دون دون می شویم!
با پسرم: آرازم، یک ذره دلم گرفته پسرکم. به خاطر آن یک لشکر ویروس «واریسلا زوستر»* است که توی بدنت می چرخند و هراز گاهی می آیند بیرون تا در حوضچه های پرآبشان شنای کرال کنند. با اینهمه جوش های ریز و درشت آبدار بیماری آبله مرغان یا به قول تو «دوش» که ساعت به ساعت هم زیاد می شوند! اصلا من نباشم، کدام مادر دل سنگی است که ببیند ناآرامی مظلومانه ات، چهره غمگینت، دل کوچک پر دردت را و آه نکشد از غصه؟ اما به ویروس های ساکن گردن و شکم و پشت و حتی داخل چشم و دهانت که دارند یک قل دو قل بازی می کنند و برای هم کرکری می خوانند بگو که ممکن است غمگین باشیم اما کوتاه بیا نیستیم. بهشان بگو که البته خوش آمده اند. دستشان درد نکند که خواسته اند پادتن بیماری را اضافه کنند به گنجینه دانسته های بدنت. اگر تند و تند بغل استخرهای جوشی شان حمام آفتاب می گیرند و ما را از بهار لطیف آن بیرون جدا کرده اند ایرادی ندارند. اما لطف کنند و زودتر تشریف ببرند که ایستادن بی جا مانع کسب است.
این پایین هم یک نیمه پست بیات است که خورد به بیماری چشم و چراغ خانه ما و شاید آنقدر که دلم می خواست کامل نشد....اصلا بعید نیست این سوغات را با خودمان از بلژیک آورده باشیم :(
سیزده به در امسال ما در سفر کوتاه بروکسل به در شد و نحسی اش را با باران سیل آسایی که در روز چهارده بارید نشان داد.
آن بلژیک که من دیدم زیبا، جدی و شیرین بود مثل شکلات تلخ. خیابانهای پهن، بناهای بلند، انسانهای مهربان و متروهای شیر-قهوه ای. در آسمان آبیش ابرهای کومولوس قلوه ای می دویدند و کوچه های سنگفرشش را ذره ای زباله نمی آشفت. آدم سحر شده و زنبور وار می رفت طرف شیرینی ها و شکلات های خوشبر و بویش که دل و دین را به باد می داد و مزه خورشید داغ داشت. بروکسل نه لوندی پاریس جذاب را داشت و نه غرور نفس گیر کلن و نه بی اعتتایی رم لم داده در آفتاب را. بروکسل خودش بود. استثنایی و منحصر به فرد. به دیدنش حتما می ارزید.
سعی کردیم طوری برنامه ریزی کنیم که همه خانواده و دوستان همراه از سفر لذت ببرند. با توجه به فرصت کم داخل موزه های پر و پیمان بلژیکی را گذاشتیم کنار....
1. گراند پالاس (Grand Place): وقتی وارد میدان شدیم آنهم بعد از یکروز خسته کننده بارانی که کیلومترها پیاده روی هم ضمیمه اش بود نفسمان گرفت. خانه های بلند سبک گوتیک و باروک شانه به شانه هم و با تبختر نشسته بودند دورتادور میدان. یک آن انگار کسی هلم داد به 500 سال قبل.... هیاهو و جنجال و هجوم لویی چهاردهم به بروکسل.... صدای توپخانه های فرانسوی و آتشی که در میدان زبانه می کشید. بعد هم آنهم صدای وحشتزای هزاران بمبی که هیتلر 50 سال قبل خالی کرد بر سر مردم، وز وز فوکرهای آلمانی و ویرانی این ساختمان های شکوهمند و سخت مغرور. انگار می دیدم و می شنیدم....... ته دلم غبطه خوردم به اراده این مردم سخت کوش و بازسازی دامنه دار میدانی که آنهمه به آن می نازند. شاید راست می گویند بلژیکی ها که میدان گراند پالاس زیباترین میدان دنیاست. نه به خاطر بزرگترین فرش گل جهان که در تابستان بر کف گل آلودش پهن می شود. نه به خاطر زیبایی نفس گیر و کهن سازه هایش. نه برای مارکت های پر زرق و برق توریستی گرداگرد میدان. به خاطر آن مردمی که بعد هربار زمین خوردن دوباره ایستاده اند. مردمی که هربار دوباره ساخته اند، دوباره خواسته اند، دوباره توانسته اند. هربار تاریخشان را قدر دانسته اند، درس گرفته اند و به آن می بالند. دلم به درد آمد برای همه داشته های کهن و ویران و بی فردای سرزمینم. همان ها که نداشته های پسرم خواهد بود.
2. تاون هال (Town Hall/Hotel de Ville): یک ساختمان سیصد و پانزده پایی که بلندترین و با شکوه ترین نمای میدان بود. با همه صدها مجسمه ای که گرداگردش یه سکوت و احترام کنده کاری شده بودند، محال بود که کسی در برابر زیبایی متظاهر این ساختمان انگشت به دهان نشود. قصر سلط-نتی بروکسل، قصر سل-طنتی لاکن و موزه سل-طنتی هنرهای زیبا به اضافه خانه هایی با معماری قرن هفدهم هم دورتادور میدان دیده می شد. در ذهنم «هرکول پوارو»**ی آگاتا کریستی*** و «لوک خوش شانس»**** موریس دی بوره***** با این بناها ترکیب می شد و به دانسته هایم جذابیتی دیگر می داد.
3.آکواریوم بروکسل: از نظر زیبایی و معماری و انواع موجودات به گرد پای باغ وحش ها و آکواریوم های آلمانی نمی رسید البته، ولی دیدنش بعد از تماشای آنهمه بنا و طرحواره جامد، به نوعی گردشمان را مفرح کرد. با آن چهارپایه که گذاشته بودند توی راهروهای نیم تاریک، رفت و آمد مشکل شده بود. اما با این نقشه ساده برای بلند کردن قد بچه های خیلی کوچک، نشان داده بودند که چقدر برای خردسالان تشنه دیدن و آموختن ارزش قائلند. آراز محو تماشای موجودات بود و اسم آن ها را که پیشتر می شناخت تند و تند تکرار می کرد: «قوباله! (قورباغه)، سمقدی! (سمندر)، ماهی، تویا (توتیا)!» هیجان زده و متفکر بود. عاشق آنهمه زیبایی اقیانوسی شده بود پسرکم. مرتب می گفت: «اٍ... چه عجیبه!!!!»
4. اتومیوم (Atomiom): اتومیوم در واقع یک سازه فلزی عظیم پنجاه و دو ساله است همشکل بلور آهن، گرچه دویست و پنجاه میلیون برابر بزرگتر. این سازه که ابتدا قرار بود نمادی باشد از فناوری و پیشرفت بلژیک بعد از جنگ جهانی و آرزوی صلح پایدار برای اروپا، قبله بی قید و شرط توریست های خوش خیال شده بود......هشت گلوله نقره ای تعبیه شده در زاویه هایش که نمایانگر اتمهای ساده آهن بودند نمایشگاه هایی بودند با کاربردهای خاص نمایشگاهی و فصلی. از نزدیک چنان غول پیکر می نمود که چشم را خیره می کرد و ناخودآگاه یکی دو دقیقه ای مبهوتمان کرد. غیر از هزاران جهانگرد که هریک در گوشه ای عکس های لوس از نمای نقره ای آن می گرفتند، افرادی هم بودند که از بالای بلندترین نقطه اش با طنابی مایل مستقیم تا زمین سر می خوردند تا هیجان را هم همزمان تجربه کرده باشند! نمای پاک و روشن بروکسل از آن بالا حض دیداری وافری داشت برای بیننده، با اینکه ما فقط از داخل گوی زبرین نظاره گرش بودیم و حتی دلمان نخواست یورو سنت های خرد شده را بریزیم توی تلسکوپ های تعبیه شده برای دید نزدیک، بس که دید از دورش خوشایند و چشم نواز بود. آراز من که متخصص کشف کاربرد اشیا است در جهتی که برای آن ساخته نشده اند، عاشق پله های برقی فوق دراز بین گلوله های آن شد و آسانسورهای سریع میان طبقات.
5. پارک آبی اوکاده (Ocade Water Park): برای در کردن خستگی از تن پسر کوچولو دو ساله ای که ساعت ها با بکن نکن های والدینش ساخته و یا توی کالسکه و بی حرکت نشسته، و برنامه غذایی اش به جای غذاهای مقوی، شکلات و کیک و ساندیس بوده است؛ هیچ چیز بهتر از تخلیه انرژی در یک پارک آبی نیست، حتی اگر روزتان یکروز یخزده بارانی باشد و بخش هوای آزاد پارک تعطیل. آراز با اینکه سردش بود کلی با الاکلنگ ها و سرسره های آبی، استخرچه های حبابی و جکوزی های گرم حال کرد. برای بچه های بزرگتر از یکمتر و سی و پنج سانتی متر (یعنی باید چند ساله بود آنوقت؟) امکانات بازی بیشتری وجود داشت حتی، مثل صخره نوردی در آبشار، شنا در دریای طوفانی (تیوب های بزرگ و موجهایی که اصلا نمی دانم چطور در بخش عمیق استخر ایجاد می کردند!) سرسره های بسیار طولانی که سرعت را تا 50 کیلومتر هم می برد و در دو نوع با تیوب و بی تیوب هم موجود بود و حتی باران های استوایی!!! یک طرف استخر اصلی مجتمع مثل یک ساحل استوایی با شیب نرمی رو به ردیف صندلی های تماشاچی ها تمام می شد.
خیلی از دیدنی ها را هم نشد ببینیم مثل مجسمه پسرکی که جی-ش می کند! (Manneken Pis) و یکی از نمادهای بروکسل است و همین طور اروپای مینیاتوری یا مینی یوروپ (Mini Europe) که در آن باران سیل آسایی که می بارید هیچ جور مجال دیدنش نبود. با آن دورنمایی که از ساختمان بلند اتمیوم از این پارک افسانه ای دیدیم و همان طور که باید از اسمش هم پیدا باشد تمام جاهای دیدنی اروپا در ابعاد کوچک داخل پارک جمع بود....
توضیح تصاویر: آکواریوم بروکسل و آراز محو شده در شنای ماهی ها - آراز خوابالود در برابر کاخ تاون هال - اتومیوم نماد شهر بروکسل - تاون هال بلندترین سازه در گران پالاس با شکوه از نمایی دیگر.
* Varicella zostervirus
** Hercule Poirot
*** Aghata Christie
**** Lucky Luke
***** Maurice De Bevere
پی نوشت: ظاهرا در سیستم درمانی اینجا، آبله مرغان به قدری شایع و عادی است که دکتر فقط به اطمینان حرف مادر نگران و از پشت گوشی تلفن طبابت می کند و حاضر نمی شود مریض را از نزدیک معاینه کند. خیلی دلم می خواهد بدانم منتقدان طب ایران در شرایط مشابه چه می کردند!
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.