من عادت نمی کنم.

به چشمهای خیس تو و درد،

تلخ و سرد.

وانمود کردنم به این که شاد مانده ام،

به بازی وداع،

به تخت و نرد.

آرزوی بی وصال هردومان: نرو-بمان.

خنده-کنج های محو.

به موج نرم دست ها، فراق سهو.

من عادت نمی کنم به این نگاه واپسین که قلاب می شود به قلب من.

نخست می بَرَد،

و می رسد دمی که می بُرَد و می کَنَد.

داغِ جان زخمی ام از این شقاقِ تازه می چکد.

.....

نه! عادت نمی کنم به خون

به زادنت.....

.......

بعدا افزوده شده: تقدیم به تو نگاه تو پسرم در دمادم جدایی گاهبگاهمان که هر بارش به تولدی دوباره برای تو می ماند و زجر زایشی برای من!