یکبار شد که مسیرم از آمستردام بگذرد: شهر ماجراجویی و کهنگی های جذاب. شهر رویاهای آبی. علاوه بر ده ها موزه و تور روی کانال و مراکز سالم تفریحی و پارک که فوق العاده جالب بود، جایی هم وجود داشت که برای دیدنش وسوسه شدم و این بود که یکی از برنامه هایمان شد بازدید از منطقه نور سرخ*. شنیده بودم زنان و دخترانی که در این منطقه کار می کنند به دلخواه خود آمده اند و حتی به دولت مالیات می پردازند. می دانستم که از نظر مردم دنیا آن جا نه یک محله بدنام و پلشت که یکی از جاذبه های توریستی است.

تصمیم گرفتم بدون پیش داوری بروم و باورهایم را با دانسته هایم هماهنگ کنم. گاهی مهم است که اعتقاداتمان را همچون پوست جانواران خونسرد از نو ببافیم تا از تنگی دانسته ها و تغییرهای ناشی از رشدمان خفه نشویم. حتی گاهی لازم است آنچه را که عمیق تر و به قلبمان نزدیک تر است نونوار کنیم....

عصر زودرسی بود. بناهای دوست داشتنی و رنگارنگ هلندی در آب کانال های سبز منعکس می شد. قوهای سپید و مرغابی های سبز-آبی به  قایق های شناور نوک می زدند. پل های دوست داشتنی همچون ابروان کمان بر این چشمان زلال سایه می افکندند. گذر به گذر چراغ هایی با نور سرخ سر در خانه ها را روشن می کرد. خرامان خرامان از میدان اصلی شهر که به چهار شیر سنگی مجهز است به سمت محله های قدیمی تر روان شدیم. دل توی دلم نبود از تصور آنچه که قرار بود ببینم و به خودم قول داده بودم که از دیدنش دل آزرده نشوم. دوست داشتم آزادی ج-ن-س-ی را در انتهایی ترین لمحه های آن تماشا کنم و مطمئن باشم که ذهنم را به روی هیچ چیز نبسته ام.

در آن کوچه های تنگ و تاریک که خیابان های پهن را به هم می پیوست زندگی به نحو دیگری جریان داشت. ده ها زن در سال های گوناگون زندگی در حال عرضه خود به رهگذران بودند. چهره هاشان پر رنگ و لعاب و بدن هاشان به کمترین لباس ممکن آراسته بود. زینت خانه هاشان تختخواب های باریک و ساده ای بود و میزهایی با سبدهای میوه و نوشیدنی که از پشت شیشه پیدا بود. برخی شان نشسته بودند و تکیه زده بر اریکه زنانگی شان چشم و ابرو به کار می زدند. دیگرانی که از موقعیت و مشتری های خود کمتر مطمئن بودند نزدیکتر به شیشه ها بودند و در تکاپو برای جلب توجه. مردان پیر و جوان در پیاده رو ها کالاهای جذاب و منتوع را که برای فروش عرضه شده بود دید می زدند و انتخاب می کردند.

من در مقام قضاوت نبودم. حق نداشته و ندارم درباره زنانی که خود می توانند فکر کنند و استدلال و انتخاب موعظه کنم. اما من در پشت پنجره های سرخ به جای زنان قدرتمند و مختار، ده ها انسان زندانی دیدم که داشتند وجودشان را به مشتی سکه و اسکناس می فروختند. گیریم این راه را خودشان انتخاب کرده بودند. من در این عرضه اندام و زوایای پنهان جسمی جز اسارت ندیدم.

دلم بی نهایت چرکین شد و گرفت. دل گرفتگی ام نه از بابت این اندیشه ناروا بود که ف-ح-ش-ا را این چنین به نمایش گذاشته بودند. این طرز برخورد از نظر من بسیار معقول تر از جوامعی است که آن را پنهان می کنند و به زوایای نادیدنی می رانند. خیلی بهتر از جاهایی است که نادیده می گیرندش و زمینه بیماری های روحی و جسمی را برای همه انسان های درگیر فراهم می کنند. انگار اگر بگوییم ف-ح-ش-ا نداریم، دیگر نخواهد بود! یادمان نرود که هنوز هم پر رونق ترین و سودآورترین تجارت دنیا در همه دنیا همین غده سرطانی است.

دلم گرفت چون گناه نابخشودنی این معامله تن ف-روشی را دو نفر مرتکب می شوند. اما یکی شان زندانی پنجره ها و نور سرخ بود و دیگری در پیاده روی مقابل شریک خود را انتخاب می کرد. زن در قفس بود و مرد اسکناس های توی جیبش را لمس می کرد و تصمیم می گرفت که کدام را برای این لذت گناه آلود انتخاب کند. 

من نخواهم گفت که زن شرقی و اسلامی زن آزادی است. این زن هم همان کار را می کند به نحو دیگر. زنی که فقط و فقط برای داشتن یک پناه مذکر، یک سایه سر، آنهم چنین سایه سری! (نونوش) خود را به شوهر خود تفویض می کند کجا بهتر از زن پشت شیشه در کوچه های سرخ است؟ هر کدام خود را به قیمتی فروخته اند. اما آزادی زن آنجا هم نبود. آنجا زن در بند قرن بیست و یک را بربادرفته و با شرمی بی حیا به نمایش گذاشته بودند.

من در آن خانه های نیم روشن با قرمزی شفق های نیم مرده، زنانگی خودم را ذبح شده و غلتیده بر خون دیدم.

با پسرم: عزیزم. شاید آنچه گفتم جایش اینجا نبود که می خوانی. اما زندگی هزار رو دارد و هزار نکته ناگفته که شاید گفتنشان بهتر باشد. از اینکه یک مرد خواهی بود دست و دلم سخت می لرزد. پسرم هر جا که می روی و هر کار که می کنی وجدان آگاهت را سرمشق خود قرار ده. اما وجدان را هم با لغت های درست تعریف کن مبادا که گمراه شوی. جز این هرچه بگویم بیهوده گفته ام. هر آنچه لازم باشد تو خود در خواهی یافت.

* Red Light District