق یک متری از بیننده ها جدا شدا بودند و یوزپلنگ صرفا چند قدم پایین تر از نگاه بیننده ها قدم رو می رفت. فک را از فراز حصار شیشه ای نیم متری نوازش کردیم و لمس سبیل های سردش لذت بردیم. اما گوریلی که پشت دیوار شیشه ای جا خوش کرده بود برای خوابیدن خوشش نیامد از نگاه ممتد ما و گونی اش را کشید روی سرش! آراز عاشق نمس ها شد با آن ژست سربازی که انگار ژنرال می خواهد سان ببیندشان و شترهایی با لبهای آویزان و همچنین نمایشگاه نقاشی های میمونی به اسم لوته که البته سالها قبل مرده است. گذشته از آن هر حرکت ما به سمت قفس حیوان بعدی با مقاوت سرسختانه آراز بیست و دو ماهه روبرو می شد که می خواست همان جا بماند و همان حیوان را تماشا کند! سیر نمی شدم از دیدن آنهمه کنجکاوی و تعجب و سوال که در چشم های سبز-قهوه ای اش موج می زد.

- موزه شکلات Schokoladen Museum: ساختمانی بود با یک وجه خمیده شیشه ای بنا شده بر ساحل دلپذیر راین. اسمش به اندازه کافی برایمان وسوسه انگیز بود که ما را تشویق کند به دیدنش علاوه بر دسته بندی اش در رده جاهایی که برای کودکان در کلن جذاب است. موزه از چندین قسمت تشکیل می شد: اول تاریخچه پیدایش آن و نحوه پرورش درخت و نوع میوه و حتی تصاویری از قایق هایی که اولین حمل کننده میوه کاکائو بر رودخانه های مناطق حاره به شمار می آیند. طبقه دوم کارخانه سربازی بود که چگونگی تبدیل کاکائو را به فراورده های شکلاتی نشان می داد. دیدن آن همه شکلات گرم و داغ که روی اجاق های مخصوص قل قل می کرد، قالب های چرخانی که با آنها شکلات های تو خالی را تهیه می کردند، کارگران کلاه به سر که توپ های شیرین را در ظرف مخصوص می چیدند و حتی آن آزمایشگاه کوچک که به بچه مدرسه ای ها اجازه می داد بخشی از مرحله تولید را خودشان انجام دهند هیجان انگیز بود. یک طبقه به آیین های مذهبی-شکلاتی اختصاص داشت و برند های مختلف آن در گذر زمان و همچنین باغچه عظیمی که پشت درهای شیشه ای چندین درخت کاکائوی عظیم را در خود جا داده بود. بعد از دیدن آنهمه شکلات ناچار! جذب خرید از فروشگاه شلوغ موزه شدیم. من برای اولین بار مارک «Lindet» را امتحان کردم که ظاهرا حامی مالی موزه هم بود. باید اعتراف کنم که شکلات اگر سازنده خوبی داشته باشد می تواند فوق العاده خوشمزه باشد (یک اعتراف مهم از طرف یک شکلات نخور حرفه ای!). حتی برای آراز کوچولو که حالا دم به دم از ما تقاضای «شکا» می کند.
پسرم! همیشه انتقاد کرده ام از دیدگاهی که بچه ها را مجبور می کند از دنیا و اشیا درون آن همان استفاده ای را بکنند که برای آن ساخته شده است. هیچ چیز قشنگ تر از دیدن یک شیشه مربا نیست که تو آن را فرفره می کنی. فاصله بین یک قاشق تا هواپیما فقط خلاقیت محض است یعنی همان چیزی که تو به شاداب ترین شکل ممکنش داری و دلم نمی خواهد سرمایه به این پرمایگی را از کف بدهی. می دانم که اشیا را اگر به همان منظوری که برای آن ساخته شده اند به کار ببریم بیشترین استفاده را خواهند داشت. ولی دلم می خواهد خود تو این را کشف کنی و تازه اگر هم نکنی چه عیبی دارد که برای همیشه خیال کنی موز پوست کنده ات عروسکی است که دست هایش را به طرفین باز کرده و از بازی با آن لذت ببری؟ چرا نباید اجازه داشته باشی با شیر خوردنی روی دیوار نقاشی بکشی یا روی الاکلنگ تمرین تعادل کنی؟
عزیزم باغ وحش کلن را دوست داشتی چون برای تو نه فقط محلی بود برای دیدن حیوانات. تو برگ های زرد افتاده را جمع کردی، بوته ها را لخت کردی، زیر طاقی های بزرگ داد زدی و از طنین صدایت لذت بردی، از پله های خانه فیل صد بار بالا و پایین رفتی، آب بازی کردی و در محوطه های باز دویدی.
دیدن دنیایی نو از چشم بکر توی نازنین برای من لذتی شگرف دارد. متشکرم که مرا مهمان این جهان تازه کرده ای.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.