پسر نازنینم، آراز!

روزهای سختی را پشت سر می گذاریم. می دانم و می دانی که دلم چه خون است از این روزها. گاه می ترسم از این که نتوانم مومن بمانم به آرمان های مان. بی اطمینان و بی امید، بی ایمان، زندگی آدمی به هیچ نمی ارزد، کوچولوی من. 

دلم نجات می خواهد. دلم عبور می خواهد. دلم یکرنگی مادر و فرزندی روزهای پیشینمان را می خواهد. دلم عشق گونه های نرماگینت را تمنا می کند.  من نمی دانم چرا دل مادرانه من، و خلق و خوی سه ساله تو این روزها دم از لج و لجبازی می زند. من به این مادرانگی عادت ندارم.... عادتم نداده ای کودکم!

اما عزیز دل، روزی که بودن را پذیرفتم، اینهمه را می دانستم. می دانستم و سر نهادم. می دانستم و آمدم. و تو هم پسرکم. بی گمان از پذیرفتنم برای نام بلند مادرانگی هدفی داشتی. تو مرا آن روز خواستی و امروز هرچه به نیش و نشتر سه سالگی برانیم باز هم خواهمت خواست پسرک.

زندگی همچون کشتی کج است. از زیر پاهای فراخ کشتی گیر رقیب، و بر سنگینی این کمر بسته که سخت پشت مرا به زمین می کشاند، به آسمان نگاه می کنم. آبی است. نمین است. زیبا است. می خواهمش این زندگی را با همه کلنجارها و پشت به خاک سودن هایش. تو هم همچنانکه روز ازل خواستی ام، باز بخواه مرا و زندگی را و همه آن چه را که روز نخست پسندیدی. ماورای همه ناملایمات پنهان  مادری-فرزندی ما پیروزیم: به همدستی هم. قول می دهم.