هست گل هایی...
یگانه نازنینم! یکی دو روز دیگر مادر تو بودن را برای ششمین بار جشن خواهم گرفت.
***
شش سال پیش همین روزها، هر دو در در آرزوی اکسیژن-سوی امیدی نفس نفس می زدیم. همین روزها بود که قلبم در شب های دراز عمر سرزمین بی بهار شمالی تو را کم داشت و تو در بی تابی و تنگنا، با انگشتان کوچکت مرا از درون نوازش می کردی و من آرزوی نوازشت را داشتم. میان دستهای جستجوگرمان، حجابی از جنس من آویخته بود. و دردی می باید می بود و جهشی به سوی ابدیت و نامیرایی، تا بشود از نو آغازید. شکر که آمدی. تو نورچه ام! قربان قدم های شکوفایت. بمان و بتاب.
***
من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت
با قیام سبزه ها از خاک
با طلوع چشمه از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهد کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده ی اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد
...
هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی میرد
وندرین افسرده شب هرگز
عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد
سیاوش کسرایی
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.