سرمشق
بیش از هرچیز معلم است روزگار. سخت گیر اما صبور. تاول کف پاهایم را مخفی نمی کنم از تو. چه فلکی می کندم (و نه فقط من که همه را) با همین ترکه نازکی که از نهال جهل جوانیم می کند. محال است فرار از این چشم های بینا، از این قلب سنگی بی انعطاف. درسی را که لازم دارد به روش خودش حالی ام میکند. معلم بزرگی است روزگار پسرم.
شب روزی که قرار بود متولد شوی سوال بزرگی داشتم توی ذهنم. می خواستم بدانم که چرا مادر شدن مهم است؟ آخر من مادر چه گلی می زنم بر سر این دنیا با مادر شدنم که این همه ادعا دارم؟ کجای این غریزه و مهر مادری-فرزندی ارزشمند است که شعر شعرا و نثر عرفا را اشغال کرده است؟ از خودم می پرسیدم آخر این چه عشقی است که معشوقم را پیش از این که با همه وجودم در آغوش بکشمش یکبار هم ندیده ام!
جواب را همان روز میان هذیان های بیمارگونه ام گرفتم، همان دمی که ندیده عاشقت پسرک شدم. شکوه این عشق به همین است که هیچ از خودخواهی محض انسانی را در حریم آن راه نیست. من مادر هرکسی می توانستم باشم... بلند یا کوتاه، بور یا سیه چشم، دختر یا پسر. فرزند هر مادر تکه ای از بشریت است. برپای این عشق می توان و باید عقل را به قربانگاه برد، بس که خاکسار است و شیرین و نیک. بس که معنی مند است و والا. وقتی مادر شدن را پذیرفتم؛ پذیرفتم که یکی از همین آدم های کره خاکی را ندیده و نخواسته و نپسندیده دوست بدارم. آن روز من شرافت انسانیت را خریدم پسرک.
روزی که مادر شدم، روزگار برگ دیگری از دفتر سیاه مشقش را برایم گشود. من هر روز مشق هایم را می نویسم. من گاهی شب ها از درد انگشتان بی حسم اشک می ریزم. من مشق مادرانگی می کنم. روزهاست. اما معنی این سرفصل نه خلاصه شده در این کارِ مدامِ جسمِ خسته است.
مبادا فراموش کنم که روزگار این دفتر و دستک را گشوده که من یاد بگیرم بی غرض و خودپسندی دوست بدارم. مبادا وقتی چشم در چشم دشمن خیره می شوم یادم بروم که بچه من می توانست همین آدمی باشد که رودررویم ایستاده است. مبادا نفهمم که هدف از مادر بودنم همین بوده که عشق به همه آدم های دنیا را بدون چشمداشت یاد بگیرم و تمرین کنم. مبادا یادم بروم که هر بچه ای بچه من است؛ که من مادر همه دنیا هستم.
خدایا یاریم کن یادم نرود... که مردود مدرسه روزگار نشوم.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.