دیرتر افزوده شده:

مامان دانیل عزیز رمز وبلاگش را برای مدتی غیرفعال کرده است. حالا شما هم می توانید داستان شیرین را ار زیان خودش بخوانید. آدرس وبلاگ را در پی نوشت ببینید.

زن و مرد پیری هستند که از دار دنیا یک پسر چشم آبی دارند.

پسر با چشم های روشن و قلب آفتابی اش عاشق زن بیماری شده است....

زنی زیبارو که به دلیل بیماری اش هرگز نخواهد توانست مادر شود.

بزرگترین آرزوی زن و مرد پیر قصه ما، داشتن نوه است اما با روی گشاده شرایط خاص عروسشان را مدت هاست که پذیرفته اند.

و تمام محبت صادقانه شان را تقدیم به پسر کوچکی کرده اند که همسایه روبرویی آنهاست.

پسرک دوست داشتنی، یک مهاجر ایرانی است که دور از پدربزرگ و مادربزرگ واقعی و با پدر و مادرش زندگی می کند.

پسرک باهوش ما، مثل همه بچه های دنیا نیاز به توجه دیگران دارد و دل به صاحبان مهر حقیقی می بندد.

پسر سه ساله و نمکین، این همسایه ها را بیش از آن دوست دارد که نوه ای پدربزرگ و مادربزرگش را.

پدر و مادر ایرانی پسر کوچولو شرایط دشوار پسرشان را می فهمند و از علاقه متقابل پیرمرد و پیرزن و پسرشان حمایت می کنند. 

پدر و مادر پسر کوچولو از انجام هیچ کاری برای پیرمرد و پیرزن رویگردان نیستند.

افسانه گوشنوازی است این پسر من. اما همه آدمهای درگیرش انسانهایی حقیقی اند. هرکدام از این آدمها تکه ای از جورچین از خودگذشتگی را به نمایش گذاشته اند تا تابلوی نهایی اش زیر دندان چشم هایمان این چنین شیرین بنماید. هر کدام در بخشی از آن از آرزوهایشان گذشته اند، غمگین و دلخور و خسته بوده اند، ولی آنچه که به دیگران داده اند جز پذیرش و عشق نبوده است. این آدم ها از بخت خویش گله نکرده اند. به زمین و زمان لعنت نفرستاده اند، قهر نکرده اند، زندگی را به کام خود و دیگران تلخ نکرده اند. هرکدام کیمیاگری بوده اند که آدمی بودن را به نحوی به کار زده اند تا از نداری و فقر و حرمان خویش دارایی و توانمندی بسازند، اگر نه فقط برای خود که برای دیگری.

من در این روایت پسر جوانی نمی بینم که برای همیشه از پدر بودن محروم شده باشد، من عشق زیبای او را به زنی می بینم که بیمار است. من مادر و پدر پیری را نمی بینم که آرزوی نوه دار شدنشان بر باد رفته باشد، زن و مردفرهیخته ای را می بینم که عشق معنوی پسرشان را می فهمند؛ پدربزرگ و مادربزرگ و نوه شیرینی می بینم که روزهای یکشنبه شان را در باغ وحش سپری می کنند و از بودن در کنار هم لذت می برند. من مادرو پدری را نمی بینم که در آن روز یکشنبه غم تنها و غریب بودنشان را بخورند؛ زنی را می بینم که از خوشحالی پسرکش و همسایه روبرویی اش شاد است و از زمان اندکش استفاده میکند تابرای همسایه پیرش که به زودی بر می گردد شام درست کند....

این گوشه ای کوچک از فرش جهان هستی است که امروز سیر دیدی. اگر اینقدر چشم نواز است، به خاطر نقش عشق بی چشمداشتی که در تار و پودش بافته شده است. اگر برای هم زیستن را یاد بگیریم، همین دنیا بهشت موعود است. خوب اگر دقت کنی قصه این قهرمانان گم، زندگی امروز ما را هم زیبا کرد....

قصه ما به سر رسید، کلاغه هم به خونه اش رسید.... 

پی نوشت1: یکی از قهرمانان این داستان، دنیل کوچولوی نازنین است.

پی نوشت2: خدایا! در آستانه خرداد، خانه ما را هم به گرمی خورشید مهمان کن. خدایا دمی این کلاه و دستکش و شال و پوتین را از ما واگذار. خدایا ما را دلخسته سرما مخواه .... دلمان برای همان گرمی ولرم بهار به قدر یک ذره است!