اولین چیزی که بعد از ورود به پایانه هوایی ایران نظر را جلب می کند نوع نگاه ایرانی است. نگاه های مردانه. کدام زنی است که تا به حال به آن برنخورده باشد؟ و البته کمتر مردی است که خود را محق آن ندیده باشد. در پیشگاه دیداری مردان ما، زنانِ در گذر در ترازوی جنسیت وزن می شوند.

این نگاه های گه کوژ و گه کاو، آدم را به یاد کلبه عمو تم بیچراستو می اندازد و دید شرر بار فروشنده ها به برده ها. خریدارانه، صاحبکارانه، با زاویه ای حق به جانب حتی گاهی حاوی نیش خندی از سر بزرگواری.

نگاه ها درست مثل آیین نامه قوانین راهنمایی و رانندگی هستند. هنجار و رفتار  زن را خط کشی می کنند و به او می گویند که کجا مرتکب خطا شده است: که نا به جا خندیده است یا ساق شلوارش از آنچه می باید کوتاهتر بوده است، که کلاسور قرمزش بیش از اندازه به چشم می زند، مانتوش از آنچه می بایست بدن نماتر است یا اندامش فربه تر از لباسی است که به تن دارد. وقتی پا از قوانین نانوشته مردانه بیرون گذاشته می شود، نگاه ها حق دارند جریمه کنند، با متلکی که بار می شود یا پچ پچی که با مرد همسایه رد و بدل می شود. این جریمه حتی می تواند مناسبتی باشد، مثل ترقه روشنی توی جیب وقت چهارشنبه سوری! جریمه گاهی داغ اسمی است که می خورد بر پیشانی که مودبانه ترینش بی آ-برو یا ب-ی حیا است... (اینجا مرد داستان دختربچه را هم با این قانون آشنا می کند به لطیف ترین قسم!)

نگاه ها گاهی هم یاد آور ذره بینند، با بزرگنمایی ویژه ای زن می فهمد که آن روز آیا زیبا بوده است و این که رنگ خط چشم و سایه اش به بند کفشش برازنده بوده است یا نه. این جور وقت ها آن نگاه آلوده، لبخندی مضحک یا بازتابی از لذت نامشروع بصری را هم یدک می کشد. هیچ چیز سد راه این نگاه های هرزه و آلوده نمی شود: سن زن، نشانگان برجسته حمل مقدس یک کودک در بطن و یا حتی بازویی که با عقد محبت همسری گرد مرد دیگری حلقه شده است!

سال ها شنا در دریایی پر از جلبک های لزج نگاه هایی این چنین به ماها یاد می دهد که چگونه زنی آسوده ترین است: زن یاد می گیرد که اگر می خواهد سنگینی این نگاه را بر دوش احساسش نکشد، باید نامرئی شود. زنی که نخندد، روشن و تمیز نپوشد، زیبا به نظر نرسد، فتان راه نرود، سر بلند نکند، اگر دید وانمود کند که ندیده است، اگر شنید نشود، خودش را، بدنش را سانسور کند، خلاصه این که موجود نباشد و یا اگر بود زن نباشد. اگر باشد پس خود خواهان مزاحمت است! تشخیص چنین مرز لرزانی از هر مردی ساخته نیست... و چه بسا زنان محتاط و نگران و متعهد به همین حریم های سفت و سخت که قربانی نگاه های در کمین می شوند به جرم زن بودن.

جایی که زندگی می کنم اما، جایی است که زن برای آسوده بودن نیازی به ناپدید شدن ندارد. برای زیستن در حصار امن لزومی به نفی هویت جنس_ی نیست. هرکسی از کودکی یاد می گیرد که وجود هر انسان زن یا مرد نوعی حریم شخصی است و نگاه مصرانه، مخدوش کردن آن آرامش به شمار می رود. تعرض نکردن به این حریم مقدس، هیچ نمی دانم قانون هست یا نه، اما بی شک امضای عرف و عادت را انداخته بر دامان می بیند. چقدر نفس کشیدن در هوایی که تو را دلیل رفتار ناآدمانه دیگران نسبت به خودت نشمارند دل انگیز است! چه راحتی بخش است که یک نفر حق داشته باشد بی ترس از ممهور شدن به داغ صفات کثیف و پیامدهای ذلت بار، در قالب جنس خودش بمانند و با همه زن بودنی که همه جا با خود دارد، حتی یکبار هم هیچ نگاه کاونده و هتاکی به یادش نیاورد که زن است...

با پسرم: عزیزکم، چشم های آهووشت دریچه ای است رو به اقیانوس عمیق درون. مبادا از تصویری که از این آینه های دلنشین منعکس می گردد، خراشی بر حریم امن دیگران بیفتد.

پایان نوشت: چهار سال گذشت؛ اما هنوز گرمی و دلارامی آغوشت با من است مادر.

پایان نوشت دیگر: فرشته نیلوفر هم آمد. شادکامی و مستدامیش را آرزومندم.