تولد
من عادت نمی کنم.
به چشمهای خیس تو و درد،
تلخ و سرد.
وانمود کردنم به این که شاد مانده ام،
به بازی وداع،
به تخت و نرد.
آرزوی بی وصال هردومان: نرو-بمان.
خنده-کنج های محو.
به موج نرم دست ها، فراق سهو.
من عادت نمی کنم به این نگاه واپسین که قلاب می شود به قلب من.
نخست می بَرَد،
و می رسد دمی که می بُرَد و می کَنَد.
داغِ جان زخمی ام از این شقاقِ تازه می چکد.
.....
نه! عادت نمی کنم به خون
به زادنت.....
.......
بعدا افزوده شده: تقدیم به تو نگاه تو پسرم در دمادم جدایی گاهبگاهمان که هر بارش به تولدی دوباره برای تو می ماند و زجر زایشی برای من!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 12:28 توسط لیلی
|
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.